ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 31 اردیبهشت 1387
نگاهی به شیوه‌ی آموزش حوزوی

                             

حرف درباره‌ی حوزه‌ی علمیّه دینی سنّتی بسیار است ولی برای فتح باب هم که شده اشاره‌هایی به آن می‌کنم.

1. در دانشگاه با خود دانشجو کسی کار ندارد و جنبه‌ای از او که طالب علم است مورد توجّه قرار می‌گیرد. طبیعی است که منظور من دانشگاهی با قواعد پذیرفته‌ی جهانی است نه آن دخالت‌های ایدئولوژیکی که درست یا نادرست در حریم دانشجویان در ایران صورت می‌گیرد. امّا در حوزه با خود فرد بیشتر کار دارند. یکی از توصیه‌های معروف به تازه‌واردان این است که یک درس کم است و دو درس زیاد. یعنی یک درس روزانه( عمدهً ادبیات یعنی ابتدا صرف و بعد نحو) برای تو کم است ولی دو درس هم زیاد است. ولی ما که یک درس و نیم نداریم، پس منظور جبران‌کردن جای خالی با جلسات اخلاق و خودسازی است. از آنجا که در قدیم طلبه‌ها با سواد مکتبی و قرآنی به حوزه می‌رفتند، سن افراد بسیار کم بود و بیشتر نیاز به پدر داشتند تا معلّمی سخت‌گیر. این وضع تا همین اواخر که بچّه‌ها پس از دوره‌ی ابتدایی یا راهنمایی به حوزه می‌رفتند هم حاکم بود و چه بسا بعضی جاها هنوز باشد. مدیر حوزه که معمولاً فردی مسن بود با سابقه‌ی تدریس زیاد، اوّلین درس یعنی صرف را خود به عهده می‌گرفت تا درسش زمزمه‌ی محبّتی باشد برای نوجوانی که از خانه و کاشانه دوراند یا اگر هم در همان شهر ساکن‌اند بیشتر وقتشان را باید در مدرسه بگذرانند. برنامه‌های سحرخیزی و نمازشب و دعا چون جمعی صورت می‌گرفت، حالت ریا یا خودنمایی نداشت و اوّلین کلاس روزانه با درس اخلاق و آموزش احکام آغاز می‌شد. مقصود اینکه تک‌تک اعمال و رفتار شخص زیر نگاه مسؤولان بود و در مقابل هم آنها محرم اسرار طلبه بودند و مورد مشورتش قرار می‌گرفتند. تا پایان مقدّمات و مقداری از سطح متوسّط یعنی فراگرفتن صرف، نحو، معانی و بیان، منطق، اصول فقه مقدّماتی و فقه تا انتهای لمعتین، طلبه آزادی کمتری دارد و بعد از آن که مصادف با ملبّس‌شدن وی به لباس روحانیّت نیز هست، دامنه‌ی انتخابهایش بیشتر می‌شود.

2. آنچه بیشتر به ما مربوط می شود از این پس است. شیوه‌ی انتخاب استادان و نحوه‌ی تدریس و حتّی متن درسی کاملاً آزاد است. استادی به تشخیص خود یا درخواست شاگردان، فلان کتاب را می‌آغازد در حالیکه گزینه‌های متعدّدی برای آن متن خاص هست. طلبه‌ها درس هر کس را که مناسب‌تر ببینند دنبال می‌کنند و طبیعی است که استادانی که نتوانند آن کارایی را داشته باشند خود به خود با کم‌رونق شدن درسشان از دور خارج می‌شوند و به عکس استادی که طلبه‌ی بیشتری دارد نامی به هم می‌زند و امکان اینکه بعد کتاب و درس بالاتری را آغاز کند، بیشتر خواهد داشت. برای آغاز یک درس هم استاد نیاز به اجازه از کسی نداشت و از آنجا که تدریس در قبال پول نبود‌ و هم استاد و هم شاگرد در دریافت شهریّه و سایر درآمدها به هم وابسته نبودند،‌ هیچ اجباری نیز در مورد هر دو طرف وجود نداشت. یک استاد می‌توانست دو درس در روز آموزش دهد و دیگری هشت درس و این موضوع، مزیّت مالی برای او نداشت. یک‌بار طلبه‌ای عادی پیش آیت‌الله شاه‌آبادی مدرّس معروف فقه و فلسفه و عرفان و تأثیرگذارترین استاد سیّد روح‌الله موسوی خمینی می‌آید و از او می‌خواهد حاشیه‌ی ملّاعبدالله که کتابی منطقی است را به او درس بدهد. ایشان ظاهراً درس‌های فراوانی می‌گفتند و وقت اضافه نداشتند ولی به زحمت میان اوقات فراغت ساعتی را می‌یابند و به او می‌گویند بیا. شاگردان ایشان به زمین و زمان می‌زنند که طلبه را منصرف کنند که این درس را کس دیگری هم می‌تواند به تو بدهد و به جز ایشان و آقای حائری مؤسّس حوزه‌ی قم، هر کس را که بگویی برایت می‌آوریم ولی طلبه‌ی لجباز نمی‌پذیرد. از طرفی پیش استاد می‌روند که این همه فشار کاری برای شما خوب نیست و چرا شما باید درسی به این پایینی را به یک نفر بدهید؟ که او خیلی آرام می‌گوید: کسی از من چیزی خواسته و من در حدّ توانم او را اجابت می‌کنم. این نوع رفتار البتّه این روزها کیمیاست.

3. قبلاً که امتحان سراسری خاصّی نبود و طلبه‌ها فقط با تشخیص خود و تأیید استاد به درس بالاتر می‌رفتند و امضای استاد پشت جلد کتاب و تأیید او، از هر نمره و درجه‌ای بالاتر بود. حالا هم این امتحانها برای افرادی است که متقاضی دریافت شهریّه یا استفاده از معافیّت سربازی باشند و گرنه کسی که بخواهد آزاد درس بخواند یا نیاز مالی نداشته باشد و به سربازی رفته باشد، باز از هر قید و بندی رهاست. این البتّه از جهاتی خوب و از جهاتی بد است. آزادی تا به این حد را شاید برخی بی‌نظمی بدانند و از طرف دیگر سلسله‌مراتبی شدن شبه‌دانشگاهی را بعضی منافی با شیوه آموزش آزادانه‌ی سنّتی بدانند.

4. شیوه‌ی آموزش در حوزه مبتنی بر مطالعه پیش‌مقدّماتی و درس رفتن و مباحثه است. فارغ از اینکه اکنون کسی به این روش عمل می‌کند یا نه، این روش شاگرد را به دلیل سابقه‌ی ذهنی که پیدا می‌کرد، در اشکال کردن در درس استاد وارد می‌کرد و مباحثه نیز از آنجا که مولّد اختلاف نظر است از همان مراحل ابتدایی، طلبه را برای دادن رأی شخصی و مستقل بودن و زبان‌آوری و آمادگی برای اجتهاد آماده می‌کند. در حین درس هم اشکال کردن به درس استاد، نیاز به اجازه ندارد و استاد موظّف است که کلام خود را در هرجا که باشد قطع کند و جواب اشکال را بگوید. تفاوت استادان دانشگاه و حوزه برای کسانی که سر کلاس هردو بوده‌اند، بسیار واضح است. استادان دانشگاه، بلند شدن صدای دانشجو را بدون اجازه بی‌ادبی می‌دانند و استادان حوزه نه. استاد حوزوی موظّف است تا رفع اشکال با طلبه‌ی عادی بحث و او را قانع کند ولی استاد دانشگاهی می‌تواند سؤالها را به آخر کلاس موکول کند که خوب، وقت خیلی باز نخواهد بود. نقل است که به هنگام اوایل نهضت و در اتوموبیلی آقای خمینی برای جمعی از شاگردان خود در موردی صحبت می‌کردند که یکی کلام ایشان را قطع کرد، او بلافاصله واکنش نشان داد که من موعظه می‌کنم نه تدریس و در میان درس می‌توانی به میان کلام من بپری نه موعظه، پس خوب گوش کن. برای رشته‌هایی که نیاز به بحث و جدل دارند این روش نعمت است.

5. پا گذاشتن به مراحل بالاتر هم همچنان که گفتم، به تشخیص خود فرد است. بالاترین درجه‌ی یک فقیه، اجتهاد است که علیرغم آنچه مردم فکر می‌کنند منوط به دریافت اجازه‌ی اجتهاد از طرف مدرّس است، اینطور نیست و هر کس اگر به این یقین برسد که توانایی استنباط احکام شرعی را از متون دینی دارد، بر او نه تنها مجاز بلکه« واجب» است که دست از تقلید بردارد. از پای درس آقای خویی بسیاری به اجتهاد رسیدند ولی آنچنان که مشهور است ایشان به افراد کمی- از دو تا ده دوازده نفر، آمار مختلف است- اجازه‌ی اجتهاد دادند که معروفترین آنها مرحوم فلسفی از مدرّسان قهْار حوزه‌ی مشهد و آقای سیستانی مرجع معروف حال حاضر هستند. تمایز این شیوه با روش دانشگاهی که مدرک حرف اوّل و آخر را می‌زند کاملاً آشکار است.

مقایسه‌ی روشهای این دو نظام و اینکه آیا دانش جدید، به شکل بهتری نمی‌شد به کشور ما وارد شود را به مجال دیگری موکول می‌کنم.


دوشنبه 30 اردیبهشت 1387
کیارستمی روایت‌گر

         

1. هنوز مثل اینکه جنجال بر سر کتابهای کیارستمی و انتخاب او از شعرهای سعدی و حافظ نخوابیده است. کسی از دید خود جزئیّاتی از کلیّت شعر آنها را پسندیده و جلو دید دیگران گذاشته است. نه این چاپ‌ها روایاتی مانند تصحیح‌های ریزودرشت از حافظ است و نه قرار است که کسی سعدی را از این پس تنها از دید کیارستمی ببیند. کاری که که همچنان که پیشتر نوشتم نه آن چنان تحفه‌ایست که باید بر سر نهاد و نه فاجعه‌ایست، تجربه‌ایست میان باقی تجربه‌ها و کیارستمی را با فیلمهایش می‌شناسیم نه با کتاب منتخب شعر درآوردنش.

2. نقدها لحنی تند و عجیب داشت. اتّهام کتاب‌سازی برای چیست؟ این کتاب که چیزی به او اضافه نمی‌کند و نیاز مالی هم ندارد و اگر قرار به این اتّهام باشد، بسیاری دیگر هستند که به این توصیف سزاوارترند. برخی که نام نمی‌آورم صرفاً تمسخر کردند و آشوری در حالی که از او انتقاد می‌کند، می‌گوید او می‌توانست فلان بیت را « به این شکل» بیاورد و این یعنی نفس کار ایرادی ندارد و در چگونگی‌اش بحث است. مهدی یزدانی خرّم هم در شهروند امروز نوشته که او روایت کلاسیک را به‌هم زده و نتوانسته چیزی جایگزین کند. به نظرم کار او را زیادی جدّی گرفته‌اند و خودش در این امر بی‌تقصیر نیست. نام کتاب اوّل مانند کتاب دوّم می‌باید نام متواضعانه‌تری می‌بود که مفهوم نگاه گزینشی به حافظ را برساند و آن نقل قول از آرتور رمبو هم در اوّل کتاب که: « باید مطلقاً مدرن بود» مزید بر علّت شده است.

3. گلمکانی در وبلاگش منتقدان او را حسود نامیده که من نمی‌پسندم این نیّت‌خوانی را و حقّ ما فقط نقد گفته است نه گوینده و به خودش هم نوشتم که نپذیرفت و گفت که حسادت در جامعه‌ی ما بسیار رایج است و آن نوشته را از سر وظیفه ننوشته و به خاطر برآوردن نیازی درونی بوده است. اگر توهین به دیگران بد است فرقی نمی‌کند که نوشته‌ی ما از سر وظیفه باشد یا نیاز درونی و در هر حال بد است. به هرحال مشابه این بحث را بسیار داشته‌ام و اینجا به همین اکتفا می‌کنم.

4. کیارستمی به درستی در مصاحبه با شهروند گفته که در موسیقی ما سالهاست که گزینش از ابیات صورت می‌گیرد و حرف او درست است. حتّی با کمی گسترش دامنه‌ی دید، خوشنویسی ما هم صرف نظر از وجوه زیبایی‌شناختی، برجسته‌کردن بیت یا ابیاتی از یک غزل بوده است. از اینها گذشته ضرب‌المثل‌هایی که به صورت تک بیت از حافظ و مولوی و دیگران وارد فرهنگ عامّه شده نباید فراموش کرد. اشعار شاعران سبک هندی را هم من دیده‌ام که به صورت تک بیت گزینش و چاپ شد ولی چنین هیاهویی به راه نیانداخت. اتّفاقاً کیارستمی اگر بخواهد به کارش ادامه دهد یکی از پیشنهادها شاعران همین سبک است؛ حالا نه خیلی مغلق‌گو مثل بیدل، ولی صائب و کلیم از این تک‌بیت‌های درخشان بسیار دارند.

5. پیشتر از اظهار نظر نصرت رحمانی درباره‌ی سخنرانی شاملو پیرامون فردوسی نوشتم. او رندانه بدون اشاره به درستی یا نادرستی نظر فردوسی، این کار او را نوعی زیرکی دانسته بود که مدام خود را در ویترین فرهنگ جامعه قرار دهد و به قول او یک ژورنالیست تمام عیار باشد؛ اگر با شعر شد که شد اگر نشد با مجلّه درآوردن یا ترجمه کردن و اگر نشد، با یک سخنرانی مجدّداً در مرکز توجّه قرار دهد. من هم کار کیارستمی را صرف نظر از نقد کارش، نوعی حرفه‌ای‌گری و خبرسازی می‌دانم که البتّه هیچ اشکالی ندارد.


یکشنبه 29 اردیبهشت 1387
تصویر ناقص پیشوایان دین

 

 

پس از تعویض مدیریّت شبکه‌ی سه، تغییر رویکرد این شبکه که به شبکه‌ی جوان و ورزش معروف بود کاملاً به چشم می‌آید، به گونه‌ای که امروز اگر در کنار آن دو لقب که تا حدودی حفظ شده‌اند، آنرا شبکه‌ی مدّاحی نیز بنامیم، بیراه نگفته‌ایم. عجب که این مقدار تأکید بر نشان دادن منابر و مدّاحان و مراسم – عمدهً- سوگواری، در شبکه‌های قدیمی و جا افتاده‌ی یک و دو دیده نمی‌شود.

این که بسیاری در روستاها و شهرهای کوچک دسترسی به مجالس مناسب سوگواری نداشته باشند و سیما طبق نظامی که حاکم است بخواهد این مراسم را به خانه‌ی آنان ببرد تا حدّی قابل درک است ولی این می‌تواند به عهده‌ی شبکه‌های استانی نهاده شود یا شبکه‌ای مانند قرآن نه جوان‌پسندترین شبکه‌ی کشور.

همه‌ی اینها به کنار، جایی که به گفته‌ی بنیادگزار جمهوری اسلامی قرار بود دانشگاه باشد، اکنون به تکیه تبدیل شده است. دانشگاه جایی برای بالا بردن معرفت است که در آن دانشجویان هم هویّت و فردیّت دارند، می‌توانند سؤال یا حتّی اعتراض کنند. گفت‌وگوهای سیما هم منحصر به دعوت از چند روحانی خاص و تکرار احادیث معروف است. هم از اینکه بسیاری از وجوه بزرگان دین هرگز در رسانه ی ملّی مطرح نمی‌شود، جای سؤال دارد و هم روزآمد نبودن تفسیرها.

برای مثال طرح صریح سخنانی مانند سخنان علی درباره‌ی آن زن یهودی که خلخال از پایش بیرون کشیدند، چگونه با تجاوز و قتل افراد در زندانها قابل جمع است؟ بسیاری از سخنان پیشوایان دین ناخودآگاه معادل امروزی آنها را در ذهن متبادر می‌کند و این چنین است که بسیاری سخنان اصلاً مجال بروز نمی‌یابند. پیشتر از سخن امام علی درباره‌ی عدم سنگسار مردی در نواحی مرزی یا حکایت پیامبر و یارانش درباره‌ی روا نبودن تجسّس در احوال شخصی افراد نوشتم؛ اینها ناخودآگاه به محض طرح، با وضع امروز ما مقایسه می‌شود.

در زمان رهبر فقید انقلاب، زنی در مصاحبه‌ای « اوشین» را الگوی زن امروز ما دانست و دختر پیامبر را مربوط به هزار و چهارصد سال پیش. با آن زن و مسؤول پخش آن مصاحبه، برخورد شدیدی شد ولی کسی از خود پرسید که چرا آن زن چنین گفت و چه کسانی مقصّر در معرّفی آن بزرگواران هستند؟ با پخش چنین برنامه‌هایی از صداوسیمای امروز نیز بسیاری، آنان را الگوی امروز نمی‌دانند و تنها بهانه‌هایی برای گریه و زاری می‌پندارند ولی سخنانشان پخش نمی‌شود.


شنبه 28 اردیبهشت 1387
بر سر قایقش

                                     

بر سر قایقش اندیشه‌کنان قایق‌بان

دائماً می‌زند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:

« اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی می‌داد.»

 

سخت توفان‌زده روی دریاست

ناشکیباست به دل قایق‌بان

شب پر از حادثه، دهشت‌افزاست.

 

بر سر ساحل هم لیکن اندیشه‌کنان قایق‌بان

ناشکیباتر بر می‌شود از او فریاد:

« کاش بازم ره بر خطّه‌ی دریای گران می‌افتاد!»

 

 

نیما یوشیج


جمعه 27 اردیبهشت 1387
صورت و محتوا در خون‌بازی

                         

خوب یا بد، صورت همیشه نماینده‌ی محتواست. یکی از دریغ‌های من از قدیم شکل نامناسب انتشار کتابهای دکتر شریعتی بوده است. حروف چینی صحیح ولی بدشکل و نامناسب، نبود نمایه‌های منظّم در آخر کتابها و طرّاحی جلد دل‌گیر سیاه‌رنگ و طرح ثابت و فاقد ایده‌ی محمّدرضا شریفی‌نیا بر آن، کتاب‌ها را فاقد ظاهر مناسب کرده است. این فقدان ظاهر مناسب بر قضاوت ما درباره‌ی محتوای آن بی‌تأثیر نیست. چه حرفهای کم‌ارزشی که به خاطر آرایه‌های چشم‌گیر و نحوه‌ی ارائه‌ی حرفه‌ای جایگاهی فراتر از قدر و منزلت خود می‌یابند.

فیلم خون‌بازی به عنوان یکی از فیلم‌های خوب این اواخر مورد تحسین قرار گرفت ولی چرا؟ اگر به نیّت سازنده‌ی آن است که بسیاری با قصد خوب، فیلم بد می‌سازند. اگر به خاطر تأثیرگذاری و اجتماعی بودن آن است که حرف تازه‌ای برای جامعه‌ای که اعتیاد در آن جزو مسائل عادی و روزمرّه است، ندارد. برای دیدن تأثیرگذاری کافی است به فیلمی بسیار کوتاه که لولیدن کرمهای درشت را در اندام فروپاشیده‌ی یک معتاد به کراک نشان می‌دهد نگاه کنید تا دستتان بیاید تأثیر یعنی چه.

چندی پیش فیلمی از معتادان به کراک پخش شد به همراه مصاحبه با آنان که جدّاً تکان‌دهنده بود. معتاد‌شدن تنها با یک بار استعمال، بدل شدن به توزیع کننده‌ی مواد، پوسیدن درونی بدن و کرم گذاشتن آن، تن دادن به « هرکاری» برای تأمین مواد خود و مرگ فجیع و زودهنگام با بدنی که غسل داده نمی‌شود از ترس آنکه اجزای آن از هم جدا شوند، از مسائل طرح شده در آن بود.

در هنگامی که جامعه با شیشه و کراک و مواد تازه آمده‌ای تهدید می‌شود، خون‌بازی از اعتیاد تزریقی و موادی مانند هروئین می‌گوید که در قیاس با مواد جدید، شوخی  به حساب می‌آید؛ این از تأثیرگذاری و به‌روز بودن. این کاستی‌ها را در فیلمی مانند سنتوری نیز می‌توان از جهاتی دید.

ولی آنچه منظور من از نوشتن این ایما بود، طرح فیلمنامه‌ی ساده و خام آن بود. این نوع نگاه لااقل دو دهه از سینمای جهان عقب است و تنها می‌تواند کسانی را راضی کند که قاچاق را ندیده باشند. فیلم البتّه به دلیل هوشمندی کارگردان و نویسندگان فیلمنامه، دیالوگهای باسمه‌ای ندارد و بازی بازیگرانش به آن خیلی کمک کرده است. ظرف زمانی فیلم از صبح تا عصر است و حرکت به آسایشگاه ترک مواد. حضور بهرام رادان در این فیلم ضعیف و در حدّ استفاده در ویدیوی فرستاده شده از کاناداست. کارگردان می‌توانست با تدوین موازی- مشابه قاچاق- دو یا سه خط داستانی را به موازات هم پیش ببرد ولی روایت خطّی و « یکی بود و یکی نبود»ی را کافی دانسته است.

پیشتر گفتم که گلشیری در نقد فیلم« داش آکل» چه گفته بود. او کار کیمیایی را در کشتن کاکارستم توسّط داش آکل، مرهمی بر زخم کشته‌شدن داش آکل می‌داند و اینکه کیمیایی بیننده را با رضایت خاطر از سالن سینما بیرون می‌فرستد و این رضایت خاطر، مساوی فراموشی زود هنگام است، امّا هدایت بی‌رحم تر است و خواننده را با اندوه کشته‌شدن ناجوانمردانه‌ی داش آکل و پیروزی ظاهری کاکارستم تنها می‌گذارد و درست به همین دلیل است که نوشته‌ی هدایت را نمی‌توان فراموش کرد. اینجا هم پایان فیلم بسیار محافظه‌کارانه است. تظاهر به پایان باز را نمی پسندم گاهی باید با قاطعیّت نقطه را پایان جمله گذاشت. من اگر بودم یا جسد دختر را به آسایشگاه می‌رساندم یا برای گدایی اندکی مواد او را سوار ماشین کسی که به او نظر دارد می‌کردم؛ دور از حریم مادری مهربان. در جامعه‌ای که هر روز خبر گرفتار شدن آشنایی به گوشت می‌رسد یا اوردوز همسایه‌ای، تلنگرزدن بسیار محافظه‌کارانه و بی‌تأثیر است، گاهی باید با آگاهی برای به هوش آوردن غافلی به او سیلی زد و خون‌بازی- که از نمایش نام فیلم یعنی بازی با سرنگ و کشیدن خون به داخل آن پیش از تزریق، عاجز است- نمی‌تواند این کار را بکند.


پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387
بررسی پاسخ به نقد-2

 

 

پیش از این درباره‌ی نقد منطق صوری نوشته‌ام و چند مثالی را که آورده بودند، نقد کردم. مثال‌ها در علوم استدلالی و انسانی، حکم آزمایش را برای علوم تجربی دارند. با پرداختن دقیق به نمونه‌های واقعی و تحلیل آنهاست که می‌توان به قوّت نظریّه‌ای پی برد و گرنه احتمال افتادن به ورطه‌ی کلّی‌گویی بسیار زیاد است.

دیروز من نظرم را درباره‌ی دانسته‌ها و تلاش برای فهم نو بیان کردم، اینجا هم می‌گویم که نه تنها منطق که فلسفه و همه‌ی مقبولات ما، ابزار ما برای فهم جهان‌اند. البتّه این نافی آن نیست که این ابزار مدام در حال تغییر و تکامل باشد. پس ما با ابزار ذهنی خود جهان را درک می‌کنیم و هم از اصلاح آن غافل نیستیم. نظریّه موازنه عدمی نیز برای آقایان رضایی و بنی صدر، ابزاری برای فهم است.  هر ابزاری هم از آنجا که اقتضائات خود را دارد، چیزهایی را به ما تحمیل می‌کند ولی ما ناچاریم که برای نگریستن به جهان، از آنها سود ببریم و زمانی می‌توانیم آنها را فروگذاریم که بهتر از آنها بیابیم. من نه از تأثیر منطق بر یافته‌ها غافل بوده‌ام و نه منطق در طول تاریخ دست نخورده باقی مانده است. پس از ارسطوییان و رواقیّون، ابن‌سینا نوآوری‌های جالبی در منطق کرده است که یکی از مقاطع مهم تکامل علم منطق است. منطق، یک مجموعه‌ی سخت و غیرقابل تکامل نیست که با ما هرکار بخواهد بکند و انسان هم آنقدر ناتوان نیست که نتواند روش تفکّر خود را بهبود بخشد. ملّاصدرا نه به اندازه‌ی ابن سینا ولی در حدّ خود کمکهایی به منطق کرده است و آنرا تکامل بخشیده است. یکی از نوآوری‌های او اضافه کردن شرط نهم به شروط تناقض بین دو قضیّه است که اشاره‌ای به آن در بررسی نقد منطق صوری کردم و جوابی نیافت( و نخواهد یافت). این موضوع از آنجا که بسیار فنّی است حتّی در نوشته‌ی مطهّری هم نیامده و به کتابهای مشروح‌تر واگذار شده است. فکر کنم کمی درباره‌ی نحوه نگاه خود به علم منطق و اینکه آیا همراه با ساده‌انگاری یا تحویلی‌نگری هست یا نه توضیح دادم. پس، از تقسیم‌های پنج‌گانه‌ی آقای رضایی وقراردادن آقای بنی صدر و دوستانشان بر تارک اندیشه‌ی بشری بی هیچ کلامی می گذرم که مشک آن است که ببوید نه آنکه عیّار بگوید.

بهترین راه نشان دادن تفاوت نگاه‌ها اتّخاذ موضع روشن و مرزبندی اندیشگی است. یکی از مهمترین نقطه‌های تفاوت نحوه‌ی استدلال من با آقای رضایی، اینجاست که ایشان می‌گوید:« مهم این نیست که با منطق صوری دو فقیه و یا دو مرجع یکی با ولایت فقیه مخالف می‌شود و یکی طرفدار سرسخت آن می‌شود...» اتّفاقاً بسیار مهم است و اگر بتوانیم همین جا به یک همزبانی برسیم خیلی مفید خواهد بود.

می‌دانیم و می‌دانید که یکی از نمایندگان پارلمان هلند فیلمی ساخته است و اسلام را مرادف خشونتهای فرقه‌های وهّابی و گروه‌های تندرو دانسته است، یعنی خصلت « برخی» مسلمانان را به همه‌ی آنها و نفس اسلام تعمیم داده است. بهترین نوع مواجهه با او گفتن این امر است که در مقابل اینان مسلمانان بسیاری هستند که از این روشها تنفّر دارند و گزینه‌های دیگری هم برای معرّفی اسلام هست. اسلام اگر این بود و آیاتی که می‌گویی اگر این معنا را که به ذهن تو و بن لادن رسیده داشت، همه‌ یا بیشتر عالمان مسلمان اینگونه بودند. اینجا هم می‌گویم اگر منطق صوری به گونه‌ای روشمند منجر به نظریّه ولایت فقیه می‌شود( آن چنان که آقای بنی‌صدر می‌گوید) پس اکثریّت فقهای طول تاریخ چرا به این نظریّه نرسیده‌اند؟ یا باید به این سؤال من پاسخ مناسب داد یا در ورطه‌ی سفسطه فروغلطید چون هر نمونه‌ی خلفی را که من از این پس بیاورم با یک« مهم نیست» روبه رو خواهد شد. این « مهم نیست» به نظر من خیلی مهم است.

پس چه مهم است؟ ایشان می‌گوید:« مهم این است که جامعه با آلوده شدن به روحیه کاسبکارانه، محاسبه دو دو تا چهار تا در تمام امور زندگی، تعمیم سود و زیان کردن چیزها در تمام وجوه زندگی، به شدت از عقلانیت ابزاری تأثیر گرفته و آن را در عمل و در زندگی به کار می‌گیرد.» اگر به تقسیم‌بندی پنج‌گانه‌ی خود ایشان نگاه کنید، عقلانیّت ابزاری را دوره‌ی دوّم پس از عقلانیّت تعریفی- تقسیمی( ارسطو) نامیدند و همه‌ی بحث ما نیز تأثیر پذیری جامعه‌ی ما از منطق صوری ارسطویی است ولی اینجا می‌گویند که ما از « عقلانیّت ابزاری»- که برای توصیف دوره‌ی مدرن استفاده کردند- تأثیر گرفته‌ایم. این هم تناقض نیست یا هست ولی مهم نیست؟

اعتراف می‌کنم که رابطه‌ی ظاهربینی حاکمان ایران و اسلامی کردن ظواهر و غفلت از باطن جامعه با منطق صوری را نفهمیدم. من به عنوان کسی که دوران اصلاحات مجلّه یا روزنامه‌ای را نخوانده نگذاشتم چطور ممکن است که آن مقالات که مرا به خواندن آن ارجاع داده‌اند، ندیده باشم؟ فرق است بین کسانی که در آن شرایط اصلاحات را برای ایران بهتر از انقلاب می‌دانستند با نتیجه‌گیری بنی‌صدر. بحث آقای بنی صدر بحث منطقی بود و می‌خواستند به خیال خود تناقض موجود بین دو گزاره را رفع کنند که من گفتم با اندکی منطق‌دانی کسی این حرف را نمی‌زند. منتقد ابتدا باید نشان دهد که موضوع نقد را می‌شناسد و بعد آن را نقد کند. ایشان در آنجا انواع اشتباهها در توضیح منطق صوری را ارائه می‌دهد، طبیعی است که کسی نقد ایشان را جدّی نخواهد گرفت.

ایشان می‌افزاید:« تمام تلاش این روش شناختی این است که با مشابهتی  که در باره صورت قضایا ملاحظه می کند، حکم در باره ماده آنها صادر کند. مثلا بگوییم مردم به نظام جمهوری اسلامی 99 درصد رای داده اند و یا به اسلامیت نظام رای داده اند، اما با این تفسیر بخواهیم هر مهملی را که توی ذهن ما به نام اسلام وجود دارد، مجوز خود را از آراء اولیه مردم توجیه کند.» جمله‌ی اوّل این نقل قول مصادره به مطلوب است و چنین چیزی در منطق صوری« وجود ندارد» و « بی‌معناست». این دو عبارت را در گیومه گذاشتم تا آشکارا به آقای رضایی بگویم که با دست گذاشتن روی چه نکاتی می‌تواند نظر مرا ابطال کند. ایشان اگر می‌تواند چنین جمله‌ای را از یکی از کتابهای منطق صوری( نه نقل قولی از کتابهای بنی صدر) بیاورد. نمی‌توان به من که درس منطق را به صورت کلاسیک خوانده‌ام گفت که علم تو چنین می‌گوید و اگر من بگویم اصلاً چنین چیزی نیست و خلاف عقل است، گفت من نیازی به دلیل یا ارجاع آوردن نمی‌بینم و همین است که هست!

این از عبارت اوّل که قرار شد آقای رضایی بگوید کدام متن علمی ارسطویی چنین می‌گوید و درباره‌ی عبارت دوّم هم عرض می‌کنم که مقدّمات قیاس را مواد قیاس می‌نامند و شکل تألیف بین آنها را صورت قیاس. بر این اساس، دو گونه درباره‌ی قیاس بحث می‌شود، یکی از جهت صورت بدون توجّه به مادّه و دیگری بحث درباره‌ی خود مقدّمات. مقدّمات می‌توانند یقینی یا ظنّی یا از مشهورات یا حتّی نادرست باشند. هرگاه هم مواد درست بود و هم صورت، نتیجه درست می‌شود و اگر یکی از آندو نادرست بود، نتیجه هم نادرست می‌شود مثل مثال اکوان دیو که مثال زدم. حکم درباره‌ی ماده به خاطر تشابه درباره‌ی صورت قضایا، گذشته از اینکه از لحاظ فنّی اصطلاحات دقیق به کار برده نشده است به مثال زده شده کوچکترین ربطی ندارد و اساساً فاقد ارزش علمی است. به ایشان اطمینان می‌دهم که نخواهند توانست این مثال را جایی مقابل فرد بی‌طرفی( مثلاً غیر ایرانی) که بر منطق صوری مسلّط باشد؛ بیاورند و با واکنش متعجّبانه‌ی او روبه‌رو نشوند. دوستانه به ایشان توصیه می‌کنم یک دور منطق صوری را نه پیش خود بلکه با فرد آگاهی بگذرانند. کتاب ساده‌ای که هم اکنون در حوزه‌ها تدریس می شود، کتاب منطق مظفّر است. اگر آن را بخوانند،‌هم منطق صوری را به آسان‌ترین شکل فرا می‌گیرند و هم متوجّه می‌شوند که روحانیان در حوزه چه می‌خوانند تا بتوانند بهتر آنان را نقد کنند؛ تا پس از آن هم اصطلاحات منطق را درست استعمال کنند و ببینند که آنچه آنرا موجب این همه بدبختی برای ما می‌دانند، اساساً چه چیزی هست؟

ایشان می‌افزاید:«  ثنویت و تضاد نه تنها در امور واقع وجود ندارد، بلکه در سطح اندیشه و عمل نیز غیر ممکن است. هم اندیشه و عمل انسان و هم تمام آرائی که انسان انتخاب می کند، همه از یک جنس هستند. دو پارگی و چند پارگی اندیشه وعمل همه در صورت قضایاست.» پیشتر اشاره کردم که اصل عدم تناقض منحصر به منطق صوری ارسطویی نیست و منطق نوین هم فارغ از این اصل نیست ولی برخی حرفهای من گویا نادیده گرفته شود، بهتر است. تضاد در امور واقع نیست یعنی شما هم می‌توانی در واقع حسن رضایی باشی و هم در آن واحد کس دیگری باشی مثلاً ایماگر. یا باید این را بپذیری یا گزاره‌ی «من حسن رضایی هستم» باید متناقض با« من حسن رضایی نیستم» باشد تا فقط یکی امکان درست بودن و وقوع داشته باشد. با انکار اصل عدم تناقض، موازنه‌ی عدمی هم می‌تواند درست باشد و هم نادرست. اگر بگویی فقط درست است و نادرست نیست، معتقد به تناقض بین درست بودن و نادرست بودن آن شده‌ای. سایر مثالهای متن هم به همین شیوه است. تفسیر نادرست آیه‌ی اشدّاء علی الکفّار چه ربطی به منطق صوری دارد؟ اگر کسی شأن نزول آیه را لحاظ نکرد، به خاطر منطق صوری است؟ اگر کسی مثل آقای خمینی به دلیل حرمت موسیقی و آمیخته بودن آن با مجالس لهو لعب نگاه کرد و قائل به حلیّت آن شد چه؟ لابد در این یک مورد چون به صورت حدیث توجّه نکرده و فتوا به خلاف آن داده است، پس به منطق صوری عمل نکرده است! این سؤالها به نظرم بی‌فایده باشد تا ایشان یک دور منطق صوری را دقیق بخوانند و آنگاه یقین دارم که خود ایشان اوّلین منتقد خود و بنی‌صدر خواهند بود و گرنه تکرار برداشتهایی غیرفنّی و ساده‌انگارانه، مهری بر ذهن و زبان ایشان خواهد زد که توان برون رفت از آن را نخواهند داشت.

چهارم. در این بند بحث خاصّی نیست که به آن بپردازم. اتّکا به قول دانشجویان که با شریعتی می‌توان فلان کرد و ارجاع به دیوار نوشته‌ها هم از آن حرفهاست. لابد مواجهه‌ی مصباح و سروش با کمونیستها را با اتّکا به همین منطق، فراموش کرده‌ایم و کتاب اصول رئالیسم مرحوم طباطبایی را همچنین. فرهنگ‌سازی مطهّری گفته‌ی من بود نه ارجاع به نوشته‌ی سایت زمانه. گرچه متأسّفانه عدم تسلّط بر مبانی ابتدایی منطق را در این بحث‌ها به صورتی آشکار می‌بینم، ولی برای احترام به جواب آقای بنی صدر پاسخ ایشان را هم خواهم نوشت. باز هم برای آخرین‌بار تکرار می کنم مشکل اساسی من با این نظرات، به خاطر مخالفتشان با منطق صوری نیست، بلکه به خاطر گزارش نادرست از این علم است. تا زمانی که مخاطبان من وقوف لازم بر اصطلاحات و مفاهیم این دانش را به دست نیاورند، این گفت‌وگو نتیجه‌ی خاصّی نخواهد داشت.


چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387
بررسی پاسخ به نقد-۱

 

 

دوست عزیز آقای رضایی که مخاطب من در نقد جستارش در رادیو زمانه بود، لطف کرده و نقد نوشته‌ی مرا فرستاده است. متن کامل مقاله‌ی ایشان را برای سهولت دسترسی اینجا گذاشته‌ام. نگاهم در این ایما بیشتر متوجّه مقاله‌ی ایشان و نقد من است، ‌هم برای پرهیز از طولانی‌شدن مطلب و هم اینکه پاسخ آقای بنی‌صدر نیز به دستم رسیده و آنرا به طور مجزّا بررسی خواهم کرد.

یکم: ایشان چهار مانع را برای فهم اندیشه‌ی بنی صدر بیان کرده است. اوّل نثر ایشان است که آقای رضایی به آن لقب خودجوش و شبه حماسی داده است. من قصد نقد شیوه‌ی نگارش ایشان را ندارم ولی همین قدر می‌گویم که شاید دور بودن ایشان از فضای فکری ایران باعث شده است که در کتابهایی مانند نقد منطق صوری یا موازنه عدمی، نثر ایشان رنگ‌وبوی سه دهه پیش را داشته باشد که نیاز به تجدید نظر یا ویرایش اساسی‌تر دارد. همین‌جا بگویم که نوع سخنان و اصطلاح‌سازی‌های ایشان هم مرا به یاد نویسندگان آن دوره می‌اندازد. منطق توحیدی، ایدئولوژی قرآنی، آزادی و بسیاری از این عبارات به وفور در نوشته‌های نویسندگان جوان آن دوره و عمدةً تحت تأثیر اصطلاح‌سازی‌های شریعتی بود. به نظرم ایشان هنوز از آن جوّ فکری بیرون نیامده‌اند. این مسأله با بررسی دو کتاب ایشان که به فاصله‌ی سه دهه نوشته شده است، روشن می‌شود. دلایل دوّم و سوّم هم به نظرم صرف ادّعا هستند و باید درعمل ثابت شوند( که برای نگارنده نشده‌اند) فراموش نکنیم که تلاش برای آزادی فکری و رسیدن به منطق توحیدی و بینش قرآنی چیزی است که غایت آرزوی همه‌ی ماست ولی راه رسیدن به آن مهم است. آقای رضایی یا جناب بنی‌صدر نباید انتظار داشته باشند که با تکرار این اسامی و مفاهیم ذی‌قیمت بتوانند ما را قانع کنند که روششان را بپسندیم. چه بسا کسی مدّعی منطق توحیدی باشد ولی در عمل راه و روش او سر از جای دیگری درآورد. من در نوشتارها و سخنان ایشان چند کلمه در میان، واژه‌ی آزادی را می‌بینم که بسیار ارزشمند است ولی چگونه؟ با رها کردن فکر از دگم‌ها و پیش‌فرضها؟ این ها حرف‌های نویی نیست و بارها وبارها گفته شده است وآرزوی همه رسیدن به آن است. عجب از جناب رضایی که اینها را حرفهایی نو می‌پندارد. مانع چهارم را می‌پذیرم. نام بنی‌صدر امروز مرادف با بایکوت اوست. چه برای افراد داخل کشور که با عینک سیاست به هر چیز می‌نگرند و چه افراد خارج از کشور که بینش مذهبی و مستقل او را نمی‌پسندند. من امّا اگر در یک تقسیم‌بندی ساده، افکار او را به مبدأ، مسیر و مقصد تقسیم کنم، در یکی با او همراه و در دیگری هم‌دل ولی سومّی را نمی‌پسندم. مبدأ افکار ایشان تلاشی است که برای رسیدن به استقلال فکری و آزادی از قید و بندهای تحمیلی اطراف و رسیدن به منطق قرآنی است. این آرزوی من و همه‌ی دانشورانی است که دغدغه‌ی دین( بخوان حقیقت) دارند. بخش سوّم مقصد ایشان در دفاع از کیان دین در مقابل اندیشه‌های وارداتی است مثل نتیجه گیری‌های ایشان در بحث پیرامون بشری یا الهی بودن قرآن، که به الهی بودن آن معتقدند. در این بخش علیرغم اینکه استدلال من عین ایشان نیست، امّا نوع جهت‌گیری ایشان و به نام نوآوری به نفی صریح متن دینی نپرداختن را می‌پسندم. امّا راه و مسیر ایشان در رسیدن از مبدأ به مقصد را درست نمی‌دانم و معتقدم، آن آزادی خواهی و نفی استیلای قدرت بر اندیشه را نمی‌تواند از مرحله‌ی شعار به عمل درآورد و صرف ادّعا باقی می‌ماند.

دوّم. آقای رضایی با اشاره به نوشته‌ی من می‌گوید که من به زعم خود تناقض را در سخن ایشان پیدا کرده‌ام و مگر می‌شود که او مخالف عقل باشد؟ من دیروز هم گفتم که استفهام انکاری دلیل نیست. پیروان آقای سروش هم می‌توانند از من بپرسند که تو دیروز به او گفته‌ای که از مقدّمات فلسفه‌ی اسلامی بی‌بهره است، آیا می‌توان به کسی که عمری اسفار خوانده است، اینگونه گفت؟ ولی با طرح چنین پرسشهایی کسی از میدان به در نخواهد رفت. من دو جمله از آقای بنی‌صدر را آورده‌ام و گفته‌ام که با هم نمی‌خواند. شما تنها راهی که دارید این است که سازگار بودن آنها را با هم ثابت و نقد مرا اصلاح کنید نه اینکه با لحنی حق به جانب از من سؤال کنید. تازه من نگفتم که وی« مخالف عقل» است( آن چنان که شما می‌گویید) بلکه گفتم ایشان جایی عقل را منفعل و جای دیگر فعّال می‌خواند و اینها متناقض‌اند. خود آقای بنی‌صدر در جوابی که نوشته به این مسأله پرداخته است که جوابش را به زمان بررسی نوشته‌ی ایشان محوّل می‌کنم.

در مورد عقل‌شناسی بنی‌صدر هم نکته‌های ادّعایی بیش از استدلال است و متأسّفانه مرا که نمی‌تواند قانع کند. تقسیم‌بندی به جداره و هسته بر چه اساسی است و بر اساس چه روانشناسی یا تحلیل عقلی؟ ما می‌دانیم که انسان عقل دارد و موجودی متفکّر است، هویّت او از جنس عقل است یا نه و چرا این تقسیم‌بندی صورت گرفته است؟ مجموعه‌ی « است» ها یا دانش انسان از واقع، جهان‌بینی او را می‌سازند و مجموعه‌ی « باید» ها ایدئولوژی او را. بر سر رابطه‌ی این دو( یعنی چگونه از « است» به « باید» برسیم) هم نزاع‌های فراوانی شده است. این نحوه به کار بردن واژه ایدئولوژی و معلوم نبودن جایگاه جهان‌بینی، بحث را مبهم و نامعلوم می‌کند.

در عین حال با نگاه به مجموع بحث، برداشت من این است که منظور ایشان دو ساحت متفاوت اندیشه‌ی ماست: یکی دانسته‌های پیشین( پیش‌فرضها، علایق یا...) و دیگری تلاش برای رسیدن به دانسته‌های نو. اگر بخواهیم از متون دینی مدد بجوییم، پیامبر اسلام می‌فرماید: لیس العلم بکثرة التعلیم و التعّلُم بل نور یقذفه الله فی قلب من یشاء. آنچه می‌آموزیم در حقیقت علم نیست چون خود ما به آن نرسیده‌ایم و خلّاقیّت و نوآوری ما نور و علم حقیقی است. این نور، یا تلاش برای درک نو جهان مقیّد به دانسته‌های پیشین ماست و تصویری است که در آن آینه می‌افتد. تلاش افراد بسیاری برای آزاد کردن عقل به این معنا بوده است و این حرف نه تنها حرف نویی نیست که سابقه‌ی بسیار دارد. انواع نحله‌های هرمنوتیک از شلایرماخر به بعد به تأثیر پیش دانسته‌ها بر خوانش جدید ما از جهان می‌پردازند. در ایران هم مدّتهاست که اینگونه بحث ها رواج یافته و اصلاً تئوری قبض و بسط سروش، چیزی جز نظام‌مند کردن پیش فرض‌ها( وبه قول او فربه کردن ذهن از اندیشه‌های نو) نیست. مجتهد شبستری هم در بحثهای هرمنوتیکی خود به دنبال این است. در این میان، رهیافت آقای بنی‌صدر مانند فقهای قدیمی است که آنها هم تا حدّی به این موضوع وقوف داشتند و راه آن را« خالی‌کردن ذهن» به هنگام اندیشیدن به صدور یک حکم یا ارجاع به اصل می‌دانستند. امروز این خالی‌کردن اندیشه دیگر بی‌معناست. انسان همیشه محکوم است که با پیش فرض به مواجهه‌ی جهان برود. علم ریاضی و علوم تجربی و سایر علوم، پیش‌فرض ذهنی انسان برای رویارویی با جهان‌اند. فرضیّه‌ها برای تفسیر جهان ساخته می‌شوند و با یافتن دلایل متقن، اثبات می‌شوند و در صورت آمدن نظرّیه‌ی قوی‌تر یا مشاهده‌ی نمونه‌ی خلف باطل می‌شوند و این بازی هم‌چنان ادامه دارد و خواهد داشت. آقای بنی صدر نمی‌تواند منطق صوری را نفی کند مگر آنکه منطق نویی را جایگزین آن کند. از دید من ایشان نه در نقد منطق صوری موفّق است و نه اثری از منطقی نوین در آثار ایشان به چشم می‌خورد.

نوشته‌ی آقای رضایی چنان که در پیوند بالا می‌بینید، دو بخش دیگر هم دارد که به فردا موکول می‌کنم.


سه شنبه 24 اردیبهشت 1387
آنان که می‌اندیشند

                            

« آنان که می‌اندیشند» نام همایشی برای بررسی اندیشه‌های سیّد حسین نصر بود در دانشگاه تهران که یکی از تلاشهایی است که برای بازگشت وی به ایران صورت می‌گیرد. در هیاهوی نزاع سنّت و تجدّد و اندیشه‌های وارداتی، اندیشمندان ما به جای اینکه آستین بالا بزنند و به میان کارزار وارد شوند و جهاد علمی کنند، به فکر استفاده از مرجعیّت یک شخصیّت اندیشگی به مثابه‌ی حفاظ و پناهی در برابر دگراندیشان اسلامی و سکولار افتاده‌اند.

علی اکبر صادقی رشاد در همایشی که به افتخار نصر برگزار شده بود به او تاخت و خبر گفته‌های او اگر به نصر برسد- که می رسد- احتمال بازگشت او را بسیار کمتر خواهد کرد. او دعوای سنّت و مدرن را دعوایی خانوادگی و در بستر فرهنگ غرب دانست و همانگونه که مدرنیته را فاقد اعتبار دانست، سنّت‌گرایی امثال نصر را نیز زیر سؤال برد. متأسّفانه او هم مانند سروش و دیگر کسانی که با نصر سر سازگاری ندارند، دوره‌ی کوتاه مدّت ریاست وی بر دفتر فرح پهلوی و زیستن او در آمریکا را به رخ او کشید و حق به جانب پرسید: چگونه می توان به غرب حمله کرد و از آنان جایزه گرفت و اسلام سلطنتی که نمی تواند اسلام حقیقی باشد.

دکتر غلامرضا اعوانی به حق زیستن با یک متفکّر و رخنه به ژرفای تفکّر او را شرط نقد او دانست و به کنایه به رشاد گفت که منظور نصر از سنّت را نفهمیده است. او به درستی به رشاد گفت که اگر همکاری با سلطنت، عیب و اشکال است، عیناً بر شیخ بهایی و میرداماد هم وارد است، آیا در بررسی افکار آنان به این مسأله اشاره می‌شود؟

امیدوارم مجالی باشد و بیشتر در مورد نصر بنویسم؛ امّا آنچه نظرم را برای نوشتن این یادداشت جلب کرد، نقش اعتبار گوینده در فهم سخن اوست. بسیاری از سخنان سروش اگر از دهان ِجز او بیرون آمده بود، این انعکاس را نمی‌یافت. سیاسی‌شدن امور، کار را بدتر کرده است. هر کس اگر از دگراندیشان و مخالفان حکومت به شمار آید، سخنانش ارج و اعتباری زیاد خواهد یافت. پیشتر مثال زدم که جوّ فرهنگی درباره‌ی سروش از منفی ( پس از بازگشایی پرونده‌ی نقش وی در انقلاب فرهنگی) در مدّت کوتاهی به مثبت ( پس از هجوم عالمان سنّتی به وی) تغییر یافت. مجید مجیدی به طرفة‌العینی از برنده‌ی  جایزه‌ی برلین و سازنده‌ی بهترین فیلم المپیک چین به تکفیرکننده‌ای کم ارزش که باید در کارنامه‌ی گذشته‌اش هم تجدید نظر کرد،‌ تبدیل شد. فارغ از اینکه شاید نقش سروش در انقلاب فرهنگی در جاهایی قابل دفاع و او مسؤول آنهمه تصفیه نبوده باشد و حرفهای اخیرش هم پر از تناقض باشد؛ فیلمهای مجیدی هم صرف‌نظر از جایزه‌ها دارای اشکالهای فراوانی باشد و سخنان اخیرش هم تنها نقل قولی از مولوی باشد، این سیاه و سفید دیدن امور و تغییر قضاوت‌های افراد به سرعت تغییر باد( کرباسچی را به یاد بیاورید که با نوشتن یک نامه‌ی عفو از قهرمان ملّی به فردی بزدل و ترسو بدل شد) از معایب اجتماع ماست که نمونه‌اش را در دنیای مجازی و اینترنت هم می‌بینیم و نیاز به آسیب شناسی جدّی دارد.

نصر هم جای دوری نیست، ‌افکار و کتبش در دسترس‌است و حتّی خودش هم مانند همایش بررسی روشنفکری دینی می‌تواند با تجهیزات نوین برای حاضران سخنرانی زنده کند. درست نمی‌دانم که اگر جای نصر بودم چه می‌کردم ولی شاید راهی بینابین یعنی بازگشت به ایران ولی پرهیز از افتادن در دام بت‌سازان از او، بهترین راه باشد. 


دوشنبه 23 اردیبهشت 1387
نگاهی به پاسخ دوّم سروش به سبحانی

 

 

دوّمین پاسخ آقای سروش به آقای سبحانی به نام طوطی و زنبور منتشر شد. پیشتر و با انتشار مصاحبه‌ی سروش در رادیو زمانه اینجا آن را بررسیدم و به اوّلین پاسخ سروش به سبحانی نیز اینجا پرداختم. امروز به نوشتار دوّم او می‌پردازم که چیزی اضافه بر گذشته جز تکرار مکرّرات ندارد و البتّه ما را در مورد تخمین خود درباره‌ی بضاعت علمی عبدالکریم سروش مطمئن‌تر می کند.

یکم. بخش اوّل نوشتار سروش به گله از سکوت سبحانی در مورد عمل اصحاب قدرت و پیروانشان اختصاص دارد که حاوی دو نکته است. یکی اینکه ضمن اعلام موافقت خود با وی و ابراز انزجار از تمام کسانی که دهانها را بسته می‌خواهند و به نام اسلام در این سه دهه چه اعمالی که مرتکب نشدند، اضافه می‌کنم که یکی از آفات نبود آزادی بیان، بزرگ شدن بیهوده‌ی افرادی است که به محاق رانده می‌شوند و عقایدشان میوه‌ی ممنوع می شود. سروش به گمانم یکی از اینهاست. او اگر در دانشگاه مجال بحث و تحقیق داشت و آزادانه درسهایش را می‌گفت، امروز اینقدر در بوق و کرنا نمی‌شد. از صداقت سروش در ابراز نارضایتی از محدودیّت‌هایی که بر او رفته اطمینان دارم ولی بدون این محدودیّتها نیز او هرگز تا بدین حد مود توجّه قرار نمی‌گرفت. نکته‌ی دوّم، لحن و شیوه‌ی بیان بلیغ و یقین‌آور اوست که آن چنان شک را از دل خواننده می‌زداید که باز به خیال اطمینان و اتّکا به نظرات وی می‌افتد، شاید جز کسانی که به دقایق علوم نظری آگاه نیستند این لحن و بیان، بسیار فریبنده باشد، من البتّه این را کاستی او نمی‌دانم.

دوّم. بخش دوّم نوشتار او به یک‌سان دیدن نقش خداوند در انزال باران و انزال وحی می‌پردازد. طبیعت و ابر و باد و خورشید است که باران می‌سازد ولی از آنجا که صانع طبیعت خداوند است، خداوند فرستادن باران را به خود منتسب می‌کند. خداوند بنده‌ای به نام محمّد دارد که کشف او ، قرآن نام می‌گیرد ولی از آنجا که ربّ او محمّد است، قرآن هم کلام باری می شود و هیچ اشکال ندارد که بگوییم قرآن کلام محمّد است همچنان که اشکالی ندارد که بگوییم باران، محصول طبیعت است.

با اینکه پیشتر این مسأله را بیان کرده بودم ولی باز اینجا تکرار میکنم:

بنا بر توحید افعالی« لا مؤثّر فی الوجود الّا الله» یعنی از آنجا که خالق تمام جهان خداوند است، هر عملی را می‌توان منتسب به وی کرد، حتّی شرور را. مثال می‌زنم: همسایه‌ی بدی دارید که شما را آزار می‌دهد. نه او خداست و نه عمل بدش خدایی ولی اینکه به شما ضرر- یا به تعبیر قرآن بلا(= امتحان) برسد از خداست و عمل او به خواست خداست. شما یا گناهی مرتکب شده‌اید که با تحمّل این رنج جبران می‌شود و یا در مسیر سنّت الهی هستید زیرا اهل ایمان مدام در امتحان و بلا هستند تا در راه خود پیشرفت کنند.

پیامبر اسلام از آنجا که به مقام عبد بودن و عصمت رسیده بود، هر فعلش خدایی بود ولی آنرا به خدا منتسب نمی‌کرد. وقتی پیش از جنگ احد با او مخالفت شد، نگفت دارید با خدا مخالفت می‌کنید، در حالیکه در حاقّ واقع، نظرش، نظر خدا هم بود؛ امّا همان خدایی که ریزش باران را هم به خود و هم به طبیعت منتسب می‌کند در قرآن مدام تأکید دارد که فرایند وحی، الهی است و بشری نیست. همان پیامبری که به دیگران اجازه‌ی مخالفت با خودش را می‌دهد، در مقابل مخالفت ها با قرآن به شدّت می‌ایستد. یک بار از سروش پرسیدم که تفاوت حدیث نبوی و قرآن چیست؟ هر دو هم از زبان محمّدند وهر دو حقیقت محض. چرا فقط پیامبر اوّلی را به خود منتسب می کند و دوّمی را نه؟

سوّم. قبلاً گفتم که یکی از شگردهای زبانی استفهام انکاری است. مثلاً سروش می گوید که « قل هو الله احد» چه تفاوتی با شعر مولوی دارد که می گوید:« هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود»؟ این سؤال است و نمی‌تواند استدلال باشد و تنها جهل گوینده را می‌رساند. جواب این است که این قرآن است و آن شعر و نمی‌توان به صرف شباهت، دو چیز را یکی دانست.

باز سروش می‌گوید که مثال من برای فهم قرآن، زنبور و عسل است. با تمثیل نمی‌توان علم تولید کرد و تشبیه، استدلال نیست. سروش باید بداند که وقتی می‌گوید من آن تصویر پیک بودن جبرئیل و واسطه بودن محمّد را قبول ندارم تشبیهی بشری را مقابل تشبیهی بشری نگذاشته است، بلکه تشبیهی بشری را مقابل تصویری وحیانی گذاشته است. تصویر جبرئیل پیامبر و نزول وحی، از آن ِفلان متکلّم نیست تا اوبگوید تشبیه من بهتر می‌تواند مقصود را ادا کند. آن تصویر از همان قرآنی است که او« فقط» زنبورش را پسندیده و انبوه تأکیدها بر «انحصاراً الهی بودن» قرآن را ندیده می‌گیرد و این به معنای پاره پاره کردن قرآن است.( حجر-91)

چهارم. قوّه‌ی خیال در فلسفه‌ی اسلامی جنبه‌ی مثالی وجود ماست که به توسّط آن، جهان را درک می‌کنیم. مثلاً شما در گفت‌وگو با دیگری تصویر او را می‌بینید نه بی‌واسطه « خود او» را. تصویری که به واسطه‌ی حواس درک می شود در قوّه‌ی خیال ما باز آفرینی می‌شود و ما آن را می‌بینیم ولی این باعث نمی‌شود که چون ما در حقیقت تصویر او را در قوّه‌ی خیال خود می‌نگریم بگوییم که « او وجود ندارد و من دارم خیال می‌کنم» مثال آشناتر برای جوانان امروز تصویر معکوس جهان بر پرده‌ی شبکیّه است. ما در حقیقت آن را درک می‌کنیم ولی از آنجا که واسطه‌ی ما و جهان خارج است، نمی‌گوییم که جهان خارج وجود ندارد و ما تنها جزئی از جسم خود را می‌بینیم. شما هم اکنون وبلاگ ایمایان را به واسطه‌ی تصویری که در قوّه‌ی خیال خود می‌بینید، می‌خوانید ولی این باعث نمی‌شود که بگویید که ایمایان مخلوق ذهن شماست، قرآن هم به توسّط قوّه‌ی خیال پیامبر از مبدأ وحی دریافت می‌شد ولی این دلیل نمی‌شود که قرآن را محصول ذهن پیامبر بدانیم.

بله البتّه این جهان ِمثال و قوّه‌‌ی ‌‌خیال، مولّد محض هم هست و مثلاً یک نقّاش یا فیلمساز، تصویر را ابتدا در ذهن می‌سازد و بعد روی بوم یا سلولوئید می‌آورد. این معنای دوّم را عرف هم می‌فهمد ولی معنای اوّل نیاز به خواندن مقدّمات فلسفه‌ی اسلامی لااقل در حدّ بدایةالحکمه دارد. آقای سروش با کلام محمّد دانستن قرآن، آن هم به این دلیل که توسّط قوّه‌ی خیال پیامبر درک می‌شود، نشان می‌دهد که معنای اوّل را به درستی نمی‌داند و متأسّفانه بر مباحث ابتدایی فلسفه‌ی اسلامی هم وقوف ندارد.

در این بند سروش نمونه‌ی دیگری هم می‌آورد که قرآن به دلیل اینکه طباطبایی گفته است که فرشتگان در اصل دو یا سه یا چهار بال ندارند و این تصویر پیامبر از آنان بوده است، کلام محمّد است. سروش تفسیر طباطبایی را به معنای مخالفت با صریح قرآن دانسته است که ابداً این طور نیست. این تفسیر