ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 فروردین 1387
تفاهم گمشده

 

 

از ابتدای نوشتن این وبگاه تا کنون لااقل یک نکته برای من آشکار شده است که اصلی ترین مشکل جامعه‌ی فکری ما نداشتن تفاهم است؛ به معنای ساده‌ی درک همدیگر نه موافقت با هم. اکثر قریب به اتفاق جدالهای فکری نه به دلیل مخالفت اندیشگی، بلکه به دلیل عدم توجّه به مراد دیگری است. این مشکل با گفت‌وگوی دوطرفه و شجاعت ِتصحیح خود، درست می‌شود، امّا کمتر پیش می‌آید که روشنفکران ما واقعاً وارد گفت‌وگو شوند و تصویر نادرست دیگری از نظرات خود را اصلاح کنند. بدین گونه است که ما مدام خود را تکرار می‌کنیم و گاه از اینکه کسی ما را درک نمی‌کند، تلخ می‌شویم.

آقای محمود دلخواسته اینجا و در بخش نظرات دو پست پیش ایرادی در بخشی از نوشته‌ی من درباره‌ی قسمتی از یکی از کتابهای آقای بنی صدر دیده و آنرا بیان کرده است. با تشکّر از صرف وقت ایشان، لازم می‌دانم که نکاتی را یادآوری کنم. شاید در پایان این مطلب، ایشان متوجّه شوند که چرا جز آقای دباشی کسی بر نوشته‌های آقای بنی‌صدر نقد و نظری ننوشته است.

نوشته‌ی من پیرامون معنای انقلاب و اصلاح نبود، پس از اینکه دیدم آقای رضایی بعضی جاها چونان حکمی بدیهی از نادرستی ثنویّت در منطق صوری و درستی ایده‌ی موازنه‌ی عدمی سخن می‌راند، خطاب به ایشان خواستم بگویم که پیش فرضهای بنی‌صدر چقدر متزلزل‌اند. آقای بنی‌صدر در نقد تضاد و تناقض موجود در منطق صوری می‌گوید:«  برای مثال، انقلاب  خشونت و اصلاح عدم خشونت است. در نتیجه، انقلاب بد واصلاح خوب است. سه حکم  دروغ هستند...»

الف. استدلال ایشان یک حلقه‌ی مفقوده دارد. ایشان باید می‌گفت که عدّه‌ای بر اساس منطق صوری می‌گویند که: ۱- انقلاب خشونت بار و اصلاح بدون خشونت است.۲- « هر خشونتی بد و هر عدم خشونتی خوب است»،۳- پس انقلاب بد و اصلاح خوب است. عبارتی را که من در گیومه گذاشتم، ایشان نیاورده است که استدلال را ناقص می‌کند.

ب. ایشان برای نقل قول خود از معتقدان به منطق صوری – همانطور که همانجا نوشتم- منبع نمی‌آورد. آوردن منبع جایی نیست که موضوع محل مناقشه باشد و حتّی جایی که مسأله‌ای معروف باشد هم آوردن ارجاع لازم است. جناب دلخواسته از افرادی نام آورده‌اند که انقلاب را تعریف کرده‌اند. من علیرغم آوردن مثال از انقلاب‌هایی که به نسبت مسالمت آمیز بوده اند مثل انقلاب ایران، ارجاع به کلّ استدلال به خوب بودن اصلاح و بد بودن انقلاب را خواستار شده‌ام،‌ نه فقط تعریف انقلاب را .

ج. عبارت جا افتاده در استدلال فوق هم نیاز به اثبات دارد. مثلاً بشر برای مجازات مجرمان بنا بر قوانین و فرهنگ هر سرزمین از خشونت استفاده می‌کند و چه کسی مطلقاً هر گونه خشونت را « بد» دانسته است؟ دفاع از خود هم مستلزم خشونت است و گاه با ارتکاب یک خشونت جزئی، می‌توان جلو فاجعه‌ای را گرفت. ایشان نمی‌گوید که چه کسانی «هرگونه» خشونت را بد دانسته‌اند و تا به نتایجی که ادّعا می‌کند آنها می‌گویند، برسد.

د. به فرض که کسانی یافت شوند که استدلال فوق را به همین شکل گفته باشند- که باز هم من این فرض را نادیده نگرفتم- از کجا معلوم که اینان نماینده و سخنگوی منطق صوری باشند؟ شاید به اشتباه از این منطق استفاده کرده‌اند و شاید اصلاً تعلّق خاطری به این منطق نداشته‌اند.

هـ. برداشت ایشان از اصل عدم تناقض بسیار ابتدایی و اشتباه است. دو گزاره تحت هر شرایطی متناقض نیستند و در هشت – یا نه- أمر باید متّحد باشند و در سه أمر مختلف. دو گزاره‌ی: انقلاب خشونت است و انقلاب عدم خشونت است، تحت هر شرایطی متناقض نیستند. مثلاً- از جمله آن هشت امر- هردو گزاره باید وحدت در مکان و زمان داشته باشند. مثلاً « انقلاب سال57ایران خشونت‌بار بود» با «انقلاب سال57 ایران خشونت‌بار نبود» متناقض است( باز هم البتّه به شرطی که خشونت تعریف شود؛ مثلاً معیار خشونت‌بار بودن یک انقلاب، فلان تعداد کشته باشد) امّا هیچ گاه بر اساس منطق صوری، انقلاب خشونت است( مثلاً در الجزایر) با انقلاب خشونت نیست( مثلاً در ایران) به دلیل نداشتن برخی از شروط تناقض( یعنی همان نه وحدتی که گفتم)، دو گزاره‌ی متناقض به شمار نمی‌آیند.

نیازی به رجوع به کتابهایی مفصّل مانند اشارات ابن سینا نیست و خواندن و فهم متنی بسیار ابتدایی مانند نوشته‌ی بسیار خلاصه‌ی مطهّری برای مبتدیان هم اشتباههای ایشان را نشان می‌دهد. آقای بنی‌صدر بدون احاطه بر نکات بدیهی منطق، چیزی را به این دانش منتسب می‌کند که واقعیّت ندارد.همین موارد مغالطه در ادامه‌ی سخنان ایشان نیز به وفور مشاهده می‌شود و دقیقاً به همین دلیل است که کمتر کسی به نقد او برخاسته است. به هرحال ایشان در نامه‌ای کوتاه به آقای رضایی نوشته است که من منظور ایشان را درنیافته‌ام و قرار است که پاسخی تفصیلی بر نقدواره‌ی من بنویسند. من از این امر استقبال می‌کنم و منتظر ادامه‌ی بحث می‌مانم.


جمعه 30 فروردین 1387
چهره‌ی آبی عشق

                     STARDUST

گذشته اگر گذشته‌ی شخصی باشد که چیز دندانگیری نیست، امّا اگر گذشته‌ی جهان باشد، عجب روزگارانی بوده و ما ندیده‌ایم. داستان‌های اساطیری ، قصه‌های انبیا، جنگ خوبی و بدی و تقابل شجاعت‌ها و نیرنگ‌ها. عصر پهلوانانی که نان بازویشان را می‌خوردند نه قهرمانانی که بند نافشان به آزمایشگاههای داروسازی وصل است. جنگ‌های این دوره و زمانه را ببینید؛ امروز می‌توان شجاعت را تعریف کرد؟ فشار یک دکمه و خلاص. این کجا و نقشه‌ها و ترفندهای نوابغ و چکاچک شمشیرها و نشانه‌زنی کمانداران کجا. در فیلمی جوانکی که ماهها برای یک نشانه‌گیری ساده تمرین کرده بود، وقتی نظامی دیگری با فرمان موشک باران ِجایی که نشانه رفته بود، غائله را ختم کرد، از فرط احساس بیهودگی به گریه افتاد. باز لااقل جنگ ایران و عراق در روایت ایرانی‌اش روی مین و سیم خاردار یا زیر تانک رفتن داشت.

فیلم داستان پریان هنوز که هنوز است چه جذّاب است و هشداردهنده؛ زنهاری که چگونه از سادگی و طبیعت دور شده‌ایم و چقدر به اجبار جمع، تن سپرده‌ایم . دیوها و فرشته‌ها، حیوانات و گیاهان سخنگو، پایان موقّت خوش با پیروزی نیکی، پیمان‌هایی مردانه که به هر قیمتی به آن وفادار می‌ماندند و مهر اقناع‌گر و بی‌چون زنانه که تمکین به خلقت و پذیرش طبیعت خود بود. جهان پادشاهان عادل یا زورگو که ستم و داد به راحتی قابل تشخیص بودند، نه اینکه آنقدر در چنبره‌ی نسبی گرایی و پیچیدگی گرفتار باشند که نتوان گفت چه چیز درست و چه چیز نادرست است. عشق‌هایی که لزوما نه از یک دعوت به شام باسمه‌ای آغاز می‌شدند و نه منجر به خیانت. آی عشق، چهره‌ی آبی‌ات پیدای پیداست. چه دماری از روزگارت درآورده‌اند، نیلی سیلی به کنار، با آن امانتی حرام در دل چه خواهی کرد؟

گوشه‌ی فراغتی و باریکه‌ی آبی و دوری از غیر آنچه معرفتی بیفزاید یا ملالی ببرد. به انگشت نشانت دهند و گیرم نگویند که« سحر می‌داند سحر» ولی با عیّارکاوی دیدن ِ آخرین بازمانده‌ی نسلی منقرض از عصری که خسران در آن راه نداشت، نگاهت کنند و بعد، از ترس استغنایت از تو بگریزند.


پنجشنبه 29 فروردین 1387
نگاهی به یک پرسش و پاسخ- ۳

 

 

برای ختام بحث، بد نیست نگاهی به بعضی ریشه‌های استنباط پاسخ‌دهنده بیاندازیم. این را از آن‌رو می‌گویم که دوست عزیز جناب رضایی جایی در نقد دیدگاه آدم معتدلی مانند قابل، او را متّهم به پیروی از منطق صوری می‌کند و اینکه در تضاد وتقابل منطق صوری گرفتار است. بدیهی است که چنین لحن حق به جانبی، جایی است که دو طرف چیزی را قبول داشته باشند ، مثلاً من و گنجی به قرآن استناد می‌کنیم؛ وقتی می‌بینم که او روش نزول وحی را فقط یکی برمی‌شمرد، من می‌توانم با لحنی حق به جانب او را به آیاتی ارجاع دهم که خلاف این را می‌گوید و او جوابی نخواهد داشت؛ امّا وقتی کسی مثل قابل، موازنه‌ی عدمی و نظر بنی صدر درباره‌ی منطق صوری را نمی پذیرد نیز آیا می‌توان چنین سخن گفت؟ و آیا اصلاً این نظرات استحکام علمی دارند یا نه؟ نگاهی به یکی از آخرین نوشته‌های آقای بنی‌صدر یعنی« نقد تناقض و تضاد در منطق صوری» می‌اندازیم:

1. ایشان در همان ابتدا می‌گوید: انسان در این روش نمی‌تواند واقعیّت را بشناسد زیرا الف: بخش بزرگی از واقعیّت بیرون از ذهن قرار می گیرد و ب. عقل فعل پذیر است و نمی‌تواند تمام استعدادهای خود را به کار بگیرد و ...

آوردن جملات بدون استدلال و مبتنی بر تشبیه در متنی که ادّعای علمی بودن دارد، روا نیست. چرا بخشی از واقعیّت بیرون از ذهن قرار می‌گیرد؟ مگر کار عقل شناسایی واقعیّت نیست و در صورت انجام آن دیگر منفعل بودن معنی ندارد و چرا نویسنده مدّعی است که این منطق، واقعیّت را در قالبهای پیش ساخته می‌ریزد؟ توجة داشته باشیم که ادّعای اینکه ذهن آیینه‌ی واقعیّت است از ارسطو و ادّعای نقش داشتن ذهن در فرایند فهم از کانت است. ایشان ابتدا منطق صوری را به دلیل ادّعای فهم تمام واقع نکوهش و سپس آنرا با جملاتی که در خور فلسفه‌ی کانت است، توصیف می‌کند، یکی به میخ و یکی به نعل و آشکار نیست که نویسنده دقیقاً چه منظوری دارد. فهم همه‌ی واقعیّت اگر خوب است، چرا در ابتدا رد می‌شود و اگر عقل قرار است منفعل نباشد و استعدادهایش را به کار بگیرد، چرا از دخالت ذهن در فرایند فهم ِعین انتقاد می‌شود. در بخش اوّل و دوّم مصاحبه، ایشان روشنفکران را به تحمیل ذهنیّات خود بر قرآن متّهم کردند و اینکه باید گذاشت خود قرآن حرف بزند. بسیار خوب، وقتی قرآن حرف می‌زند و ما گوش می‌کنیم ، مگر قرآن فعّال و ما منفعل نیستیم؟ این همان ثنویّت تک‌محوری نیست؟ با حلوا حلوا کردن واژه‌ی آزادی که دهان عقل شیرین نمی شود و متأسّفانه آقای بنی صدر جابه‌جا اصطلاحات را به دلبخواه خود به کار می‌برد و متوجّه لوازم حرفهای خود نیست.

2. آوردن نمونه‌هایی از آرای ارسطو که شامل ثنویّت تک محوری است در باب جامعه و زن و مرد، ادامه‌ی نوشتار ایشان است. عجیب است که او فلسفه‌ی ارسطو را ناشی از منطق او می‌داند. منطق ابزاری است که می‌توان با آن دو فلسفه‌ی متفاوت را توجیه کرد و در یادداشت پیشین گفتم که مثلاً فقیهی که مبدع ولایت فقیه است و فقیهی که مخالف آن است، هردو از منطق صوری استفاده می‌کنند و نمی‌توان فقط یکی از نتایج به کارگیری این منطق را لازمه‌ی ضروری آن دانست. اکثریّت فقها در طول تاریخ با ولایت فقیهی که آیت الله خمینی می‌گوید، موافق نیستند و همین الآن هم آقای سیستانی چنین نظریّه‌ای را نمی‌پذیرد، این همه تلاش برای نشان دادن اینکه ولایت فقیه، زاده‌ی نظرات ارسطو خصوصاً منطق صوری اوست، برای چیست؟

3. تمام آنچه بنی‌صدر درباره‌ی انقلاب و خشونت نوشته‌است و بلکه هر استدلالی بر پایه‌ی منطق صوری،‌ قابل صورت‌بندی است. ایشان یک مثال را مبتنی بر خشن دانستن انقلاب و ناخشن دیدن اصلاح ساخته و نتیجه گرفته‌است که معتقدان به منطق ارسطویی می‌گویند، اصلاح خوب و انقلاب بد است. کجا و چه کسی چنین استلالهایی را کرده که نماینده‌ی قطعی منطق صوری هم باشد؟ او که نباید از پیش خود چیزی را بسازد و بعد با نقد ناقص آن، مدّعی برتری دیدگاه خود شود. بعضی از انقلابها خشونت‌بارند- مثل انقلاب الجزایر- و برخی انقلابها به نسبت بسیار صلح‌آمیز – مثل انقلاب ایران- ، چه کسی مدّعی خشونت‌باربودن انقلاب( همه‌ی انقلابها) شده است؟ و چنین کسی را چرا باید سخنگوی منطق صوری شمرد؟ چه کسی از اینکه اصلاح، تغییر ساختار نیست، غافل شده است؟ واقعاً واضح‌تر از این نمی‌توان یک طرفه پیش قاضی رفت و سربلند برگشت.

4. از دید ایشان در منطق صوری جمله‌ی لا اله الّا الله، خدا یکی است و دو تا نیست، معرّفی می‌شود. خیلی کنجکاوم بدانم کجا چنین تعریف یا ترجمه‌ای از اصل توحید داده‌ا‌ند. اوّلاً که ترجمه ربطی به منطق صوری و غیرصوری ندارد و ثانیاً ترجمه‌ی رایج این است که:« خدایی جز الله وجود ندارد» شما اینجا نفی دوتا بودن می‌بینید که بوی ثنویّت بدهد؟ در نوشته‌ی ایشان کمتر ارجاع به منابع را می‌بینیم،‌ در حالیکه چنین ترجمه‌ای از عبارت عربی، مثالش درباره‌ی انقلاب و اصلاح، یا دیگر اشاره‌ها حتماً باید همراه با آوردن نام اشخاص،‌ منبع قابل دستیابی و نشانی دقیق آن سخن باشد که در ادامه نیز نمونه‌هایی از آن را خواهیم دید. نوشته‌ی علمی با همین سخت‌گیری‌هاست که علمی قلمداد می‌شود و گرنه هرکس با اتّکا به شنیده‌ها، حافظه یا گمان خود از هرجایی، چیزی را نقل و آنرا طوری که صلاح می‌داند، رد می‌کند.

از آنجا که همین مثالها برای نشان دادن ضعف تئوریک این نقد آشکار است، مطلب را بیش از این طولانی نمی‌کنم. فقط اشاره‌ای به نحوه‌ی برداشت نویسنده از آیه‌ی معروف به حجاب می‌کنم. نقد و شناخت یک نظر مبتنی بر شناخت ابتدایی آن است به گونه‌ای که اگر آنرا برای صاحبان آن نظر شرح دهیم، از ما بپذیرند. ایشان در نوشتار دوّم خود و در نقد قرائت سوریانی- آرامی می‌گویند که چطور می‌شود که شال کمر، گریبان را بپوشاند. من متن نوشته‌ی لوکزمبرگ را ندیده‌ام امّا به حدس می‌گویم که کسی که خمار را شال معنا کرده جیب را هم جایی در حوالی کمر معنا کرده است و البتّه یکی از معانی آن همان جیبی است که در فارسی هم می‌گوییم و جایی برای گذاشتن وسایل در پیراهن است. ایشان- بی‌ارجاع به منبع- می‌گوید که آن زمان زنان پیراهن یقه‌باز می‌پوشیدند و قرآن چرا باید به جای دستور به بستن یقه بگوید که روسری خود را روی آن بگذارید؛ امّا روایات تاریخی می‌گویند که پیراهن « دکُلته»ای در کار نبوده و زنان همین پیراهن معمولی را می‌پوشیدند ولی روسری خود را پشت گوش می‌بردند و گردن و گریبان باز بوده و قرآن دستور به پوشاندن آنها داده است. این معنی با اندک مراجعه‌ای به تفاسیر که همراه با آوردن روایات و معنای دقیق لغات در آن زمینه هستند آشکار می‌شود.

امیدوارم استدلال‌های سیاسی نویسنده، متفاوت با استدلال‌های اعتقادی- قرآنی او و مستحکم‌تر از این حرفها باشد- که ظاهراً نیست!- و گرنه علی الإسلام السّلام. استدلال‌ها بازی و سرگرمی نیستند، پایه‌هایی هستند که من و شما عقاید، زندگی، دنیا و آخرت خود را بر آن بنا می‌کنیم. چه تلخ است با یک کج‌فهمی، آینده و حاصل عمر خود را مفت ببازیم. این‌ها را برای آقای بنی صدر ننوشتم، بلکه روی خطاب من به جناب رضایی و کسانی است که نظراتی مانند موازنه‌ی عدمی را خیلی جدّی گرفته‌اند و دیگران را به سبب عدم رعایت آن ملامت می‌کنند. تا فرصت هست و مجال جست‌وجوگری، باید از چیرگی دگم‌هایی که مجال اندیشیدن را از ما می‌گیرند، گریخت.    


چهارشنبه 28 فروردین 1387
وبلاگستان فارسی

 

 

بانویی سالخورده از اقوام حکایت می‌کرد که سال اوّل دبستان را در مدرسه‌ای گذراند که عمویش مدیر آن بود. با استفاده از امتیاز برادرزاده بودن، سال اوّل به بازی و فرار از درس گذشت و بدون سواد خواندن و نوشتن یا دادن امتحان پا به سال دوّم گذاشت. سال دوّم معلّم سختگیری سر کلاس آنان آمد که مدیر و عمو نمی‌شناخت و ظاهراً جز این بانوی خویش ِما، تعداد دیگری هم کم‌سواد بودند. معلّم برای اینکه نظمی برقرار کند، کلاس را به دو نیم ِزرنگها- باسوادان- و تنبل‌ها- کم سوادان- تقسیم کرد و برای هرکدام تکالیف و امتحان‌های جداگانه گذاشت. قرار شد که از تنبل‌ها هرکدام به سطح خاصّی برسند به قسمت زرنگها بروند. پس از چند ماه امتحانی به همین منظور برگزار شد و بانوی مربوطه شاگرد اوّل شد، در حالیکه از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت به خانه آمد و هوارکنان فریاد می‌زد که: شاگرد اوّل تنبلا شدم! افراد خانواده که از همه‌ی این جریانها بی‌اطّلاع بودند، ابتدا جا خوردند و بعد زدند زیر خنده. طفلکی دخترک، هرقدر می‌خواست به آنها بفهماند که شاگرد اوّل تنبلها شدن چقدر مهمّ است، موفّق نمی‌شد و باعث می‌شد که آنان بیشتر از خنده ریسه بروند؛ حالا حکایت ماست.


سه شنبه 27 فروردین 1387
شباهت‌های ناگزیر

 

 

سبحانی در گفت‌وگو با فرزندان مطهّری گفته است که:« اگر مطهّری امروز بود، در چاپ این کتاب و موضوعات مطرح شده در آن تجدید نظر می‌کرد.» معنای آن این است که مطهّری در طول زمان تغییر می‌کرد و گذشته‌ی خود را نقد و احیاناً آنرا موافق برداشت تفسیر رسمی از دین، اصلاح می‌کرد. این یکی از صورتهای قابل تصوّر مسئله است و صورت دیگر این است که مطهّری آن اندیشه را- درست یا غلط- ادامه می‌داد و نه تنها آن آرا، بلکه نظرات جدیدی خلاف متولّیان فعلی می‌آورد و اکنون یکی از خیل درحاشیه مانده‌ها بود. صرف نظر از نکته‌ی فوق،-در مقیاسی بزرگتر- بعضی متفکّران دارای دو یا چند مرحله‌ی فکری هستند؛ فیلسوفانی چون هیدگر و ویتگنشتاین از آن دسته‌اند. عالمان مسلمان هم از این امر برکنار نیستند و سیّد محمّدباقر صدر درباره‌ی نحوه‌ی حکومت در اسلام چند نظریّه‌ی متفاوت دارد. الآن آن آرا با هم لحاظ و سنجیده می‌شود و نشانگر رشد و بلوغ فکری صاحبان آن است. پس اگر مطهّری به دیدگاه جدیدی دست می‌یافت، آنرا اصلاح می‌کرد ولی نقش دیدگاه اوّل به عنوان یکی از مراحل فکری او در تاریخ محفوظ بود و دلیلی برای عدم نشر آن وجود نداشت و ندارد.

ایشان ادامه می‌دهد که:« اینها در حقیقت یادداشتهای شخصی او بوده است و نباید این یادداشتها را به عنوان کتاب در اختیار مردم قرار داد» ایشان این را زمانی می‌گوید که یادداشتهای شخصی که چه عرض کنم، نامه‌های عاشقانه‌ی افراد صاحب‌نام هم در اختیار عموم قرار می‌گیرد و چنین کسانی پس از مرگ، دیگر دارای حریم خصوصی نیستند. امّا یادداشتهای مطهّری را به زحمت بتوان شخصی دانست که نه خاطره است و نه حسب حال بلکه نظراتی عالمانه است که در آن چارچوب نمی‌گنجد.

اینها را داشته باشید و اعتراض سروش به انتشار یادداشتهای مطهّری درباره‌ی شریعتی را به یاد بیاورید. آن یادداشتها که شامل نظرات تند مطهّری راجع به شریعتی در اواخر دوران عمرش بود را با مقدّمه‌ای نامناسب و تنگ‌نظرانه به چاپ سپرده بودند. باز هم صرف‌نظر از آوردن آن مقدّمه که کاری غیرحرفه‌ای و نادرست بود، اطّلاع یافتن از تغییر عقیده‌ی مطهّری پیرامون شریعتی، حقّ جامعه‌ی فکری ماست تا ببینند که چگونه گذشت زمان افراد را به ویرایش افکار خود وادار می‌کند، به حق یا به اشتباه. دلیل آن چرخش، نیاز به یادداشتی مجزّا دارد ولی قصدم اینجا بیان شباهت سروش و سبحانی است. سروش نیز اگر مطهّری مثلاً مدح شریعتی را گفته بود با انتشار آن یادداشتها مخالفتی نداشت و دلیل مخالفتش تصویری بود که مطهّری خلاف میل او از شریعتی به دست می‌داد. مگر نظر مطهّری درباره‌ی شریعتی حکم نهایی راجع به او بود؟ اگر نکته‌های درستی در آن بود- که بود- افراط‌کنندگان درباره‌ی شریعتی را به اعتدال فرا می‌خواند و اگر اشتباهی داشت- که داشت- باعث نگاهی انسانی‌تر و معقولانه به خود مطهّری می‌شد.

در مجادله‌های اخیر برای بعضی، سروش و سبحانی به مثابه‌ی دو سر طیف نواندیشی و سنّت‌گرایی جلوه‌گر شدند. این را نوشتم تا بگویم ما بیش از آنچه می‌پنداریم شبیه هم هستیم و اندکی تفاوت در نحوه‌ی زیست، اطرافیان، شکل و شمایل، حبّ و بغض‌های شخصی و علایق فردی، نباید باعث شود که خود را بسیار متمایز از دیگری بپنداریم. تصویر « خود» را اگر کمی با سرانگشت ِکنکاش و تردید بخراشیم، چه بسا تصویر« دیگری» را خفته در زیر آن بیایم.


دوشنبه 26 فروردین 1387
نگاهی به یک پرسش و پاسخ- 2

 

 

درباره‌ی بخش اوّل جوابهای آقای بنی صدر این نکات به ذهنم می‌رسد:

1. ایشان نیز مانند آقای سبحانی بر اساس اصولی که از پیش پذیرفته‌اند، به بیان تفاوت دیدگاههای خود با این دست از روشنفکران می‌پردازند. آقای سبحانی بر اساس کلام سنّتی و آقای بنی صدر بر اساس نظریّات خود در باب عقل آزاد، موازنه‌ی عدمی و نقد منطق صوری. در نظرات ایشان در باب نقد ثنویّت منطق صوری و ردّ رابطه بر اساس قدرت، ردّ پای دریدا و فوکو دیده می‌شود که با برداشتی خاص از متون دینی همراه شده است. این ایرادی ندارد و باید در جای خود نقد شود، امّا اگر در نوشتاری این چنین می‌خواهیم ضعف دیدگاه روشنفکران دینی را نمایان کنیم باید بنا را بر پذیرش ابتدایی و سپس نشان دادن تناقض‌های آرای آنان کنیم و گرنه دو طرف مدام حرفهای خود را برای هم تکرار خواهند کرد و «گفت و شنود»ی شکل نخواهد گرفت.

2. این‌گونه است که آنچه بنی صدر ضعف آنان می‌بیند یعنی: معنای ذهنی را به جای معنای موجود در قرآن نشاندن، همان چیزی می‌شود که کسی مانند سروش با تعابیر دیگری به دنبال آن است و آنرا مطلوب می‌شمارد. قبض و بسط اصولاً چیزی جز تئوری تفسیر متون دینی با معلومات برون دینی نیست و تازه من در تک تک واژه‌های به کار رفته در نوشتار بنی صدر- از زبان آقایان- می‌توانم ایراد بگیرم و ایشان باید جواب درخوری داشته باشد وگرنه متّهم به دوری از دانش روز می‌شود. مثلاً ایشان می‌گوید: معنای موجود در قرآن. شبستری و سروش از « معانی» یا« قرائت» ها دم می‌زنند و می‌گویند که کدام معنای موجود؟ باورهای هرمنوتیکی دیگر اجازه‌ی ادّعای وجود « یک معنای درست» را به آسانی نمی‌دهد. مگر این‌که با دادوستد با اندیشه‌های هرمنوتیکی دارای نظریّه‌ای به همان اندازه قابل پذیرش باشیم. توجّه داشته باشید که شبستری که رسیدن به معنای متن را ممکن می‌داند از نوعی هرمنوتیک معروف به سنّتی یا رُمانتیک پیروی می‌کند که امروز به اصطلاح از مد افتاده است و حتّی امکان رسیدن به یک معنای موجود در متن نیز زیر سؤال رفته است. هر نظر جدید، باید با نظرداشت و موضع‌گیری در برابر جدال‌های فلسفی پیرامون موضوع خود همراه باشد و گرنه راه به جایی نخواهد برد.

3. از کسی مانند آقای بنی صدر که در اندیشه‌ی خود حساب ویژه‌ای را بر تأثیر فلسفه‌ی یونانی بر دیدگاههای دینی جهان اسلام باز کرده است، انتظار می‌رود که ارجاعهای تاریخی دقیقی داشته باشد. در نوشتار سروش نیز دیدیم که برداشت نادرست وی از مُحدث شمردن قرآن توسّط معتزلیان چقدر به وجهه‌ی علمی وی آسیب وارد کرد. ایشان می‌گوید که نخستین ترجمه‌ها از زمان معاویه آغاز شد که اصلاً اینگونه نیست. در کتاب « الفهرست» ابن ندیم – درست یا غلط – آمده که اوّلین ترجمه‌های غیرفلسفی را خالد بن یزید در علومی مانند نجوم و کیمیا و طب انجام داد و اوّلین ترجمه‌های فلسفی در زمان منصور عبّاسی و به صورت پراکنده بود و بعید است که تأثیری بر اندیشه‌ی مسلمانان زمان خود گذاشته باشد و آنچه را که سرآغاز جدّی ترجمه می‌توان دانست، تأسیس دارالحکمة در زمان مأمون بود.

4. همانطور که بالاتر گفتم هر لغزشی می‌تواند بر قضاوت خوانندگان درباره‌ی صاحب قلم اثر بگذارد. ایشان می‌گوید که تئوری ولایت فقیه از توابع آشتی دادن دین با اندیشه‌ی یونانی است. خوب اوّلاً که آقای خمینی این تئوری را از احادیث استخراج کرده و اگر قرار به تأثیرپذیری باشد- به قول سروش- امکان تأثّر ایشان از عرفان ابن عربی و ولایت عرفانی او بسیار بیشتر است تا از فلسفه‌ی یونانی. اگر ایشان بگویند که صِرف پذیرفتن آن فلسفه، شاکله‌ی فکری آقای خمینی را به گونه‌ای کرده بود که این تئوری حاصل آن شد، ضمن ردّ چنین تأثیرپذیری‌های بعیدی، عرض می‌کنم که مشهورترین فیلسوف صدرایی زمان ما سیّد محمّد حسین طباطبایی است که به هیچ وجه با برداشت آقای خمینی از حکومت روحانیان و نظریّه‌ی ولایت فقیه موافق نبود. چرا فلسفه‌ی یونانی در ایشان که فیلسوفی بسیار حرفه‌ای‌تر از خمینی بود، تأثیر نگذاشت؟ این‌ها تناقض‌هایی است که آقای بنی صدر باید برای آن جوابی داشته باشد و گرنه نقد او بر نظرات روشنفکران دینی هم ناقص و ناتمام خواهد بود.

در وحیانی محض بودن قرآن و دفاع از احکام اسلام با ایشان هم‌آوازم گرچه- باز تأکید می‌کنم- با هر قومی باید با زبان آنها سخن گفت و گرنه گفتار ما صرف ادّعا خواهد بود. تعریف عقل آزاد را هر کسی به نوعی بر خود می‌نهد چه روشنفکران مورد نظر، چه مدافعان برداشت سنّتی از اسلام شیعی. این ادّعا که ما می‌توانیم حقوق بشری جامع‌تر از اعلامیّه‌ی جهانی حقوق بشر ارائه کنیم را آقای سبحانی هم می‌گوید و اینها گرهی از معضل مواجهه‌ی ما با حقوق بشر مدرن و دنیای نو باز نمی‌کند. در عین حال همین تلاشهاست که شاید راهی به دهی ببرد و ما را از وضع بینابینی موجود بین جهان مدرن و افکار سنّتی نجات دهد. پیرامون بخش‌های بعد نوشتار ایشان اگر حرفی مانده بود، در آینده خواهم نوشت.


یکشنبه 25 فروردین 1387
کتاب ممنوع مطهّری

 

 

مرتضی مطهّری کتاب معروفی دارد به نام « اقتصاد در اسلام» که در آن نظرات جدیدی را درباره‌ی اقتصاد از دید اسلام بیان می‌کند. این کتاب که برخلاف بسیاری از آثار او کتابی اجتهادی به شمار می‌رود، با نظرات اقتصادی فقها تفاوت عمده‌ای دارد. فقها معمولاً به اقتصاد خرد، یعنی فرد و خانواده‌اش می‌پردازند ولی او اینجا مسئله‌ی مالکیّت و ثروت عمومی و جنبه‌های متفاوت اقتصاد کلان را مورد کنکاش قرار داده است. کتاب او پس از انقلاب بلافاصله پس از انتشار، جمع آوری شد. طرفداران برداشت رسمی از اسلام آنرا دارای افکار نزدیک به چپ دانستند و انتساب آن به مطهّری را جایز ندیدند.

پیشتر اینجا از برخی محقّقین جوان نام بردم که مقاله و کتابشان، به خاطر مخالفت با یکی از نظرات مطهّری اجازه‌ی انتشار نیافته است ولی این بار، این مطهّری است که اجازه ندارد با « مطهّری» مخالفت کند! آقایان تصویری از مطهّری ترسیم کرده‌اند که طبق آنچه شفاهاً از خودشان شنیده‌ام، «ایدئولوگ انقلاب» است و بنا بر این اگر خودش هم بخواهد حق ندارد با این تصویر از خودش مخالفت کند.

مهم ترین شعار این وبگاه از ابتدا، تمایز نهادن بین گفته و گوینده بود. موضوع سنجش، گفته و عمل افراد است و ما را به قضاوت درباره‌ی خودشان کاری نیست که کاری خداییست و به عهده‌ی او در روز جزا. هرکسی با هر میزان بضاعت علمی، می‌تواند درست یا نادرست بگوید. مطهّری هم از این موضوع مستثنی نیست. او هزار حرف درست زده، یک حرف نادرست هم کنارش. اینگونه‌ شخصیّت‌پرستی مانع عقل‌گرایی است، زیرا معیار عقل، حق و باطل است نه این فرد و آن فرد.

وعده‌هایی که به آن وفا نکرده‌ام زیاد دارم که یکی از آن، نوشتن درباره‌ی کتاب« مکتب در فرایند تکامل» است. در عین حال اگر این کتاب را نیز که هم اکنون در دسترس ندارم بیابم، یا احتمالاً روی وب پیدا کنم، حتماً راجع به آن خواهم نوشت.


شنبه 24 فروردین 1387
فرشته‌ی متعجّب

 

 

فرشته

با شنیدن صدای خنده‌ی آدمیان تعجّب کرد.

آنان تا جایی که می‌توانستند

درباره‌ی ماهیّت خنده برایش توضیح دادند.

 

ولی او پرسید

که چرا آدمیزاد

همواره به همه چیز نمی‌خندد

یا برعکس

کاملاً از خنده چشم نمی‌پوشد.

او گفت:« اگر من درست فهمیده باشم،

یا باید به همه چیز خندید،

یا به هیچ چیز نخندید.»

 

پل والری


جمعه 23 فروردین 1387
نگاهی به یک پرسش و پاسخ - ۱

 

 

دوست عزیز آقای حسن رضایی ، پرسشهایی‌ کرده‌ است از آقای ابوالحسن بنی‌صدر و نظرش را درباره‌ی مناقشات کلامی اخیر پیرامون قرآن و رابطه‌ی آن با شخصیّت پیامبر جویا شده است. آقای بنی صدر هم در چند بخش جواب ایشان را مفصّل داده است که قسمت اوّل آن انتشار یافته است. ایشان نظر مرا درباره‌ی سخنان ردّوبدل شده جویا شدند که من ترجیح دادم نقدواره‌ام را در محیط عمومی وبلاگ بگذارم تا مجال برای قضاوت همه باشد. ابتدا امروز نگاهی کوتاه به مقدّمه‌ی جناب رضایی می‌اندازم تا پس از انتشار سخنان بنی صدر، امکان اظهار نظر درباره‌ی اندیشه‌های ایشان و نظریّه‌هایی مانند موازنه‌ی عدمی هم میسّر شود.

پیش از این، هم درباره‌ی سروش و هم شبستری و هم دیگران یادداشتهایی نوشته بودم که آنها را اینجا تکرار نمی‌کنم و در صورت لزوم اجاع می‌دهم. نکاتی را از مقدّمه‌ی آقای رضایی به ترتیب نگارش و به عنوان نکات قابل اهمّیّت انتخاب می‌کنم و به اختصار درباره‌ی آنان می‌نویسم.

بند اوّل: علیرغم ادّعای سروش مبتنی بر اینکه سخنان وی در تاریخ اسلام سابقه دارد، چنین سخنانی تنها از سوی کسانی گفته شده که محمّد(ص) را شاعری غیر مرتبط با خداوند می‌خواستند معرّفی کنند و دعوای اشاعره و معتزله هم به هیچ وجه ربطی به احوالات درونی پیامبر نداشت. معتزله پس از انکار ازلیّت صفات خداوند، ازلیّت کلام الهی را منکر شدند و آنرا عرضی و محدث شمردند. تمام توجیهات معتزله- درست یا غلط- درباره‌ی کلام الهی بود و نه کلام بشری و نه کلامی که حتّی رنگی از بشریّت در آن داشته باشد. نظر عبدالکریم سروش درباره‌ی ارتباط محدث بودن قرآن با نظرات خودش تنها جهل وی به مباحث کلامی را می‌رساند. لازم به ذکر است که درستی یک سخن منوط به این نیست که پیش از آن، کسی چنین چیزی را گفته باشد ولی وقتی کسی آرای ساده‌ی گذشتگان را بلد نیست گزارش کند، نباید از وی انتظار نوآوری داشت. سروش باید توضیح دهد که چرا علیرغم تصریح وی به اینکه عارفان هم‌عقیده‌ی اویند، مولوی اینجا نظری صددرصد خلاف او می‌گوید؟ نیاوردن نظر مخالف از مراد خود نشان ادب و اخلاق علمی است؟ می‌ماند جریان خنده‌دار تفسیق که یک بار عرض کردم چنین چیزی نیست و مجیدی فقط نقل قولی از مولوی- که عارف است و فقیه نیست- آورد و تنها کسی که حرف از قرآن‌ستیزی زد خرّمشاهی بود که نه روحانی است و نه حکومتی و با سخنان نابجای خود بهانه‌ای برای این گونه مظلوم‌نمایی‌ها که ربطی به بحث‌های علمی ندارد، فراهم کرد.

بند دوّم: در عین حال اینکه نباید منکر دستاوردهای بشری در شیوه‌ی روبه روشدن با متون شد، نباید فراموش کرد که نسبت دادن عبارت« کتاب مقدّس» به قرآن و کتاب مسیحیان به یک معنا نیست و قرآن تنها کلامی است که مدّعی است تمام و کمال از آن خداوند است و شاید قسمتهایی از عهد عتیق با آن قابل مقایسه باشد. از جملات اوّلیّه هم همانطور که آقای بنی صدر گفتند، نوعی استفاده‌ی ابزاری از دین و قرآن استفاده می شود. در رویارویی با دین باید به دنبال حقیقت بود نه اینکه برای حلّ مشکلات و معضلات- یا بهتر بگویم آنچه« ما» مشکل و معضل می‌پنداریم- جوابی در نظر گرفته و از دین و قرآن به عنوان وسیله‌ی توجیه آن استفاده شود.

بند سوّم: نظریّه‌ی لوکزمبرگ نظر چندان قابل اعتنایی نیست. در مواجهه با واژه‌های قرآن نباید به ریشه‌ها توجّه کرد بلکه باید به معنای واژه در حین نزول وحی التفات داشت. طبیعی است که خداوند مخاطبان خود را مدّ نظر داشته و برای آنان سخن گفته است و خمار و جیب هم درست در همان زمان باید دید چه معنایی داشته است، حالا می‌خواهد عربی باشد یا فارسی یا سوریانی یا هر زبان دیگر. همانطور که توجّه به کتب عربی قرن‌های بعد در فهم آیات قرآن، انحراف از فهم دقیق آن است، توسّل به ریشه‌های سوریانی چندین سال پیش از نزول وحی هم انحرافی از فهم قرآن است؛ آن هم بی‌آنکه معلوم شود مثلاً خمار و جیبی که در آن زبان فلان معنا را داشته، دقیقاً در همان زمان وحی نیز دارای آن معنا بوده است، چرا که ممکن است پیش از نزول وحی( یا همزمان با آن)، معنایش تفاوت کرده باشد. اسلام پژوه مزبور چه دلیلی دارد که آن واژه‌ها در زمان رسول اسلام معنای اصلی( وقدیمی) سوریانی خود را حفظ کرده‌اند؟ کتاب خلیل بن احمد 150سال پس از پیامبر نوشته شده ولی برای دانستن معنای واژه‌ها می توان به انبوه احادیث باقی مانده از پیامبر و صحابه و امامان مراجعه کرد و الزامی به مراجعه به کتاب لغت نیست. این فقط یک راه برای فهم این واژه‌هاست و سیره و روش و منش زنان ِهم‌زمان با پیامبر نیز راه دیگری است، چه روایتی مبتنی بر شال بر کمر بستن از آن زمان موجود است؟ برای تفسیر یک واژه یا یک آیه، صرف داشتن یک ایده‌ی نو کفایت نمی‌کند و بررسی تمام قراین لازم و ضروری است.

بند سوّم: از یک پژوهشگر بی‌طرف بعید است که در قضاوت بین دو اندیشه، یکی را عقلانی و دیگری را تعبّدی و دگم بنامد. شما قرار است بین دو نظر داوری و آنها را با هم بررسی کنی؛ فرض کنید که من به هر دلیل طرفدار نظر سنّتی باشم، چرا از همین ابتدا عقیده‌ی مرا دگم و غیرعقلانی می‌نامید؟ یاد یکی از دوستان دور این وبلاگ افتادم که در نوشته‌ای توسّل نصر به نظرات ملّاصدرا را«تعبّد» وی نسبت به او دانسته بود ولی توسّل سروش و جواد طباطبایی به پوپر و هگل را استفاده از نظرات آنان. بشری دانستن قرآن نیز ربطی به دین حدّاقلّی ندارد و به فرض که ایده‌ی دین حدّاقلّی قابل دفاع باشد، با الهی بودن قرآن هم قابل توجیه است. همینطور برداشت نویسنده از اینکه با« کلام ناب الهی» دانستن قرآن، راهی برای فهم عقلایی و عصری از آن نیست کاملاً اشتباه است. کافی است که ما فهم‌ها و تفسیرها از قرآن را مطلق نگیریم و جا را برای تفسیرهای متفاوت باز بگذاریم. عصری ندانستن تفسیرها و مطلق دیدن کلام مفسّران است که راه را بر نواندیشی می‌بندد نه الهی دانستن قرآن.

بند چهارم: نظرم را درباره‌ی سخنان شبستری اینجا و درباره‌ی سخنان سروش اینجا و اینجا گفته‌ام. شاعر دانستن پیامبر هر معنایی داشته باشد جز اینکه مخالف صریح قرآن است،‌ معنای فاعلی در آن آشکار است؛ امّا رسول یا نبی اسم مفعول است و کسی است که فرستاده شده یا خبری به او رسیده و همین شاید برای آشکارسازی نگاه قرآن به موضوع کافی باشد و گرنه به آیات متفاوت و روایات متعدّدی می‌توان اشاره کرد که قرآن را جز از خدا نمی‌دانند.امّا این جمله که:« ... ولی این که او در چه وزنی و با چه واژگانی و بر اساس چه ترکیب زبانی و با چه دانشی شعرش را بسراید و منتشر کند دیگر در دست خدا نیست»، انصافاً شاهکاری است. خوب، بد نیست که ایشان ما را که معتقد به قادر مطلق بودن خداوند هستیم از جهل درآورند که خداوند جز این کار، دیگر چه کارهایی از دستش برنمی‌آید؟ عصری و مدرن کردن دین به قیمت انکار قدرت مطلق خداوند؟ در این صورت خداناباوران در انکار دین بسیار صادق‌تر و بی‌تناقض‌تر به نظر می‌رسند تا طرفداران این نظرات. قدرت خداوند تنها به محال تعلّق نمی گیرد. مثلاً نمی‌توان دو را با دو چنان جمع کرد که پنج شود، پس گفتن اینکه خدا نمی‌تواند دو را با دو چنان جمع کند که پنج شود، نقصی برای خداوند نیست ولی رساندن پیام بدون اشتباه از کسی برای کس دیگر حتّی برای یک انسان نیز ممکن است، حالا وقتی که با فرض دخالت ذوق و سلیقه‌ی (غیرمعصوم) پیامبر، بدانیم ناگزیر اشتباه به قرآن راه پیدا می‌کند، چرا خداوند باید اجازه دهد، متنی که قرار است متن همیشگی و جاودانی آخرین دین باشد، دارای اشتباه شود؟ همانطور که پیش از این گفته‌ام اجتهاد در دین و آوردن احکام جدید مطابق با زمان، بدون این سخنان غریب نیز امکان‌پذیر است و دستگاه فقهی و اعتقادی فعلی نیز چنین اجازه‌ای را می دهد.

بند پنجم: این بند خطاب به آقای بنی‌صدر است که با شنیدن همه‌ی جواب ایشان می‌توان در مورد سخنانش چه راجع به روشنفکران دینی یادشده و چه راجع به قرآن قضاوت کرد.    


پنجشنبه 22 فروردین 1387
معضل علوم انسانی

 

 

آنچه مصطفی ملکیان اینجا گفته را پیشتر به بهانه‌های متفاوت نوشته‌ام. مهمتریم عامل از ده عاملی که گفته و من هم کمابیش با او موافقم، همان عامل اوّل است. دانشجویان و جست‌وجوگران این علوم اگر به درستی گزینش و راهبری شوند، نیمی از راه طی شده و دیگر عوامل تا حدّ زیادی کم‌رنگ می‌شوند ولی با برجا ماندن عامل اوّل، برنامه‌ریزی برای بهبود وضعیّت این علوم بی‌فایده خواهد بود. ملکیان به پایین بودن بهره‌ی هوشی دانشجویان علوم انسانی اشاره کرده و آنرا به خاطر درآمد کمتر این علوم دانسته است. این قسمتی از ماجراست و بیشتر از تأثیر عامل مادّی- که در سنین بالاتر از نوجوانی و اوان جوانی لحاظ می‌شود- عامل پرستیژ و کلاس رشته‌های تحصیلی به هنگام پایان دوره‌ی راهنمایی است. ترتیب اهمّیّت علوم انسانی ، تجربی و ریاضی از پایین به بالا در نظر خانواده‌هاست که دانش آموزان را به انتخاب رشته وامی‌دارد. البتّه سیستم آموزشی در همه‌ی زمینه‌ها در ایران مبتنی بر حفظ و بی توجّهی به خلّاقیّت است ولی این مسأله در علوم انسانی تا حدّ ضبط‌صوت‌شدن محض پایین می‌آید ولی در رشته‌های تجربی و ریاضی به خاطر ماهیّت آن علوم کمی وضع بهتر است.

خود من با توجّه به اینکه می‌دانستم در آینده به کدام سمت خواهم رفت، فکر می‌کردم باید در رشته‌ی انسانی درس بخوانم که با فشار خانواده نشد و در مرحله‌ی بعد هم که در دبیرستان می‌خواستم به طرف تجربی بروم، با نهی اولیای دبیرستان مواجه شدم و به جبر مرا در رشته‌ی ریاضی گذاشتند و حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم چه خسارتی بود اگر اینطور نمی‌شد و این تنها باری نبود که تقدیر مرا از ارتکاب اشتباه باز داشت. درمیان علوم انسانی هم کسانی که فلسفه و منطق خوانده باشند از دیگران متمایزند و کسانی که از این این دو دانش به سمت دیگر دانش‌ها رفته باشند در میان دیگر همگنان خود انگشت‌نما هستند. در علوم دینی هم فلسفه‌خوانده‌ها حسابشان از دیگران جداست. مرحوم طباطبایی گرچه مفسّر است امّا اگر فلسفه نخوانده بود، المیزان امروز جایگاه کنونی را نداشت. به این اضافه کنید که استادش در ابتدای فلسفه‌خوانی به او دستور داد که یک دوره ریاضیات و هندسه و نقشه‌کشی و هیئت را نیز برای تقویت اندیشه‌ی استدلالی خود بخواند. امروز هم در بعضی گرایشهای فلسفی نوین، فیلسوف لااقل باید در حدّ یک عالم متوسّط، ریاضیّات و فیزیک بداند و گرنه موفّق نخواهد بود.

قصد نفی اصطلاح‌هایی مانند بهره‌ی هوشی و آزمون‌های مربوط به آن را ندارم امّا تجربه‌ی تدریس‌های غیررسمی به من نشان داده که به یک معنا، کودک یا نوجوان کم‌هوش نداریم و همه با اندک توجّه و محبّت و- از همه مهمتر- خودباوری، به طرز حیرت‌آوری از این رو به آن رو می‌شوند. وقتی از ابتدا بر اساس نمره‌های دوره‌ی راهنمایی، افراد را به زرنگ و تنبل تقسیم می‌کنیم و هرکدام را به سویی می‌فرستیم، نباید انتظار داشته باشیم کسانی که از اوّل باور کرده‌اند که سطح پایین‌تری دارند در آینده و در فلان رشته‌ی دانشگاهی شقّ‌القمر کنند. به این موضوع بازی تأسیس مدارس استعدادهای درخشان را هم بیفزایید. پیش از نوروز در گلچین لینک مطلبی را گذاشتم که بیانگر تحقیقی بود که در مدارس ایران انجام گرفته بود و میزان خلّاقیّت را در کودکان ایران نشان می داد که تا نه سالگی همه تقریباً به یک اندازه خلّاق هستند ولی پس از آن و زیر تأثیرسیستم آموزشی به شدّت افت می‌کنند. نه بی‌استعداد داریم و نه استعداد درخشان، همه مستعدّند ولی ما با عدم درایت خود کودکانمان را به فکرنکردن عادت می دهیم، سپس برای سرپوش گذاشتن بر ناتوانی خود، ضعف آنها را نه به خود، بلکه به هوش و استعداد ذاتی آنها برمی‌گردانیم؛ آنها را تقسیم بندی می‌کنیم و اعتماد به نفس را در آنها می‌کشیم.


چهارشنبه 21 فروردین 1387
ایماگویه‌ها

 

 

1. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، عاقبت آن مغاک نیز در تو چشم خواهد دوخت- نیچه

2. همه به من میگن: تو زاده‌ی محیط اطرافت هستی، امّا من می‌خوام محیط اطراف زاده‌ی من باشه- فرانک کاستلو، جک نیکلسون در درگذشتگان

3. مردم از کشته شدن یک خوک بیشتر شوکه می‌شوند تا از کشته شدن یک انسان؛ حتّی اگر به آنان گفته شود که آن انسان واقعاً کشته شده است، باز از کشته شدن یک خوک بیشتر شوکه می‌شوند- ژان لوک گدار

4. من از صمیم قلب امیدوارم که ما در سراسر زندگی همدیگر را چنان دوست بداریم که گویی هرگز ازدواج نکرده‌ایم- مردی خطاب به همسرش،  لرد بایرون

5. ببین پسرم ، پول همه چیز زندگی نیست، آدمی که نه میلیون دلار دارد هم می‌تواند به اندازه‌ی آدمی که ده میلیون دلار دارد خوشبخت باشد- از نصایح یک میلیاردر آمریکایی به پسرش

6. سالخوردگی وضعیّت زشت وناشایستی است که باید به موقع جلو آنرا گرفت- گابریل گارسیا مارکز

7. هنگامی که تصمیم‌های بزرگ زندگی گرفته می‌شود، شیپوری به صدا در نمی‌آید... سرنوشت در سکوت رقم می‌خورد- اگنس دومیل

8. گاهی یک شکستگی در آینه، بهتر از هر تصویری به ما نشان می‌دهد که پیش از ما چه کسی در آن نگریسته بود- عیّار


سه شنبه 20 فروردین 1387
سینما یا آینه‌ی جادو

 

 

1. سینما جامع همه‌ی هنرها در زمان ماست و علّت پرداختن به آن در این وبگاه بیش از علاقه‌ی شخصی، نگاهی است که می‌توان از دریچه‌ی آن به جهان کرد. نگاهی که گاه ابزار سلطه است و گاه تلاشی برای رهایی؛ گاهی کوششی برای بازخوانی گذشته است و گاهی احضار آینده.

۲. بیشتر اوقات شگفتی در برابر یک پدیده به جهل ما از ریشه‌های آن برمی‌گردد. مثلاً اکثر ایرانیان در برابر موسیقی چنین حالتی دارند که به نبود امکان آموزش عمومی در مدارس برمی‌گردد و اینگونه است که مشق نوجوانی با یک ساز در اتاق خوابش را با عنوان‌هایی عجیب و غریب توصیف می‌کنیم و یا از هنرنمایی بانویی که با نواختن و انگشت‌گذاری دیمی، ملودی ساده‌ای را اجرا می‌کند، متحیّر می‌شویم. همه‌ی این شگفتی‌ها با آموزش نواختن یک ساز و نت‌خوانی در حدّ ابتدایی از بین می‌رود. این موضوع را داشته باشید تا بعد جدّی‌تر دنبال کنم، چه درباره‌ی موسیقی و چه سایر زمینه‌ها. حادثه‌ی یازده سپتامبر نیز تا ماهها به شدّت شگفت زده‌ام می‌کرد و تصویر برخورد آن دو هواپیما برایم معمّایی بود که با یافتن کلید بازگشایی آن، حالا دیگر آن احساس را ندارم.  

3. هنرها همیشه پیشتر از دانش و فلسفه طلایه‌دار جنبش‌های فکری و حرکت‌های اجتماعی بوده‌اند. رنسانس بیش و پیش از فلسفه و دانش با نقّاشی و مجسّمه‌سازی آغاز شد. در ایران هم ادبیات گرچه از لحاظ زمانی تقریباً هم‌زمان با تحوّلات بود ولی از لحاظ کیفی بسیار پیشتر از زمان حرکت می‌کرد( کاری که الآن نمی کند) امّا در این میان، حکایت سینما دیگر است. امروز سینما رسماً کنترل آینده را در دست گرفته و می‌توان با اطمینان فراوان گفت که آینده بیش از آنکه مشابه تئوری‌های متفکّران باشد، شبیه فیلم‌های آینده‌نگر امروز خواهند بود. به گمانم این جمله از اسپیلبرگ( یکی از آینده‌سازان بزرگ سینما) باشد که: ببینید، امروز ِما چقدر شبیه فیلمهای چند دهه پیش علمی – تخیّلی شده‌است!