ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 اسفند 1386
بادبادکی که آخر هوا شد

                       همایون ارشادی در بادبادک باز

پس از انقلاب سال 79 در ایران و جریان گروگان‌گیری دیپلماتهای آمریکایی، تصویر ایرانیان آن چنان در عرصه‌ی جهان – و به خصوص آمریکا- تیره شده بود که راه برای هرگونه دادوستد فعّال هنری و به‌ویژه سینمایی بین ایران و جهان بسته شد. فیلمهای ایرانی به عنوان فیلمهایی متفاوت با جلوداری «دونده» و «آن سوی آتش» راه به محافل بین‌المللی گشودند و با« طعم گیلاس» بالاترین جایزه‌ی سینمای هنری جهان را بردند و با « بچّه‌های آسمان» تا پای اسکار رفتند.

بازیگران امّا همچنان در سینمای آمریکا به کار گرفته نمی‌شدند؛ حتّی بازیگران مهاجر. ایرانی بودن به خودی جرم بود. یکی از کارگردانان بزرگ سینما- به خاطر ندارم اسکورسیزی یا کاپولا- برای یکی از فیلمهایش بازیگری شرقی می‌خواست که بهروز وثوقی را به او معرّفی کردند. وثوقی تعریف می‌کند که در جلسه‌ی معارفه به محض اینکه فهمید بازیگرش ایرانی است، از ادامه‌ی کار با او صرف نظر کرد. او می‌توانست خود را ترک یا حتّی افغانی معرّفی کند ولی این کار را نکرد. همین اتّفاق سالها بعد برای شهره آغداشلو افتاد که این بار ایرانی بودن آن چنان قبحی نداشت و دیدیم که تا نامزدی اسکار هم رفت.

تمام اینها بازیگرانی بودند که خارج از ایران زندگی می‌کردند و یک‌جورهایی معترض به شمار می‌آمدند. تا اینکه همایون ارشادی – که جهان او را با طعم گیلاس می‌شناخت- در بادبادک‌باز بازی کرد و طلسم استفاده از بازیگران سینمای ایران شکست. پیشتر نیکی کریمی از پیشنهادهای خارجی برای بازی به خودش گفته بود امّا با سبک سنگین کردن بازی در آن فیلمها و از دست دادن امکان حضور در سینمای ایران یا چشم پوشی از آنها و ادامه‌ی حضور در سینمای ایران، دوّمی را برگزیده‌ بود.

بازی در فیلمی که در اسکار مورد توجّه قرار می‌گیرد در ِاقبال عمومی را به سوی شخص می‌گشاید مانند آغداشلو که پس از آن در چند فیلم به کار گرفته شد در حالیکه سعی می‌کرد به کارش وجهه‌ای سیاسی دهد و مثلاً« خانه‌ای از شن و مه» را « ایرانی‌تر» از فیلمهای درون ایران بداند. این تلاش برای نفی هرآنچه در ایران پس از انقلاب است را در بسیاری از نسل اوّل ایرانیان مهاجر خشمگین می‌بینیم. موفّقیّت ارشادی با ادامه‌ی حضور جهانی خود در فیلم « اگورا- غبارهای زمان» آلخاندرو آمنابار تأیید سینمای ایران از حیث بازیگری هم هست. به اینها رضا ناجی را هم بیفزایید که بهترین بازیگر جشنواره‌ی برلین شد و بعید نیست که او هم- به شرط زبان‌دانی- راه به سینمای جهان باز کند.

ارشادی برای فیلم‌های دیگر هم مورد مشورت قرار گرفت که دخترانی ایرانی احتیاج داشتند و او هم سه نفر را معرّفی کرد ولی به دلیلی که بالاتر گفتم از آنجا که دارای صحنه‌های برهنگی یا هم‌آغوشی بود، منتفی شد. این ممنوعیّت برای بازیگران زنی است که مانند کریمی شقّ دوّم را برگزینند ولی بعضی هم ممکن است که شقّ اوّل را ترجیح دهند یا همین الآن هم مانند میترا حجّار با سکونت در خارج از کشور، آمادگی خود را برای حضوری این چنین اعلان کرده باشند. به هرحال باید منتظر شد و دید که این اتّفاق جدید چه امکان نوی را به روی سینما و فرهنگ ایران باز می‌کند.


سه شنبه 28 اسفند 1386
به گذشته برنگرد آقای معلّم

 

 

1. سؤال قاصدک از من به عنوان کسی که برای هر کاری راه حلّی دارد[!] مرا به این فکر انداخت که اگر جای معلّم بودم چه می‌کردم؟

اوّلاً: امیدوارم که دادگاه تجدیدنظر این حکم را برگرداند، به هرحال « لابی» اقوام ذی‌نفوذ، شاید بی‌تأثیر نباشد.

ثانیاً: بازگشت به گذشته و مجلّه‌‌ی جدید زدن را برای او نمی‌پسندم به چند دلیل:

الف. دنیای تصویر- از دید من- نزول کرده بود و ادامه‌دادن این نزول را« من» نمی‌پسندم.

ب. مجلّه‌ی فرضی آینده گرچه نام معلّم را بر پیشانی خود ببیند ولی به هر حال حکم یک نشریّه‌ی شانزده‌ساله را که به یک نهاد تبدیل شده نخواهد گرفت.؛ تازه دور دور جوانترهاست دیگر.

ج. محدودیّتها، همیشه الهام‌بخش پیشرفت می‌تواند باشد و از دید همیشه خوشبینانه‌ی من می‌توان به هر اتّفاق ناگوار، به عنوان هدیه‌ی تقدیر نگاه کرد.

2. علی معلّم جشنی دارد که همچنان می‌تواتد و باید آنرا سر پا نگه دارد و از آن مهم‌تر تهیه‌کننده‌ی دو فیلم متوسّط هم بوده است. یکی فیلم گاوخونی که با معیار فیلمهای متفاوت ایران، متوسّط بود( بهروز افخمی جوگیر شده بود و می‌گفت که گاوخونی مدرّس صادقی از بوف کور هدایت بالاتر است!) و دیگری ازدواج به سبک ایرانی که فیلم بدنه‌ای خیلی معمولی ولی سالمی بود. صرف نظر از وسوسه‌ی بازیگری علی معلّم با چهره‌ی فتوژنیکش که تا به حال چند بار هم تا پای آن رفته ولی هربار به دلیلی نشده است، او می‌تواند با تأسیس یک شرکت فیلمسازی، با نوع نگاه خود فیلم‌هایی ماندگار را به سینمای ایران ارائه کند؛ گوش شیطان کر همین الآن هم با آل مشغول به کار شده است.

    

3. امّا آنچه مرا به نوشتن این یادداشت برانگیخت، به یادآوردن تجربه‌ی ناکام تأسیس یک شبکه‌ی ایرانی در دوبی بود که امتیازش نیز در لندن گرفته شده بود. این شبکه، شبکه‌های مزخرف ایرانی خارجی و رسانه‌ی ملّی را به یک اندازه به ترس انداخته بود. آن‌ورآبی‌ها که از پایین‌بودن سطح برنامه‌های خود آگاهند، از اینکه شبکه‌ای قدرتمند، نان آنها را آجر کند و بینندگان و درآمد آگهی‌هایشان را یکجا به خود اختصاص دهد، شروع به تقلّآ کردند و رسانه‌ی تک صدای ملّی هم دست به دامن نهادهای امنیّتی شد که برنامه‌های ضبط شده در تهران را- که گویا با اجرای معلّم و میرفخرایی بود- در هواپیما ضبط کردند و اجازه‌ی خروج آن از کشور را ندادند.

امروز با تشدید جوّ سانسور و اختناق فرهنگی و حضور اکثریّت قشر فرهیخته‌ی ایران، خارج از مرزهای تحمّل حاکمان، هیچ عملی مانند بنای شبکه‌ای مستقل و قدرتمند، آب به خوابگه مورچگان صداوسیمایی نمی‌ریزد. ارائه‌ی بی‌طرفانه‌ی اخبار، تحلیلهای مناسب و اخبار بی‌واسطه از جهان خارج، نیاز امروز جامعه‌ی جوان و تشنه‌ی آگاهی ماست. امیدوارم علی معلّم باز به صرافت تجدید آن تجربه‌ی نیمه‌کاره امّا این بار با تمهیدات متفاوت بیفتد. اینترنت امروز هر مرزی را برداشته و این امکان ارتباط، شاید بتواند بسیاری از محدودیّتها را برای تأسیس چنین شبکه‌ای بردارد. آستین‌ها را بالا بزن آقای معلّم، به گذشته برنگرد و با درانداختن طرحی نو، خطوط قرمز را از« بودن» خود پشیمان کن.


دوشنبه 27 اسفند 1386
حیف از دنیای تصویر

به دومعنا، یا دو برداشت

                         علی معلّم در حال دفاع از دنیای تصویر در دادگاه مطبوعات

برداشت اوّل: حیف از دنیای تصویر که به آن روز افتاده بود. اگر می‌دانستم که تصمیمم به مرتّب نخریدن دنیای تصویر پس از چند سال به اینجا می‌کشد، این تصمیم را نمی‌گرفتم! سالها بود که بعد از فیلم و گزارش فیلم مرحوم از مجلّات سینمایی، دنیای تصویر را هم می‌خریدم و گاهی فقط برخی شماره‌های مربوط به کودکان را نمی‌گرفتم. امّا دنیای تصویر، آن دنیای تصویر چند سال پیش نبود. همانطور که گزارش فیلم با رویکرد جسورانه‌ی اجتماعی و انتقاد از تک‌صدایی ماهنامه‌ی فیلم، نشریّه‌ای متفاوت بود، دنیای تصویر هم با جمع‌آوردن گروهی از نویسندگان سینمایی که گرایشهای انتقادی،‌ اجتماعی و مذهبی بیشتری در آنان دیده می‌شد، صدایی متفاوت بود.

آن سالها نوشته‌های سعید عقیقی و رضا درستکار در برهوت نقدهای سینمایی موهبتی بود که اوّلی حضورش کم رنگ و سپس قطع شد و دوّمی دیگر آن قوّت و خروش سابق را نداشت. کسانی آمدند و کسانی رفتند؛ بعضی از دانه درشت‌ها که منتقد ماهنامه‌ی فیلم بودند باز به آنجا برگشتند و جوانانی که با نوع نگرش خام خود، سطح « فیلم» را پایین آورده بودند به اینجا تبعید شدند، ماهنامه‌ی دنیای تصویر شده بود یک‌جور لیگ آزادگان به نسبت لیگ برتر« فیلم».

آنچه در شماره‌های اخیر چشمگیر بود، افزایش بسیار زیاد مطالب ترجمه‌ای و کاهش مطالب تألیفی- چه درباره‌ی سینمای ایران و چه سینمای جهان- بود. کسی می‌گفت باید در شناسنامه‌ی آن بیاورند: صاحب امتیاز، مدیرمسؤول و سردبیر: سعید خاموش با چند حکایت ملّانصرالدّین از علّی معلّم. گفته‌ی او اشاره به مطالب بسیار زیاد ترجمه‌ای بود که عمدةً توسّط سعید خاموش ترجمه می‌شد و سرمقاله‌های خنک و طنز کم‌اثر علی معلّم که رویه‌ی دیگر پسر عموی شاعر هم‌نامش علی معّلم دامغانی بود . می‌گویم کم‌اثر چون هر طنزی باید جدیّتی را پشت سر خود داشته باشد و من در این چند سال به یاد ندارم که معلّم در کنار دست‌انداختن این و آن، مطلبی جدّی هم نوشته باشد. به این ماهنامه اشکالات زیادی مانند نداشتن بخش پاسخ به نامه‌ها که نوعی بی‌توجّهی به خوانندگان هم هست را می‌توان افزود به علاوه‌ی چیزهای دیگر که الآن گفتنش دیگر سودی ندارد.

به هرحال دنیای تصویر بسته شد تا نباشد که من ببینم و نخرم ولی امیدوارم که برگردد یا لااقل اگر تصمیم من در آن مؤثّر است همینجا نیّت می‌کنم که دوباره آنرا بخرم( به شرط افزایش سطح مطالب)

        

برداشت دوّم: حیف از دنیای تصویر که بسته شود. این ماهنامه تنها مجلّه‌ای بود که در این قحطی خوراک فکری برای نونهالان این سرزمین و غوغای کانالهای غریبه و بیگانه‌ی تلویزیونی ماهواره‌ای مخصوص کودکان در خانه‌ها، مجلّه‌ای سینمایی به زبان فارسی برای کودکان و نوجوانان در می‌آورد، هر فصل یک شماره.

با دولتی بودن جشنواره‌ی فجر و صنفی- رقابتی بودن جشنواره‌ی خانه‌ی سینما، جشن بزرگ دنیای تصویر تنها جایی بود که جشنی خودمانی و بدون چشم و هم‌چشمی برگزار می‌کرد. به این بیفزایید جایزه‌های متنوّع آنرا که شامل تلویزیون و پیدارهای آن، بزرگداشت اهل قلم سینما، دوبلورها و حتّی ترانه‌های سینمایی هم می‌شد.

بهترین راهنمای فیلم مجلّات ایران از آن بیژن اشتری و صفحات ابتدایی آن بود و تحلیل‌های دقیقتر در صفحات پایانی که زمانی کامبیز کاهه می‌نوشت و بعد سعید عقیقی و هر دو خبره. بسیاری از مسائلی که زمانی در سینمای ایران مهجور بودند با این ماهنامه مورد توجّه قرار گرفتند.« فیلم»ی‌ها با پزی روشنفکرانه، دوبله را نمی‌پسندیدند و به آن نمی پرداختند و دنیای تصویر با جایزه دادن به ناصر تهماسب و نوشته‌های جالب غلامعبّاس فاضلی درباره‌ی زنده‌یاد ژاله کاظمی، فیلمی‌ها را واداشتند در عملی واکنشی- که کار همیشه‌ی آنهاست- برای دوبله ویژه‌نامه دربیاورند. بسیاری از کناره‌گرفته‌‌ها را دنیای تصویر دوباره مطرح کرد. فریدن گله سالها بود که از یادها رفته بود و درستکار و طوسی با سفر به شمال و مصاحبه با او و نوشتن درباره‌ی فیلم‌هایش – به خصوص کندو- در او شوق فیلمسازی را برانگیختند که البتّه اجل به او مهلت نداد.

گذشته از اینها هر مجلّه‌ای صدای متفاوتی است و قابل احترام. وضعیّت اسف‌انگیز دوساله‌ی اخیر برخورد دولتیان با فرهنگ را چطور نقد کنیم که اصولاً روالی عقلانی ندارد تا قابل نقد باشد. حرف حساب را می‌شود سنجید نه اعمال دلبخواهی و از سر بلاهت. اگر مجالی بود شاید در آینده روی نقطه‌ی کانونی نگاه حاکمان در ایران به مردم و مسئله‌ی حکومت، دست گذاشتم.


یکشنبه 26 اسفند 1386
بازگشت زاغان

                           

در آستان غروب،

بر آبگون به خاکستری گراینده،

هزار زورق شوم و سیاه می‌گذرد.

نه آفتاب و نه ماه.

بر آبدان سپید،

هزار زورق آوازخوان شوم و سیاه.

یکی ببین که چه سان رنگها بدل کردند

سپهر تیره ضمیر و ستاره‌ی روشن.

جزیره‌های بلورین به قیرگون دریا

به یک نظاره شدند،

چو رقعه‌های سیه بر سپید پیراهن.

هزار همره گشت و گذار یکروزه.

هزار مخلب و منقار دست‌شسته ز کار.

هزار همسفر قرقروی تنگ جبین.

هزار ژاغر پر گند و لاشه و مردار.

 

بر آبگون به خاکستری گراینده،

در آن زمان که به روز

گذشته نام گذاریم و بر شب آینده،

در آن زمان که نه مهر است بر سپهر نه ماه،

در آن زمان دیدم

بر آسمان سپید

ستارگان سیاه.

ستارگان سیاه پرنده و پرگوی

در آسمان تپنده و کوتاه.

 

م. امیـــد

تهران- بهمن35


شنبه 25 اسفند 1386
بررسی دلایل اصلاح طلبان برای شرکت در انتخابات

 

 

آقای عطریانفر دلایل اصلاح‌طلبان را برای شرکت در انتخابات در مصاحبه‌ای برشمرده است که با توجّه به اینکه این بحث به هرحال در انتخابات آینده هم تکرار خواهد شد، پرداختن به آن ضروری است. با این توضیح که من خواستار بهبود اوضاع کشور هستم ولی به طور مشخّص به هیچ تفکّر سیاسی- و به طور مشخّص اصلاح‌طلبان- تعلّق ندارم. نوشته‌ی دیروز من استدلالی برای یک عمل فردی به عنوان نامزد یا رأی‌دهنده و صرف نظر از گرایش سیاسی بود نه یک بیانیّه‌ی حزبی.

1. عطریانفر: اصلاح‌طلبان راهی جز مشارکت ندارند.

پاسخ: کناره‌گیری اعتراض‌آمیز و مقطعی راهی است در کنار این راه و مشارکت تنها راه نیست.

2. عطریانفر: اتّفاقاً جریان رادیکالیست در کشور خیلی مایل است که رقبایش در صحنه نباشند و قدرت دربست در اختیار آنان باشد.

پاسخ: اوّلاً من در این نظر ایراد و اشکال می‌بینم. آقای عطریانفر- و بسیاری از دوستان- عقیده دارند که اصولگرایان نمی‌خواهند اصلاح طلبان در صحنه باشند ولی از دید من اینطور نیست و وجود یک اقلیّت اصلاح‌طلب ولی بی‌تأثیر با مخالف‌خوانی‌های بی‌نتیجه- کسی مانند مجید انصاری یا دعایی- بسیار بهتر از نبودن آنها برای اصولگرایان است. از دید من آنان اصلاً راضی به حذف اصلاح طلبان از صحنه نیستند چون می‌دانند به ضررشان است.

ثانیاً: من با تنظیم کردن خود، خلاف خواست رقیب موافق نیستم. باید انسان ببیند کاری درست است یا نه، اگر درست بود انجام دهد حتّی اگر موافق میل رقیب بود و به عکس.

ثالثاً: آمدیم و رقیب ِفرضی در محاسبات خود اشتباه کرد، یعنی به اشتباه خواستار حذف اصلاح طلبان- علیرغم استدلال بخش ِ« اوّلاً»- شد. آیا باید از او تبعیّت کرد؟

سؤالی بسیار مهم از عیّار: چرا این خواست فرضی، مبتنی بر حذف اصلاح‌طلبان را از سوی جناح رقیب، « اشتباه در محاسبه» می‌خوانی؟

پاسخ: الف: سیاست اصولاً با دو یا چند دستگی همراه است. اگر گروهی را که ظاهراً یک فکر و یک نظر هستند در یک عرصه‌ی سیاسی- مانند مجلس- به حال خود رها کنیم، پس از مدّتی دو یا چند دسته می‌شوند و این بهترین فرصت برای رجوع مقتدرانه و یا یارگیری از جناح‌های تازه به وجود آمده است. به تاریخ مراجعه کنید. هاشمی رفسنجانی و یارانش جزو اردوگاه راست بودند ولی بیرون ماندن گروههای چپ اسلامی و مجمع روحانیون، راستهای سنّتی را به فکر گسترش سلطه‌ی خود انداخت به طوریکه حاضر نشدند جمعی از یاران هاشمی را در لیست خود جای دهند. این گروه که با نام کارگزاران انشعاب کردند، فضایی را به وجود آوردند که خاتمی و به تبع او جناح ِاز قدرت بیرون‌مانده، به صحنه بازگشتند. قطعاً با نبود کارگزاران، دوّم خردادی به وجود نمی‌آمد.این تجربه در یکی دوسال اخیر در درگیری بین یاران احمدی نژاد و قالیباف در شورای شهر و منتقد شدن امثال عماد افروغ از دولت خودش را نشان داد. احمدی نژاد در همین مدّت نشان داده که استاد راندن دیگران از خود و ایجاد چند دستگی است و این می‌توانست و می‌تواند فرصتی طلایی برای اصلاح طلبان باشد. برای نمونه به برکناری وزیران متعدّد و از آن بدتر برکناری رئیس دانشگاه تهران که با آن همه سلام و صلوات آمد و دورشدن وی از حامیان سابق مانند چمران و برخورد نهادهای امنیّتی با بعضی مراجع توجّه کنید.

ب. تحریم با کاهش مشروعیّت حاکمان همراه است. زیرا قشر عمده‌ای از سلیقه‌ی سیاسی کشور خارج از قدرت می‌ماند. در یک نظام سیاسی هرچه ممنوعیّت احزاب و گروهها کمتر باشد، آن نظام مستحکم‌تر و باثبات‌تر خواهد بود و به عکس یک نظام هرچه اپوزیسیون خارج از قدرت ِبیشتری داشته باشد، سست‌تر و بی‌ثبات‌تر خواهد بود.

ج: با واقع شدن بند ب و کاهش شرکت بخشی از مردم، اصلاح‌طلبان ِاز صحنه خارج شده، حتّی برای رجعت به صحنه خواهند توانست از حاکمان« امتیاز» بگیرند. منظور من از« بخشی از مردم»، قشر روبه تزاید دانشجویان و فارغ‌التّحصیلان دانشگاهی است که به رسانه‌های روز دنیا دسترسی دارند و گروه مرجع در تصمیم‌گیری‌های سیاسی در حوزه‌ی خانواده هم به شمار می‌آیند.

طبق سه بند بالا من معتقدم اگر اصولگرایان خواستار حذف اصلاح‌طلبان باشند اشتباه می‌کنند و گرچه در کوتاه مدّت احساس پیروزی خواهند کرد امّا در میان‌مدّت ضرر خواهند کرد. چه خوب بود اصلاح‌طلبان فرصت ارتکاب این اشتباه را به آنان می‌دادند.

۳. عطریانفر: با شرکت در رقابت بر سر یک‌سوّم از کرسی‌های مجلس و یارگیری از اعضای مستقل می‌توان کاری انجام داد.

پاسخ: بنا بر گفته‌ی ایشان دو سوّم کرسی‌ها که از دست رفته‌اند و در یک سوّم باقی مانده هم فقط بخشی از آن نصیب اصلاح‌طلبان خواهد شد که این اقلیّت بیش از آنکه نفعی برای آنها داشته باشد، در راستای اهداف اقتدارگریان برای حضور ضعیف و کنترل‌شده‌ی اصلاح‌طلبان در صحنه خواهد بود.  

۴. عطریانفر: اگر با مشارکت حدّاقلی نتوان فایده‌ای به کشور رساند، ما از تحریمی‌ها می‌پرسیم که تحریم چه فوایدی دارد؟

پاسخ:الف. به فرض که تحریم هیچ فایده‌ای نداشته باشد، اگر انجام دادن کاری با انجام ندادن آن یکسان باشد، ترجیح بر انجام ندادن آن است.

ب. کمترین فایده‌ی تحریم به جزآنچه در بالا گفتم( بند الف و ج در جواب پرسش از خود) بررسی دلایل شکست است. شما زمانی می‌توانید عملکرد خود را نقد کنید که از بیرون به خود بنگرید. این کار را مجمع روحانیون و گروه‌های هم‌پیمان در یک دوره‌ی چند ساله با انتشار روزنامه‌ی سلام و نشریّات مشابه مانند « عصر ما» انجام دادند ولی شرکت مدام در قدرت و دعواهای جناحی این آرامش را از اصلاح‌طلبان برای نقد خود خواهد گرفت.

 

آنچنان که می‌بینید مهم‌ترین بخش این یادداشت و کلیدی‌ترین راهکار من برای توصیه‌ی کناره‌گیری مقطعی به اصلاح‌طلبان بند الف در جواب پرسشی بود که از خودم کردم. به نظرم برای پیروزی مجدّد در انتخابات و تأثیری هرچند اندک بر فضای سیاسی کشور، اصلاح‌طلبان باید دوباره از خود بپرسند که« چه شد که دوّم خرداد اتّفاق افتاد؟» و ما باید چه کار کنیم که دوّم خردادی دیگر داشته باشیم؟ و آیا الآن آن شرایط مهیّاست؟ به نظر من نه، الآن آن شرایط به هیچ وجه موجود نبود ولی در آینده چرا، می‌توان به آن رسید ولی با تمرکز و آرامش موقّت ِحاصل از دوری از قدرت؛ یعنی همان کاری که آنها انجام ندادند.


جمعه 24 اسفند 1386
امروز قرارمان آشویتس پای صندوق‌های رأی

 

 

1.این نوشته‌ی گنجی را بخوانید. گذشته از آرای رادیکال او- که در گذشته آنرا نقد کرده‌ام- و برخی حرفهای ناپذیرفتنی‌اش- که در آینده نقد خواهم کرد- نکاتی دارد که شایان توجّه است. خلاصه‌ی حرفهای او این است که مجلسیان وظایفی دارند که اصلاح‌طلبان به عنوان یک اقلیّت فرمایشی قطعی در آینده نخواهند توانست آنرا عملی کنند. سخن از تغییر قانون اساسی یا لقمه‌های بزرگتر از دهان نیست، سخن از کارهایی مانند آوردن پول نفت صددلاری پای سفره‌ی مردم است. بسیار زشت است که کسی مانند احمدی نژاد درحالیکه نفت بیست دلار بود با همین شعار روی کار آمد و حالا که قیمت نفت، پنج برابر شده، شاهد تورّمی بیشتر از زمان خاتمی هستیم. از آن زشت‌تر این است که در مجلس مطیع امروز صدای مخالفی که به گوش برسد، شنیده نمی‌شود و حتّی اگر یک نفر اندکی از خطوط قرمز و آمرانه‌ی ترسیم شده بیرون برود با تهدید و ارعاب نهادهای امنیّتی روبه‌رو می‌شود.

2. برای تقریب به ذهن نوشته‌ام درباره‌ی بی‌تفاوتی مجیدی و صدرعاملی و میرکریمی درمورد کنارگذاشتن غیرقانونی فرمان‌آرا در جشنواره‌ی فجر را یادآوری می‌کنم. آنجا راه حلّ میانه‌ای ارائه کردم، یعنی کنارکشیدن از بخش مسابقه- نه آنطور که بعضی دوستان خواندند: کنارکشیدن از سینمای ایران- که هم حضور در جشنواره برای دیده شدن بود و هم نبودن در مسابقه‌ای که اخلاقاً به دلیل کنارگذاشتن ناعادلانه‌ی رقبا مشروعیّت نداشت.

3. حضور تضعیف شده‌ی اصلاح‌طلبان تنها تأییدی بر ردّ صلاحیّت‌های جنّتی و شرکاست که از دید من درست نیست. من ِنماینده‌ی ِنوعی،- نه به دلیل شعارهای رادیکال یا تغییرنظام طلبی- بلکه به این دلیل ساده که رقیبانم را خلاف قانون و شرع و اخلاق از میدان به در کرده‌اند نباید در انتخابات به عنوان کاندید شرکت کنم. هر نامزدی با شرکتش در این انتخابات، روند غیرمشروع انتخابات و ردّصلاحیّت‌های دلبخواهی را تأیید می‌کند که خودش نیز فردا- وجدان عمومی آیندگان و دادگاه عدل الهی- باید جوابگوی آن باشد. این مسأله هیچ ربطی به اصلاح‌طلب یا اصول‌گرا یا مستقل بودن افراد ندارد و امری عقلی- وجدانی است.

  

۴. در گذشته از آرای سفید حمایت می‌کردم که شاید این آرای فرضی چند میلیونی بتواند چشم بسته‌ی حاکمان را بر افکارعمومی معترض بگشاید ولی با دستکاری از بالای آرای انتخابات ریاست جمهوری اخیر، این حربه هم کارساز نخواهد بود خصوصاً اینکه اگر قرار بر این کار باشد باید سازمان‌دهی شود و علناً اعلان شود و کسانی هم مسؤولیّت آنرا بپذیرند. مثلاً خاتمی بگوید من رأی سفید می‌دهم و طرفداران من نیز چنین کنند، که اکنون چنین چیزی نداریم. پس رأی دادن در شرایط نابرابر فعلی از هرلحاظ نادرست است. در جشنواره، بخش غیررقابتی بود که معترضان به آنجا بروند ولی انتخابات سراسر رقابت است، پس اعتدال اینجا معنا ندارد. شاید کسی ایراد بگیرد که جنّتی می‌تواند آرای بیست میلیونی را سی میلیون اعلان کند، بله درست است امّا افراد رأی نداده، لااقل عزّت و کرامت نفس خود را حفظ کرده‌اند و گلّه‌وار در مسلخ جمعی جوّ سیاسی اخته‌ی ایران امروز مسخ نشده‌اند.

۵. در اردوگاههای آدم سوزی یهودیان آلمانی، طرفداران رایش سوّم همه را به پذیرش مرگ عادت داده بودند، به‌ طوری که همگی خاموش، بی‌انگیزه و پیشایش مرده بودند. آن چنان یهودیان دچار مسخ روحی شده بودند که به دلیل اینکه سربازان آلمانی برای جنگ در جبهه بیشتر مورد احتیاج بودند، اکثر کارکنان آن اردوگاهها را از میان خود یهودیان انتخاب می‌کردند؛ یعنی همان‌ها که هم‌کیشان خود را سوار کامیون می‌کردند و به طرف کوره‌های آدم سوزی می‌بردند یا با بازگذاشتن لوله اگزوز در فضای بسته‌ی کامیون مرده‌ی آنان را به محل می‌رساندند و دفن می‌کردند. کسانی که می‌دانستند خودشان هم به زودی دچار چنین عاقبتی خواهند شد. این یعنی مسخ محض و نزول به درجه‌ای کمتر از بهایم و ستوران و نظر من این است که- با پوزش از خوانندگانی که قصد شرکت دارند یا احیاناً نامزد شده‌اند- کسانی که علیرغم پایمال شدن شعارهای اوّلیّه‌ی انقلاب توسّط شورای نگهبان در انتخابات شرکت کنند، صورت دیگری از همان کارکنان اردوگاههای آدم سوزی خواهند بود.  


پنجشنبه 23 اسفند 1386
روز مبادا

                   


چهارشنبه 22 اسفند 1386
مغالطه در خدمت قدرت

 

 

چقدر چندش‌آوراست علمی که قرار است نور و مبین باشد؛ ظلمت و نادانی ‌شود. شاید آن زمان که فیلسوفان طرح معرفتی خود را بر اساس« قدرت» می‌افکندند، قدرت مانند امروز چیره و مسلّط نبود یا نه، بهتر بگویم: ظاهری حق به جانب نداشت.

این نوشته از آرش نراقی را پس از دفاع ناشیانه‌ی او از استادش خواندم و تعجّب کردم که چطور می‌توان در روز روشن آفتاب را انکار کرد. پیش از این هم بعضی اندیشمندان ایرانی فرنگ‌رفته را دیده بودیم که چطور توجیه‌گر قدرت استیلاجوی جهانی شده بودند.

افراد به هنگام استدلال معمولاً نکاتی را به عنوان پیش فرض می‌گیرند و سپس تلاش می‌کنند که با قواعد منطقی آنرا بسط دهند و به نتیجه برسانند.

۱. استدلال نراقی پس از تمثیل ساده‌انگارانه ولی تا حدّی درست مرد و دخترک در حال غرق، به اثبات نوعی وظیفه برای جامعه‌ی جهانی در کمک به محتاجان امداد می‌رسد، ولی به تیتر مطلب نگاه کنید؛ آیا سازمان ملل می‌بینید یا « آمریکا»؟ جناب نراقی تفاوتی بین آمریکا و جامعه‌ی جهانی نمی بیند یا واضحتر از آن، آمریکا را مقدّم بر جامعه‌ی جهانی در دخالت در کشورها می‌بیند که واقعاً جای شگفتی دارد.

2. دلیلش این است که وی کسانی را که دارای « توانایی» بیشتر هستند برای امداد محق‌تر می‌شمارد. این مثال را با مقایسه بین قهرمان شنا و مرد معمولی برای نجات دختر بیان می‌کند. این مثال تا حدّی در موارد انفرادی درست است ولی به هیچ عنوان در موارد جمعی درست نیست، چون یک کشور هر قدر قدرتمند باشد جزئی از جامعه‌ی جهانی است و جامعه‌ی جهانی شامل آن کشور به علاوه‌ی دیگر کشورهاست که مجموع همیشه قوی‌تر از آن کشور خواهد بود. پس هیچ کشوری به تنهایی برای دخالت در کشور دیگر نباید قدم پیش بگذارد.

3. نراقی از کسانی است که در یک دهه‌ی گذشته برای تبدیل نگاه تکلیف‌آور به حق‌مدار تلاش کرده است تا مگر - از روی خیرخواهی- بتوانند نقش تکلیف در دین را کم رنگ کنند. تلاش او در این نوشته برای اثبات تکلیف- ولو با نام حقّ تکلیف‌آور!- برای من بسیار جالب بود. ظاهراً به مقتضای « نیاز» معیارهای ما می‌توانند تفاوت کنند.

4. مثالی را که انتخاب می‌کند جایی است که آمریکا دخالت کرده( دارفور) و تازه شاکی است که چرا کم دخالت کرده است. ایشان مثالهایی مانند فلسطین و افغانستان و عراق را به دلایل واضح نمی‌آورد تا در مخمصه‌ای که نتواند از آن رهایی یابد، نیفتد. البتّه هدف ِنوشته از لینک‌های مرتبط زیرین آن آشکار است: آمریکا متّحد طبیعی دموکراتهای ایران است؛ و لابد دارای بیشترین حق برای دخالت و تجاوز به ایران. این چنین است که دانش‌گر، نقش جادّه‌صاف‌کن امپریالیسم را در فزون‌خواهی خود ایفا می‌کند و مهر تأییدی بر اشغال و سرپیچی از قوانین جهانی به نفع « تواناترها» می‌زند.


سه شنبه 21 اسفند 1386
حاشیه بر شرح ملاقات با آیت الله

                                       

1. شما در برابر نظرات جدید و دیدگاه‌های فکری غرب چه کارهایی کرده‌اید؟

این سؤالی است که مسجد جامعی را در ابتدای گفت‌وگو با آقای سیستانی غافلگیر می‌کند ولی مرا نه. چند سال پیش از زبان یکی از افرادی که در دفتر ایشان حضور داشت، شنیده بودم که در سفر حجّی زمان صدام، حین گفت‌وگوی بین روحانیان، فردی از کسانی را که معمولاً با چاپلوسی و زبان‌بازی به علما نزدیک می‌شوند با برخورد خود خجل کرده بود. فرد مورد نظر یکی از نظرات اقتصادی را به مارکس نسبت می‌دهد که: آقا این‌ها تا فلان جا هم پیش رفته‌اند. ایشان می‌پرسد من این را نشنیده بودم تو آنرا کجا خوانده‌ای و طرف جواب می‌دهد که در کتاب سرمایه‌ی مارکس. سیستانی جواب می‌دهد که من این کتاب را به دقّت دوبار خوانده‌ام و این‌ها که تو می‌گویی در آن نیست!

2. من مقیّد هستم به مسائل خلا‌ف و نظرات اهل سنت در مباحث فقهی بپردازم.

این سنّت نیکو یعنی بررسی کار عالمان اهل سنّت را از امثال بروجردی به خاطر داریم. برخی از عالمان شیعه تنها اسماً اهل سنّت را داخل آدم به حساب می‌آورند ولی امثال بروجردی و سیستانی با نقد آرای فقهی و اصولی آنان، عملاً نشان می‌دهند که برای آرای آنان ارزش و احترامی – بیش از حدّ شعار- قائلند.

3. مدخل اعتباریّات در دائرةالمعارف بزرگ اسلامی فاقد ایده‌ی روشن است.

جواب استفتای فقها را که دیده‌اید؛ موجز و به اشاره حرف می‌زنند. ایشان- از دید من- با احاطه به اوضاع فعلی عقیدتی در ایران و وقوف به اینکه نویسنده‌ی این مدخل عبدالکریم سروش است به اشاره به مسجدجامعی می‌گوید که وی فاقد توانایی لازم در نوشتن یک مدخل عادی- که صرفاً گزارش آرای دیگران است- می‌باشد، چه رسد به نوآوری در عقاید دینی.

4. آیا محصول تحقیقات مراکز پژوهشی تاثیر‌گذار بوده و مورد توجّه جوانان و دانشگاهیان قرار گرفته است؟

سیستانی دغدغه‌ی اجتماعی دارد و گویی می‌داند که کارهای تحقیقی در ایران راهی برای امرار معاش عدّه‌ای شده است. پایان‌نامه‌ها و تحقیقها و کتابهایی که به درد انبار کتاب هم نمی‌خورند و بی‌جهت، جا اشغال می‌کنند. از این گذشته بسیاری از عالمان دین فاقد زبان لازم برای ارتباط با قشر جوان هستند و حتّی بعضی نوشته‌های ارزشمند به دلیل زبان غیر روزآمد و مغلق میان خواص هم بی‌استفاده مانده است.

5. قبلا‌ فلسفه در بین ما به همه ساحت‌های زندگی و علم توجه داشت؛ اما کم‌کم محدود به ماوراء‌الطبیعه شد و رابطه‌اش با زندگی روزمرّه و با علم قطع شد، در همین بحث از ابن‌سینا یاد می‌کنند، به‌عنوان کسی که در آثارش صرفا به ماوراءالطبیعه محدود نیست و حتی حوزه‌ی موسیقی را هم در بر دارد.

ایشان سالها پیش در مشهد فلسفه خوانده و باید شرایط آن زمان مشهد را شنیده باشی تا بدانی که این عمل در آن زمان چیزی شبیه انتحار بوده است. اشاره‌ی ایشان به موسیقی با نظر به اینکه قائل به حلیّت آن نیستند برایم جالب بود. شاید نظر ایشان با آقای خمینی تفاوت زیادی نداشته باشد ولی اعلان آنرا به صلاح ندانند. به این اضافه کنیم تأکید ایشان را بر لزوم ارتباط فلسفه با علم روز.

6. سراغ جلد دوّم کتاب سیاستنامه‌ی آخواند خراسانی نوشته‌ی محسن کدیور را می‌گیرد.

گذشته از جالب بودن پرداختن ایشان به کتابهای امثال کدیور- آنهم به گونه‌ای که منتظر جلد دوّم هستند که به معنای مفید دانستن این کتاب است- این رویّه‌ی ایشان با توجّه به اینکه نظر بسیاری از روحانیون در ایران ضدّ مشروطیّت و فتوای آخوند خراسانی است و صدور آنرا حاصل نوعی فریب دادن مرحوم آخوند می‌دانند، نگاه متفاوت سیستانی را به مسأله می‌رساند.

7. چرا در این آثاری که اخیرا می‌بینم توجه زیادی به مسائل مربوط به کرامات است؟

او بر خلاف بسیاری از کسانی که سالها در حاشیه‌ی حکومت بوده و اکنون به داخل آن نفوذ کرده‌اند، از عوامانه کردن دین نگران است. سیستانی اوایل بحث از امید خود به بهبود اوضاع عراق می‌گوید و این هم نشانه‌ی نگرش متفاوت اوست. بسیاری از کسانی که فلسفه‌ی انتظار را به درستی نفهمیده‌اند، آشوبهای عراق را از علایم ظهور می‌بینند و طبیعی است که منتظر بهبود اوضاع نیستند و فقط چشم به آینده و ظهور منجی دارند.

8. آثار عربی دیگر کشورها را می‌خوانم؛ اما با زبان‌های اروپایی آشنا نیستم و از ترجمه‌های عربی آنها استفاده می‌کنم.

گذشته از ارتباط علمی با دیگر کشورهای اسلامی بر خلاف بسیاری از عالمان ایرانی که خواندن کتابهای اهل سنّت- چه رسد به اروپاییان- را تضییع وقت می‌دانند، به آن می‌پردازد و با لحنی که حسرت ندانستن زبانی اروپایی در آن آشکار است، می گوید که ترجمه‌ی آن کتابها را به عربی می‌خواند.

نکته‌های زیادی در سخنان سیستانی است که یافتن آنرا به علاقه‌مندان مباحث دینی- فرهنگی واگذار می‌کنم. پیشتر نوشته بودم که سیستانی نوع دیگری از حکومت را در تشیّع امروز پیشنهاد کرده که مبتنی بر نقش ارشادی یک مرجع( یعنی خودش) به علاوه‌ی روحانیان درجه دویی که کار سیاسی می‌کنند امّا به توصیه‌ی ایشان پست دولتی نمی‌گیرند( مثل حکیم) و شیعیان غیر ملبّسی است که به همراه دیگر اقلیّت‌های قومی و دینی کشور را اداره می‌کنند. این روش، تفاوت آشکاری با روش فردمحور ایران دارد. ابتدای سقوط صدّام که اوج محبوبیّت ایشان بود، اگر می‌خواست، می‌توانست که الگویی مانند آقای خمینی را با تفاوتهایی پیاده کند، امّا نخواست و بسیاری در ایران- مانند نماینده‌ی وقت ولی فقیه در سپاه- به او علناً توهین کرد که: فلانی چرا منتظر نشسته و قدرت را در دست نمی‌گیرد؟! ادامه‌ی این روش، پایه‌های استدلال بر اینکه بهترین سرمشق حکومت دینی، نمونه‌ای است که در ایران محقّق شده را زیر سؤال خواهد برد. به اینها منش شخصیّتی او را هم اضافه کنید. برای مثال کدامیک به قدرت جهانی امروز بی‌اعتناتر و صاحب اقتدار و عزّت بیشتری هستند؛ سیستانی که حاضر نمی‌شود نامه‌ی بوش را بخواند، چه رسد به اینکه جواب دهد و سفیر آمریکا را به حضور نمی‌پذیرد و در سخنانش اصلاً نامی از آنان نمی‌آورد یا حاکمانی که برای بوش نامه‌ی بی جواب می‌نویسند و پای سخنرانی او در سازمان ملل می‌نشینند و آمریکاستیزی جزء لاینفک سخنان هرروزه‌ی آنان است؟ کدام شبیه‌تر به پیشوایان دین شیعه، کدام آیت ِ«الله» هستند؟


دوشنبه 20 اسفند 1386
عبدالکریم سروش و جاهل شمردن خداوند

 

 

مقدّمه:

1. هرگونه بازنشر این مطلب متوقّف بر انتشار تمامی نوشته- نه خلاصه یا اشاره یا ارجاع- به همراه آدرس و لینک مستقیم است.

2. من آنچنان که از سایر یادداشتهایم برمی‌آید، معتقد به آزادی بیان بدون هیچ مرزی هستم. مرحوم مطهّری پیش از انقلاب شعار آزادی تدریس در دانشگاه توسّط بی‌دینان و کمونیستها را می‌داد که بعدها وضع دگرگونه شد. من از آنجا که معتقدم وجدان و اندیشه‌ی آزاد انسانی، بهترین قاضی برای تشخیص سره از ناسره است، هنوز با مطهّری پیش از انقلاب موافقم.

3. از مورد دوّم برمی‌آید که راضی نیستم به هیچ‌وجهی به خاطر خواندن یا انتشار این مطلب کوچکترین اهانتی به شخصی شود یا پاپوشی – از جمله کفر و ارتداد- برای کسی دوخته شود و کسانی که چنین سودایی در سر دارند، نباید به این نوشته استناد کنند.

 

عروسی ِاهل ظاهر است و کسانی که دین را ضعیف و ناچیز می‌خواستند- در حد شعر فلان شاعر- تا آنرا سلیقه‌ای و عادی جلوه دهند و اباحه‌گری را جایز بدانند، سر از پا نمی‌شناسند. در چنین موقعی بد نیست گاهی تندتر و صریحتر از گذشته به میدان بیایی. حرمت اشخاص به جای خود ولی برای دفاع از توحید،‌ در طول تاریخ، چه انبیایی که کشته نشدند و چه خون‌ها که ریخته نشد؛‌ پس حزم و احتیاط، اینجا‌ معنا ندارد. 

کتاب« دین پژوهی فلسفه‌ی معاصر» نوشته‌ی آیت‌الله دکتر محمّد صادقی تهرانی را ورق می‌زدم تا ببینم عالمی سنّتی در واکنش به اندیشه‌های کسانی چون سروش و شبستری چه می‌گوید. صرف نظر از محتوای کتاب، نقل قولی دیدم از یکی از مصاحبه‌های دکتر سروش که باورم نشد. آن نقل قول متضمّن انتساب نسبت ِ« جهل» به ذات الهی بود که از کسی مانند سروش بسیار بعید بود( همان کتاب، ص ۲۷۲). از آنجا که در مقدّمه‌ی کتاب اشاره شده که خلاصه‌ی مطالب کتابها، مقالات و مصاحبه‌های ایندو نفر- سروش و شبستری- برای پاسخگویی پیش آقای صادقی برده شده و خودش مستقیماً مطالب را از دل کتاب و مجلّه استخراج نکرده، بنا را بر این گذاشتم که مطلب، ناخواسته تحریف شده است و قضیّه را خیلی جدّی نگرفتم.

در بررسی دو روز پیش نوشتم که:« نظر اکثریّت فلاسفه و عرفا این است که پیامبر به تبع علم خداوندی بر همه‌ی علوم مسلّط بوده است. به فرض که چنین نمی‌بود، ندانستن ایشان در قرآن خللی وارد نمی‌کند چون محمّد که« نویسنده‌ی» قرآن نیست. پیامبر مطلبی را نمی‌داند ولی خدا که می‌داند و وقتی به پیامبرش می‌گوید، او هم با خبر می‌شود می‌خواهد حکم دین باشد یا عدد آسمانها یا هرچیز دیگر. مگر اینکه سروش ادّعا کند که خدا هم همه چیز را نمی‌داند یا در انتقال علم خود به پیامبرش ناتوان است که بحث دیگری است.» ناگهان در ذهنم در حدّ یک احتمال ضعیف جرقّه زد که نکند آن نقل قول درست باشد و سروش پس از دنیوی کردن علم دینی و پس از آن بشری کردن دین و غیرمعصوم شمردن پیامبر و اشتباه‌دار خواندن قرآن، سراغ خداوند برود و نسبت ناروایی را به او منتسب کند.

شتابان کتاب را جستم و آدرس مصاحبه را درآوردم:( ماهنامه‌ی آفتاب، سال دوّم، شماره‌ی پانزدهم، اردیبهشت 1381) در اینترنت آنرا نیافتم. ماهنامه‌ی آفتاب را نامرتّب می‌خریدم و یادم نبود که این شماره را دارم یا نه. رفتم و میان انبوه مجلّات، آنرا یافتم. مصاحبه‌ی سروش را آوردم و پیش از خواندن آن، یک لحظه درنگ کردم. از خودم پرسیدم دوست داری آنرا درست بیابی یا نه؟ در صورت اوّل یک مچ‌گیری اساسی بود و نوشتن مطلبی آنچنانی و خوش حالی ِ« نفس» و دوّمی ظاهراً آن مزایا را نداشت ولی به ایمان مردی که حق زیادی بر گردن کلام و فلسفه‌ی دو دهه‌ی ایران اخیر دارد، خللی وارد نمی‌شد. دیدم نه؛ خدای را شکر دوست دارم که آن ارجاع غلط از کار در بیاید، امّا...

...امّا مطلب مو به مو درست نقل شده بود. آن مصاحبه باز هم درباره‌ی وحی بود و ادامه‌ی مطالب بسط تجربه نبوی. در آن سالها که آزادی بیان کوتاه مدّتی پدید آمده بود که فقط با یکی دو سال اوّل انقلاب قابل مقایسه است، بسیاری حرفها زده شد که احتیاط و دوراندیشی ِقبل و پس از آن، این اجازه را نمی‌داد و نمی‌دهد. سروش در یکی از فقرات آن مصاحبه اینچنین می‌گوید:« ... معتقد نیستم که هریک از اینها]آیات قرآن[ را خداوند جداگانه اراده کرده و برای هرکدام مصلحتی داشته که شاید به عقل ما برسد و شاید نرسد... من معتقد نیستم که خداوند می‌دانست که فلان کس، فلان سؤال را از پیامبر خواهد کرد و پیشاپیش آیه‌ای را حاضر کرده بود که تا او آن سؤال را کرد، آن آیه را به پیامبر وحی کند...» ( همان منبع، صفحه‌ی 70)  

با هر توجیهی این جمله متضمّن نسبت دادن ِصفت « جهل» به خداوند است. صرف نظر از اشتباه‌های فاحش دیگر در این مصاحبه- که حتماً به آن خواهم پرداخت- و برداشت کودکانه‌ی صاحب سخن از فرایند وحی، این سخن لااقل سه پیامد دارد:

الف: هرگونه نقص در ذات خداوند منجر به امکان( عدم وجوب یا بطلان ِخدایی ِالله) می‌شود و در این باره بحثهای عمیق و درازدامنی در فلسفه‌ی اسلامی در گرفته است.

ب: این باور با صراحت قرآن و احادیث، به عالم ِغیب بودن خداوند منافات دارد.

ج: با باور به این که خداوند از دو هفته یا دو ماه یا دوسال بعد خبر ندارد، قسمتهای زیادی از قرآن که  مشتمل بر اخبار از آینده خصوصاً قیامت و احوال آن است، دروغ از کار در می‌آید. خدایی که از آینده‌ی نزدیک خبر ندارد، چگونه می‌تواند از آخرالزّمان و عاقبت جهان خبر دهد؟

 

پ. ن.۱: مسلمان بودن بر اساس فقه شیعی به دو یا سه باور بستگی دارد: یکی باور به خداوند و وحدانیّت او و دیگری اعتقاد به نبوّت پیامبر اسلام و برخی ایمان به معاد را هم اضافه کرده‌اند. پس چون و چرا در برخی صفات خداوند نمی‌تواند موجب خروج از دین شود، حتّی اگر پیامدهای نادرستی داشته باشد.

پ. ن.۲: بسیار خوشحال خواهم شد که دوستی با خواندن این جملات یا مراجعه به اصل مطلب، تفسیری از آن ارائه ک