ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 بهمن 1386
درس خارج تهمت

 

 

از آنجا که پیشتر به ضرورت اجتهاد در منابع اشاره کرده بودم، با آوردن یک نمونه از اجتهاد مطلوب، ذهن دوستان را روشن و مجتهدان جوان را تشویق می‌کنم تا از این پس اینگونه عمل کنند. در صورت استقبال رفقا اینگونه دروس ادامه خواهد یافت،‌ گرچه در صورت عدم استقبال نیز ما به تکلیف خود عمل خواهیم کرد.

منابع اجتهاد: ( باب تهمت)

الف: تهمت در لغت: به معنای نسبت دادن چیزی ناروا به کسی ؛ دروغ گفتن؛ افترا بستن.

ب: تهمت در قرآن: وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُّبِینًا؛ آنان که مردان و زنان با ایمان را به غیر آنچه انجام داده‌اند، آزار دهند، گناه و تهمت بزرگى را مرتکب شده‌اند. 

ج: تهمت در حدیث؛ امام صادق: البُهتانُ عَلَى البَرِّىِ أثقَلُ مِنْ جِبالٍ راسِِیات؛ تهمت زدن به بى‌گناه، از کوه‌هاى عظیم نیز سنگین‌تر است. 

نمونه‌ی یک اجتهاد پویا:

اگر مصلحت اهمّی که مقدّم بر مفسده‌ی تهمت باشد، پیش آید، آن تهمت جایز بلکه در بعضی موارد واجب می ‏شود؛ مثلاً اگر کسی مضر برای اسلام است و مردم را از دین منحرف می ‏کند و چاره‏ای جز تهمت برای اسکات او نباشد، تهمت به اندازه‏ای که او را ساکت کند، جایز بلکه واجب است؛ ولی تشخیص این گونه موارد بسیار مشکل و کید شیطان درون و برون بسیار قوی است؛ لذا باید با کمال احتیاط و مشورت با اشخاص آگاه و عالم بدون غرض، اقدام نماید.

***

رساله توضیح المسایل آیة‌الله‌العظمی مظاهری- فصل اخلاق- بخش تهمت

تبعیّت از این اجتهاد:

الف: تبعیّت زبانی: اصلاح طلبان مثل دستمال پشت بچه هستند.( استاد مرتضی آقا تهرانی)

ب: تبعیّت عملی: گفتند، بگو: بهزاد نبوی نقشه کشیده بود. زهرا کاظمی را دعوت کرده بود تهران، به او گفته بود برو جلوی زندان اوین عکس بگیر، بعد تو را بگیرند، بعد برو آنجا و اعتصاب غذا کن. که بعد ما از این موضوع در مجلس استفاده کنیم و دادستان تهران را برکنار کنیم. بعد من گفتم این را بنویسم در فرم؟ گفت آره، تو به عنوان کسی که با بهزاد نبوی ارتباط داشتی باید بنویسی. باور می‌کنند. گفتم باشد. شروع کردم این داستان را وارد کردم. یکی دو بار این داستان رفت پیش مرتضوی و اصلاح شد. آنقدر به قول معروف این دروغ، غلظت‌اش بالا رفت که خودشان پشیمان شدند.( روزبه میرابراهیمی)


دوشنبه 29 بهمن 1386
نام دیگر سینما، پارادیزوست

 

 

1. حکایت اوّلین‌ها، اوّلین مدرسه، اوّلین معلّم، اوّلین عشق، اوّلین دوست یا هر اوّلین ِدیگر، حلاوتی دارد که هرگز از خاطر نمی‌رود؛ همینطور است اوّلین برخورد با یک پدیده مانند سینما. سینما به خودی خود دلفریب و جذّاب است حتّی برای اکنونیان، حال باید تصوّر کنیم اوّلین کسانی را که با آن روبه‌رو شدند، چه حالی داشتند. در همین ایران خودمان هنوز که هنوز است، تأثیر قلم دوایی و هم‌نسلان او از آن سینما رفتنهای دوران کودکی است و فیلم جمع کردن و خود را به جای قهرمان آن گذاشتن و بعدها عاشق زنان فیلمها شدن، با نامهایی که معمولاً غلط تلفّظ می‌کردند. شاید ما نتوانیم امروز آن شیفتگی و دلدادگی را تجربه کنیم ولی لااقل می‌توانیم روایتی دلنشین از آن را ببینیم: سینما پارادیزو.

 

2. یکی از عناصری که یک نوشته مانند یک زندگینامه یا رمان را جذّاب می‌کند، مرور زندگی یک فرد از ابتدا تا انتها یا نیمه‌ی پایانی عمر است. نمایش این ویژگی که نیاز به تربیت ذهنی دقیق دارد و نیازمند نوعی نگاه انسان‌محور به جای حادثه‌محور است، در ادبیات سابقه‌ای طولانی دارد و در بسیاری از فیلمهای فرنگی هم به کار گرفته شده است. پس از دیدن این فیلمها یا رمانها انگار خود، تجربه‌ی جداگانه‌ای را زیسته‌ایم. چنین نگاهی به گذشته عمق می‌بخشد و حسّی نوستالژیک به آن می‌دهد. در سینمای ایران کمتر به دنبال چنین طرحهایی رفته‌ایم ولی همین اندک هم تأثیر خودش را دارد. نیمه‌ی بزرگسالی« درخت گلابی» را نمی‌پسندم ولی وجود همان باعث شده که کودکی‌های محمود و میم، بسیار زیباتر و باورپذیرتر باشد.

3. پیشتر به بهانه‌ی نگاهی به« دلبرکان غمگین من» یا فیلم مالنا از دوگانه‌ی خواستن- توانستن یا واقعیّت و رؤیا نوشته بودم. صادق هدایت برای یافتن نیمه‌ی اثیری زن لکّاته‌ی خود، از روزن به بیرون« می‌نگرد» و برای دیدن نیمه‌ی دیگر خود با« سایه»‌اش حرف می‌زند. در این فیلم هم توتو از محبوب خود تنها تصویرش را دارد و می‌کوشد که با لمس تصویر مجازیش، او را حس کند و البتّه تورناتوره اینجا کمی مهربانتر از مالناست و هم در جوانی اندک مجالی به او می‌دهد و هم در پایان که به آن می‌رسیم.

   

4. حکایت مفرّح خطّ قرمزها اینجا نیز از خطوط اصلی داستان است. فیلم بدون کشیش بانمک ولایت و خشم و غضب و زنگوله تکان دادنش به هنگام بازبینی فیلمها، واقعاً چیزی کم داشت. توتوی کوچک چه کنجکاو بود برای دیدن نگاتیو فیلمهای سانسور شده و چه آوار مهیبی است، دیدن آن تکّه فیلمهای حذف شده در کودکی، بر سر توتویی که حالا کارگردان شده است!

5. نمی‌توان از فیلم گفت و یادی از ذوق غریب موریکونه نکرد. آنچه جای یادآوری دارد، از بین رفتن آن شمّ مبتنی بر ملودیهای زیبا و جایگزینی انواع دیگر موسیقی است. امروز انگار دیگر موسیقی‌ای که به قول حضرات بتوان آنرا برای خود با سوت زد، جایی ندارد و چه حیف! نکته‌ی دیگر این است که موریکونه آن تم افسانه‌ای را تنها در چند صحنه از فیلم به کار می‌گیرد و این به‌کارگیری مقتصدانه، تأثیر آنرا به هنگام شنیدن دوچندان می‌کند امّا موسیقیدان اینجایی- مثلاً انتظامی در کارهایش مثل از کرخه تا راین- بارها و بارها، بجا و بیجا تم اصلی را به گوش بیننده می‌رساند و اثر موسیقی را از بین می‌برد. این البتّه وظیفه‌ی کارگردان است که جلو او را بگیرد ولی کارگردانان ما از طرفی بیش از حد احساساتی هستند و از طرف دیگر موسیقی نمی‌دانند.

   

6. تصادف، بی‌علّتی نیست. ندانستن علّت است. تصادف به خودی خود بد نیست بلکه یکی از واقعیّات زندگی ماست ولی منتقدان ما که به تکرار طوطی‌وار خود عادت کرده‌اند، آنرا باعث ضعف فیلم می‌دانند و بیضایی جایی گفته بود که بسیاری اوقات یک آشنایی یا عشق یا همکاری یا فیلم- مثل شهروند کین- با تصادف شروع می‌شود و چه اشکالی دارد؟ آنچه عیب است استفاده‌ی ناواردان برای پیش برد یا اتمام فیلمنامه‌ی خود است و گرنه استفاده‌ی درست از آن بسیار هم می‌تواند مؤثّر باشد و به فیلم- به جهت غیر قابل پیش‌بینی بودن آن- طراوت و تازگی ببخشد. به یاد بیاوریم بعضی از تصادف‌های فیلم را مثل دیررسیدن فیلم به سینما به دلیل آن اتّفاق کذایی یا مهمتر از همه جدایی دو دلداده‌ی فیلم که می‌توانست شکل دیگری داشته باشد و فقط به خاطر یک تصادف یا سوء تفاهم و دخالت آلفردو به آن صورت دردآور درآمد.

           

7. فیلم چیز به یادماندنی کم ندارد. بازیگر دوران کودکی توتو که کودک شیرین و تودل برویی است و اصولاً ترکیب بازیگران فیلم که تورناتوره با دقّت انتخاب کرده است، بی‌نقص و هماهنگ است. او آن همه بازیگران ایتالیایی را کنار گذاشته و تهیّه‌کننده و بازیگری فرانسوی را برای بزرگسالی توتو انتخاب کرده- که اصلاً شبیه جوانی او نیست- ولی حتّی به قیمت دوبله‌ی صدایش از او چشم نپوشیده، شاید آن حرمان و بی‌عشقی و گذشته‌ی فناشده را در چهره‌ی ژاک پرن بهتر می‌توانسته بیابد.

صحنه‌های جالب فیلم هم بیشتر از آن است که بتوان در این مختصر شرح و توضیح داد، تقلّب رساندن توتو به آلفردو، واکنش مردم به اتّفاقات فیلمها، اظهار علاقه‌ی اشتباهی توتو به مادر النا، خلوت دو دلداده در مکان اعتراف کلیسا و نمای به یادندنی پایانی، بازبینی تکّه فیلمهای سانسورشده‌ی دوران کودکی در دوران بزرگسالی و بسیاری نماهای دیگر. یکی از این سکانس‌ها را می‌توان از صحنه‌های به یادماندنی تاریخ سینما و شناسنامه‌ی این فیلم دانست و آن هم جایی است که آلفردو آپارات را روی دیوار همسایه تنظیم می‌کند؛ ابداعی جالب که آن عاقبت تلخ را یافت. گویی آلفردو به دلیل تمنّایی غیرممکن( یعنی آوردن رؤیا به متن زندگی) تنبیه شد و چشمانش را از دست داد. خواستن میوه‌ی ممنوع انگار در این جهان هم مجازات دارد.

     

8. فریب زیبای فیلم که باعث شد آن را با خود سینما معادل بگیرم این است که وانمود می‌کند در زندگی می‌توان به همه جا رسید، حتّی آرزویی محال یا گذشته‌ای از دست رفته را بازجست. در واقعیّت تا چه حد می‌شود دختری نوجوان را که در گذشته بر او عاشق بوده‌ای، در میانسالی بجویی در حالیکه ازدواج کرده و فرزند دارد امّا باز بتوانی به او دست یابی و در جواب او که می‌گوید:« آن شب یک رؤیا بود و رابطه‌ای بین ما نمی‌تواند شکل بگیرد» بگویی که« من اینطور فکر نمی‌کنم». این قسمت از فیلم، داستان را شبیه قصّه‌ی پریان می‌کند ولی ما با خوش باوری آنرا می‌پذیریم چون به سینما آمده‌ایم که آنچه در زندگی نتوانسته‌ایم بیابیم، ببینیم. آمده‌ایم جهان‌های ممکن- نه موجود- را زندگی کنیم؛ به جای تمام کودکانی که شادمانه به جهان نگریستند، به جای آپاراتچی تنهایی که تقدیر تنها سرمایه‌ی عشق و کارش را از او گرفت، به جای بیوه‌زنی که کودکانش را با وعده‌ی بازگشت پدری که هرگز نخواهد آمد، بزرگ کرد، به جای تمام عاشقان هستی باخته‌ای که هزار نامه‌ی بی‌جواب نوشتند و هنوز می‌نویسند و شبها و هفته‌ها و سالها پشت پنجره‌ی خانه‌ی یار ایستادند و هنوز می‌ایستند.


یکشنبه 28 بهمن 1386
سعدی و شیخ

 

 

وقتی در سفر حجاز، جماعتی جوانان صاحب‌دل همدم من بودند و همقدم. وقتها زمزمه‌ای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سبیل، منکر حال درویشان و بی‌خبر از درد ایشان؛ تا برسیدیم به نخله‌ی بنی‌هلال. کودکی سیاه از حیّ عرب به در آمد و آوازی برآورد که مرغ از هوا درآورد. اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بیانداخت و راه بیابان گرفت. گفتم: ای شیخ، در حیوانی اثر کرد و در تو اثر نمی‌کند؟!


شنبه 27 بهمن 1386
ما فرزندان ناخلف

 

 

 

۱. این خوانش متفاوت از شعر نیما براستی تلنگری بود. همه‌ی دنیا خوانده باشند: خانه‌ام ابری است( یعنی ابرآلود است) و حالا کسی بگوید که معنایش می‌شود: خانه‌ام یک ابر است؛ و به همین خاطر است که زمین یکسره ابری است با آن و به همین خاطر است که« من به روی آفتابم» و تازه شعر و معنایش جان می‌گیرند. تئوریهای وارداتی و سر در پی دیگران داشتن چه آسان از « درست» نگریستن در خویشتن، ما را باز داشته است.

۲. این نگاه متفاوت به سهروردی را ببینید. یکی از معدود فلسفه‌دانهای اسلامی ما از سهروردی به عنوان تنها فیلسوف ایرانی- اسلامی یاد می‌کند. همو جای دیگری از غلط رایجی که سهروردی را اصالة‌الماهیّتی می خوانند انتقاد می‌کند و می‌گوید شاید بتوان او را اصالت نوری دانست. در مقاطع کارشناسی ارشد مانند تکلیفی اجباری حکمت اشراق او به طور ناقص درس داده می‌شود و در مقطع دکتری از آن امتحان گرفته نمی‌شود، یعنی بخوانید ولی اگر به خاطر نسپردید، اشکالی ندارد! کتابهای سهروردی به همّت کربن منتشر شده‌اند و اگر او نبود ما شاید همین‌ها را هم نداشتیم. همین‌هایی را هم که داریم، طوطی‌وار می‌خوانیم؛ بدون تعمّق، بدون درنگ. اغراق می‌کنم؟

۳. نه اغراق نمی‌کنم. میرفندرسکی یکی از فیلسوفان عقل‌گرا و استاد ملّاصدرا تفسیر و حواشی کم‌نظیری دارد بر« یوگه واسیشتهه» که تلاشی سترگ و قابل تحسین در بررسی تطبیقی ادیان است. هیچ فرهنگ و تمدّنی چنین کتابی را تصحیح ناشده و ناقص به حال خود رها نمی‌کرد، جز ما که باید در هر زمینه از دیگران متمایز باشیم، حتّی در بی‌توجّهی به میراث گرانقدرمان. اکثر کتابهای فلسفی ما به زبان عربی است و بیشتر متفکّران ما را همسایه‌ها مال خود می‌دانند و ما کتابی فارسی از فیلسوفی حرفه‌ای را به حال خود رها می‌کنیم. شاید منتظریم که کسی مثلاً افغانها یا تاجیکها یک جوری با دو سه واسطه ادّعا کنند که میرفندرسکی مال آنهاست، تا ما به دست و پا بیفتیم و کنگره برگزار کنیم و پولهای بی زبان را دست پژوهشگران دوزاری‌نویس بدهیم تا علم« تولید» کنند؛ با ارجاعهای فراوان و ISI پسند ولی خلّاقیّتی حقیر و کم‌مایه.

۴. پیشتر از معطّل ماندن ترجمه‌ی شفا- این بزرگترین دایرة‌المعارف فلسفی پورسینا- نوشته بودم. این کتاب به بسیاری از زبانهای دیگر ترجمه و تدریس شده، مگر به زبان فارسی. چرا؟ چون هیچ ناشری پا پیش نمی‌گذارد و در هیاهوی سیاست‌بازی و جناح‌بندی و نامه‌نگاری و رو کم‌کنی، کسی به فکر فرهنگ و میراث فرهنگی نیست.

۵. به مناسبتی مسؤول بخش نسخه‌های خطّی کتابخانه‌ی آستان قدس رضوی را دعوت کرده بودند یا به تعبیر بهتر به اصرار خودش آمده بود که بگوید نسخه‌های زیادی از دانشمندان نامدار و گمنام، در انتظار تصحیح هستند و فریادرسی می‌طلبند. درست یادم نیست ولی انگار گفت اگر یک جمع چند ده نفره روی آنها شبانه‌روزی کار کنند، باز ما تا پنجاه سال آینده نسخه‌ی تصحیح نشده خواهیم داشت! خوشحال باشیم از داشتن این میراث عظیم و بکر یا اندوهگین بابت کاهلی اهل دانشی که گذشتگان خود را چه ساده فراموش کرده‌اند. آنان با خون دل خوردن و قلم بر تخم چشم زدن در زمانی که نه بورس تحصیلی بود و نه حق التألیف و نه مزایای مفت و مجّانی، تنها به عشق دانش، خواندند و نوشتند و تربیت کردند. در جواب آنها که چه کردید با هدیه و میراث ما، چه جوابی داریم بدهیم؟


جمعه 26 بهمن 1386
بادبادک

                  

تا افق

پلّه به پلّه

         شب به نرمی گام برداشت

در کنار پلّه‌ها فانوس

                            روشن بود

بادبادکهای بازیگوش

دم تکان دادند

بادبادک رفت بالا

             قرقره از غصّه لاغر شد

بادبادک جان چه می‌بینی از آن بالا؟

در میان جاده‌ها آیا غباری هست؟

بر فراز تخته‌سنگ آیا نشان از نعل اسب تک‌سواری هست؟

بادبادک جان ببین آیا بهاری هست؟

بادبادک جان ببین آیا

جای پایی سبز خواهد شد؟

شب سر سفره

بغض سنگینی برایم لقمه می‌گیرد

بادبادک جان ببین پیک امید آیا

روی دوشش کوله‌باری هست؟

من دلم با خویش می‌گوید که آری هست؟

 

عمران صلاحی


پنجشنبه 25 بهمن 1386
انقلاب و تآتر

 

 

بسیاری از محدودیّتهای سینما مثل مکان فیلم‌برداری و- تا حدودی- هیئت زنان در تآتر به واسطه‌ی خصلت انتزاعی آن وجود ندارد. نمایشنامه‌های خوبی هم از نویسندگان ایرانی در دسترس هست که کار را آسان‌تر می‌کند ولی باز هم به جز کارهای فرمایشی کم‌بازدید، چیزی را نمی‌توان به عنوان گزارش تآتر ما از انقلاب دانست.

موانع دیگر مانند آنچه من « اکنون زدگی» نامیدم و ترس از دادن تفسیری متفاوت از انقلاب و واکنشی بودن کارها همچنان در تآتر هم وجود دارند. شاید کسی بگوید که کاری مانند« افرا» در زمان گذشته می‌گذرد که جوابش کمی نیاز به توضیح دارد.

    افرا یا روز می گذرد

هوشنگ گلشیری در مذمّت استفاده از« نماد پردازی» می‌گوید که این ترفند از آنجا که نماد را تنها به عنوان وسیله می‌بیند، به گونه‌ای هویّت مشخّص آنرا پایمال می‌کند و گرچه چیزی به دست آورده مانند رساندن یک پیام یا دادن یک شعار ولی این موضوع به قیمت از دست رفتن معنای حقیقی یک ماهیّت تمام شده است. نمادپردازی از خصوصیّات بارز شعر سنّتی ماست که همچنان در شعر نو تا دو سه دهه‌ی اخیر ادامه یافت. شب در شعر نیما بیش از آنکه« شب» باشد نماد دوران سیاه ظلم و استبداد است. او خود در توصیف« زردها بیخود قرمز نشدند» در شعر برف می‌گوید که منظورش گرایش چین آن زمان به کمونیسم است! شاملو با روی دادن انقلاب ملول شده بود و در فضای باز کوتاه مدّت پس از انقلاب نمی‌دانست چطور شعر بگوید. پس از ایجاد فضای بسته برای روشنفکران، شادمان به یکی از دوستانش گفت که( قریب به این مضمون): خوب حالا می‌توانیم برویم سر همان شعرهای خودمان. او آنچنان با نمادپردازی خو گرفته بود که بی‌آن حتّی نمی‌توانست شعر بگوید. چنین چیزی در شعراخوان هم هست ولی در شعر فروغ و سپهری نیست. شاید به قیاس سهراب که می‌گوید:« سنگ آرایش کوهستان نیست» بتوان گفت که کلمه و تصویر نیز ابزار و بازیچه‌ی پیام‌رسانی نیست.

گلشیری که خود از نمادپردازی پرهیز داده بود، در« شازده احتجاب» داستان را در دوران قاجار به پیش می‌برد ولی منظورش دوران پهلوی است. جریان قتل عامّ جدّ بزرگ را که توصیف می‌کند جایی به آسفالت خیابانها اشاره دارد که پرواضح است آن زمان خیابانها آسفالت نبوده‌اند و ممیّزان آن زمان هم متوجّه این کلمه نشدند. او به جای این کار، اگر واقعاً به آن دوران می‌پرداخت و« ظلم» را به کلمه در می‌آورد بی‌خواست ِاو داستان می‌توانست بر هر ظالمی منطبق شود چه دوران پهلوی و چه پیش از آن و حتّی در آینده. این را اضافه کنم که نیما و اخوان و گلشیری از آنجا که این کار خود را به اصطلاح« رو» انجام نداده‌اند و جا برای برداشتهای دیگر باز است، ارزش خود را همچنان حفظ کرده‌اند و می‌دانیم که گلشیری برای همین داستان لاغر چند گونی دست نویس دور ریخت و یک قفسه‌ی بزرگ از کتابهای مربوط به دوران قاجار را هم اضافه آورد که به یکی از مستشرقان بخشید ولی ایراد کار باقی است و نقاط ضعف و قوّت را باید با هم دید.

    داگویل، روایت انتزاعی فون تریه از شکل گیری آمریکا

بیضایی هم از این امر مستثنا نیست و در« روز واقعه» وقتی آن نصرانی را به حجله می‌برند، در جواب کسی که به او می‌گوید « حسین کسی است که بند از پای اسیران برداشت» می‌گوید:« آنانکه خود را پیرو حسین می‌دانند، چرا چون او نیستند؟» که به وضوح اشاره به دوران ما دارد. همو« در مرگ یزدگرد» جایی از زبان سوسن تسلیمی- میان گفتارهای یکسره پارسی سره- می‌گوید:« بزن به چاک» شاملو گله می‌کرد که آخه این چه طرز گفتارنویسی است؟ اینها که در تهران امروز نیستند؛ امّا بیضایی به یک معنا کار شاملو را اینجا انجام می‌دهد. یعنی با همین یک جمله- آنطور که خود بعدها گفت- می‌خواهد بگوید که ظاهر این کار متعلّق به صدر اسلام است ولی منظورش همین حالاست. بیضایی اگر همین جمله را هم نمی‌آورد، نفس واقع شدن این کار بین آمدن اسلام و مرگ یزدگرد و تقارن آن با آمدن انقلاب و مرگ شاهنشاهی( در سال 58) به خودی خود گویا بود و نیازی به تلاش مضاعف برای پیا‌م‌رسانی نبود. «افرا»هم از این مشکل برطرف نیست و به جای آنکه« واقعاً» به آن زمان بپردازد، آن بستر زمانی را بهانه‌ی توصیف اکنون می‌کند. برای تعبیر افرا باید به جای آن زمان، زمان حال را گذاشت و به جای شاهزاده‌ی قجری، سنّت به جا مانده از زمان پهلوی را. باز هم می‌دانم که تمام این نمادپردازی‌ها برای فرار از سانسور است و چه آن شاعران و چه گلشیری و و بیضایی می‌خواسته‌اند که ممیّزی را دور بزنند، امّا اشکال کار به جای خود باقی است و محدودیّت‌ها، نمی‌تواند ایرادها را توجیه کند. به جای دور زدن مشکل باید به آن پرداخت و راهی برای حلّ آن یافت و این راهی است که تا آزموده نشود، نتیجه نمی‌دهد. وقتی بازی با زمان جای روایت خطّی را در سینما و تآتر گرفته و واقعگرایی به معنای چند دهه‌ی پیش دیگر وجود ندارد و کسی مثل لارس فون تریه با استفاده از یک سالن، مقداری خط کشی و داستانی انتزاعی، تاریخ را باز می‌سازد، نبود امکانات و محدودیّتها نمی‌تواند عذر قابل قبولی باشد.


چهارشنبه 24 بهمن 1386
انقلاب و سینما

 

 

به فیلمهای پخش شده از تلویزیون در سالگرد انقلاب که نگاه کنیم، به ندرت فیلمی جز آنچه در سالهای نیمه‌ی اوّْل دهه‌ی شصت ساخته شده، می‌بینیم، چرا؟ آیا فیلمهای دیگری نیز هستند و تلویزیون مانند سایر انتخابهای گزینشی خود از پخش آنان امتناع می‌ورزد؟ نه فکر نمی‌کنم و اگر هم باشند چیز دندانگیری نیستند. باید به جای تلویزیون از سینما پرسید که چرا به واقعه‌ای مهم مانند انقلاب، سالهاست که نمی‌پردازد.

1. پیشتر از« اکنون‌زدگی» ما گفته بودم و اینکه آنچنان به روزمرّگی عادت کرده‌ایم که جرأت فرارفتن از امروز را نداریم، به دو معنا: نه به دیروز نگاه می‌کنیم و نه به فردا. نه تاریخ در این ولایت ارج و قربی دارد و نه‌برنامه‌ریزان خوبی هستیم.

2. سینما- و در معنایی گسترده‌تر- هنر و دانش ما سفارشی است. به جای سفارشی به راحتی می‌توان از اصطلاح واکنشی استفاده کرد و سفارش هم به هر حال نوعی واکنش به سفارش ِسفارش‌دهنده است. دکتر یحیی یثربی از کم‌کاری متفکّران دینی ما می‌گفت و اینکه همین روشنفکران دینی مخالف‌خوان هم اگر نبودند، حالا موضوعی برای بحث و ردّ و دفاع نبود؛ گرچه من این ردّ و دفاع را هم بسیار ضعیف و کاهلانه می‌بینیم. همین حکایت در سینما هم هست. از طرف دیگر جایی جهانگیر کوثری از جشنواره‌های رنگارنگ ایران می‌گفت که با جوایز خود می‌توانند مسیر سینمای هرسال را تعیین کنند که من شگفت‌زده شدم. با خوش‌خیالی فکر می‌کردم که هنرمند جهت‌دهنده است نه جهت‌گیرنده و شأن او اجلّ از آن است که دولتمردی بتواند برای او سمت و سو تعیین کند امّا با بررسی فیلمهای این اواخر می‌بینیم که چگونه گاهی یک نوع فیلم مد می‌شود. امروز، روز معناگرایی است و در سیما و سینما و وفور روح و شیطان و فرشته و بازگشت از زندگی پس از مرگ و ... . گاهی این سفارش از دولت نیست بلکه از رواج نوع خاصّی از فیلم است. گاهی می‌توان سفارش‌دهنده را واکنش مثبت منتقدان و مردم دانست. پس از موفّقیّت «چهارشنبه سوری»، امسال « کنعان» و« به همین سادگی» نیز به روابط یک زوج در آستانه‌ی جدایی می‌پرداختند. در این زنجیره‌ی تأثیر و تآثّر چه کسی به فکر برون رفت از این دایره و نگاه به گذشته است؟

3. نمی‌توان البتّه از محدودیّت‌های موجود در این زمینه چشم پوشید. هم از لحاظ نبود یا کم بود «کارجا»( لوکیشن) که در این سالها به دلیل گسترش شدید شیوه‌ی جدید زندگی و سرعت تغییرطلبی نمای شهرها عوض شده و مانند مثلاً پاریس نیست که با تغییر چند تابلو و اتوموبیل بتوان شورشهای دانشجویی سالها پیش را مانند گدار بازآفرینی کرد. به جز این، عدم امکان نمایش واقعگرایانه‌ی زنان به عنوان نیمی از جامعه- مگر در شهرستانهای دور یا روستاها- مشکل آفرین است. این مشکل با تمهیداتی مانند استفاده از کلاه‌گیس – که حتّی در فیلمهای هالیوودی رایج است- قابل حل است. بدیهی است که امکان لمس زن و مرد وجود ندارد امّا کارگردانی که برای یافتن بازیگر، گاه از صدها نفر امتحان می‌گیرد نباید برای یافتن زوج بازیگری که در سینمای ما فراوان هستند، معضل لاینحلّی داشته باشد؛ می‌ماند آستانه‌ی تحمّل اصحاب ارشاد که بحث دیگری است.

4. مشکل بسیار مهمتر این است که ارباب حکومت نمی‌خواهند جز برداشت رسمی از تاریخ چیزی به گوش جامعه برسد. مثلاً مردم جامعه‌ی ما فکر می کنند که در انقلاب، رودی از خون راه افتاد و با دانستن این مسأله که آمار تمام کشتگان انقلاب از قتل عام خرداد 42 تا بهمن 57 به سه هزارنفر نمی‌رسد، بی‌گمان شگفت زده می‌شوند ولی این آمار بنیاد شهید است که بار اوّل توسّط عماد باقی با صدای بلند اعلان شد و اعتراف می‌کنم که ابتدا پذیرش آن برای من نیز دشوار بود. چرا در سیمای دولتی تا کنون پیدارهای فراوان و بازیگران ریزودرشتی را در نقش شاه دیده‌ایم ولی نوبت به پرستویی و پوراحمد که می‌رسد، ساختن فیلم درباره‌ی او ممنوع اعلام می‌شود؟

چاره‌ای نیست؛ اگر فرهنگ را به ارشاد بسپاریم، آیندگان به ما خرده خواهند گرفت که چرا از اندک مجال موجود استفاده نکردید تا فضا بسته‌تر نشود. همانطور که چند روز پیش گفتم امثال میرکریمی و مجیدی- و همه‌ی کسانی که « خودی» به حساب می‌آیند- تنها کسانی هستند که می‌توانند با ساختن فیلم در مرزهایی ممتنع، آستانه‌ی تحمّل فرهنگ عمومی و گفتمان قدرت را- به شکلی مشروع و معقول- به عقب برانند. افراط در این مرزشکنی می تواند گاه نتیجه‌ی عکس دهد و فضا را بیشتر ببندد، مانند تبریزی و فیلم مارمولک. یکی از کسانی که همیشه با قرار گرفتن در باریکه‌ی خطّ قرمزها توانسته به آرامی با آن بازی کند و آن را به عقب براند، بهروز افخمی است. او از عروس تا شوکران تلاش کرد تا امکانهای جدیدی را در سینمای ایران مطرح کند و موفّق هم بوده است. امسال هم« فرزند صبح» او نمونه‌ای از همین گونه خط شکنی‌هاست. تردیدی ندارم که جز او کسی این اجازه را نمی‌یافت که تصویر رهبر انقلاب را نشان دهد. تعقّل و حزم و احتیاط و اعتدال شعار هر کسی باید باشد که به فرا رفتن از امروز می‌اندیشد.  


سه شنبه 23 بهمن 1386
رساله‌ی ولایت

 

جوان امروز از متدیّن گرفته تا بی‌دین، با الگو گرفتن از علوم تجربی که هر چیز را با شریط معیّن می‌توان آزمود تا از درستی یا نادرستی آن اطمینان یافت، این معیار را در دین نیز می‌جوید. آنکه دین را نمی‌پذیرد، عدم استجابت دعا و نذر را قرینه‌ای بر نبود حقیقتی واقعی ورای مناسک و آداب می‌بیند و دیندار هم به رغم آنکه بی‌میل نیست که نتیجه‌ی عملش را همین جا و نه در حیاتی آن‌جهانی بیابد، برای ناکامی‌های دینی خود به دنبال دلیل و توجیه می‌گردد. جست‌وجوی رویکردی به دین- و در معنای اخصّ آن عرفان- به عنوان یک «علم»» شاید از همین‌جا برخیزد.

« رسالة‌الولایه» یکی از رساله‌های ارزشمند سیّد محمّد حسین طباطبایی است که برخی از شاگردانش مانند آقای جوادی آملی آنرا مهم‌ترین کتاب وی به شمار آورده‌اند. شاید این کتاب را بتوان جوابی به کنجکاوی اینگونه جویندگان دانست. علّامه‌ی طباطبایی در این کتاب با توسّل همزمان به آیات و روایات از طرفی و استدلال عقلی از طرف دیگر، دستیابی این جهانی را به ماورای محسوسات را ممکن، بلکه لازم و مطلوب شریعت می‌داند.

کتاب از پنج بخش تشکیل شده است. بخش اوّل به بیان تفاوت بین ادراک‌های اعتباری( یا قراردادی) و ادراک‌های حقیقی تخصیص یافته است. ظاهراً ریشه‌ی این بحث از استاد ایشان مرحوم اصفهانی در شرح کفایه است و ایشان آنرا در کتاب« اصول فلسفه و روش رئالیسم» بسط داده است. مرتضی مطهّری معتقد بود که بعضی نوآوری‌های طباطبایی بعدها شناخته خواهد شد؛ این مورد یقیناً از آن موارد بلکه مهمترین آنهاست که پس از ایشان کسی نتوانسته در شرح و بسط یا احیاناً ردّ آن چیزی فراتر از آنچه او گفته، از خود نشان دهد. ایشان در این بخش احکام دین را ظاهر ِواقعیّاتی می داند که هدف دین رساندن ما به آن واقعیّات است، نه صرفاً ثواب و عقابی که روز جزا به ما داده خواهد شد.

 در بخش دوّم عوالم وجود را از عالم محسوسات تا عالم مثال و عالم تجرّد با زبانی ساده توضیح می‌دهد و انسانهای متدیّن را در توانایی در برگذشتن از ظواهر و توجّه به مبدأ به سه دسته تقسیم می‌کند. در بخش چهارم با صراحت و جرأت، این ارتقا به عالم‌های دیگر را در انحصار پیامبران و امامان نمی‌داند و آنرا برای مردم عادی نیز ممکن و مطلوب می‌بیند. در فصل چهارم به راه رسیدن به این مقامات می‌پردازد و طریق واقعی رسیدن به حقیقت که همانا« معرفت نفس» است را با ذکر تمرین‌هایی برای کنترل فکر توضیح می‌دهد و در فصل پنجم به نتیجه‌ی این مجاهدت‌ها اشاره و تبیین می‌کند که انسان عادی تا کجا می‌تواند برسد.

این رساله اخیراً با نام« طریق عرفان» توسّط آقای صادق حسن زاده ترجمه و شرح شده است. به دلیلی که درست نمی‌دانم ایشان این کتاب را به ناشران متعدّدی مانند بخشایش و مطبوعات دینی داده و آنچه نزد من است هم از نشر بکاء( کتابسرای اشراق) قم است! ترجمه به فارسی ِروزآمد نیست و ابهام‌هایی دارد و شرح نیز باید بهتر و کاملتر می‌بود. به هرحال ایشان تلاشی کرده و رساله‌ای خطّی را از مهجور بودن درآورده که شایان تقدیر است. بهتر است که به این کتاب به عنوان منبعی علمی- و ترجیحاً با راهنمایی فردی آگاه- نگریسته و از برداشتهای سطحی و شتابزده خودداری شود، چه رسد به عمل خودسرانه به تمرینهای ذهنی آن که ابداً توصیه نمی‌شود و جز با اشراف کسی که سری به آنسوی دیوار حسیّات زده از دید من مجاز نیست و چه بسا موجب اختلال‌های روحی و فکری در شخص شود و من خود چنین کسانی را سراغ دارم.

طباطبایی به دلیل داشتن چنین نظراتی مورد خشم و غضب قشرپرستان است. جایی در کتاب با بیان طریق حقیقی معرفت، کثرت عبادت زاهدان را اگر نه بی‌فایده، کم‌فایده می‌بیند و آنان را افرادی می‌خواند که مجاهداتشان جز برآوردن خواهش‌های نفسانی آنها نیست چون به لذّت بی‌رغبت نیستند ولی لذّت این جهانی را رها می‌کنند تا به نوع کاملتر آن در دنیای دیگر برسند و اگر دنیا و لذّات آن بی‌پایان بود دل از این دنیا نمی‌کندند. چنین بیان بی‌پروایی را زاهدان و عالمانی که چیزی از آنچه او چشیده نچشیده‌اند، برنمی‌تابند و احیاناً تا تکفیر چنین کسی نیز پیش می‌روند.

نمی‌خواستم مطلب تا به این حد طولانی شود، تنها می‌خواستم جویندگان را به خواندن و بارها خواندن این کتاب که ظاهری بسیار ساده دارد- و همین ممکن است موجب غفلت از محتوای آن شود- جلب کنم. با این امید که نحوه‌ی توصیف این سیّد بزرگوار موجب رغبت یافتن لااقل یک نفر به اینگونه مطالب شود. قضیّه جدّی است، جدّی‌تر از آنچه می‌اندیشیم. مرحوم میرزا جواد ملکی تبریزی یکی از عرفای متأخّر شیعه و از استادان اوّلیّه‌ی اخلاق بنیادگزار انقلاب، در جواب جوانی که می‌گفت والدینش با حضور او در مجالس اخلاقی خاصّ ایشان مخالفند گفت: به آنها بگو عدّه‌ای هستند که دور از هیاهوی دنیای شما، در محفل انس حضرت حق جمع شده‌اند، آیا دوست ندارید من هم از آنها باشم؟


دوشنبه 22 بهمن 1386
انقلاب و رسانه‌ی ملّی

   

تاریخ، کارنامه‌ی انسان است با تمام خوبیها و بدیهایش و انگار قرار نیست که جهش ژنتیکی یا چیزی مانند آن روی دهد که منتظر انسان جدیدی باشیم، پس تاریخ با همه‌ی فراز و نشیب انسانهایی که در گذشته بوده‌اند، آینه‌ی آینده هم هست. در چند مطلب مجزّا به انقلاب می‌پردازم و امروز خیلی کوتاه به تلویزیون امسال و انقلاب نگاهی می‌کنم. طبعاً نگاه جامع‌تر با کسانی است که تمام یا اکثر برنامه‌ها را دیده باشند.

برنامه‌های تلویزیون امسال به جز پیدارها و فیلمها که مطلبی جداگانه می‌طلبند، شامل میزگرد، مصاحبه‌ و فیلم‌های مستند بود. همه را اگر اجمالاً بخواهیم خلاصه کنیم، در دو دسته قابل تقسیم‌بندی‌اند. یکی آنچه مستند است اعمّ از تصاویر و فیلمها و مصاحبه‌های گذشته و اکنون و دوّم آنچه به تحلیل یا گفت‌و‌گو درباره‌ی آن مستندها و گذشته می‌پردازد.

دسته‌ی دوّم مثل همیشه چیز قابل ارائه‌ای نبود چه برنامه‌ی مثلاً« محرمانه»ی شبکه‌ی سه که گفت‌و‌گوی سه جوان چشم زاغ با افرادی دست‌چین شده از وقایع انقلاب که برنامه‌ی جایگزین برنامه‌ی پارسال فرزاد حسنی بود و البتّه چه از لحاظ تنوّع مهمانها و چه نوع پرسشها به پای آن نمی‌رسید. برای نمونه می‌توان برنامه‌ی جلال‌الدّین فارسی را در دو سال مقایسه کرد که حسنی بی‌محابا تا پرسش ضمنی از واقعه‌ای که او در حین شکار، فردی را- ظاهراً به اشتباه- از پای در آورد، پیش رفت ولی امسال جز سؤالهای لوس و تأکید بر نسل سوّم چیزی از این چشم‌ و ابروهای بزک کرده، حاصل نشد. در برنامه‌ی صندلی خالی، گاهی که گوینده به تفسیر می‌پرداخت جز اینکه ما را به خنده بیاندازد، نتیجه‌ای نداشت. مثلاً نامه‌ی معروفی که باعث آخرین شورش مردمی شد و با نام احمد رشیدی مطلق امضا شده بود را با توسّل به سه حرف اوّل این نام، مساوی با آریامهر دانست. بازی با حروف جای نگاه مردم‌شناسانه و جامعه‌شناختی به این رویداد را گرفته بود.

بهترین فیلم مستند متّکی بر پرسشهای حرفه‌ای از افراد نزدیک به بنیادگزار انقلاب- که الآن نه تنها در هیئت حاکمه نیستند بلکه چه بسا جزو ردّ صلاحیّت شده‌ها باشند- در مستند« روح الله» کار شبکه‌ی المنار لبنان بود که پارسال پخش شد و سیّد حسن خمینی گفت که این کار را باید سیمای جمهوری اسلامی می‌کرد نه لبنان. اینکه یک شبکه با امکانات محدود بتواند کاری کند که رسانه‌ی عظیم و هزینه‌بر ملّی نمی‌تواند، خود گویای بسیاری مسائل است.

             

آنچه بارها گفته‌ام این است که گفت‌وگو پیرامون یک مسأله جز با اختلاف نظر پیش نمی‌رود و با کنار هم قرار دادن نقاط اشتراک و اختلاف افراد است که می‌توان به گزارشی دقیقتر از واقعیّت رسید. در برنامه‌های امسال هم مانند سالهای گذشته، بیشتر کسانی که در انقلاب حضور داشتند، راهی به رسانه نیافتند تا تک گویی‌های افراد مورد وثوق حضرات به عنوان تنها گزارش از انقلاب نمایانده شود. فرض کنید گزارشی تهیّه شود از عید نیمه‌ی شعبان سال 57 که آقای خمینی، دستور به شادی نکردن داده بود واقدام مصباح یزدی به چراغانی و برپایی جشن، ضمیمه‌ی آن شود و اضافه شود که او در برابر کسانی که از دلیل این کار علیرغم دستور رهبرانقلاب پرسیدند گفت:« حاج آقا روح الله از این تندروی‌ها زیاد دارند» بعد چنین کسی را کجا می‌توان به عنوان مطهّری زمان و مفسّر سخنان رهبر فقید- در مسائل سیاسی و اجتماعی و نحوه‌ی تفسیر قانون اساسی- به نسل جوان قالب کرد؟

دسته‌ی اوّل برنامه‌ها، گزارشهای مستند بود که البتّه بهتر از سالهای گذشته به نظر می‌رسید. برای اوّلین بار مصاحبه با افراد متعلّق به رژیم در داخل و خارج از کشور پخش شد. از فاش‌گویی‌های بی‌سابقه در مورد اشرف پهلوی و فیلم جوانی او تا نشان دادن علیرضا نوری‌زاده برای اوّلین بار در سیما. زنانی همدوش مردان در تظاهرات، بازجویی از برخی شکنجه گران ساواک واعتراف بعضی از دستگیرشدگان وابسته به رژیم حین خروج از کشور، نمایش داده شدند. گرچه بسیاری از اوقات این گزارشها همراه با تفسیر هم بود ولی به دلیل دیدن بی‌واسطه‌ی تصاویر، ارزشهای خودش را داشت. امّا نکته این است که همانطور که در مطلبی جداگانه تحت عنوان«اتقلابها از تاریخ خوششان نمی‌آید» به این مطلب خواهم پرداخت، این گونه تصاویر نتیجه‌ی عکس خواست کسانی که می‌خواهند جامعه را هنوز در حال انقلاب نشان دهند، در پی خواهد داشت. با این تصاویر شاه و درباریان از هیئتی فرابشری، به انسانهایی مانند ما- گیرم با نقاط ضعف بسیار- تغییر شکل می‌دهند. دستگیری فردی که چند چمدان جواهر با خودش می‌خواسته ببرد برای جوانی که امروز برجها و ثروتهایی را می‌بیند که آن فرد انگشت کوچک او هم نمی‌شود، دیگر برانگیزاننده نیست. تصویر زنان بی‌روسری همراه محجّبه‌ها و مردان با انواع سروشکل یقیناً با مرزبندی امروزین جامعه‌ی ما نمی خواند و سؤالهای زیادی را پیش خواهد آورد که چطور آن زنان برای ریختن در خیابانها خوب بودند ولی امروز در همان خیابان به دلیل تبرّج دستگیر می‌شوند؟ آن زن زرتشتی که می گفت من می‌دانم فردای انقلاب مساوی با یک مرد مسلمان خواهم بود، امروز هم همین نظر را دارد؟ چطور شیرین عبادی قاضی از کار بازداشته و از ناچاری به وکالت روی آورد؟ از آن مهمتر نشان ندادن فیلم و تصویرهایی است که هستند ولی نمایش داده نمی شوند یا شباهت به‌کارگیری نیروی نظامی مثلاً علیه دانشجویان، با وقایعی که چند سال بعد به شکلی مشابه تکرار شد.

     

بازهم بر لزوم ایجاد لااقل یک شبکه‌ی تلویزیونی خارج از کشور مبتنی بر ارائه‌ی تحلیل و دیگر سویه‌هایی ممنوع نگاه رسمی از سوی کسانی که هم به فرهنگ این سامان تعهّد دارند، و هم دارای جرأت و جسارت حرکت به سوی فردا و نگاه منتقدانه- یا آنچه من« ویرایش خود» نامیدم- هستند، ‌پامی‌فشارم. این رسانه با این تصاویر کج و معوج نه تنها انقلاب را بازنمی‌نمایاند بلکه زمینه را برای تندرویهایی از آن دست که در سه دهه پیش دیدیم بازمی‌گذارد. شاید مهم‌تر از سؤال ِ« چه شد که انقلاب شد؟» این سؤال باشد که«چه کنیم که برای اصلاح وضع موجود، کار به انقلاب نکشد؟».


یکشنبه 21 بهمن 1386
دو برداشت از رضا میرکریمی

 

 

برداشت اوّل: فیلم زیر نورماه به جشنواره‌ی کن می‌رود. جشنواره‌ی کن مهمترین جشنواره‌ی فیلم جهان است که حضور در آن و به خصوص بخش مسابقه‌اش آرزوی هر سینماگری است. میرکریمی هم علیرغم آنچه از بی‌رغبتی‌اش به جایزه‌ها می‌گوید از این امر مستثنا نیست. شاهدش حضور او در آن جشنواره پیش از آن سال و به عنوان توریست است. مدیران هر جشنواره‌ای می‌توانند برای حضور دیگر فیلمها در جشنواره‌شان شرط یا شرطهایی قایل شوند که نمونه‌اش را در فیلم اپیزودیک کیش دیدیم. آن سال فیلمسازان ایرانی هیاهوی نابجایی به پاکردند. اگر ما بیضایی را می‌پسندیم دلیلی ندارد که آنها هم بپسندند و آنها نیز از شش قسمت فیلم به گمانم تنها سه قسمتش را پسندیدند که فیلم ایرانی بی‌جهت انصراف داد.

مسؤولان کن هم به میرکریمی گفتند که پایان فیلمش را عوض کند و فیلم جایی تمام شود که طلبه‌ی فیلم دستش به میله‌ی متروست نه آن جایی که با لباس روحانیّت دیده می‌شود. اگر پایان‌بندی فیلمش راعوض می‌کرد، می‌توانست به بخش مسابقه برود و اگر نمی‌کرد تنها به یکی از بخشهای جنبی. میرکریمی به آنان« نه» گفت و به بخش دوربین طلایی رفت و جایزه‌اش را هم برد. بگذریم که به نفع او شد، چون بردن جایزه در بخش دوربین طلایی از شرکت بدون جایزه بردن در بخش مسابقه چه بسا بهتر باشد و همین جایزه بود که نام او را سر زبانها انداخت.

از جایزه و نام‌آوری مهمتر، تصمیم درست میرکریمی بود که اجازه نداد دیگری در فیلمش دست ببرد. او اگر فیلم را با آگاهی و اندیشه‌اش ساخته، معنا ندارد که به ساز چند فرنگی یا منتقد برقصد. منتقدان ایرانی هم از آنجا که آن زمان پایان باز مد بود، ترجیح می‌دادند فیلم، طلبه‌ را در حالت تردید رها کند تا اینکه تصمیم‌گیری به پوشیدن لباس او را ببینند. به هر حال میرکریمی از این آزمون سربلند بیرون آمد.

زیر نور ماه  به همین سادگی

برداشت دوّم: پایبندی به پیمان یکی از نشانه‌های مؤمنان است و حکایات غریبی را در جهت تعهّد یک فرد به قولی که به دیگری داده خوانده و شنیده‌ایم. برگزارکنندگان جشنواره‌ی فجر امسال علیرغم اینکه فیلمها را در مرحله‌ی تصویب فیلمنامه مورد بازبینی قرار دادند، خود فیلم را هم در صورت صلاحدید جرح و تعدیل می‌کردند. دو نمونه‌اش فیلمهای« دایره زنگی» و« خاک آشنا» بودند که از جشنواره بیرون رفتند و برخی فیلمها هم از اوّل کنار گذاشته شدند. « خاک آشنا» فیلم یکی از معدود فیلمسازان« زنده»ی این سامان است که هر سه فیلم قبلش با تحسین عام و خاص روبه رو شده بود. این فیلم در مرحله‌ی خواندن فیلمنامه با تغییر یک نام مواجه شد ولی این اواخر دستور به حذف یک سکانس کامل را دریافت کرد و البتّه فرمان‌آرا به درستی تمکین نکرد و از جشنواره خارج شد. دو سؤال از میرکریمی:

سؤال اوّل: جشنواره به هر حال یک رقابت است، توی کارگردان چطور می‌توانی در رقابتی شرکت کنی که رقبایت را به نادرستی و با خلف وعده از میدان به در می‌کنند؟ واکنش یا اعتراض را برای چه زمانی گذاشته‌اند؟ جایزه که می‌گویی برایت اهمیّت ندارد، فیلمت را هم که همه دیدند، بهتر نبود که تو نیز از جشنواره انصراف می‌دادی؟ مگر نه این است که اگر احتمال تأثیری هم باشد در اعتراض امثال مجیدی و میرکریمی است نه دیگران؟

سؤال دوّم: فیلم خود تو در مرحله‌ی بازبینی با یک مورد تعدیل روبه رو شد که گویا مربوط به یک نصب‌کننده‌ی دیش ماهواره بود، این مگر در فیلمنامه نبود و مگر آقایان آنرا نخوانده و تصویب نکرده بودند؟ چرا تن به آن تعدیل دادی و حذفش کردی؟ آن سیّد رضا میرکریمی که اجازه نداد مدیران کن فیلمش را دستکاری کنند حالا چرا کوتاه آمد؟ میرکریمی باید بداند اگر میرکریمی شد به خاطر پایبندی او به اصول خود بود و بدون این التزام و با تسلیم مقابل خواست دیگران به زودی یکی مثل بقیّه خواهد شد.

تمام اینها را بدون پرداختن به حقّ مسؤولان دولتی در سانسور فیلمها یا بررسی چگونگی برون رفت از دایره‌ی بسته‌ی ممیّزی نوشتم که آن حکایت دیگری است.


شنبه 20 بهمن 1386
شنود؟! کدام شنود؟!

 

 

ضمن دعوت دوستان به واقع‌بینی و پرهیزدادن از خوش‌بینی مفرط که رویه‌ی دیگر بدبینی است، جواب دوستی را که پریروز پرسیده بود:« آیا من هم شنوده می‌شوم؟»، اینجا می‌دهم. این سؤالی نیست که شما جوانانی که آینده‌ساز این مرزوبوم و چشم‌ و چراغ میهنمان هستید بپرسید. خدا خیر ندهد آن کسانی را که با مشوّه کردن اذهان شما غنچه‌های باغ تمدّن چندهزارسال