ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 دی 1386
اقتدار فرهنگی – نقد

 

 

نقد در فضای فرهنگی یا نقد مثبت است که سویه‌های مخفی و نهفته‌ی یک کنش، اندیشه یا اثر هنری را وامی‌کاود که در این صورت مانند گلبولهای سفید حافظ بدن از فرهنگ خودی در مقابل تهاجم فرهنگی غیر که تو را به رنگ خود می‌خواهد جلوگیری می‌کند؛ چون با دادن اعتماد به نفس به توی ساکن مرزهای این تمدّن که برای خود پیشینه‌ی قابل اتّکایی داری تو را از رنگ گرفتن و خودباختگی حفظ می‌کند.

نقد می‌تواند منفی یا حتّی به زعم برخی مخرّب باشد، که در این صورت بازهم نقش واکسن یا میکروبهای ضعیف شده‌ای را بازی می‌کند که بدن را به واکنش- و دیگران را به نوشتن جواب یا نقد ِنقد- وامی‌دارد. نقد مثبتی که از سر اندیشه نباشد هم از آنجا که« ممکن است» آغاز چالش و اخلاف‌نظر باشد مفید است.  در این وبگاه بسیار شده که به نقد منتقدان ایراد گرفته‌ام و نمونه‌اش هم چند پست پایین‌تر مربوط به علی حاتمی است امّا همین گفتارهای نادرست- به زعم من- اگر نبود، من نیز به نوشتن آن سطور ترغیب نمی‌شدم.

نقد برای نقد، مانند گفت‌وگو برای گفت‌وگو – نه هیچ هدف غایی دیگر- سودبخش و ایمنی‌آفرین است. خطر جایی است که کسی بخواهد جلو نقد را بگیرد حتّی اگر خود منتقد باشد. شهرام جعفری نژاد از منتقدان مشهور سینمایی است که جمله‌ی قصاری دارد به این مضمون: نقد، جواب یا اعتراض ندارد. یعنی من که نقد سینمایی می‌نویسم توی کارگردان نباید برداری در اعتراض به من نوشته‌ای بنویسی همین است که هست بشنو، خواستی قبول کن خواستی نکن. ایشان به هنگام صدور این جمله‌ی قصار نمی‌دانسته که نوشته‌ی اعتراض‌آمیز- یا حتّی بی ادبانه‌ی- آن کارگردان خود نقدی است در حدّ بضاعت و فهم و ادب او و اگر بگویی جواب نده یعنی من حق دارم تو را نقد کنم امّا تو این حق را نداری و اینجاست که منتقد در مقام محتسب ظاهر می‌شود و خود جلو نقد را می‌گیرد. البتّه پس از فضای باز خرداد76 این گونه فرمایشات هم کمتر شنیده شد.

نقد البتّه دو شرط اساسی دارد یکی آزادی بیان و دیگری امکان گفت‌و‌گو. با نبود یا نقصان هرکدام نقد هم کمتر امکان‌پذیر می‌شود. شاید بسیاری آزادی بیان را مهمترین مشکل رشد اندیشه در ایران می‌دانند ولی من دوّمی را مهمتر می‌بینم. با برداشته‌شدن محدودیّهای رسانه‌ای و ظهور دنیای وسیع اینترنت عملاً هیچ فکری محبوس نمی‌ماند و هرکس در هر کجا می‌تواند نوشته، عکس یا فیلم و صدای خود را برای تمام جهان منتشر کند. برخی از نقدهای این وبگاه بر نوشته‌هایی بود که جز در فضای وب یافت نمی‌شوند. آنچه نقطه‌ضعف ماست و متأسّفانه خود را درآن‌باره به کوچه‌ی علی چپ می‌زنیم ناتوانی ما از گفت‌و‌گو با هم است. روشنفکر دینی با غیر دینی یا سر یک میز نمی‌نشیند یا میزگرد فرضی، دو یا چند« مونولوگ» خواهد بود. روشنفکر دینی با عالم دینی همین مشکل را دارد. هر دو طرف از گفت‌وگو می‌گریزند. چندی پیش جمهوری خواهان خارج از کشور می‌خواستند ائتلافی درست کنند که کارشان به وضع خنده‌داری به بن‌بست خورد. کار روی عدم امکان گفت‌وگو در این مرزوبوم می‌تواند یک پروژه‌ی فکری بسیار مهم و آینده‌ساز باشد.

برای مثال روشنفکری دینی ایران که مدّتی است رو به افول می‌رود از نبود نقد از درون رنج می برد. نقد دیگران- از متکلّمان سنّت گرا تا روشنفکران سکولار- به کنار، منظورم انتقاد گروههای مختلف این تفکّر از خود است. تنها کدیور یکی دو بار به این کار پرداخت، یکی در گفت و گوی مهمّش با سروش درباره‌ی پلورالیزم دینی و دیگر در گفت‌وگو با شبستری درباره‌ی امکانات فقه موجود. گفت‌و‌گو با سروش بیشتر امکان چالش و درگیری داشت- که شاید دوباره آنرا به زودی همینجا بازخوانی کنم- امّا گفت‌وگو با شبستری به دلیل اینکه شبستری اصولاً فقه موجود را از اساس ناقص می‌داند و قبول ندارد به جایی نرسید. شاید یکی از عوامل عدم امکان گفت‌و‌گو همین باشد که دو طرف لااقل باید بر سر برخی چیزها توافق داشته باشند و حتّی الامکان آنرا پیش از بحث بین خود روشن کنند. در دو سه نوشته‌ی یوسفی اشکوری هم انتقادهایی ضمنی بر رویکردهای سروش و شبستری که از سازوکارهای غربی برای فهم دستگاه فکری اسلام استفاده می کنند، دیده‌ام ولی او نیز نقدی جدّی بر گفتارهای ایندو ننوشته است. تقریباً یقین دارم که هم کدیور و هم اشکوری دو مصاحبه‌ی اخیر سروش و شبستری درباره‌ی قرآن را نمی‌پسندند ولی اینکه چرا چیزی نمی گویند را باید از خودشان پرسید. امیدوارم دلایل شبه سیاسی و اینکه این کار ممکن است نوعی خود‌زنی باشد، نداشته باشد. این بحث را می‌خواستم پیشتر با نگاهی به نامه‌ی اسماعیل خوئی به سروش باز کنم که نشد ولی آنرا به بهانه‌های دیگر ادامه خواهم داد.


شنبه 29 دی 1386
شام غریبان

          ظهر عاشورا اثر استاد فرشچیان

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه‌های غریبانه قصّه پردازم

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم


جمعه 28 دی 1386
مسلمانان مسلمانی ز سر گیریم

 

 

امروز روز انتخاب است، روزی است که گردنه‌ی مسیر حرکت کاروان خلقت است از آدم ابوالبشر همه عاشورا عاشورا می‌کردند تا به این روز برسند. تقابل خیر و شر در صورت ساده و کوچک آن از درگیری هابیل و قابیل شروع شد امّا به صورت نمادین، تمثیلی – اگر خیلی دوست داری اسطوره‌ای- امروز تمامی شر در مقابل تمامی خیر قرار می‌گیرد تا جایی که آخرین امام که همه‌ی امامان به احترام نام او از جا برمی‌خاستند فخرش و فلسفه‌ی قیامش این باشد که خوانخواه حسین است .

در گفتارهای شیخ عرفای موجود جناب بهجت بارها به این گونه گفتار برخورده بودم: آن قبلی‌ها را که یکی پس از دیگری کشتیم، امام زمان بیاید هم لابد به قربانش می رویم! از خود می پرسیدم او چرا روبه ما- و در اصل رو به طلّاب فاضل حوزه- این‌ها را می‌گوید نه عوام که تازه آنها نیز شیعه هستند؟ مدّتها گذشت تا آنچه را او سالهاست می‌بیند کمی درک کنم. عرصه‌ی خلقت امروز و دیروز ندارد، گذشته و آینده ندارد. هر کس را بخواهی با اویی و با هر که بد باشی بی او. بسیار نقل شده که یکی از اولیای الهی دیده که در برخوردی کسی از دیگری بدش آمده است. می‌گوید دیدم در عالم معنا گویی کیلومترها از هم دور شدند در حالیکه به چشم عادی کنار هم نشسته بودند. یکی دیگر از اولیای خدای ساکن قم به کسی که به محضرش آمد می‌گوید برایت نگران بودم دیشب. می‌پرسد چرا؟ می گوید دیشب نشسته بودم که دیدم از گلدسته و بارگاه حضرت علی مدام داری دور می‌شوی، چه کار کردی و کجا بودی؟ آن فرد سری به شرمندگی پایین می‌اندازد که بله در محضر شخصی بودم که ولایت را آنچنان که باید قبول ندارد. یعنی علیرغم شیعه بودن به مقام واقعی آنان معترف نیست و آنان را افرادی عادی با اعمال خوب می‌داند. کو تا ما به این برسیم که باطن جهان چیست و ما داریم با خود چه می‌کنیم؟ به چه کسانی عشق می‌ورزیم و از که بدمان می‌آید. اینها افعال جسمانی نیستند امّا آخر و عاقبت ما را تعیین می کنند. ما نیز مانند آن فردیم که به محضر آن بزرگ رفت با این تفاوت که کسی نیست که به ما،« ما» را بنمایاند. پس هشدار که با این متاع عمر دو روزه چه می‌کنیم. تولّا و تبرّا تمام دین است و مگر در حدیث نیست که«آیا دین چیزی جز حبّ و بغض است؟» کسانی که بنایی را پی می‌افکنند که در آن ناروایی به آل علی گفته شود فردا مسؤولند گرچه امروز پز آزادی بیان بدهند. به اشاره گفتم و همین کفایت است.

یکی از استادان حکمت اسلامی که سالها به محضر یکی از بزرگان فقه و عرفان شیعی رسیده بود و کسب فیض کرده بود، نقل می‌کرد که رفتم و گفتم می‌خواهم شاگردیت را بکنم. او ابیاتی- به گمانم- از ابن فارض مصری را آورد که در آن از زحمات و بلایای طریق عشق گفته بود. گفت فکرنکن قصّه‌ی گل و بلبل است ها... به محض اینکه بله را بگویی سیل بلاست که بر سرت فرو می‌آید که ایندو ملازم هم‌اند. اگر بخواهی آدم شوی سیل مصیبت و فقدان عزیزان و شیاطین انس رهایت نمی‌کنند از تهمت و بدنامی و حسد و هرآنچه فکر کنی در انتظار توست؛ هستی یا نه؟ در بسیاری طریقتهای هنری و علمی نیز دیده‌ایم که« عزم» اوّلین و مهمترین پلّه است. اگر آن را خوب برداشتی بقیّه سهل می‌شود. ولی ما کاری را شروع می‌کنیم تا ببینیم بعد چه می‌شود، کمی آری کمی نه. اینطور است که همه‌ی کارهای ما نیم‌پز و ناتمام از کار در می‌آید.

صحنه‌ی عاشورا صحنه‌ای برای انتخاب من و تو وهر کس دیگراست. جنسش هم جور است از کودک و نوجوان و جوان و مرد و زن و پیر تا سرخورده و پشیمان و رفیق نیمه راه و تائب. انتخاب با ماست که از کدام گروه باشیم. آنچه میراث آل الله است در دست ماست. میراثی گرانقدر از کتابی وحیانی و گفتارهای معصومان و دانش عالمان دین؛ اینکه چه کنیم به ما بستگی دارد. تمکین کنیم یا دینی نو اختراع کنیم. مگر حسین را به فتوا نکشتند و علی را بر اساس کتاب خدا تکفیر نکردند؟

البتّه کارزار امروز با شمشیر و نیزه نیست؛ برای من و تو با قلم و کاغذ و رایانه است. به سؤالهایی مانند تفاوت میراث زن و مرد می‌توان با زبان دانش- و بسیار زبانهای دیگر- جواب داد امّا مسأله چیز دیگر است. می‌توان جواب داد که اگر به دو فرزندت که به دو شهر دور و نزدیک خواستند بروند به دو مقدار متفاوت پول دادی این به آن معنا نیست که یکی را ارزش بیشتری می‌نهی. می‌توان جواب داد که مگر پول کمتر یا بیشتر ارزش انسان را مشخّص می‌کند که در این صورت توانگران نزد خدا یا وجدان عمومی جامعه ارزشمندتر بودند. می‌توان جواب داد که دینی که می‌گوید:« کسی برتری ندارد بر دیگری الّا به تقوی» با این« الّا» هر صفت دیگری استثنا شده است؛ نه فقط سیاه و سفید بودن یا رومی و حبشی و قریشی و فارسی بودن که تذکیر و تأنیث هم. می‌توان گفت که در نظام اقتصادی اسلام خرج خانواده بر عهده‌ی مرد است تمام و کمال؛ و زن علاوه بر نفقه و مخارج روزانه و هرآنچه از امکانات رفاهی در خانه‌ی پدر داشته- ولو بسیار با ولخرجی زندگی می کرده‌اند- برای تمامی کارهایش از آشپزی و خانه‌داری تا بچه شیردادن می‌تواند از مرد مزد بگیرد بی هیچ منّتی؛ و الزامی به خرج کردن پشیزی برای خود ندارد. اگر اموال اینگونه تقسیم شود عملاً برد با زن است چون مرد هرآنچه دارد باید برای خود و همسرش خرج کند- نصف و نصف- امّا زن پس اندازش- یعنی نصفه‌ی خودش- دست نخورده می‌ماند و اگر جای اعتراض بود این مردان بودند که باید اعتراض می‌کردند که این چه شیوه‌ی تقسیم ارث است که ما هر چه داریم خرج کنیم و او پس‌انداز کند و این ماییم که مغبون شده‌ایم.

به تمامی شیوه‌های فوق می‌توان جواب داد امّا گفتم که بحث سر چیز دیگری است که آیا ما انتخابمان را کرده‌ایم یا نه و به آل الله « بله» گفته‌ایم یا نه؟ اگر بپذیریم که جهان بسیار گسترده‌تر از عالم مادّی است و عمر بشر بی‌نهایت و منبعی خارج از دسترس ما برای ادامه‌ی آن راه بی‌نهایت به ما کمک کرده و رسولانی فرستاده تا آن قسمت از راه را که ما نمی‌توانیم ببینیم برایمان ترسیم کنند، در حقیقت با« عقل» خود به آنها اطمینان می‌کنیم و پس از اطمینان شرط عقل « تمکین» است. پس چه سهم زن نصف مرد باشد و چه دو برابر مرد و چه هر تقسیم بندی دیگری ما به آن اطمینان می‌کنیم و البتّه از آنجا که یقین داریم شارع حکیم است، در پی کشف حکمت آن نیز بر می‌آییم و دلایلی از آن دست که در بالا نوشتم می‌یابیم ولی تمکین اساس است و معنای دقیق« اسلام» هم همین تسلیم آگاهانه است و گرنه اسلام نبود، سرکشی بود. اگر اسلام نباشد در هاویه‌ی چون و چراهای اعتراض‌آمیز می‌افتیم. در پاسخ دوستی نوشتم که تمامی بنای اسلام بر عقل است به گونه‌ای که وقتی شخصی در میانه‌ی یکی از جنگهای امیرمؤمنان از او پرسید این خدایی که می‌گوییم واحد است یعنی چه و علی همانجا جنگ را رها کرد و گفت بیا برایت توضیح دهم. دیگران اعتراض کردند که آخر چه جای این کارها وسط کارزار؟ و او گفت ما برای همین خدا داریم می‌جنگیم اگر ندانیم چگونه خدایی است پس جنگ برای چه؟ و نکته‌هایی گفت که امروز امثال ملّا صدراها از همان چند جمله مطالب عمیقی استخراج کرده‌اند. در همین مذهب شخصی به امام صادق می گوید اگر اناری را به دو نیم کنی و بگویی نیمی از آن حلال و نیمی حرام است از تو می‌پذیرم و ایشان این گفته‌ی او را می‌پسندد و تشویق می‌کند. هر دو با هم برای جوان شیعه الزامی است گرچه آن اعتماد دوّمی هم با عقل به دست آمده است.

کارزار دیروز اگر شمشیر بود و سربریدن، امروز تهمت تحجّر و خشک‌اندیشی و هزارسخن از این دست است. نوشته‌ی یکی از طرفداران غیرمشهور پلورالیسم دینی را می‌خواندم که در ابتدای کار نوشته بود این عقیده، انسان را از تفرعن به تواضع می آورد. امروز حقّ ِگفتن اینکه من برحقّم را نداری چون متّهم به تفرعن و غرور می شوی و شگفتا حکایتا که تقریر می‌کنند. امروز اگر از اندیشه‌ی قدسی دفاع کنی بیرون از مرزها جایی نخواهی داشت، کسی برایت کف نمی‌زند و القاب مصلح و مارتین لوتر نمی‌بخشد. تویی و تنهایی خود، تویی و غربت خودخواسته میان هیاهوی بی‌اعتنای تجدّد شهروندان.

در این معرکه کجای کاریم؟ من خودم را بگویم که از یاران حسین که به آنها گفت شما با من از عالم ذر بودید که انگار نیستم، از کسانی که روبه‌رویش ایستادند هم الهی که نباشم و مباد که ناخواسته به سودای دنیا- تو بخوان شهرت و تیتر مجلّات و جایزه و پول و بورس تحقیقی و ...- از آنانی باشم که از نیمه‌راه بازگشتند. اگر هیچ نباشم« حُر» که می‌توانم باشم که چون دید خود حسین را به این مخمصه انداخته، با پای برهنه و دستان به هم بسته و چکمه‌های به گردن افکنده به خدمت امام رسید که: سیّدی العفو. مهم این است که « بله» را بگوییم، آنچه از عمر گذشت، گذشت؛ امروز عاشورایی است تا مگر مسلمانی ز سر گیریم که شاید فردایی بیاید و ما نباشیم.   


پنجشنبه 27 دی 1386
قاری موسیقیدان

                                 

استاد شحّات محمّد انور یکی از معدود قاریانی بود که پس از نسل اوّلیه‌ی قاریان معاصر مصری و پس از آن، جمع‌آوری هفت دستگاه توسّط استاد مصطفی اسماعیل و سه قاری مؤلّف پس از او( عبدالباسط و منشاوی و طبلاوی) توانست به عنوان یک قاری نوآور خود را مطرح کند. او که از خانواده‌ای فقیرنشین برخاسته بود مانند تمامی قاریان معتبر در اوان کودکی کل قرآن را حفظ کرد و با پشتکار خود و صدایی خداداد چهره‌ای متفاوت از خود به نمایش گذاشت. از یکی از استادان قرائت قرآن شنیدم که او برای تسلّط بیشتر بر موسیقی عربی به آموختن عود نیز پرداخته بود. درست یا نادرست، تسلّط او بر دقایق و مقامات موسیقی از نحوه‌ی قرائت او آشکار بود. کارهای خلاف عادت در قرائت او بسیار یافت می‌شد. دستگاه بیات را قاریان برای شروع و فرود قرائت با صدایی آهسته می‌خوانند، او این دستگاه را در اوج می‌خواند. بسیار بیشتر از دیگران دستگاه عوض می‌کرد و به صورت متناوب. اگر می‌خواستی برای راهنمایی کسی مثلاً  یک قرائت از منشاوی را آوانویسی کنی سه چهار خط بیشتر نمی‌شد، امّا باید برای یک قرائت نیم ساعته از او یک صفحه سیاه می‌کردی. گاه دو پرده از حجاز را که معمولاً جداگانه خوانده می‌شد در یک نفس می‌خواند و بسیاری نوآوری‌های دیگر که علاقه‌مندان به علم قرائت می‌دانند.

به عکس برخی استادان که به اصلاح کلاس می‌گذاشتند و گاهی در ایران به برخی بهانه‌ها – مثل دیروقت بودن یا ناقص بودن سیستم صوتی- از خواندن ابا می‌کردند او با فروتنی تحت هر شرایطی به تلاوت می‌پرداخت در حالیکه یک سروگردن از آنان بالاتر بود. یک بار در اصفهان علیرغم قطعی برق بی‌احتیاج به بلندگو قرائتی کامل خواند. مصریان اصولاً جزو موالیان اهل بیت‌اند و این را از اذانی که قاریان مصری در ایران به همراه« أشهد أنّ علیٌ ولیّ الله» خواندند می‌شد دریافت. قاهره در اصل شهری مذهبی است که محلّه‌ی مرکزی آن« رأس الحسین» است. یعنی جایی که- به اشتباه- می‌پندارند که سر امام حسین در آن دفن شده است. آرامگاهی نیز هست منسوب به حضرت زینب که علّامه‌ی طباطبایی معتقد است که آنان خیلی هم در این مورد اشتباه نمی‌کنند با این تفاوت که این آرامگاه مزار ام کلثوم خواهر دیگر حسنین(ع) است. به این نکته‌ها حکومت فاطمیان را در آن سامان بیفزایید تا علّت تولّای مصریان به اهل بیت نبی را دریابید. چه خوب است دولتی که شعار ارتباط با ملّت‌ها را می‌دهد موانع ارتباط آزاد بین ایرانیان و مصریان را بردارد که سابقه‌ی ارتباط فرهنگی این دو ملّت بسیار زیاد است و ملّی شدن کانال سوئز هم تحت تأثیر ملّی شدن نفت ایران بود و دیگر مسائل که مطلب را طولانی می‌کند. انور سادات هر پلیدی بود، بود؛ چه خوب است که به جای نام قاتلش که عضو همان جماعتی است که ایمن الظواهری( معاون اوّل بن لادن) از آن برخاسته نام عبدالباسط را به نشانه‌ی آشتی، معنویّت و دوستی بر آن خیابان مورد اختلاف بنهند.

خوشبختانه خلقت اعجاز کرده و در فقدان استاد حنجره‌اش را به فرزندش محمود بخشیده است. بار اوّل که صدای او را شنیدم از شگفتی خشکم زد؛ همان صدا و تحریرها و سبک بدون کمترین تغییر. صدای فرزند بسیار بسیار بیشتر از شباهت همایون شجریان به پدرش به استاد شحّات شبیه است به گونه‌ای که با چند بار شنیدن هم بدون دیدن چهره نمی‌توان صاحب صدا را تشخیص داد. نوشتن این چند خط را به یاد یکی از بی شمار دلمشغولیها- یا سرگشتگیها-ی نوجوانی بر خود واجب دیدم. خدایش بیامرزد.  


چهارشنبه 26 دی 1386
تبرّی

 

 

در مجمر نمرود

سپندی شدیم

و بوی توحید

در مشام تاریخ

                  زبانه کشید

 

 

مشیّت بهار

عطر گل را

      برای ما مقدّر می‌کند

 

 

چگونه بود

شطح استخوان زکریّا

در زاویه‌ی درخت

و اعتکاف دندانه‌ی ارّه

در کنج مغز استخوان نبوّت؟

ما آن برده‌های معطّر را

در بادها فشاندیم

و تاریخ کامل شد

                      * * *

تبرّی می‌جوییم

از سنگ جاهلی

            که نرخ مروارید محمْدی را شکست

و از پولادی

         که در کوفه

                     برج آفتاب را به دو شق کرد  

و در عاشورا

                  بوسه‌گاه نبی را

                                        در نوردید ...

 

 

در مجمر نمرود

در زاویه‌ی استخوان زکریّا

و در صدف مروارید محمّدی

فریاد غلتانی شدیم

                 و از سکوت

                              تبرّی جستیم!

 

 

سیّد حسن حسینی


سه شنبه 25 دی 1386
کمی خشم و غضب خیرات علی حاتمی

 

 

خشم اگر غفلت آورد و خروش ِناهشیارانه بد است و مایه‌ی انحراف امّا اگر بیهوده بود این صفت چرا در نهاد ما نهاد؟ اگر پس از ظهور گدازه‌های آن، دوری دور میدان بزنی چرا هوس علی‌وار بودن به سرت نزند که سر عمرو را در دست گرفت و با تبختر دور میدان گام برداشت تا جاییکه اطرافیان حقود پیامبر اعتراض کردند که این چرا اینگونه مغرور است و فروتنی ندارد؟ که محمّد مانند همیشه از علی دفاع کرد که تو اگر می‌توانی سر پسرعبدود را در دست بگیر، بعد آنطور قدم برداری اشکال ندارد. مشکل اینجاست که این روزها عمروی هم نیست و اگر حریفی هم بیابی بادکنک مضحکی است که به تلنگری می‌پکد.

دور نیفتم از غرض، این روزها سالگرد رفتن حاتمی است و سیل مزخرفات و حرفهایی که آرام آرام داریم به شنیدن آن عادت می‌کنیم. گفتم چند قطعه‌ی خشم‌آورانه را خیرات روح آن مرحوم کنم که در زندگی خود آنچه حقّش بود ندید.

1. پانزده قسمت از سریال هزاردستان هنوز توقیف است؟! از بیست وشش قسمت- حدوداً یک ساعته‌ی آن- فقط یازده قسمت پخش شد. ما برای یک تخته سنگ یا اثر تاریخی بیست سانتی هیاهویی به پا می‌کنیم که بیا و ببین که میراث فرهنگی است و جا هم دارد امّا میراث‌داران خود را دق مرگ می‌کنیم و میراثشان در پستوها پنهان می‌کنیم و این عجب حکایتی است!

2. علی حاتمی را در روزگارش نشناختند؟ خوب که چه؟ یعنی الآن خیلی شناخته‌اند؟ باید از خود پرسید که چرا آن زمان نشناختند و چرا الآن شناخته‌اند. اگر کسی از سر شعور حرفی بزند چرا نباید پایش بایستد؟ فرضاً من اگر سینمای علی حاتمی را نپسندم- به هردلیل- حق دارم امّا به شرط آن که این کار از سر شعور و فهم خودم باشد و بعد هم بتوانم از آن دفاع کنم. آن زمان تمامی منتقدانی که او را تمسخر می‌کردند و سیاهه‌ی ظروف ابتدای سوته دلان را به عنوان نقد فیلم و سریالش بر کاغذ می‌آوردند، درکی ابتدایی از سینما داشتند که از فیلمهای دوبله‌ی فرنگی فرا گرفته بودند و می‌پنداشتند که سینما یعنی این. این بد است که عکس برگردان دیگران باشی و گرنه مخالفت با علی حاتمی که جرم نیست، حرف کورکورانه زدن بد است و حالا اگر تو همان جور که آن زمان از سر عدم معرفت از او بد می‌گفتی حالا با همان سازوکار از او تعریف کنی، تعریف تو به دو پول سیاه نمی‌ارزد. تو همان تصویر بی اختیار آینه‌ای، همان عروسک خیمه‌شب بازی دیگران که حالا به لطف سرپنجه‌ی آنان جور دیگری می‌رقصی.

3. هوشنگ گلمکانی در شهروند61 نوشته که آن روز ما او را تمسخر می‌کردیم چون سینما را آنچه می‌دید نمی‌دیدیم و با درک ما از فیلمهایی که دیده بودیم نمی‌خواند. این یعنی هنرمند را در چنبره‌ی عادات خود خواستن درحالیکه هنر، فراتر از خود رفتن است و آفریدن ِ« آنچه نیست» پس منتقدان ما همیشه از آنجا که مدافع عادات شکل گرفته‌ی خود بوده‌اند از « ضد هنر» دفاع می کردند و هنر غریب و نامأنوس را تخطئه می‌کردند.

            

4. گلمکانی اضافه می‌کند که حالا قدر او را می دانیم. چرا؟ چون زمانی حضور کودکی کمال الملک را کنار بزرگسالی او برنمی تافتیم ولی بعد که همین صحنه را در فیلم مودیلیانی( میک دیویس، 2004) و آن سوی دریا( کوین اسپیسی، 2004) دیدیم، فهمیدیم آن موقع اشتباه می‌کردیم و حالا متوجّه شدیم. خاک بر سر این توجّه! توجّهی که از صدقه‌ی سر یکی دو فیلم دیگر از کعبه‌ی آمال شما به دست آید پشیزی نمی‌ارزد. لابد دیگرفیلمسازان خلّاق ایرانی هم باید منتظر باشند که فیلمسازان فرنگی چه می‌سازند شاید چیزی مشابه آثار آنان تولید شد تا فردا بیایید و بگویید ما فلان صحنه‌ی مشابه فیلم کیمیایی را در فیلم فلانی دیدیم پس فیلم خوبی بوده است و ما نمی‌دانستیم. کمی اعتماد به نفس لطفاً.

5. او اضافه می‌کند که نحوه‌ی روایت فیلم « حاجی واشنگتن» را نمی‌پسندیدیم ولی حالا سینمای دنیا پر شده از این نحو ساختارشکنی‌ها و من« ایناریتو» را به همین خاطر دوست دارم« پس» حاجی واشنگتن هم فیلم بزرگی است. خوبی و بدی فیلمهای وطنی به مقدار تشابه آنان به فیلمهای مد روز وابسته است؟ من با فیلمهای خارجی مشکلی ندارم یا اصراری ندارم بگویم حاتمی خوب بوده است، با مقلّدمآبی مخالفم؛ با پسند خود را مطابق مد روز تنظیم کردن و گرنه کسی اشکال بگیرد به او و بدون تمسخر و مؤدّبانه حرفش را بزند، چه اشکالی دارد؟

6. به همین قیاس وقتی اشکالهای این سینما- از نظر من- تبدیل به حسن می شود به آن به دیده‌ی تردید می نگرم. روایت متفاوت و کارهای غیرمتعارفش – که از دید من حسن هستند- را آن روز تخطئه کردند و خشک وتر را با هم سوزاندند ولی امروز که پسند زمانه، تعریف از حاتمی با ملاطی از مرده پرستی است، هرآنچه حسن بود – به شکلی تقلیدی- تحسین می شود به اضافه‌ی چیزهایی که جای دفاع ندارند. اگر حاتمی برای کمال الملکش مو می گذاشت و اصراری بر شباهت چهره‌اش با کمال الملک اصلی نداشت یعنی اینکه من دارم کمال الملک خودم را روایت می کنم امّا تفاوت نقل تاریخ- به سهو یا عمد- با آنچه مستند است، نه آن زمان قابل قبول بود و نه حالا. اگر کسی موردی مسلّم از تاریخ را نادیده بگیرد، دچار لغزش شده و آزادی راوی، در قسمتهای خاموش و روایت نشده‌ی تاریخ است و گرنه اگر عدم پایبندی به تاریخ- در اثری تاریخی- باب شود، دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. جالب اینجاست که حالا که حاتمی‌پرستی مشتری دارد، نقطه‌ضعف‌هایی مانند این هم حُسن کار او تلقّی می‌شوند. چه وقت می‌خواهیم روی پای خود بایستیم و خود بیندیشیم؟

               

7. امیر پوریا در همین شماره نوشته‌اش را بر نقدی از کامبیز کاهه مبتنی کرده که اظهار فضل فرموده‌اند: « حاتمی روح ایرانی را نمی ستود بلکه آنرا هجو می کرد»! یاد اصطلاح‌های رایج جوانان بی‌گذشته‌ی هم‌وطن می‌افتم که « ایرانی بازی» را به عنوان یک ناسزا به کار می‌برند. آویزان‌های بی‌تکیه‌گاهی که قبله‌ی خود را ینگه دنیا قرار داده‌اند و هرآنچه آنجاست را می‌ستایند، اگر ناراستی‌ای در فرهنگ عامّه‌ی ما ببینند- که در هر فرهنگی وجود دارد- یکراست آنرا با نام مقدّس ایران پیوند می‌زنند و بیان می‌کنند. ایرانی بودن ترکیبی از فرهنگی کهن و ریشه‌دار با زنده‌ترین آیین جهان است به همراه پنجره‌هایی باز به دیگر فرهنگها. تقدیر روزگار این بود که چهارصدسالی از دور فلک عقب بمانیم؛ کسی حق ندارد که صفتی نابهنجار را با نام ایرانی‌بازی بیان کند و دیگرانی هم که در مقابل آن سکوت کنند به همین اندازه مسؤولند. نوشته‌ی کاهه نوشته‌ای متفاوت نمایانه است در مورد « حاتمی»ای که واقعاً وجود نداشت. حاتمی به شهادت تمام کسانی که او را می‌شناختند عاشق گوشه گوشه‌ی این فرهنگ بود و آن را می‌پرستید. مسعود بهنود می‌گوید که روزی حاتمی با او تماس گرفته که من یکی از شعارهای دهه‌های اوّل قرن حاضر مردم را یافته‌ام که جلو نظمیّه فریاد می‌زدند« رئیس نظمیّه- آخه این چه وضعیه» او این کلام ساده را مانند جمله‌ای گرانبها و سندی تاریخی یافته بود و از شادمانی سر از پا نمی‌شناخت. چنین کسی هجوکننده‌ی روح ایرانی است؟ نخیر این ماییم که جزم و باورهای عتیقه‌ی مدرن‌نمای خود را بر او تحمیل می کنیم. پوریا برای مثال از این روحیه‌ی« ایرونی» و« تهرونی» که حاتمی قصد تمسخرش را داشته به خمودی و خواب زدگی اوّل صبح« ایرانی‌ها» در هزاردستان ورفتار همیشه کینه توزانه‌ی مرد« تهرونی» با همسر خواهرش در فیلم مادر اشاره می کند. این دو صفت مختصّ « ما» هستند و دیگر جاها یافت نمی‌شوند؟ او برخی از صفات بد ما را نشان داده یا مانند شما ذهنی تعمیم‌گر داشته و می‌خواسته با همین چند صحنه،« ایرونی» و « تهرونی» را هجو کند؟ ساده‌اندیشی تا چه حد؟

8. او می‌افزاید که حالا در می‌یابیم که او تا چه حد« مدرن» بوده است. من می‌پرسم مدرن یعنی چه؟ اگر چیزی مدرن نبود بدرد نمی‌خورد؟ مدرن بودن یا نبودن را چه چیز و چه کس تعیین می‌کند؟ حاتمی که رفت و گلستان و نادری و بسیاری دیگر را که فراری دادیم حالا آیا برخوردها با بیضایی خیلی با برخوردهای با آن زمان ِحاتمی فرق می‌کند؟ حتماً باید بهرام بیضایی بمیرد تا ما او را دوباره کشف کنیم؟ به نقدهایی که بر سهراب کشی و افرا نوشته شده همین اواخر دقّت کنید، او را مدرن نمی‌دانند و چه خسارتی! البتّه اشکالی ندارد إن شاءالله پس از مرگش ما کشف خواهیم کرد که او نیز مدرن بوده- و مدرن بودن اوّلین و آخرین عیار سنجش اثری هنری است- و از او در سالمرگش با نوشتن مقاله‌هایی تقدیر خواهیم کرد. امیدواریم تا آن موقع فرنگیان فیلمهایی شبیه به برخی صحنه‌های سگ کشی و باشو و... ساخته باشند که مارا در این تصحیح عقیده مصمّم‌تر کنند. به امید آن روز.  


دوشنبه 24 دی 1386
خطر سیّد حسین‌ها

 

 

با اندکی دقّت در مخالف‌خوانهای معروف علمی – سیاسی امروز، سه دسته در میان آنها پررنگ‌تر می‌نمایند. یکی استادان علوم انسانی و الهیّات غیر معمّم بی‌اعتنا به سیاست بلکه منتقد دخالت مذهب در سیاستند. آنان از جایی که خود را وارث میراث فرهنگ اسلامی می‌دانند به خودی خود خطرناکند چون ادّعای حکومت مذهبی- فلسفی- عرفانی موجود این است که برآیند طبیعی نیروهای علمی- مذهبی است و مدارکی بس قوی بر لزوم یکی بودن دیانت و سیاست دارد وهرکه خلاف این بگوید عنصری نامطلوب خواهد بود. بارزترین چهره‌ی این دسته سیّد حسین نصر است. او مدّعی است که پرچمدار فلسفه و حکمت اسلامی در عصر حاضر است چون علّامه طباطبایی در آخرین روزهای حیات خود در گوش کسی گفته این پیغام را به آقای دکتر نصر بدهید که تنها امید برای نگه داشتن شعله‌ی چراغ حکمت جاودن در ایران اوست- و نه دیگر شاگردانش- و روزی باید دوباره آنرا در ایران برافروزد. خوب این یعنی بودن کانون حکمت خارج از محدوده‌ی سیاست که برای برخی اصلاً خوب نیست.

گروه دوّم روحانیون غیرسیاسی و دارای افکار علمی مخالف با اندیشه‌ی رسمی رایج هستند. بارزترین چهره‌ی این افراد در گذشته دکتر مهدی حائری یزدی، مؤلّف کتاب معروف« حکمت و حکومت» بود. این عدّه به دلیل پرهیز از سیاسی شدن نزد عوام خیلی شناخته شده نیستند برای مثال بسیاری نام کسانی مانند دکتر آیت‌الله محمّد صادقی تهرانی – با نظرات فقهی و تفسیری متفاوت- را نشنیده‌اند. امروز سیّد حسین مدرّسی طباطبایی را می‌توان نماینده‌ی بارز این گروه دانست که علیرغم فضل و کمال راهی به رسانه‌های رسمی پیدا نمی‌کنند و ناشناخته باقی می‌مانند.

سوّمین گروه روشنفکران دینی- اعمّ از روحانی و غیر آن- هستند که به دلیل درگیری در امور سیاسی از معروفیّت بیشتری برخوردارند. میان آنها سیّد حسین می‌شناسید؟ سیّد حسین حاج فرج الله دبّاغ معروف به عبدالکریم سروش بارزترین فرد این گروه است. محصّل بسیار خوانی که تازه به هنگام آخرین امتحان سال چهارم متوسّطه( 15 خرداد42) با سیاست برخوردی عینی یافت. تحصیل کرده‌ی انگلیس است و علاوه بر داروشناسی، فلسفه و تاریخ علم خوانده است. تقدیر اینگونه خواست که او و مجتهد شبستری بر سر جسد دکتر شریعتی در لندن حاضر باشند تا به گونه‌ای نمادین، تکامل روشنفکری دینی با مرگ یکی و تولّد دیگران مصادف شود.

وقتی سرشناسان سه گونه تفکّرمخالف‌خوان امروز سه« سیّد حسین» باشند یعنی لابد در این نام رازی نهفته است پس به ارباب قدرت توصیه می‌کنیم که در گزینش‌ها و ردصلاحیّت‌های دانشگاهی در علوم حسّاس، عاملی به نام« سیّد حسین نبودن» را نیز از این پس مورد لحاظ قرار دهند. به هر حال سری را که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند، چرا آدم غفلتی کند که بعد موجب پشیمانی شود؟


یکشنبه 23 دی 1386
بی‌طرفی، تعلّق و اشتباه

          سارتر، دوبووار و فیدل کاسترو

پیشتر سه چهارباری درباره‌ی هیدگر و اشتباه بد او در همراهی و- بدتر از آن- همدلی با رژیم نازی نوشتم. آنچه از هردو اینها بدتر بود پس نگرفتن نظرات خود و برخی کارها از قبیل برخورد و گزارش علیه استادی یهودی بود و غرور و بی‌اعتنایی به قضاوت عموم درباره‌ی خودش. نوشتم که گونتر گراس هم اشتباهی بسیار کوچکتر داشت امّا با اعترافی دردآور- یا به قول خودش پوست کندن پیاز- نه تنها سربلند بیرون آمد که گونه‌ای خودافشایی هم کرد و می‌دانیم که چنین خصلتی را غرب امروز بسیار می‌پسندد. جواد مجابی به این مسأله در نقل قولی که دو روز پیش از او آوردم اشاره‌ای کرده است.

یکی دیگر از کسانی که در جهت‌گیری سیاسی خود اشتباه کرد و مدّتها هم بر آن اشتباه پای فشرد و انتقادها را بسیار تند جواب داد و در همین راه بسیاری از دوستان خود را از دست داد، ژان پل سارتر معروف بود. او که پس از اسارت در جنگ جهانی دوّم چپ گرا شده بود، در مقابل نظام حاکم فرانسه و سیاست‌های استعماری آن در هندوچین به حزب کمونیست فرانسه و شوروی نزدیک شد و کشتار کارگران برلین شرقی و سرکوب گسترده در نظام استالین را نادیده گرفت. در حالیکه اردوگاه‌های کار اجباری در شوروی و کشورهای اقماری قربانی می گرفت او سخنان منتقدان را گزافه‌گویی خواند و از صلح طلبی شوروی در مقابل جنگ طلبی آمریکا و غرب دفاع کرد. همراهی رمون آرُن و آلبر کامو و موریس مرلوپونتی را در همین زمان از دست داد. او در سال 1952 به مدّت یک ماه و نیم به شوروی سفر کرد و با سران حزب و روشنفکران« رسمی» آنجا دیدار کرد.او به اتّفاق شریک غیر رسمی زندگی خود سیمون دوبووار- که دو سه روز پیش سالگرد صدسالگی‌اش بود- به اروپای شرقی و چین سفر کرد و گفت که اگر ایتالیایی بود به حزب کمونیست آنجا می‌پیوست. همراهی او با بلوک چپ سیاسی حدود هفت سال طول کشید تا اینکه در واکنش به هجوم ارتش پیمان ورشو به مجارستان مقاله‌ی« شبح استالین» را نوشت و به ماه عسل خود با آنان پایان داد. در این مدّت او بسیاری از دوستان نزدیک خود را از دست داد، آگاهانه به مقابله با آنان پرداخت و جوابهای تند و تیزی به انتقاد آنان داد ولی بالأخره تسلیم شد و آنان نیز او را با آغوش باز پذیرفتند و از طرف دیگر« رفقای» سابق حزبی نیز او را خرده بورژوایی آنارشیست نامیدند.

اشتباه او در دفاع از بلوک چپ بسیار بزرگتر از لغزش هیدگر بود امّا با بازگشت و نقد مواضع گذشته توانست وجهه‌ی خود را باز یابد و همچنان به عنوان روشنفکری آزادیخواه در جهان شناخته شود. چنان که می‌بینید داشتن یک طرز تفکّر همانقدر که لازم و ضروری است، می تواند دامی برای انسان هم باشد. وقتی یک مجموعه‌ی منسجم فکری را پذیرفتی( یک حزب سیاسی یا مکتب فلسفی یا مذهبی خاص یا...) همانقدر که به انسجام اندیشه‌ی تو کمک می‌کند، از آنجا که لاجرم اشتباههایی در آن مجموعه رخ می‌دهد می‌تواند با تشویق تو به دفاع یا نادیده گرفتن آن، زمینه‌ی انحرافت را فراهم آورد. بحث سارتر را برای همین شروع کردم تا بعد آنرا با مثالهایی ملموس تر ادامه دهم.

نمونه: کمابیش برای بسیاری از فرهیختگان آشکار است که ناراستی‌هایی در نظام فعلی ایران وجود دارد از جمله نبود بی‌طرفی در دستگاه قضایی، دخالت در انتخاب آزادانه‌ی مردم، شیوه‌ی برخورد با محکومان- خصوصاً سیاسی-، تفاوت فاحش طبقات اقتصادی، کمبود آزادیهای خصوصی  و نبود آزادی بیان و مطبوعات و... . از طرف دیگر نظام حاکم جهانی نظامی سلطه‌خواه به رهبری آمریکاست که حقوق بشر و دموکراسی را بهانه‌ای برای رسیدن به امیال خود کرده است و از نهادهایی مانند سازمان ملل و بخشهای مختلف آن به خصوص شورای امنیّت در راه بسط اراده‌ی خود استفاده می‌کند. آزادی بی‌قید و شرط اسرائیل و اشغال خودسرانه‌ی افغانستان و عراق نمونه‌های کوچکی از ترکتازی  نظام سلطه است. با توجّه به تقابل حکومت ایران و نظم نوین جهانی بسیاری از منتقدان حکومت ایران در آغوش نهادها و سازمان‌های جهت‌دار خارجی قرار گرفته‌اند و برخی تا جایی پیش رفته‌اند که از دخالت بیگانه در ایران حمایت می‌کنند و گروهی دیگر که خود را در تقابل با نظام چیرگی‌طلب جهانی می‌بینند چشم بر روی انحرافهای نظری و عملی درون ایران می‌بندند. این الگو را برای مذهبی‌ها و غیرمذهبی‌ها هم می‌توان تعریف کرد. عضو یک الگو یا سرمشق بودن وقتی می‌تواند کسانی مانند هیدگر و یا سارتر را به دام بکشد، یعنی جای تأمّل بیشتری دارد. این بحث را می‌کوشم بیشتر بسط دهم. به هرحال هرکسی ممکن است - یا باید- وارد این گونه جبهه گیری‌ها شود. سارتر به درستی می‌گفت که بی‌طرفی وجود ندارد و بی‌طرف-  ناخواسته- در جانب ظلم قرار می‌گیرد.


شنبه 22 دی 1386
جریان چیست آقایان؟

 

 

شماره‌ی اخیر شهروند مصاحبه‌ی مفصّلی دارد با ابراهیم گلستان که مثل همیشه خواندنی است. چون طولانی بود گفتم بگذارم برای وقت دیگری. آیدین آغداشلو نوشته‌ای داشت در همین‌باره که چون کوتاه بود خواندم. آخرش نوشته که روزنامه‌نگار معروفی- که بعد فهمیدم مسعود بهنود است- برای مصاحبه با گلستان آمده بود که...« نتوانستم جلو زبانم را بگیرم و گفتم نوشته‌هایش را در گوشه و کنار می‌خوانم و عجب نثر مهمل بی سروتهی را برای خودش جعل کرده است. پاسخ داد که سن و سالی از او گذشته و می‌داند که دارد چه کار می‌کند و اشاره کرد به خوانندگانش که ظاهراً خیل عظیمی‌اند و استقبالشان سند حقانیّت او. اوقاتم تلخ‌تر شد. گفتم پنج شش سالی از از او بزرگترم امّا هنوز نمی‌دانم دارم چه می‌کنم و سن و سال هم مانند تعداد علاقه‌مندان تعیین‌کننده‌ی چیزی نیست...»

جریان چیست1. جناب آغداشلو شما کسی را دیده‌ای که به نثرش ایراد داری؛ آیا ایرادت فقط به نثر اوست یا بیشتر از آن به فکرش هم هست. اگر به فکرش است که به آن با استدلال بپرداز و نثرش در مقابل اندیشه‌اش چیز مهمّی نیست. اگر هم‌فکرید که خوب نثر یک تفاوت سلیقه است که باز هم نشانه و علامت دارد؛ مثلاً کجایش مهمل است؟ نیمه‌ی کهن‌نمایش یا عدم مراعات بعضی قواعد یا چه؟ بعد هم اگر از چیزی خوشت نمی‌آید صاف و پوست کنده به او باید بگویی که مهمل می‌نویسی؟ یک نفر به خودت همین طور بگوید چه واکنشی نشان می‌دهی؟

جریان چیست2. باور نمی‌کردم که آقای اعتدال در مقابل نقد یا نفیی چنین بی‌شکیبا حرف بزند. من خواننده دارم و سن و سالی از من گذشته یعنی چه؟ بسیاری از مزخرف‌نویسان هم بی‌شمار خواننده دارند و سن و سالی ازشان گذشته است. قاعدتاً باید می‌پرسیدی که از کجایش خوشت نمی‌آید، بگو تا من از نظرت بهره ببرم. نثر آیدین آغداشلو رنگ و بوی نسلی خودآموخته را دارند که من هر جا دیدم خوانده و پسندیده‌ام. روزنامه‌نگاران ما متأسّفانه به یک‌طرفه‌گویی عادت کرده‌اند و انتقاد را برنمی‌تابند و وبلاگهایشان هم جایی برای گفت‌وگو نیست و بیشتر ِنظرات هم استاد استاد گفتن است و گاهی هم یکی دو فحش پاستوریزه برای نشان دادن سعه‌ی صدر، این را چون مدّتها تعقیب کرده‌ام می‌گویم. طنزنویسی که با انتقاد بی‌خطر یکی دو جوان در یک سایت روبه رو شده بود و نمی‌توانست مانند وبلاگش آنرا سانسور کند نوشت که من « پنجاه کتاب» منتشر کرده‌ام و فلانی در مورد من اینطور گفته است، هر کس که به ما می‌رسد تنبانش را پایین می‌کشد و می...د. از چون اویی چنین جوابی بعید نبود امّا از تو مسعودخان چرا؟

جریان چیست3. ما چه کنیم که دو تن از نخبگان نسل پیش ما یکی در کار هنر و دیگری در امر رسانه توان گفت‌وگویی کوتاه نیز با هم ندارند و به اندک تلنگری به هم می‌پرند. آغداشلو در پایان نوشته‌اش نوشته که« بعد هم دیگر دوستش نداشتم تا آخر آن روز.» به همین سادگی؟ پس کسانی که نتوانند دوکلام با هم اختلاط کنند چطور می‌توانند به دیگران خرده بگیرند که درپی حذف هم‌اند یا ناتوان از سر یک میز نشستن‌اند. مراعات و بردباری چه می‌شود؟

وقتی می‌گویم ماییم و انگشت خود و پشت خود، ماییم و پیرایش روزانه‌ی خود، ماییم و فرزند خصال خود بودن یعنی همین. به گذشته با خشم که نمی‌نگریم ولی آنجا خبری هم نیست. دیروز از یکی از ابرمردان معاصر نوشتم که آنهمه کندوی کوهستان و ماهی یقینش توزرد از کار درآمد و امروز هم این دو تا و اگر بخواهیم بشماریم- یا به خاطر بیاوریم- بسیار بیشترند. اشخاص و گوینده‌ها چیزی را تعیین نمی‌کنند. آنچه مهم است نظر به گفته است- از هرکه باشد- و عقلی که به من و تو سپرده شده، بی منّت کسی.    


جمعه 21 دی 1386
سنگی بر گوری از نوع شاملویی

 

 

1. اوّل این را بخوانید.

2. آنچه عادی است خالی‌بندی معروف شاملوست. بارها از زبان نزدیکترین دوستانش مانند ع. پاشایی و محمّد قائد این خصیصه‌ی اغراق‌کن او را شنیده بودیم؛ پاشایی در مقالاتی که پس از او نوشت و یکی دو کتابی که درباره‌ی شعر شاملو نوشته به این موضوع اشاره کرده است و محمّد قائد هم با کتاب خاطرات و فراموشی و فصل درخشان پایانی آن که ناگفته‌های جالبی را در مورد ابرمرد شعر فارسی و خصایص جالبش بیان کرده است. یک جانبه‌نگری و دوستی و دشمنی‌های گاه بی منطقش، متکلّم وحده بودن و همراهی خواستن از شنونده تحت هر شرایطی و تاب مخالفت نداشتن از خصوصیّات او بوده که البتّه هیچ ربطی به کیفیّت شعرش ندارد. اینجا هم برای بزرگنمایی احساس رُمانتیک خود به آیدا چاخان می‌کند که در کوچه‌های رم فریاد می کشیده آیداااا و خوب رؤیایی هم اشاره کرده و البتّه گویا برای پیاز داغ ماجرا لوئیجی نامی هم به داستان تخیّلی خود افزوده است.

3. اشاره‌ای هم به اعتیاد شاملو شده که خوب معروف است و اعتیاد به هروئین او را تا مرز بستری شدن پیش برد که توانست آنرا ترک کند گرچه با چیزهایی خفیف‌تر جایگزین شد. اگر بی‌احتیاطی‌های او در مصرف مخدّرات و مسکرات نبود کارش به آن وضع فجیع کشیده نمی‌شد و بی‌گمان زندگی سالم‌تری داشت که باز هم عرض می‌کنم حساب گفته را از گوینده باید جدا کرد.

4. تناقضات شاملو به همین محدود نمی‌شود و در گفته‌هایش به راحتی می‌توانید حرفهایی باصد و هشتاد درجه اختلاف بیابید. جایی می‌گفت که نمی‌دانم در نوجوانی یا کی به روستایی رفته و سنگهایی زیبا جمع کرده ولی بعد آنها را دور انداخته چون زیبایی به هیچ دردی نمی‌خورده( واین یعنی هنر، هنر متعهّد است و نه هنر برای هنر  و هنر ِزیباستای) همین ابرمرد جای دیگر می‌گوید که هدف هنر خودش است و زیبایی درونش و ...الخ.

5. به واکنش‌ها به نوشته‌ی رؤیایی دقّت کنید. برای بسیاری دل کندن از آنچه در ذهن خود از او ساخته‌اند بسیار دشوار است. صدا و چهره‌ی یکّه‌ی او و نقش جلوه‌گرانه‌اش در مطبوعات و جامعه‌ی روشنفکری در ایجاد این تصویر بسیار مؤثّر بوده است. این افسانه هم مانند بسیاری از افسانه‌ها مثل نامه‌ی معروف و دروغین چاپلین به دخترش و نامه‌ی مشهور و نادرست امیرکبیر به ناصرالدین شاه( همان که می‌گوید اداره‌ی مملکت با توصیه‌ی عمّه و خاله نمی شود!) و بسیاری دروغ‌ها و ناراستی‌ها حالا حالاها مشتری خواهد داشت.

                               

6. امّا... امّا آنچه بسیاری را سوزانده اشاره‌ی رؤیایی به هم نفسی آندو با دلبرکانی است نه چندان غمگین که این به معنای خیانت شاملو به آیدا بزرگترین عشق شاعرانه‌ی دوران معاصر ایران است. او که با آثارش آیدا را در قرن حاضر به اندازه‌ی لیلای مجنون مشهور کرده است با این اعتراف کولاکی اساسی به پا می‌کند که کم از فاش‌گویی سنگی بر گوری آل احمد نخواهد بود.

7. جواد مجابی در سالگرد شاعر در نوشته‌ای به کنایه از شاملویی نوشت که « واقعاً» بود. بدون هیچ توضیحی شما را به خواندن جملات پایانی مقاله‌ی او دعوت می کنم:«...هنرمندانی چون سارتر و سلین و کالوینو و جویس می‌توانند از نقب زدن به ضمیر هشیار و ناهشیارشان نهراسند و بخش اعظم هستی بیرونی و درونی خود رابه دیگران بشناسانند. ولی ما در این مرز و بوم به نگفتن، به وانمود کردن عادت داریم. همان قدر از زندگی قدما کم می‌دانیم که از زندگی معاص