ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 آذر 1386
نکته

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد.


پنجشنبه 29 آذر 1386
ابراهیم و رؤیایش

          

1. تصدیق یعنی صادق شمردن چیزی؛ وقتی گزاره‌ای را راست و مطابق واقع می پنداریم- صرف نظر از اینکه واقعاً اینگونه باشد یا نه- آنرا تصدیق کرده‌ایم. تعبیر گونه‌ای تفسیر است که از (عبر) به معنای عبورکردن می‌آید. شنیده‌ایم که مَجاز قنطره( پُل) حقیقت است. برای معانی مجازی باید پُل زد و آنها را به سوی واقعیّت آورد و به این عمل تعبیر می‌گویند. وقتی خواب می‌بینیم که شیر می‌نوشیم، به ما می‌گویند که تعبیر شیر، علم است و وقتی در آلودگی و کثافت فرومی‌افتیم- علیرغم انتظار ما- آنرا ثروتمند شدن تعبیر می‌کنند. البتّه اندک کسانی هستند که می‌توانند عین یک واقعه را در رؤیا ببینند یا برای هرکس ممکن است به تعداد بسیارکم این مسأله پیش بیاید و گرنه نباید در سایر موارد خواب را تصدیق کرد بلکه باید به تعبیر آن پرداخت.

2. ابراهیم در خواب دید که فرزندش را ذبح می کند. او البتّه از کسانی بود که خواب بی نیاز به تعبیر هم می‌دید و چه بسا برخی صورتهای وحی بر او در این حالت نازل می شد، پس خواب خود را راست پنداشت و فکر کرد که مأمور به ذبح فرزندش شده است و باقی ماجرا که در قرآن آمده است. وقتی جلو انجام عملش گرفته شد به او گفته شد که « قد صدّقت الرّؤیا»( صافّات-105) یعنی خواب خود را راست پنداشتی و تعبیر نکردی که توضیح دادم.

3. گویند که ابراهیم خلیل علاقه‌ای غریب به فرزندش داشت و شاید دلیل دیدن این خواب هم همین بود که خدای عالم‌آفرین به او بگوید که تو که به همه‌ی عالم می‌نگری،« مرا» می‌بینی، چرا به اسماعیل که نگاه می‌کنی، اسماعیل‌آفرین را نمی‌بینی؟ « او را ذبح کن» شاید به این معنا باشد که نگاه استقلالی به فرزندت نداشته باش و موقع نگریستن به او هم مرا ببین. چیزی شبیه آنچه که علی مرتضی می‌گفت: در چیزی ننگریستم مگر آنکه پیش و پس و همراه آن خدا را دیدم.

4. پرسش: خدایی که از همه‌ی احوال باخبر است، نمی‌دانست که به اشتباه قصد کشتن فرزندش را می‌کند؟ چرا، ولی هم با این کار به مقصود خود رسید و القای معنی کرد، هم به او آموخت که نباید به ظاهر امور بسنده کند و چه در خواب و چه بیداری، ظواهر تنها روکش حقیقت‌اند و رسیدن به حقیقت ِپنهان تلاش و کوشش بیشتری می‌خواهد.

5. امّا آنچه این برداشت- که برداشت ابن عربی در فص اسحاقی کتاب« فصوص الحکم» است- را از برداشت عامّه‌ی مسلمانان و مسیحیان و یهودیان جدا می‌کند، تصحیح نوع نگاه به خداوند است. خدای ادیان دیگر، وجه قهّاریّت و جبّاریّتش بر رحمانیّت و رحیمیّتش می‌چربد به خلاف اسلام که با« بسم الله الرّحمن الرّحیم» آغاز می شود. خدایی که – حقیقتاً- فرمان به سربریدن فرزند بیگناه دهد، به راستی خدای ترسناکی است. فرزندت را دوست داری؟ پس او را بکش! حالا اگر من آقایی کردم و جلوت را گرفتم که هیچ و گرنه به تکلیفت عمل کن. « ترس و لرز» کرکگور و آثاری از این قبیل، زیر سایه‌ی چنین خدایی نوشته می‌شوند. رهبانیّت و ریاضت‌های- از دید اسلام- نالازم و گاه نامشروع به خاطر ترس از چنین خدایی است. با این تصحیح عقیده درمی‌یابیم که خدای رحیم و حکیم هیچوقت دستور به امرغیر معقول نمی‌دهد و با توجّه به آنچه گفتم به نظر می‌رسد که مهر و رحمت و حکمت خداوند باید درعقاید و فقه اسلام توسّط عالمان دین بیش از پیش ملاحظه و منعکس شود. 


چهارشنبه 28 آذر 1386
شاملو و ابراهیم

 

                                 ابراهیم اثر محمود فرشچیان

1. پیشتر در نگاهی که به شعر« کویری» شاملو داشتم گفتم که تفسیر یک شعر بسیاری مواقع از دایره‌‌ی  قصد شاعر بیرون می‌رود و خواننده معانی جدیدی از آن می فهمد. امّا هر چیزی را حدّی است و تفسیر شعر نیز حدودی دارد و این طور نیست که« هر» معنایی را بتوان به« هر» شعری نسبت داد. مثلاً آه و ناله‌ی زن ِاین شعر، حسرت و شکوه است و خیلی خنده‌دار است که کسی مثلاً آنرا اشک شوق برای آمدن عزیزی تفسیر کند.

2. محمّد آزرم در شماره‌ی بیست و هشتم شهروند بر شعر« سرود ابراهیم در آتش» نقدی نوشته که در آن شخصیّت شعر را ابراهیم نبی گرفته و او را از دید شاعر خداباوری دانسته که« با نه گفتن از آسمان و آسمانیان هم بالاتر می‌رود. از دید او آفریده‌ی خداوند، برتر از آن است که با حرکتی گلّه‌وار و از راهی جبری، مسیر زندگی را طی کند، پس دیگرگونه مرد را دیگرگونه خدایی می‌بایست: خدایی که آفریده‌اش را آزاد خلق کرده تا راه خود را برگزیند...»

3. این تفاسیر با آنچه از شاملو می‌دانیم یکی نیست. او را اگر ملحد به حساب نیاوریم لااقل لاادری بوده گرچه اوّلین صفت بیشتر به او می‌خورد. گاهی از « ما مسلمانان» یاد می‌کرده ولی قصدش وجه فرهنگی و عام آن بوده نه جنبه‌ی عقیدتی آن. مثلاً ما سفیدیم، آسیایی هستیم به زبان فارسی حرف می‌زنیم، در ضمن مسلمان هم هستیم؛ پس می‌گوید: « ما مسلمانان از یاد برده‌ایم که پیشوایانمان خرما و نان جو می‌خوردند، جامه‌های پروصله می‌پوشیدند و بر حصیر مسجد می‌خفتند و شرافت را در عدالت و بزرگی را در برابری با خلق خدا می‌شناختند»( از مهتابی به کوچه، مجموعه مقالات، 1375). همین شاملو جای دیگر می‌گوید« من فکر می‌کنم مذهب نوعی پذیرش است... مردم چیزی را می‌پذیرند و به آن عمل می‌کنند و فکر نمی‌کنند که منطقی است یا نه واین به خاطر نیازی است که دارند»( کیهان 22و24/8/52) یا واضحتر: « قرن‌ها پیش بت‌پرستی جدیدی در جماعات بشری تابوهای جدیدی به وجود آورد که یکسره هیأتی بشری داشتند و به افسون ِقوانین و سنّت‌ها دست‌هایی را که روزی از سر نادانی برسینه‌ها جا گرفته بود، الی‌الأبد به صلیب سینه‌ها در زنجیر کشید»( از مهتابی به کوچه).

4. شاملو به حقیقتی مذهبی معتقد نیست تا بخواهد در پرتو آن شعرش را ارائه کند. او و بسیاری از خداناباوران فعلی به هنگام سخن راندن از انبیایی مانند عیسی و ابراهیم آنها را«اسطوره» می‌خوانند. اسطوره شکل تکامل یافته و پروبال گرفته‌ی واقعیّتی عادی است. رستم دستان و اسفندیار شاید نمونه‌ای حقیقی داشته‌اند ولی در گذر زمان آنچنان به آن‌ها افزوده شد که تبدیل به چنین شمایل‌هایی از دلاوری و روئین‌تنی شدند. همینطور است آشیل و اساطیر یونانی. این نوع نگاه را ع. پاشایی در کتابهایی که درباره‌ی شاملو نوشته به کنایه بیان کرده است که عیسای ناصری دو شعری که شاملو درباره‌ی مسیح گفته عیسای نبی نیست. اینجا هم ابراهیم تنها بهانه‌ای است که شاعر« خود» رابیان کند که خدای ساختگی ادیان را به دور افکنده و خود به دست خود سرنوشتش را می‌سازد. آزرم، بت را نمرود و جبآریّت او دانسته امّا با نگاه با آخرین نقل قولی که از شاملو آوردم معلوم می‌شود که منظور او از بت چیست. اینجا داستان ابراهیم برای شاملو تفاوتی با استفاده از داستان هملت در شعر« هملت» از مجموعه‌ی« مرثیه‌های خاک» ندارد؛ هردو بهانه‌اند که شاعر خود را بیان کند.

۵. آزرم در پایان نتیجه گرفته که شاعر صدای بت‌شکن را آورده ولی صدای بت‌پرستان را نیاورده،‌ پس خود شعر با حذف صدای مخالف خود به اقتدار و جبّاریّت و بت جدیدی تبدیل می‌شود. گذشته از اینکه با برخی ریشه‌های تئوریک حرفهایش موافق نیستم امّا اگر شعر را از ابتدا درست تفسیر می‌کرد اینجا، جای نتیجه گیری خوبی بود. بتی که دین و مذهب است و« بزرو طوع و خاکساری» و شاعر از آن سرمی‌پیچد تنها نمایش نظر شاعر است و دیگران- یعنی خداباوران- مجال طرح صدای خود را ندارند. شاعر یک‌تنه به قاضی می‌رود و دیگران را به راحتی به اینکه« بینوا بندگکی سربه‌راه» هستند متّهم و محکوم می‌کند. مگر خداناباوران همه با اندیشه به نفی خدا رسیدند؟ اکثر قریب به اتّفاق آنها به دلیل شرایط زیستی و محیطی و خانوادگی با تقلید از دیگران این شدند درست مثل اکثریّت خداباوران. پس او نباید به جنگ عوام خداباوران برود. صدای خواص اهل اندیشه از خداباوران در شعر و کلام و فکر شاملو شنیده‌نمی‌شود و بله، حالا جای آن است که بگوییم: شعر او با حذف صدای مخالفان و نشنیدن آنها به جبّاریّتی جدید تبدیل می‌شود. 


سه شنبه 27 آذر 1386
فرار ابر

 

 

می‌بافت دست سنگ

گیسوی رود را

می‌ریخت آفتاب

پولک به روی دامن چین‌دار آب مست

 

یک تکّه ابر خرد

از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت.

 

می‌بافت دست سنگ

گیسوی رود را

می‌ریخت آفتاب

پولک به روی دامن چین‌دار آب مست

یک تکّه ابر خرد

از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت

تنها نهاد سایه‌ی ابر کبود را

کوتاه کرد قصّه‌ی گفت و شنود را

بود و نبود را

 

 

نصرت رحمانی


دوشنبه 26 آذر 1386
نقّاشی ِخاله خرسه

 

 

۱. شخصی را برای کنفرانس درباره‌ی برخی مسائل کلامی دعوت کردند و ما هم بی خبر از همه جا رفتیم ببینیم چه خبر است. آدم ساده دلی بود که بدون تسلّط بر زبان و تأکید بر خواندن دویست کتاب کتابخانه‌اش جزوه‌ی بی‌همتایی را معرفی می‌کرد که هم حوزوی و هم دانشگاهی اگر آنرا ببیند آفرین می‌فرستند. یکی از ویژگی‌های اطلاعات کم در یک مسأله ساده‌نگری و تعجیل در دادن احکام قطعی است. هر چه شخص عمیق‌تر شود حرفهایش را با امّا و اگر و احتمال بیشتری همراه می‌کند. گستره‌ای که در مقابلش از آن دانش خاص هست را وسیعتر می‌بیند و به جهل خود واقف‌تر می‌شود. شرکت در جلسه‌ی آن بنده خدا هم محض تفریح بدک نبود و جزوه‌اش هم در حد کتاب تعلیمات دینی سوّم راهنمایی زمان ما بود.

2. درباره‌ی یارانه‌ها و لزوم حذف آنها در دولت‌های پیشین زیاد شنیده بودیم که اواخر دولت خاتمی به پیشنهاد حذف و دادن مستقیم آنها به مردم کشید و گفت‌و‌گوی مفصلی هم در بخش خبری شبکه‌ی دو درباره‌ی آن درگرفت. چندی پیش احمدی نژاد درباره‌ی صحبتش با وزیر نیرو حرف می‌زد که طبق پیش‌بینی و در راستای حذف یارانه‌ها مقداری به بهای آب و برق و گاز افزوده بود. او گفت: به او گفتم:« چرا این کار را می‌کنید؟ ما داریم فلان مبلغ یارانه می‌دهیم این یک ذرّه هم رویش، چرا مردم را به زحمت بیاندازیم؟» این به معنای بی‌بها کردن آن همه صحبت و تأکید کارشناسان بر لزوم حذف یارانه‌ها بود. نوعی نگاه مقطعی و تصمیم خلق‌السّاعه در جهت خلاف حرکت اقتصادی یکی دو دهه‌ی اخیر آنهم با اعتماد به نفس ناشی از افزایش درآمدهای فروش نفت. این مثال کوچک نشان می‌دهد که دولتیان و رئیسشان بدون برنامه و به اصطلاح هیئتی عمل می‌کنند پس نباید از مصاحبه‌ی دیشب خیلی تعجّب کرد. احمدی نژاد- در حالیکه ادّعا می‌کرد مباحث« پیچیده»ی اقتصادی را به زبان ساده بازگو می‌کند- گاهی حتّی مقصود مصاحبه‌کننده را هم درنمی یافت. مثلاً وقتی حیدری از او پرسید که عدّه‌ای می‌گویند دولت برنامه و طرح اقتصادی ندارد، گفت: برنامه‌ی ما همان برنامه‌ی پنج ساله است پس این اشکال کاملاً بی‌معناست. برنامه‌ی پنج ساله برنامه‌ای برای عمل است حال آنکه مصاحبه‌کننده از نظریّه یا طرح تئوریک او و تیم اقتصادیش می‌پرسید. این نمونه‌ها و برخی تصمیم‌های هیئتی مانند عدم تغییر ساعت فقط با دستور رئیس جمهور و بدون رضایت وزیر نشانگر این هستند که تصمیم‌گیری با در نظر گرفتن نفع کوتاه‌مدّت و بدون کلان نگری روال کار شده است که به گفته‌ی برخی اقتصاددانان بیست سال کار می‌برد تا آثار سوء آن را بتوان رفع کرد.

3. خاله خرسه‌ای که به خاطر دفع مگس از شخصی که با او دوست شده بود سنگی بر سرش زد و او را کشت، سه مشخّصه داشت: قدرت، نیّت خیر و بی عقلی. برخی تنها دو شرط اوّل را برای عمل لازم می‌دانند در حالیکه عقل از همه لازمتر است. متأسّفانه اشارات ساده و کوتاه به اینکه« چرا باید برق و آب مردم را گران کرد؟» و « وقتی نیاز مالی نداریم چرا باید ساعت راعقب و جلو کنیم؟» بسیار برای مردم عادی فریبنده است و آنان را قانع می‌کند. وقتی رئیس جمهور بارها می گوید« من گفتم این پولها را که در بانک‌های خارجی گذاشتید بیاورید و در کشور خودمان خرج کنید» یعنی بی توجّهی به مضرّات ورود درآمدهای مازاد نفتی و انذار کارشناسان به تورّم‌زایی برداشت از حساب ذخیره‌ی ارزی که آن همه برایش زحمت کشیدند؛ امّا همین گفتار مردم را مجاب می‌کند. زیر برخی گزارشهای خبرگزاریها چنین جملاتی را پس از مصاحبه‌ی دیشب خواندم که:«آقای رئیس جمهور من تا دیشب مخالف شما بودم ولی الآن فهمیدم که شما چقدر آدم ساده و صادقی هستید پس به راه خود ادامه دهید.» حکایت آن کسی که در بی فایدگی سواد و تعلیم خط برای اهل یک روستا ماری روی دیوار کشید و از مردم پرسید این مار است یا این که نوشته« مار» و همه تأیید کردند که نقّاشی او مار است، شنیده‌اید؟ حالا حکایت ماست.


یکشنبه 25 آذر 1386
لحظاتی رو به همیشه

 

 

لحظاتی هست که با جهان هماهنگ پیرامون ما- یا آنچه سعی می کنیم به خود بقبولانیم هماهنگ است- نمی خواند و گونه‌ای خارج‌خوانی است امّا متفاوت. بعضی خاطراتی را که پیشتر نوشتم از همین جمله‌اند. وقتی گاهی به کسانی که آنجا بودند و دیدند یادآوری می‌کنم که چیزی از آن روز به یاد می‌آورند یا نه؟ می‌پرسند مثلاً چه چیزی را باید به یاد بیاوریم؟ به نظر می‌رسد که برخی لحظه‌ها هستند که این جهانی نیستند و از همان جا که بیایند به آنجا برمی‌گردند یا ما ترجیح می‌دهیم آنها را نادیده بگیریم و فراموش کنیم. ولی من این گونه لحظات را سرمایه‌ی خود می‌دانم و می‌کوشم آنها را در زمین ناخودآگاه خود بکارم. یقین دارم زمانی جوانه می‌زنند و چیزی به من خواهند آموخت.

سر فیلم « هامون» به عارف مردی احتیاج داشتند که بتواند نقش دوست و مُراد ِحمید هامون را بازی کند و مهرجویی بازیگران آن زمان را نمی‌پسندید. شکیبایی در خاطراتش که همین اواخر برای اوّلین بار بیان کرد گفت که ناگهان دیدیم مردی از راه رسید و گفت: شما به من نیاز دارید. گویا اسمش هم همین بود: علی عابدینی. مهرجویی  دید و گفت: اصل جنس است. در گفت‌و‌گوهای پشت صحنه از او پرسیدند از کجا فهمیدی که ما به تو احتیاج داریم؟ گفت: من تنها هستم و در طبیعت زندگی و سفرمی‌کنم. چند آبادی پایین‌تر چشمه‌ای با من حرف زد و گفت که آنجا گروهی درحال فیلمبرداری هستند و دنبال کسی مثل تو می‌گردند، برو و به آنان کمک کن! با تعجّب پیش مهرجویی رفتند و گفتند این بابا حرفهای عجیب و غریب می‌زند و می گوید طبیعت مرا برای کمک به شما فرستاده‌است. مهرجویی با خونسردی همیشگی‌اش گفت: خوب « تیم ورک» یعنی همین دیگه!

تجربه به من نشان داده که عموم مردم از این لحظات استثنایی می‌گریزند چون نظم جعلی ذهنی آنان را بر هم می‌زند. شایگان چه می‌شد در جلسات بعدی با طباطبایی خواستار معلّمی وی نه در فلسفه بلکه در علمی که آن روی سکّه را نشانش دهد می‌شد؟ مهرجویی به گفته‌ی خود برای فرار از روزمرّگی و رخوت فکری کتابهای فلسفی و روان شناسی و رمان می‌خواند. جای دیگری از اینکه مدّتهاست اتّفاقی در ذهنش نمی‌افتد تا تحوّلی دیگر را در زندگی و هنر تجربه کند، گله می‌کرد. غافل از اینکه«اتّفاق» خودش با پای خودش دنبال او آمد ولی او نام آن رخداد غریب را« تیم ورک» گذاشت. او باید در دامن مردی می‌آویخت که با سنگ و رود و باد حرف می‌زد و جواب می‌شنید. این بار فیلم هامون را دیدید با دقّت بیشتری علی عابدینی را تماشا کنید چون پس از اتمام فیلمسازی همانطور که پیدایش شد، رفت و دیگر کسی او را ندید.


شنبه 24 آذر 1386
یا محوّل

 

زیرکی را گفتم این احوال بین؛ خندید و گفت: صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی...


جمعه 23 آذر 1386
ما مشدحسن نیستیم، ما گاو مشدحسنیم

 

 

فیلم گاو را که دیدم گفتم چیزی به مناسبت پخش آن از تلویزیون بنویسم دیدم انگیزه نیست. بعد یاد فیلم مهمان مامان افتادم گفتم در مورد سقوط مهرجویی- و سینمای ایران- از گاو به مهمان مامان بنویسم باز انگیزه کافی نبود. تا اینکه نوشته‌ی منتقدی را خواندم که گاو بد است به فلان دلیل و مهمان مامان خوب است به بهمان دلیل. اینجا اگر ساکت می‌ماندم بعد نمی‌توانستم خودم را از اتّهام بی‌رگی تبرئه کنم. پس چند ایما در توضیح روند استحاله‌ی مهرجویی، سینما و فرهنگ خواص ما از گاو تا مهمان مامان.

1. خوب و بد، عمیق و سطحی، معنی ندارد. روزی روزگاری این واژه‌ها معنی داشتند و وقتی می‌گفتیم اثر ادبی خوب می‌دانستند که هدایت و گلشیری و ساعدی را می‌گوییم و کسی یاد حسینقلی مستعان یا ر.اعتمادی نمی‌افتاد. می‌گویند که در جهان پست مدرن این حرفها بی‌معناست، این که واقعاً در چنین جهانی چنین چیزی هست یا نه به کنار، این که به فرض که اینطور باشد ما چه لزومی به همرنگ شدن با جماعت داریم حرف دیگری است. یکی از دلایل- و مهمترین دلیل- ظهور پدیده‌ای به نام فیلم ِگاو داستان غلامحسین ساعدی است. وقتی سکّوی پرش را بلند انتخاب می‌کنی معلوم است که حاصل لااقل اثر ضعیفی نخواهد شد. امّا وقتی خاطره‌ای از نویسنده‌ای بازاری را درباره‌ی زنی که برای شویش دنبال همسر می‌گردد برگزینی حاصل می‌شود لیلا که فیلم بدی نیست امّا وقتی آن همه تحسین نثار آن شد، یعنی چیزی دارد درون ما فرو می‌ریزد و ما آنرا آن موقع نفهمیدیم. هدیه تهرانی خیلی غریزی آنوقتها که هنوز ستاره نشده بود دعوت بازی دراین فیلم را رد کرد، چون نمی پذیرفت که نقش زنی ذلیل را بازی کند که دنبال همبستری برای شوهرش می‌گردد. آنوقتها هنوز کار داشت تا به مهمان مامان برسیم.

2. اعتراض یعنی چه؟ روزی بیاید که بشنویم: در فرهنگ لغت گشتم نبود، نگرد نیست. کل جریان موج نو گونه‌ای اعتراض به شرایط داخلی و خارجی ِآن زمان از فرهنگ خوار و خفیف شاهنشاهی تا فرهنگ چیره‌ی استعماری بود. حتّی یک عینک آفتابی در فیلم رگبار که سازنده‌اش اصولاً با شعارهای مد روز خیلی میانه‌ای ندارد ، حمل بر امنیّتی بودن آن فرد می‌شد. ساعدی هم از این رویّه برکنار نبود ولی آنچه آثار او را از سطحی بودن مصون می‌کرد، ذوق و سلیقه و شمّ خاص او بود که اثر نوشته شده‌اش صرف نظر از معنای انتقادی می‌توانست لحاظ و ارزشیابی شود. پیشتر در جواب انتقاد ِشمس لنگرودی از اخوان و اینکه اشعار او برد محدودی دارند چون به خاطر شکست سال32 پدید آمدند، گفتم که اثر از صاحب اثر جداست و اشعار او را هر نومیدی در هرکجای جهان می‌تواند وصف حال خود بداند. اینجا هم می‌گویم که دانش روانشناسی ساعدی و ذوق داستان‌نویسی او ابعادی به آثارش می‌دهد که در صورت حذف نقد سیاسی از آن، آسیبی نمی بینند. تازه مگر سیاسی بودن به خودی خود بد است؟ بسیاری از فیلمهای ارزشمند سینمای جهان سیاسی هستند و یا اگر می‌خواهید بگویم شعاری. در جامعه‌ی خفقان زده، فریاد و شعار بد نیست، سطحی بودن و مبتنی نبودن بر عقل و اندیشه بد است و گرنه چه بسا حرفهای درستی که به توان از آنان شعار هم ساخت. به همین اصطلاح« شعاری» که اکنون باری منفی پیدا کرده دقّت کنید. چه چیز باعث شده که شعار- که روزی آشناترین نشانه‌ی اعتراض بود- امروز باری منفی بیابد؟ اینها همه یک شبه حاصل نشد.

3. اعتراض آن زمان دو وجه داشت که اوّلی به انتقاد از وضع موجود داخلی مربوط می‌شد. با ایما و اشاره کلامی گفته می‌شد که مثلاً دال بر فلان حرف باشد. امّا امروز این وجه انتقادی رخ باخته است و مهمترین دلیل آن آزادی بیشتر است. معروف است که هنر بسیاری از هنرمندان و استعاره‌ها و کنایه‌ها جز در محدودیّت شکل نمی گیرند. آیدا همسر شاملوکه خیلی اهل تلویزیون هم نیست در مصاحبه‌ای از دیدن فیلم مستندی درباره‌ی اعتیاد تعجّب کرده بود که خوب است الآن می‌گذارند که اینطور حرفها زده شود. زمانی که به سوی دروازه‌های تمدّن در حرکت بودیم این نوع فیلمسازی سیاه نمایی به حساب می‌آمد و جلوش گرفته می‌شد. ان حرف البتّه در تناقض با پندار جوانانی بدون حافظه‌ی تاریخی است که آزادی را عریان نمایی و نبود محدودیّتهای دینی می‌دانند و برای عکس بی‌پوشش رسمی یک هنرپیشه هیاهو به پا می‌کنند. حتّی فکر اکران عمومی فیلمی مانند پارتی – با موضوع ترور یک روزنامه نگار(حجاریان) توسّط افرادی نزدیک به حاکمیّت- یا زندان زنان یا دیگر فیلمهای به اصطلاح جسورانه‌ی این سالها در زمان رژیم سابق خنده دار می‌نماید.

4. دوّمین وجه این اعتراض اندیشه‌های ضد استعماری بود. گروهی با پشتوانه‌ی تفکّر چپ و گروهی علیه هر دو بلوک جنگ سرد. بلوری‌ها( پروسی‌ها) شاید واقعاً اشاره به روس‌ها باشد ولی صرف نظر از شیوه‌ی بیان این اعتراض، خود این حسّاسیّت قابل تآمّل و تحسین است. امروز باید پرسید که این توجّه به دیگری که تا لب مرزهای ما آمده کجاست؟ چرا واکنشی هرچند نامحسوس به قدرتی که چنگیزوار هرجایی را با توجیه آزادی و دموکراسی به تصرّف در می‌آورد نمی‌بینیم؟ ادّعای دروغ موشکهایی که ظرف چهل و پنج دقیقه می توانند آمریکا را مورد تهاجم قرار دهند، تنها امری سیاسی نیست، از بین برنده‌ی مرز صدق و کذب، توجیه‌گر هر فکر و هر عملی است. این رویکرد انسانیّت ما را تهدید می کند. هنرمندان ما کجا هستند؟

5. جوانی. کسی که گاو را ساخت و دوستان و همنسلانش آن زمان حدّاکثر سی سال داشتند. کیمیایی تقریباً بیست و پنج سال داشت. بیضایی در نوزده سالگی آرش را نوشت و بهمن شعله ور در هفده سالگی خشم و هیاهو را ترجمه کرد. اگر به نسل قبل بتوان خرده گرفت که چرا با پا به سن گذاشتن از نفس افتاده دلیلی برای توجیه سکوت نسل فعلی نیست. سینمای انقلاب هم به مدد جوانانی به سن سی نرسیده مانند مخملباف و حاتمی‌کیا و دیگران شکل گرفت. جوان آن روز زود مرد می‌شد و صاحب اندیشه و جهان بینی. اندیشه‌ی بی خیالی و خوش باشی فعلی مجالی به نسل نو نداده تا جدّی وارد عرصه‌ی جامعه شود. « جوانی کردن» - تو بخوان اتلاف وقت- بدل به ارزش شده است و این شاید واکنشی به جوّ رسمی و مذهبی حاکم باشد. امّا هنرمندان قرار است مثل دیگر مردمان منفعل نباشند و بر جوّ پیرامون خود تآثیر بگذارند نه به‌عکس. 

6. منتقدان. بر سر فیلم قیصر جدالی در گرفت که یک سر آن کسی مانند دکتر هوشنگ کاووسی بود که این فیلم را رواج و احیای لمپنیسم می‌دانست و گروهی مانند پرویز دوایی طرفدار آن. مهم نیست که چه کسی حق داشت یا نه. می‌خواهم بگویم که بین افراد هردو طرف افراد مایه‌دار پیدا می‌شدند امّا امروز چطور است؟ چه صدای متفاوتی در برهوت نقد سینمایی ایران می‌بینید؟ یکی از دلایل رسیدن ما از گاو به مهمان مامان همین است. نه تنها «نقد»ی مشاهده نمی‌شود بلکه برخی منتقدان سالخورده و از اسب و اصل افتاده و بعضی جوانان برای خوش باشی و بی‌عاری ِفردینی فیلم هورا کشیدند. مجلّه‌ی فیلم به روزی درآمده که هر ماه آدم را به وسوسه‌ی نخریدن می‌اندازد. ولی هربار به امّید حرکتی یا تفاوتی آنرا می‌خریم و می بینیم هیهات همان است که بود؛ درست مثل فیلمهای کیمیایی. دنیای تصویر هم نیّت خوبی دارد ولی زیر خروارها عکس و مطلب ترجمه‌ای از سینمای جهان گاهی به زحمت بتوان مطلب دندانگیری پیدا کرد. آقای معّلم که از منتقدان همیشگی سینمای ایران و بی‌آرمانی جامعه‌ی سینمایی است وقتی تهیّه‌کننده شد، یا فیلم گاوخونی ساخت که به درد دنیا و آخرت کسی نخورد یا« ازدواج به سبک ایرانی» که دختر زیبای ایرانی با دیدن مرد میانسال و ریشوی آمریکایی هول کند و از پشت میز به زمین بیفتد. گفت‌وگوی تمدّنها یعنی از هول حلیم در دیگ افتادن یعنی ختنه شدن مرد برای رعایت قوانین شرعی و فیزیکی، یعنی رقص پدرسالار بی یال و کوپال فیلم در انتهای داستان. وقتی اعتراض بدون پشتوانه باشد می‌شود نوشتن سرمقاله‌های خنده دار و اشعاری که نمونه‌اش این است: همشیره، صبر ماتم بابا از من- خرج عزا و شیون و غوغا از تو/ در خفیه، استماع وصیّت ازمن- در نوحه همزبانی مامان از تو‍[!] - شماره‌ی آذر۸۶.

ناگهان به امروز نرسیدیم اگر از حاتمی کیا گله کنیم که سریالی می‌سازد که معلوم نیست به جز ترساندن افراد متقاضی اهدای عضو و عدم تطابق با آموزه‌های دینی چه دارد، می‌توان در مقابل پرسید: مگر دیگران در چه وضعی هستند؟ سینمای ایران در دهه‌ی شصت شگفتی بزرگی بود که همه را به تعجّب واداشت و امروز میانمایگی و بی‌آرمانی و رخوت در فیلمساز و منتقد موج می‌زند و سال می‌آید و می‌رود و صف‌های پشت گیشه‌ها آن هم برای فیلمهایی مانند هامون یا دستفروش تکرار نمی‌شود. چیزی در این میانه گم شده است.


پنجشنبه 22 آذر 1386
ققنوس و آتش

 

 

هربار و در هر نو شدن یادش به بهانه‌ای مانند سالروز میلاد یا درگذشتش، حدیث شعرش را نامکرّر می‌یابی. یک عمر تلاش بی‌وقفه و پنج دهه شاعر ملّی این سرزمین بودن، به زبان ساده می‌آید. فقط چند ایمای کوتاه که من هم سهمی داشته باشم.

۱. شعر. شعر یعنی شعر و این دقیقترین و تنها تعریف از شعر می‌تواند باشد. انسانی را در نظر بگیرید و که کسی بخواهد مشابه آن را بسازد. ابتدا دست و پا و بعد سایر اعضا. هرچه پیش برود حاصل هر چیزی است به جز انسان. عنصر مجهول « حیات» در این میانه غایب خواهد بود و محصول او تنها مترسکی- گیرم مدرن- بیشتر نخواهد بود. رابطه‌ی شعر و تئوری‌ها از این دست است. تئوری‌ها می‌کوشند آنرا تعریف کنند و به زبان بی‌زبانی بگویند « اگر اینگونه بگویید شعر گفته‌اید» ولی هر بار مشکلها در میان می‌افتد که چرا محصول هرچه هست، به نظر نمی‌آید« شعر» باشد. عدّه‌ای این را به فراست در می‌یابند، یا کنار می‌کشند و یا نه با پررویی- از آنجا که توان گفتن شعر حقیقی ندارند- بر نظر خود پای می‌فشارند که اگر به تاریخ نمی‌پیوندند، لااقل غرور خود را با نوشتن مقالات دشوارنما و ادّعای متفاوت بودن و جمع کردن خامی چند به دنبال خود و حضور ژورنالیستی در روزنامه‌ها ارضا کنند. شاملو می‌گفت:« آب پاکی روی دستتان بریزم، شعری که ترجمه‌اش به صورت مقاله‌ای درآید حقّه‌بازی است نه شعر. گندم‌نمایی و جوفروشی است و چنین شاعری را قانوناً می‌توان به عنوان کلاهبردار تحت تعقیب قرار داد!».

               

2. حافظ لسان‌الغیب شد به دلیل بالا. یعنی شعرش ریشه در نامعلوم( غیب) داشت و دارد. معلوم نیست از کجا سرچشمه می‌گیرد و ما تنها ظاهر آنرا می‌بینیم. ادیبی گفته بود که از نوشتن شرح و نقد بر دیوان شعرا خصوصاً حافظ ناراضی‌ام چون هربار نکات ناگفته‌ی بیشتری از آنان در می یابیم و از ارج و ابهّت امثال او در نظر ما کم می‌شود؛ ایشان مانند اکثر ادبا اشتباه می‌کند. ادبیاتچی‌هایی که گفتار دیگران را نقل می‌کنند را چه به درافتادن با آفرینشگران؟ بله، هر شرحی لایه‌ای از شعر را واپس می‌زند ولی شعر آن چیزی است که به بیان نمی‌آید پس هر بار در نمایی نو باز ققنوس‌وار جلوه می‌کند. غیب هم مراتب دارد و کسی که پرده‌ای را کنار زد و چیزی دید، اوّلین درسی که خواهد آموخت این است که گام اوّل را در راه برداشته و ساده‌دل آنکه بپندارد به جایی رسیده است. ضیاء موحّد اوّلین کسی بود که شاملو را با حافظ مقایسه کرد. نه اینکه بگوید برابر است ولی گفت که پس از حافظ هیچ کس حرف نویی نیاورد الّا بامداد. نیما شکل را عوض کرد ولی شاملو نظام معنایی شعر فارسی را به هم ریخت.

3. رکود شعر در این سالها را می بینید؟ به نظر شما مقصّری هم در میان هست؟ و اگر هست، کیست؟ من می گویم. مقصّر شاملوست! شاید پیشتر این مثال را آورده باشم: کاروانی را در نظر بگیرید با سرعتی پیوسته. کسی از این کاروان جلو می زند و تندتر می رود. اگر به‌خاطر خستگی یا هر دلیل دیگر از حرکت فروماند باید مدّتها بایستد تا کاروان برسد، وضع اکنون ما همین است. در آغاز قرن نیما تساوی ابیات و مصرع‌ها را برداشت و پیوستگی معنایی سطور را به شعر فارسی پیشنهاد کرد. بسیاری خواستند وزن را بردارند و نتوانستند. به نظرم لااقل باید یک قرنی می گذشت و انواع وزنها و ترفندهای شعر نیمایی تجربه می‌شد تا نوبت به شعر بی وزن برسد امّا شاملو این همه طاقت و صبر نداشت و زود دست به کاری شد- که به نظر من- وقتش نبود. او توانست ولی دیگرانی که هنوز در حدّ آفرینشگری او نیستند، نه؛ بگذار خیال کنند که با ساختن موج چندم و چندمین یا تشکیل مکتب در بورکینافاسو می‌توانند از او برگذرند. هیهات که شاعری به فلسفه‌دانی نیست و گرنه منتقدان و تئوریسین‌های ادبی برترین شاعران بودند. او با شعر خود متاعی در اختیار دیگران گذاشت که هم توانایی و هم ناتوانی است. توانایی دیدن افق شعر فارسی و مثالی از بلندپروازی ادبی و ناتوانی از گذشتن از این افق. او از زمان خود جلو زد و حالا باید منتظر زمان بود که به او برسد تا کسی از همان جنم بتواند علم به زمین افتاده‌ی ملک الشّعرایی را بردارد.


چهارشنبه 21 آذر 1386
بازرگان خوب، بازرگان مرده است

یا استفاده‌ی بهینه از نگرش خودی-غیرخودی

 

 

حضور مهندس بازرگان در سریال روزگار قریب، عجیب و راهگشا بود. عجیب از آن جهت که مهندس بازرگان جزو افرادی بود که سالها از پوشش خبری در رسانه‌ی ملّی محروم بود و راهگشا بودنش هم به دو دلیل است. اوّل اینکه نشانه‌ی بازشدن اندک فضا در این رسانه است که امید روزهایی بهتر را می‌دهد و امّا دوّم:

دوّم به این دلیل که افقی جدید پیش روی کسانی که با کلیّت حرکت اجتماعی سه دهه‌ی اخیر موافقند ولی نقد خود بر روال امور را نیز دارند، باز می‌کند. این گونه هنرمندان منتقد تا کنون از حضور در صداوسیما ابا می‌کردند ولی اگر تحلیلی که می‌کنم درست باشد، آنها می‌توانند و باید در امتناع خود تجدید نظر کنند. ابتدا سه نکته:

1. علی اشرف درویشیان داستانی نوشته بود که در آن سفره‌ای متعلّق به سنّت مذهبی هم بود( احتمالاً سفره‌ی حضرت عبّاس) و یکی از مواردی که  اداره‌ی ممیّزی برای سانسور زیر آن خط کشیده بود، همین مورد بود. وقتی با تعجّب پرسید که آخر این که رسم مذهبی‌هاست، جواب شنید که درست است ولی چنین چیزی را« تو» نباید بگویی. ناگفته پیدا بود که به غیرخودی‌ها اطمینان نداشتند و این احتمال را می‌دادند که قصد گوشه و کنایه زدن در میان باشد.

2. این را بگذارید کنار آنچه یکبار به نقل از مرحوم« پیام امروز» آوردم که یکی از حواریان رفسنجانی در زمان خاتمی به دیپلماتی کانادایی در گفت‌و‌گویی دوستانه گفته بود که ما می‌توانیم بگذاریم روابط ایران و آمریکا بهبود یابد ولی الآن نه، چون امتیاز آن در سبد کس دیگری قرار می‌گیرد. باز هم یعنی خودی و غیرخودی.

3. روزهای اخیر حوزه‌ی هنری درگیری‌هایی با وزارت ارشاد در انتشار بعضی نوارها که امکان عرضه‌ی آن توسّط دیگران کم یا ناممکن است و برگزاری برخی کنسرت‌ها داشته است. باز به سابقه‌ی این نهاد در ساخت فیلمهایی مثل« آدم برفی» نگاه کنیم می‌توان به این نتیجه رسید که باز هم خودی‌ها می‌توانند حرفهایی بزنند که غیرخودی‌ها نمی‌توانند.

                           رضا بابک در نقش مهندس بازرگان

با این سه مقدّمه به نظرم بتوان این نتیجه را گرفت که فارغ از جهت‌گیری‌های سیاسی و محدودیّتهای صداوسیما بتوان از خودی بودن این ارگان استفاده کرد و حرفهایی را زد که جای دیگر امکان ندارد. پس از اوّلین نمایش بازرگان احتمال دیدن فیلمی درباره‌ی او در سینما بسیار زیاد خواهد بود؛ همین طور است مصدّق و دیگران و همینطور دیگر عرصه‌ها. به این می‌گویند استفاده‌ی بهینه از تئوری نادرست خودی و غیرخودی. رضا بابک با گریم مناسب این نقش را بازی کرده است و عیّاری در مصاحبه با شهروند گفته که تازه این خیلی هم کم است، چون خانواده‌ی قریب و بازرگان بسیار به هم نزدیک بوده‌اند به طوریکه یک شب در میان خانه‌ی هم بوده‌اند. عیّاری راه را باز کرده است. شاید هم یکی از دلایل توفیق او شباهت لقب وی به سرسلسله‌ی عیّاران باشد و الله اعلم.


سه شنبه 20 آذر 1386
تلنگر

 

گر من از پای اندرآیم، گو درآی؛ بهتر از من صدهزار از دست رفت...


دوشنبه 19 آذر 1386
خامه‌ی روی کیک

 

 

۱. کتاب« رود راوی» ابوتراب خسروی را دست یک دانشجوی پزشکی دیدم. اهل کتاب بود نه اینکه نبود ولی نه اینجور کتابهای دشوارخوان. کتاب جایزه گرفته بود و می‌گفت در خوابگاهشان بیشتر بچّه‌ها آنرا خوانده‌اند یا می خواهند بخوانند. این یعنی جایزه مؤثّراست و می‌تواند مفید باشد.

2. بسیاری جایزه گرفتند و الآن کمتر از آنان یاد می‌شود. برخی چهره‌های نوبل از آن جمله‌اند. برخی مثل بورخس- مایه‌ی شرمساری نوبلیان- جایزه نگرفتند و از هر نویسنده‌ای بیشتر خواننده دارند. کسی می‌گفت که بورخس آنقدر بزرگ شده بود که آنها جرأت جایزه دادن به او را نداشتند. پس جایزه ارزشداوری نهایی نیست و داوری نهایی با هیئت منصفه‌ای مرّکب از ذوق عوام و پسند خواص در طول زمان است. این یعنی خیلی نباید جایزه‌بازی را جدّی گرفت مثل هر بازی دیگر.

3. تقوایی در جشنواره‌ی فجر به‌خاطر کاغذ بی‌خط برنده‌ی جایزه‌ی هیئت داوران شد که جایزه‌ای تشریفاتی است. پسرش آنرا گرفت ولی بعد خودش پس فرستاد چون در شأن خود نمی‌دانست. جعفر مدرّس صادقی هم در یکی از این بازیهای برنده شد ولی مشترک با خانمی . خوشش نیامد که او را همطراز آن خانم دانسته‌اند، با اینکه در مراسم حاضر بود نرفت بگیرد و نشست. این یعنی خیلی‌ها نمی‌دانند بازی یعنی چه.

4. همیشه طرفدار حضور همه‌ی اقشار جامعه در صحنه بوده‌ام. مثلاً الآن مدّتی است به نبود زنان از قشر مذهبی در بازیگری فکر می‌کنم. دختران هفت‌قلم آرایش در چادر و مقنعه کلافه‌اند و نقشها را بد بازی می‌کنند. نفیسه روشن- بازیگر نقش پری ِاغماء- تنها دختری‌است که در مصاحبه‌ها او را چادری می‌بینم. به نویسنده‌ها و شاعران نسل انقلاب ایراد گرفته‌ام که چرا حاشیه‌نشین هستند و به میان کارزار نمی‌آیند تا عدّه‌ای آویزان که برخی‌شان به صراحت ادّعا می‌کنند :« تنها شیوه‌ی تفکّر در ایران در زمان حاضر ترجمه است»، میدان را در دست نگیرند. امّا این به میدان آمدن نباید به شکل قبیله‌ای و مثلاً «جشنواره‌ی شعر فجر» باشد که اگر نباشد بهتر است. نمونه‌ی این حضور سالم، جایزه گرفتن م.مؤیّد است که جایزه‌ی اوّل شعر کارنامه را از دست زنده‌یاد آتشی گرفت. این یعنی همه- از مذهبی و غیرمذهبی- زیر یک سقف و همبازی ِهم که خیلی عالی است.

5. مرتضی کربلایی لو گفته اسم او را از فهرست برندگان جایزه ی گلشیری خارج کنند. چرا؟ توضیحاتی که داده درباره‌ی فرم و سنّت و اینها، یعنی هم کمی توی باغ هست و هم هنوز خیلی مانده تا پیچش مو را ببیند. فرزانه طاهری جواب مناسبی به او داده است. این رفتارهای دافعه‌ای بیشتر از نوعی ترس از حضور در جمع « دیگران» است. او کار مؤیّد را نمی کند چون مثل او پخته و باتجربه نیست؛ جوانی می‌کند و رفتاری ناشیانه از خود نشان می‌دهد. همه ساکن یک کشتی هستیم در این مرزوبوم هرکس خطّی میان جمع بکشد- حتّی اگر به شکل انزوا باشد- بازی را به هم زده و کمکی به پویایی این فرهنگ نکرده‌است.

6. محمود دولت آبادی سودا‌ی نوبل دارد. امیدوارم به آن برسد. جایی گفته بود اگر آنرا بگیرم کاری را که همه کرده‌اند، نخواهم کرد. این یعنی از الآن فکرش را کرده که چکار کند که نه گرفتن باشد و نه نگرفتن. احمد شاملو که در اجلاس اینترلیت شرکت کرد به جای شرکت مؤثّر به عنوان یک نویسنده در پی بیانیّه‌دادن و حماسه‌آفرینی بود. « من درد مشترکم مرا فریاد کن» را آنجا نوشت که به خطابه‌ای در میدان جنگ می‌مانست. برخی از عقلای قوم معتقدند نوبل تا دم در خانه‌ی او آمد ولی نوبلیان از ترس اینکه موقع جایزه‌گرفتن بلوا به پا کند از این کار صرفنظر کردند. امیدوارم دولت‌آبادی« کار متفاوت» خودش را کنار بگذارد و خیلی معمولی در صورت گرفتن هرگونه جایزه‌ای آنرا بگیرد با یک سخنرانی کوتاه، نه رساله‌ای برای نجات بشریّت.

7. بهمن فرمان‌آرا در این سالها خوب جایزه گرفته، از او که پرسیدند: نظرت درباره‌‌ی جوایز چیست؟ بهترین جواب را داد. گفت: جایزه مثل خامه‌ی روی کیک می‌ماند، بودنش بهتر از نبودنش است، همین.


یکشنبه 18 آذر 1386
روز معرکه‌ی موزماهی

 

 

1. معرکه: نمی دانم چرا این داستان سلینجر را احمد گلشیری« یک روز خوش برای موزماهی» ترجمه کرده است. Perfect را در غیر معنای حقیقی در گفتار معمولاً می‌توان محشر یا معرکه یا حتّی کولاک ترجمه کرد، چون بیشتر معنایی کنایی دارد. باید دراینجا از آوردن آن« یک» معروف که از مختصّات زبان انگلیسی است خودداری شود و ضمناً هم « برای» و هم « روز» کاربردشان در فارسی تفاوت می‌کند. بهتر آن است که به صورت سه کلمه‌ی پشت سرهم با تقدّم صفت بیاید امّا نثر ترجمه‌ای آنچنان جای خود را باز کرده که« روز معرکه‌ی موزماهی» به نظر ناآشنا می‌آید و این تقصیر زبان نیست. ما هنوز درست تأثیر ترجمه بر زبان را آسیب‌شناسی نکرده‌ایم چه رسد به اینکه در پی رفع آن باشیم. روز با آن اهمّیّتی که برای آن فرهنگ دارد و اصطلاحاتی از قبیل«امروز روز من بود» یا« روزم را خراب کرد» ناشی از دیدگاهی است که در حال زندگی می‌کند و دم را غنیمت می‌شمارد. تمام زندگی را در امروز خلاصه کردن و تلاش برای گذراندن آن به بهترین نحو در اینجا معنا ندارد ولی دست مترجم هم تا حدّی در آزاد معنا کردن باز است پس به همین مقدار تصرّف قناعت می‌کنم.

2. درخت سیگار: هنوز در اوایل نوجوانی بودم که« نهال» به خانه‌ی ما آمد. پنج سالش بود. خانواده‌ها مشغول صحبت بودند که من او را طبقه‌ی پایین بردم و مشغول ورّاجی شدیم. به درختچه‌ای در حیاط اشاره کرد که این چیه؟ و من هم دیدم موقع زدن ترفند همیشگی و بسیار کارای خودم است. بچّه‌ها دروغ‌گویی آگاهانه را خیلی دوست دارند. اگر وانمود کنی که دروغ می‌گویی و او هم دانسته موضوع را گوش کند مشتری خواهد شد و البتّه کار هرکس نیست، لم خودش را دارد. داستانهای کودکان مثل داستانهای حیوانات همه بر این اساس بنا شده‌اند. نوعی نگاه شاعرانه و شیطنت‌آمیز به جهان است. گفتم دروغ که مزاح بود، هنر اصولاً چنین جهانی است جهانی خودساخته که مثل جهان خواب‌ها تفسیر خودش را دارد با راست و دروغ خودش. چنین جهانی چون با جهان واقع سنجیده نمی‌شود دروغ یا راست به حساب نمی‌آید. به جز کسانی که کودک درونشان را زنده نگه دارند، بیشتر افراد با بزرگ شدن و عادت به زندگی روزمرّه توان برون رفت از ابعاد مادّی را از دست می‌دهند ولی کودکان به مبدأ نزدیکترند و ناخودآگاه به جهانی ورای جهان محدود ما علاقه‌مند.  من هم با اغراق همیشگی‌ام و توضیحاتی که بدآموزی زیادی هم داشت، شرح دادم که این درخت سیگار است و جوانه می‌زند و میوه‌های سیگار می‌دهد و بعد آنها را در پاکت می‌گذاریم و می‌فروشیم و خرج زندگی خود را در می‌آوریم! سیمور گلس هم پرت‌وپلاهایی درباره‌ی موزماهی و شیوه‌ی مردن او می دهد به دختری در همین سن و سال. از توضیحاتی که سی‌بل می دهد و دختر دیگری به نام شارون معلوم می‌شود که سیمور هم مثل من سابقه‌دار است. کمی از شباهت او با خودم نگران شدم.

3. پوست هویج: خودکشی همیشه موضوع جالبی برای داستان یا فیلم بوده که بر محور آن مسائل زیادی قابل طرح است. خودکشی سیمور موضوع مرکزی داستانهای خانواده‌ی گلس است که سلینجر مثل عقده‌ای فروخورده یا شاه‌کلید حل معمّایی آنرا در کانون روابط و مناسبات و سرنوشت این خانواده جای‌داده‌است. بی‌انگیزگی ِاین خودکشی آنرا مرموزتر و کنجکاوکننده‌تر کرده‌است، به علاوه‌ی جوانی سیمور؛ یعنی آنچه مهرجویی با قراردادن شکیبایی ِمیان‌سال تأثیرش را از بین می‌برد. به یاد بیاوریم که فیلمی مثل « خودکشی باکره‌ها» تا چه به نوجوانی دختران وابسته است. این داستان مرا به یاد داستان « راز زندگی یک زن» از دافنه دوموریه انداخت. مری فارن زنی باردار و خوشبخت روزی در هتل بدون هیچ انگیزه‌ای گلوله‌ای در مغز خود خالی می کند. پلیس مثل همیشه کار را سنبل می‌کند و آنرا ناشی از جنون دوران بارداری می‌داند. ولی کارآگاهی خصوصی با دنبال کردن گذشته‌ی او می‌فهمد که وی در حدود چهارده سالگی در جشنی زیاده از حد نوشیده و بعد توسّط مرد ناشناسی مورد تجاوز قرار می‌گیرد و باردار می‌شود. پس از به دنیا آوردن آن بچه که سرخ موی بوده و پرستاران به او لقب « پوست هویج» داده بودند، در خفا کودک را از او می‌گیرند و به پرورشگاه می‌سپارند ولی به اومی‌گویند که بچّه مرده است. او پس از سردادن فریادهایی دلخراش بیهوش می‌شود و بعد از به هوش‌آمدن هم حافظه‌اش را از دست می‌دهد. روز خودکشی تام اسمیت- یا همان بچّه‌ی پرورشگاهی- به عنوان کارمند شرکتی که مبل می‌فروشد برای فروش محصول خود به هتل می‌رود و با خانم مری فارن ملاقات می‌کند. پس از رفتن او مدیر هتل به شوخی به خانم فارن می‌گوید که اگر چهل سال بعد هم او را ببیند او را به جا می‌آورد چون رنگش مثل« پوست هویج» است. مری که حافظه‌اش را به دست آورده و فرزند خود را شناخته در اقدامی ناگهانی پس از نوشتن نامه‌ای کوتاه به همسرش و عذرخواهی از او، گلوله‌ای در مغز خود خالی می کند. کارآگاه هم با دروغی مصلحت‌آمیز به همسر او می‌گوید که تشخیص پلیس درست بوده‌است.

4. سیمور: سلینجر- یا سیمور- مانند بسیاری از افراد روشنتر مغرب زمین از دین رسمی و خشک مسیحیّت زده شده و به طریقتهای شرقی و بودایی متمایل شده‌است. این تمایل را در بسیاری از نویسندگان و فیلمسازان معاصر مشاهده می‌کنیم. هجوم زندگی مدرن نتوانسته نیاز به معنویّت را از افراد بگیرد و فقط نوع و شکل آن تفاوت یافته‌است. این برای کسانی است که زندگی مدرن را تجربه کرده‌اند و به پوچی آن پی‌برده‌اند و گرنه جوانان جوامع درحال توسعه با تصوّری انتزاعی که از جهان نو دارند و خستگی از نقش چیره‌ی مذاهب سنّتی در مشرق، بی‌اعتقادی را نوعی آزاداندیشی تلقّی می‌کنند. در حال زندگی کردن و هرکاری را برای خود ِآن کار انجام دادن- نه غایت آن- از تم‌های تکرار شونده‌ی آثار سلینجر است که در نوشته‌ی« پری همان فرنی است» به آن اشاره کردم. نمی‌خواهم تأثیر داستان را با تحلیل دلیل خودکشی سیمور خراب کنم ولی دقّت کنید به داستانی که از دوموریه نقل کردم- و به نظر من چنین الگویی الهام‌بخش سلینجر بوده- و نقل قولهای بادی گلس از سیمور در داستان فرنی و زویی و ملاقات او با سی‌بل. دریافت و چشیدن طعم زیبایی و معصومیّت کودکانه‌ی سی‌بل یک طرف و گلوله‌ای که در مغز خالی می‌شود یک طرف. ربط بین گذشته و افکار او و اتّفاقی که پس از دیدن سی‌بل در زمان حال رخ داده است، برای شناخت دلیل کنش سیمور یا کسی که در«اکنون» زندگی می‌کند راهگشاست. این نوع خودکشی با خودکشی امثال هدایت که در جوانی یکبار این کار را کرده‌است و پیش از خودکشی هم چند ماه کتابهای انواع راههای خودکشی را می‌خوانده تفاوت می‌کند. چنین شناختی مستلزم کاری شبیه کارآگاه داستان دوموریه است و البتّه مبتنی بر خواندن  تمامی آثار سلینجر که با خسّت از نشر آنها امساک می‌کند.