ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 آبان 1386
مرد اثیری

                             

به چهره‌ی مردم که دقّت می‌کنم، می‌بینم مواهب طبیعی معمولاً به تساوی تقسیم شده، یکی از جهتی نقصی دارد ولی از جهت دیگر قوّتی و به عکس. بسیاری هم طرز درست آراستن و پیراستن خود را نمی‌دانند وگرنه خصوصاً با پیشرفتهای جدید شاخه‌های متفاوت پزشکی شاید به معنای دقیق کلمه زشتی در جهان باقی نماند. این برای کسانی که زیر حدّ متوسّط بودند، امّا کسانی هستند که بالاتر از حدّ متوسّطتند و زیبا نامیده می‌شوند. شگفتی ندارد که عمده‌ی این زیبارویان زنان باشند که طبیعت آنان را در جایگاهی نشانده که دیگری خواستار آنها باشد. اگر این زیبایی راه طبیعی خود را طی کند که مشکلی ایجاد نمی‌شود ولی گاهی زیبارو از این زیبایی برای رسیدن به اهداف خود استفاده‌ی ابزاری می‌کند. به این نوع زنان، زنان مرگبار(Femme fatale) می‌گویند که به کمتر از قربانی کردن دلباختگان خود به پای امیالشان رضا نمی‌دهند. نماد چنین زنانی در سینما شارون استون در فیلم غریزه‌ی اصلی است. امّا معضل بزرگتر جایی است که مردی از میان زیبارویان خود را بالا بکشد و احیاناً جسارت کند و بالاتر از دست بانوان بایستد. اینجاست که پارادوکسی تمام عیار شکل می‌گیرد. مرد مورد نظر از جایی که مرد است و باید نقش مردانه‌ی خود را بازی کند، پس در جایگاه خواستگی نمی‌ایستد ولی چون با استغنا و غرور ناشی از جمال خود نقش خواستاری خویش را نیز بازی نمی‌کند، وضعیّتِ نه این نه آنی شکل می‌گیرد که معمّایی حل نشدنی است. چنین وضعی در زندگی شخصی و داستان فیلمهای صاحب عکس خودش را نشان می‌دهد؛ زنان متعدّد، روابط نیمه‌کاره و ناکام. زن اثیری که به چنگ نمی‌آمد، مرد اثیری اگر به دست هم بیاید و نقش رجّاله را بازی کند، باز انگار سایه‌ی کسی است که در دور دست ایستاده و دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد. این مقدّمه هم نبود، ایمایی بود تا بعد سر فرصت به سراغش بروم.


سه شنبه 29 آبان 1386
پیش به سوی انسان مجازی

 

 

پیشتر- در بررسی اینکه چرا ما هری پاتر نداریم- نوشتم که خیال چه نقشی در طرّاحی آینده‌ی بشر دارد. از ژول ورن و دیگر نویسنده‌های داستانهای علمی تخیّلی گفتم و اینکه به هر دلیل ما توان و جرأت ِخیالبازی را از دست داده‌ایم و به روزمرّگی و واقعیّت محدود پیرامون به گونه‌ای معتاد شده‌ایم که توان جلو زدن یا جداشدن از آنرا نداریم.  

خبر احتمال ازدواج انسان با روباتها برای من کمی بیش از سرگرمی بود. حقیقتش احساس خطر می‌کنم. توجّه داشته باشید که اگر تلاش یک مرد برای کامجویی از دوچرخه عجیب به نظر برسد، ولی تمتّع جنسی به وسیله‌ی ماشین مدّتهاست در عالم پورن زنان برای خودش ژانر [!] مستقلّی شده است. در فیلم هوش مصنوعی هم دوست و همراه قهرمان فیلم یک ژیگولوست؛ ماشینی که خدمات جنسی به زنان ارائه می‌کند. امّا عشق؟! 

                            دو نمونه از روباتهای زن نما

نمونه‌ی چنین عشقی را در داستان عروسک پشت‌پرده‌ی صادق هدایت می‌بینیم. مردی منفعل و گوشه‌گیر عاشق مانکنی می‌شود و هرشب مست و خراب با او خلوت می‌کند به گونه‌ای که حسادت همسر خود را بر می‌انگیزد. هدایت اینجا هم مثل بسیاری از داستانهای خود گوشه‌های نهفته‌ی روح بشر را می‌کاود و نشان ما می‌دهد. این میل نابهنجار- مثل سایر امیال منحرف ما- تغییر یافته‌ی یک میل طبیعی است. او در توصیف مجسمه می‌گوید:«... نه خوراک می‌خواست و نه پوشاک. نه بهانه می‌گرفت و نه مریض می‌شد و نه خرجی داشت. همیشه راضی، همیشه خندان. از همه مهمتر اظهار عقیده نمی‌کرد  تا اخلاقشان با هم جور در نیاید. صورتش هیچوقت چین نمی‌خورد و شکمش بالا نمی‌آمد...». او در حقیقت زنی می‌خواست با این مشخّصات، یکی از زنان پرده‌نشین اجداد پدرسالار خود؛ امّا از آنجا که قدرت و سطوت آنها را نداشت و تازه زمانه هم آن زمانه نبود و زنان رام و اهلی کمتر یافت می‌شدند، این عروسک پشت‌پرده را جایگزین او کرد.

روباتهایی که می‌بینید بسیار زیباتر از عروسک پشت پرده‌اند و راه می‌روند و حرف هم می‌زنند. در آینده با برنامه‌ریزی، تنی گرم و استعداد همخوابگی نیز خواهند داشت  والبتّه بانوان نیز نگران نباشند نمونه‌های مذکّر آن تولید خواهد شد. همین مضمون را این اواخر فیلم کدبانوان استپفورد  با بازی نیکول کیدمن مطرح کرد که بحث‌های زیادی برانگیخت. کسانی که به این فیلم پرداختند به دیدگاه مردسالارانه و اینکه مردان زنان را روباتهایی مطیع و دست‌آموز می‌خواهند اشاره می‌کردند. امّا بحث من فراتر از مسأله‌ی زن و مردی است.

                                 

در جهان مجازی پیرامون ما هر روز پدیده‌ای جدید انسانیّت ِما را تهدید می‌کند؛ انسانیّت به معنای قدرت انتخاب و آزادی. جهان مجازی رسانه‌ها و محصولات جعلی هنری و ادبی و علمی آرام آرام مذاق ما را تغییر داده و می‌دهد؛ تا جایی که زشت را زیبا و زیبا را زشت ببینیم و از کسی که مخالف ما بیندیشد حیرت کنیم و او را به جمود فکری و ارتجاع متّهم کنیم. مقاله‌ی یادشده نوشته‌ای تفنّنی نیست و جناب دیوید لوی رساله‌ی دکترای خود را درباره‌ی مزایای ازدواج انسان و روبات نوشته و پیش‌بینی کرده که اوّلین ایالتی که آنرا قانونی اعلام کند ماساچوست خواهد بود! سال ۲۰۵۰؟ به نظرم کمی دیر است، شاید زودتر از آن شاهد رسمی شدن این امر باشیم.

انسان به هر چیز انس بگیرد شبیه آن می‌شود. در داستان پینوکیو نیز پسران تنبلی که به شهربازی می‌روند تا ول بگردند و عاطل و باطل باشند- یعنی چیزی شبیه حیوان با زندگی بی‌هدف- تبدیل به خر می‌شوند. امّا اگر روزی داستانهای ما روایت جذّاب تلاش عروسکی برای انسان شدن بود که بیانگر تمنّا و تلاش انسان به رهاشدن از چرخه‌ی تکرار و روزمرّگی و رسیدن به مقام والای انسانیّت است، حالا پژوهشگران ما از مزایای ازدواج با روبات و تبدیل شدن به چیزی شبیه آن می‌گویند.


دوشنبه 28 آبان 1386
لنی ریفنشتال

 

 

فهرست دیروز درباره‌ی چگونگی ربط یا عدم ربط اثر به صاحب اثر را می‌توان ادامه داد. متأسّفانه گاه این رابطه به سختی قابل انفکاک است. هرچه صاحب اثر دارای نقاط تیره‌تری در کارنامه‌ی شخصیّتی خود باشد، ‌کار ما را در پرداختن به خود اثر سخت‌تر می‌کند. قبلاً از برخی افراد در این رابطه نوشته بودم مانند هیدگر و رابطه‌اش با حزب نازی. این رابطه کوتاه مدّت بود ولی بر شخصیّت فلسفی او سایه انداخته است. امّا گاه این رابطه آگاهانه است و حتّی خود اثر در رابطه با ستایش امری منفی است. مثلاً فرض کنید شاعری شعری بی‌همتا در مدح مستبدّی خوانخوار بسراید؛ ‌جواب به این پرسش که آیا به خاطر محتوای شعرش می‌توان ارزشهای هنری آن را نادیده گرفت، بسیار دشوار خواهد بود.

هلن برتا آمالی که بعدها با نام لنی ریفنشتال شناخته شد در حومه کارگری « ودینگ» در برلین زاده شد. در 23 اکتبر 192۳ اولین موفقیت‌اش را به‌عنوان یک رقصنده کسب کرد. بعد از اولین اجرایش چنان نامش پرآوازه شد که ماکس راینهارت وی را در سالن تئاترش استخدام کرد. درسال 1925 هنگام اجرای یکی از نمایش‌هایش در مقابل دیدگان 3000 تماشاچی در پراگ دچار آسیب‌دیدگی شدید زانو شد. این حادثه به موفقیّت‌های حرفه‌ای وی به‌عنوان یک رقصنده خاتمه داد، ‌امّا وی مأیوس نشد و پس از دیدن فیلمی درباره‌ی طبیعت کوهستان، به آلپ رفت تا کارگردان این فیلم، آرنولد فانک را بیابد و از او بخواهد که نقش نخست فیلم آینده‌اش را به او بدهد. بدینسان ریفنشتال ستاره‌ی شماری ازفیلم‌های کوهستانی فانک شد و در آنها درسیمای زنی جوان، ورزشکار وماجراجو نمایان شد.

              

طبع بلندپرواز ریفنشتال که به بازیگری اکتفا نمی‌کرد رو به کارگردانی آورد. زمانی که فرصت یافت فیلم نور آبی- که در آن بازی هم کرد- را بنویسد و کارگردانی کند، ‌آنرا از دست نداد وهمین فیلم بود که چشم هیتلر را گرفت و از او دعوت کرد که مستندی سیاسی بسازد. مکاتبات او با هیتلر ادامه یافت تا در 14 ژوئن 1933 ریفنشتال مأموریت یافت فیلمی در مورد کنگره‌ی حزبی رایش در نورنبرگ بسازد که حاصل آن فیلم تبلیغاتی « پیروزی ایمان» بود که در اول دسامبر 1933 اولین نمایش‌اش را با موفقیّت پشت سر گذاشت.

              
درست یک سال بعد ریفنشتال مأموریت دیگری یافت، فیلم تبلیغاتی کنگره‌ی حزبی رایش برای او اعتماد و اطمینان نازی‌ها را به همراه آورد. از این زمان به بعد او استودیوی فیلم‌سازی‌اش را « کنگره‌ی حزبی رایش ـ فیلم» نامید. ریفنشتال موفق شد با یک تیم 120 نفره سناریوی فیلم را بنویسد. شیوه ی تولید این فیلم به گونه‌ای بود که بسیاری از تولیدات سینمایی بعدی بر اساس این الگو جهت‌گیری شد. هیتلر خود شخصاً اسم فیلم را « پیروزی اراده» نهاد.
اگرچه این فیلم به عقیده‌ی خیلی‌ها چیزی جز تبلیغات گسترده برای نازی‌ها نبود اما هنوز هم به‌عنوان بهترین فیلم تبلیغاتی در تاریخ سینما ارزیابی می‌شود. دو فیلم دیگراو ( جشن ملّت‌ها و جشن زیبایی) درباره‌ی المپیک ۱۹۳۶ آلمان نیز بسیار تحسین شده‌اند گرچه هیتلر از فیلم المپیا به خاطر انعکاس دادن پیروزی جسی اوونس ورزشکار سیاهپوست آمریکایی ناراضی بود. فیلم دیگری که ساخت « سرزمین پست» بود که به خاطر آنکه برخی از نیروهایی را که در این فیلم استفاده کرد از اردوگاههای کار اجباری در اختیارش گذاشته بودند و پس از آن در همین اردوگاهها جان باختند، بعدها بارها و بارها مورد بازجویی قرار گرفت. وی پس از جنگ به دلیل همکاری با نازی‌ها محاکمه شد ولی به دلیل اینکه عضو حزب نازی نبود تبرئه شد.

          نمایی از فیلم پیروزی اراده          غواصی و جوانی در پیرانه سری

پس از خوابیدن غائله‌ی جنگ جهانی دوّم گرچه مجال ادامه ی فعّالیّت به او داده نشد امّا او از پای ننشست و با نام مستعار و به عنوان عکّاس در المپیک ۱۹۷۲ حضور یافت. از دیگر دستاوردهای ستایش‌شده‌ی وی به عنوان عکّاس آثار وی درباره‌ی قبیله‌ی نوبا در سودان است که در دو جلد کتاب مصوّر منتشر شد. او که به دستور پزشک به خاطر کمر درد خود باید به آب درمانی می‌پرداخت، از این بیماری مسیری جدید در زندگی خود گشود و در ۷۱ سالگی (۱۹۷۳) با وانمود کردن به اینکه ۵۲ سال دارد توانست دیپلم غوّاصی بگیرد. حاصل این غوّاصی‌ها دو کتاب مصوّر به نام « باغ‌های مرجانی» و « زندگی زیر آب» بود. درسال ۱۹۸۷ کناب خاطراتش را منتشر کرد و در سال ۱۹۹۲ فیلم مستند «قدرت تصویر» را ساخت که جایزه‌ی امی را برد. آخرین کار او در صد سالگی فیلمی به نام« برداشت‌های زیر آب» بود که در سال ۲۰۰۲ به نمایش در آمد. او پس از یک ازدواج ناموفّق در پنجاه و هشت سالگی با هورست کنتر که حدود چهل سال از او کوچکتر بود، ازدواج کرد که تا پایان عمر خود را با وی گذراند. وی در هشتم سپتامبر ۲۰۰۳ در خواب درگذشت.

                            

بحث پیرامون شخصیّت و زندگی نامتعارف و جنجالی او که از باله، بازیگری و برهنه‌نمایی او آغاز می‌شود و تا آوازه‌گری برای نازیسم و رابطه‌ی عاطفی با هیتلر ادامه می‌یابد همواره موضوع بحث بوده است. همچنین آثار قوی او در زمینه‌ی عکْاسی و فیلم مستند و فیلمبرداری در زیر آب آنهم در سن پس از هفتاد سالگی و ارائه‌ی آخرین فیلم خود در صد سالگی هرچه هست نمایانگر زنی جسور، خلّاق و تجربه‌گر است. شاید ریفنشتال بهترین نمونه برای نشان دادن تمایز اثر از صاحب اثر باشد. محتوای بسیاری از آثار او در زمان سلطه‌ی فاشیسم زشت و ناپسند است ولی همان آثار به اعتبار خلّاقیّت و نوآوریشان در دانشکده‌های سینمایی تدریس می‌شوند. خود او هیچ‌گاه از گذشته‌اش عذر نخواست و در مقابل هجوم سؤالها راجع به گذشته‌اش به این اکتفا کرد که بگوید:  من حقیقت را همان طوری که آن موقع بود به فیلم برگرداندم نه بیشتر.


یکشنبه 27 آبان 1386
پی‌نوشتی بر مالنا...

 

استقبال از نوشته‌ی « مالنا بانوی بی‌چرا» برایم غیرمنتظره بود. بیش ازدو برابر پست‌های پربیینده‌ی این وبلاگ بازدیدکننده داشت. چه نوشته‌های کوتاهتری مانند وضوی خان دایی ، چای مقدّس و انگشت نگاری به خاطر یک لقمه نان و چه مطالب طولانی تری مانند اختلاط مدارس ، فرزندان روح الله و خرافه هایی پیرامون شریعتی.

1.آنچه مرا بر آن داشت که نوشتن درباره‌ی مالنا را ادامه دهم نقدی بود که بر این فیلم خواندم و از دید من از مهمترین آفت نقد میان ما رنج می برد. این آفت- چنانچه پیش از این نیز نوشته ام- دخالت دادن نابجای گزاره‌های دانشی در فهم اثری هنری است. هنر با دانش تفاوت می کند که صریح و بی‌پرده است و به راحتی تفسیر می پذیرد. بماند که نظریّات مختلف هرمنوتیکی فهم یک متن علمی را هم با امّا و اگر مواجه کرده‌اند. در اینجا با درستی یا نادرستی تئوری مرگ مؤلّف کاری ندارم ولی اینکه اثر هنری پس از خلق به خالق خود وابسته نیست و خواننده بر اساس بینش خود می تواند آنرا تفسیر کند امری پذیرفتنی است. برای اینکه بحث را ملموس‌تر کنم ابتدا مثالی می‌زنم: فرض کنید شخصی در یک ماجرای عاطفی شکست خورده و در تنهایی خود دارد به برخی ترانه‌های غمگین فرهاد گوش می دهد. حال کسی از راه برسد و به او بگوید که این ترانه‌ها در فضای استبداد زده و سیاسی دهه‌ی پنجاه سروده و خوانده شده‌اند و آثاری اجتماعی هستند نه فردی و تو به اشتباه به آنها گوش می کنی. با این شخص چقدر موافق هستید؟

1-2. ایشان نوشته که بسیاری تنها از دید زیبایی شناختی می‌نگرند و من بر اساس گرایش‌های روان‌شناسانه و جامعه شناسانه فیلم را ارزیابی می‌کنم. هر دو از دید من اشتباه است زیرا نگرشی تک بعدی است. تمام دستاوردهای فکری بشری می توانند و باید در تفسیر یک اثر دخیل باشند. به فرض اگر من بخواهم کتابی درباره‌ی فیلم مالنا بنویسم، هر فصل کتاب را به یک نوع نگرش به فیلم اختصاص می‌دهم. برداشت نویسنده از نوع نگرش زیبایی شناختی نیز محل اشکال است. آنچه او برداشتی سهل‌انگارانه درباره‌ی عشق و بلوغ می خواند چیزی بیش از نگرشی زیبایی‌شناختی است. اینها برخی از مهمترین مسائل درونی بشر هستند گرچه شاید جذابیّت نوشتن درباره‌ی سیاست را نداشته باشند.

2-2. نقل قولها حجّت الهی نیستند گرچه ممکن است کسانی را بترسانند که با متنی مستند  روبه‌رو هستند. چرا باید بپذیریم که« طرفداران امروز میکی ماوس هواداران فردای طرح جدید روزولت خواهند بود و...» گزاره‌ی درستی است؟ این استنتاج مرا به یاد تئوری‌پردازهای مذهبی اینجایی  می‌اندازد که تام و جری را  صهیونیستی می‌دانند. اینگونه  نتیجه‌گیری‌های مبتنی بر تعمیم یک یا دو صحنه از یک فیلم یا داستان، چطور اگر توسّط وطنی‌ها صورت بگیرد، باید به آنها خندید ولی اگر ازمابهتران آنرا بگویند، نه؟

3-2. برای ایشان مهم است که فیلم توسّط چه کسی و در چه تاریخ و جامعه‌ای ساخته می‌شود. این برای همه مهم است امّا فرق است بین اینکه با دانستن شرایط اجتماعی تولّد فیلم وجهی از وجوه آنرا بهتر بفهمیم با اینکه جهان فیلم را تنها به آن یک بعد فرو کاهیم.

4-2. « مالنا سیاسی ترین فیلم سال 2000 است» چرا؟ این نمونه‌ای از نتیجه گیری‌های این نوشته است که به جای آنکه با مقدّمه چینی به آن برسد اوّل نتیجه را فتوامانند بر سر مخاطب می‌کوبد و بعد از مشابهت این فیلم با چند فیلم دیگر سخن می‌راند و با ردیف کردن پاورقی‌ها و نامها فرصت تأمّل را از خواننده می‌گیرند.

5-2. برخی از نتیجه گیری‌های این نوشته به راحتی حتّی توسّط خواننده‌ی عادی نیز رد می‌شود. مثلاً «رناتو خود یک موسولینی کوچک است» چرا؟ پس صحنه‌ای که رناتو از کلاس بیرون می‌زند و در راه مجسّمه‌ی موسولینی را به زمین می‌کوبد و می‌شکند، نشانگر چه چیز است؟ نقد باید تابع فیلم باشد یا فیلم تابع نقد؟

6-2. « مالنا از این دیدگاه [ کدام دیدگاه؟] بیان این اعتقاد است که مردم می توانند قلباً عوض شوند و ما را به اینکه در نهایت، خوبی می‌تواند از بدی برخیزد امیدوارمی کند.» ابداً این پایان فیلم نیست. ایشان در خلاصه‌ای که در ابتدای نوشته‌اش آورده اینطور می‌گوید: زنان در پایان به پذیرش مجدّد او رضایت می‌دهند. واقعاً؟ پس همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده؟ این نتیجه‌ی توجّه به پیش فرضهای خود به جای « دیدن» فیلم است. زنان مثلاً اگر رضایت نمی‌دادند چطور می‌شد؟ اگر به زعم نویسنده، خوبی از بدی برمی خواست زنان باید پشیمان می شدند و از او پوزش می خواستند. آنان تنها با این کار سرپوشی بر پلشتی اعمال خود گذاشتند که گذشته‌ها گذشته و حالا هم که ما داریم با هم احوال پرسی می کنیم پس اصلاً اتّفاقی نیفتاده است. همین زنان اگر دوباره مالنا شوهرش را از دست دهد همان کار را با او خواهند کرد. پایان فیلم بسیار تلخ است چون نشان می دهد که اکثر قریب به اتّفاق مردم حاضر به عوض کردن خود نیستند و همان طور که به دنیا آمدند و از فرهنگ خود رنگ گرفتند، می‌زیند و می‌میرند. زنان وقیح با دیدن او با علم به اینکه اینبار شوهری هم دارد که مانع تعرّض دیگران به او می شود، باز مشغول تحلیل و بررسی چاقی و لاغری و خطوط چهره‌اش می شوند. آماده برای به فحشا کشیدن مالنا؛ این نشد، یکی دیگر.

3. پیشترها در نقد سخنان شمس لنگرودی که اخوان را تاریخ مصرف گذشته می پنداشت نوشتم که شعر از شاعر خود جلو می زند و« زمستان» شرح حال هر ناامیدی در هرکجای عالم است، نه لزوماً بیانیّه‌ای سیاسی پس از شکست 28 مرداد. ترانه‌های فرهاد هم حکایت حال هر تلخکام به بن‌بست رسیده‌ای می‌تواند باشد. باز هم نوشتم که شعر« کویری» شاملو برای زیور رمان کلیدر دولت‌آبادی سروده شده تا غم بی فرزندیش را نشان دهد. امّا شاملو در مقابل خواننده‌ای که به او در تفسیر شعرش ایراد گرفت، دستهایش را به علامت تسلیم بالا می برد. این خواننده به او نوشت که چرا شعرت را خودت تفسیر کرده‌ای و تو نباید حق مرا در فهم شعر نادیده می‌گرفتی. از دید وی شعر درباره‌ی زنی بی‌فرزند نیست، بلکه راجع به زنی بی‌شوهر است که جفت می‌خواهد امّا چون حجب و حیای شرقی دارد نمی تواند به صراحت اینرا بگوید، پس به جای شکوه از بی‌همسری ، به کنایه ناله از بی‌فرزندی می‌کند. هردو برداشت- و برداشهای روشمند فرضی دیگر- درست هستند و هنر یعنی همین لایه‌های متعدّد معنایی. بهتر است جهان پیرامون خود را ابتدا« ببینیم» سپس تحلیل کنیم نه اینکه پیش فرضهای خود را بر نگاه خود تحمیل کنیم.


شنبه 26 آبان 1386
امکان‌های بالقوّه‌ی دنیای وب

 

بارها نوشته و گفته‌ام که اهمیّت کیفیّت با کمّیّت قابل مقایسه نیست. نگاهی به عرصه‌ی باز و پرسروصدای وب بیندازید که چگونه یک مطلب یا تصویر یا ویدئو می‌تواند به راحتی عالم‌گیر شود. به نظرم ایرانی جماعت به درستی از این امکان عظیم استفاده نمی‌کنند. یک گروه کاربر منسجم به راحتی می‌توانند بر خبررسانی در اینترنت اثر بگذارند. لینکی را در دیگ جلو دید همه بیاورند یا ویدئویی را در یوتیوب یا دیگر سایتهای مشابه و نمونه‌های ایرانی. وقتی فیلم شوخی و بازی دو دختر نوجوان منجر به این می‌شود که کس یا کسانی بنویسند که این با آنچه آقای بوش از ایران برای ما گفت تفاوت دارد، بقیّه‌اش را خودتان حساب کنید. تصوّر جهان از ایران زیر اثر تبلیغات و رسانه‌ها بسیار تیره و تار است به گونه‌ای که کسی مثل سامی یوسف( سیامک برنجان) ترجیح می‌دهد وانمود کند فارسی بلد نیست و ایرانی بودن خود را پنهان کند. فعّالیّت جوانان ایرانی در مقابل فیلمی مثل سیصد و یا جعل نام خلیج فارس تنها بمب گوگلی بوده که از هیچ بهتر است ولی کافی نیست. گردهم‌آیی افراد داوطلب به تصحیح چهره‌ی این آب‌وخاک در افکار عمومی دنیا، هدف‌گزینی سایتهای پربیننده و اقدام هماهنگ در ارائه‌ی مطالب مورد نظر، بدون صرف هزینه یا زمان زیاد می‌تواند گامی در تحقّق این هدف باشد. 


جمعه 25 آبان 1386
مالنـا ؛ بانوی بی‌چرا

 

پس از هفت سال نقدها نوشته و حرفها زده شده، پس می ماند چند ایما:

مقدّمه: بازی را اهل فلسفه مجموعه افعالی دانسته‌اند که غایتش خیالی است. نفعی در واقع نمی‌رساند  ولی ارضای نفسانی چرا. زندگی بازی است، سینما هم بازی است و نوجوانان اوایل فیلم هم مشغول بازی‌اند. برای « بازی» مورچه‌ای را زیر ذرّه بین و آفتاب می‌سوزانند. تقلّای مورچه‌ی بیچاره و سوختن او دردناک است ولی آنها غریو خوشحالی می کشند و شادند. این صحنه، خلاصه‌ی فیلم مالناست.

1. فیلم را عموم بینندگان پسندیدند ولی جایی که باید، دیده نشد. آنهم نزد برخی سلیقه‌های منتقدانه است که هنر همه فهم و داستان روایی سرراست را برنمی‌تابند. فیلم روایت پیچ در پیچ و بازی با زمان و مکان ندارد؛ عادی و راحت روایت می شود. منظورم در درجه‌ی اوّل منتقدان ایرانی است که البتّه تابع نمونه‌های فرنگی خود هستند. خلاصه‌ی فیلم و یکی دو نقد ترجمه‌ای و خلاص. عکس‌برگردانهای وطنی در فهم فیلم، از لینچ تا تارانتینو تابع دیگرانند؛ حسرت به دلمان ماند که برخی این وسط مخالف‌خوانی کنند. مخالف‌خوانی تنها نقد منفی بر فیلمی که دیگران پسندیده‌اند نیست؛ ارج‌گذاری به فیلمی که از چشم دیگران پنهان می‌ماند نیز می‌تواند باشد.

2. دیگر عاملی که باعث شد فیلم – و هنرپیشه‌ی اوّلش مونیکا بلوچی- دیده نشود، انگلیسی‌زبان‌نبودن آن بود. آمریکایی جماعت حال خواندن زیرنویس ندارد و برخی فیلمهای آسیایی رزمی هم این اواخر ترجمه شدند. بلوچی در فیلم ماتریکس دیده شد و ظاهراً فاصله‌ی زیادی بین ایندو نیست. امّا بلوچی در سال 2000سی ساله بود و فرصتی برای خودنمایی در سینمایی که برای زنان از سی و پنج سال به بعد نقشی یافت نمی شود، نداشت. از طرف دیگر نقش کوتاه و حاشیه‌ای او در ماتریکس با نقش اصلی و پروپیمان او در مالنا قابل مقایسه نیست. بسیار فیلمها بوده در این سالها که پیش خود می اندیشیدم او می‌توانست به جای برخی ستاره‌های متفرعن آمریکایی بازی کند و موفّقتر باشد.

                     

3. فیلم با نوجوان ِدر آستانه‌ی بلوغ فیلم شروع می شود که دنیای بزرگسالی و کشش جنسی و رازهای تن خود را یکجا با مالنا کشف می‌کند. روای ماجرا- نویسنده‌ی داستان لوچانو وینچنزونی- خود خیالباز طراز اوّلی است که خیالبافی نوجوان را کاملتر می کند. او عناصر داستان را جوری چیده که هیچ چیز مزاحم نباشد. زن از جای دیگری به شهرشان آمده و مردش به جنگ رفته که بعد خبر کشته شدنش می آید؛ از یک سو زمینه برای چشم‌چرانی و رؤیاپردازی پسرک آماده است و از طرف دیگر زن طعمه‌ی خوبی است برای کسانی که آدم مثبتی بین آنها دیده نمی شود. زنان به او حسادت می کنند و مردان به او چشم طمع دارند. از سروان کادی تا وکیلش.

4. فیلم به دلیل تصاویر بی‌پروایش در بسیاری از کشورها سانسور شد و برخی صحنه‌های تمام‌برهنه و چشم چرانی‌های پسر حذف شدند و در ایران نیز بسیاری که نسخه‌ی نود ودو دقیقه‌ای را دیده‌اند، شاید هنوز ندانند که نسخه‌ی کوتاه شده را دیده‌اند.

5. فیلم نقبی به درون دو انسان است که در این فیلم با دقّت شخصیّت‌پردازی شده‌اند، برعکس اکثر افراد فیلم که تیپ هستند. اوّل رناتو آموروسو و روند بالغ شدن اوست. تورناتوره جایی گفته که در نوجوانی دیوانه‌ی زنی بوده که به او نرسیده، این تأثیر در فیلمهای او دیده می شود و اینجاست که فرهنگ اروپایی از فرهنگ آمریکایی جدا می شود. حتّی در فیلمی مانند تایتانیک پسر به دختر دست می یابد امّا اینجا سهم رناتو تنها نگاه کردن و آرزو کردن و خیال بافتن و حرص خوردن است. راوی فیلم، بزرگسالی ِاوست که در پایان فقط صدایش را می شنویم و او نیز در طول فیلم تنها تماشاگر است به جز اواخر فیلم که با آگاه‌کردن همسر ِاز جنگ برگشته‌ی مالنا از محل زندگی او، آنها را به هم می رساند و به نوعی با این کار که نوعی ایثار است به بلوغ می رسد.

6. اگر کسی با ادبیّات ایران دمخور باشد و دید زدن نوجوان فیلم از سوراخ دیوار را ببیند محال است یاد بوف کور و زن اثیری نیفتد. بوف کور برعکس آنچه ادّعا می شود که اثری محلّی است یا تنها عصاره‌ی روحیّه‌ی ایرانی یا روحیّه‌ی مردانه است، بیانگر برزخ زندگی انسان – اعمّ از زن و مرد، ایرانی و غیر ایرانی- بین آنچه می خواهد و آنچه می تواند است. این فیلم هم عمده‌ی بار مفهومی خود را از این سعی هروله‌وار بین مالنای حقیقی و دست نایافتنی( برای رناتو) و فاحشه‌ای که تنها شبیه اوست، برمی‌گیرد.

                      

7. نفر دوّم و یکی از به یادماندنی‌ترین شخصیّهای سینمایی سالهای اخیر مالنا اسکوردیّاست. زنی که خلاصه‌ی زنانگی است. زیباست و معصوم. نه آنقدر زمینی‌است که مقابل خواهش دیگران مقاومت نکند و تا جایی که می‌تواند بر حفظ پاکدامنی خود پامی‌فشارد و نه آنقدر آسمانی است که وقتی گرسنه می‌ماند مثلاً ترجیح دهد بمیرد ولی تن به خواست دیگران ندهد. او می‌خواهد زندگی کند و سرانجام به دشواری و تلخی، تسلیم جبر زمان می شود. امّا آنچه از همه چیز مهمتر است این است که مانند دیگر افراد جامعه‌ی پیرامونش دورو و ریاکار نیست ؛ وقتی می‌فهمد برای ادامه‌ی زندگی- پس از مرگ پدرش که او را از خود رانده بود- راهی جز تن‌فروشی ندارد، به جای اینکه در خفا و پنهانی این کار را بکند ترجیح می دهد جلو انظار مردم این کار را بکند و البتّه دیدن اشک او در اولین سیگاری که می‌خواهد بکشد و هجوم دستهایی که هرکدام فندکی را به طرفش تعارف می‌کنند دیدنی و تأثّرآوراست.

8. توفیق فیلم هرچه هست، بخش قابل توجّهی از آن به موریکونه تعلّق دارد. او با موسیقی جادویی خود کاری کرده که بسیاری از فیلمها بدون موسیقی او غیر قابل تصوّراند. از سه گانه‌ی سرجیو لئونه خصوصاً خوب، بد، زشت تا فیلمهای تورناتوره به خصوص مالنا، سینما پارادیزو، افسانه‌ی 1900 و فیلمهای دیگری چون مأموریّت، روزهای بهشت، تسخیرناپذیران ، باگزی و... . آهنگ این فیلم هم بسیار زیبا و به یاد ماندنی است.

8. فیلم سکانسهای به یادماندنی کم ندارد، از اوّلین گامهای مانکن‌وار مالنا در اوایل فیلم، رقص درون خانه، رؤیاهای رناتو چه رؤیاهای رنگی و در زندگی حقیقی و چه رؤیاهایی که خود را جای قهرمان فیلمها تصوّر می‌کند که سیاه و سپیداست، پدر بانمک و رفتار کمدی‌مانندش خصوصاً جایی که رناتو را در رختخواب می بیند که با لباس زیر مالنا که از روی بند رخت کش رفته خوابیده، نذر کردن رناتو در کلیسا و دقّتش در پیدا کردن زیباترین مجسّمه و شمعی که رشوه‌وار می دهد تا «او»، مالنا را برایش تا زمانی که بزرگ شود نگه دارد. پدر مالنا که معلّم رناتوست و شوخی‌های بیرحمانه‌ی شاگردان کلاس که ازسنگینی ِگوش او سوءاستفاده می کنند و دردناکترین صحنه‌ی فیلم که زنان ِحسود پس از ورود متّفقین به شهرشان معشوقه‌ی آلمانی‌ها – مالنا- را می‌زنند و موهایش را می‌چینند و عریان میان خیابان رهایش می‌کنند و البتّه صحنه‌ی پایانی فیلم. 

                            

9. فیلم هسته‌ی سختی دارد که خود مالناست و چیزی که داستان‌نویس و فیلمساز در یک جمله خلاصه کرده‌اند. این هسته‌ی سخت از تفسیر می گریزد و به همین دلیل تازه می‌ماند. شاملو جایی از تفاوت بی‌چرا زندگان و کسانی که به چرامرگ خود آگاهند می گوید. این جایی است که پای تحلیل و استدلال و هدفداری زندگی در میان است. امّا جایی هم هست که بی‌چرا بودن حُسن است، بلکه همه چیز است. این بی‌چرا بودن را در طریقتهای شرقی می بینیم. نوعی تسلیم و رضا و خود را به جریان زندگی سپردن است. مالنا در فیلم بی‌چرا زندگش می‌کند؛ نمی‌پرسد. نمی‌پرسد چرا زنان چرا با او چنین می‌کنند، نمی‌پرسد چرا او را به دادگاه می‌کشند، در دادگاه از قانون و محکمه پرسشی ندارد حتّی از پدرش دلیل کارش را سؤال نمی‌کند. در پایان هم از رناتو نمی‌پرسد چرا و بدون مقدّمه او را به نام صدا می‌کند و برایش آرزوی موفّقیّت می‌کند. نه سؤالی به خاطر کنجکاوی ، نه سؤالی از سر اعتراض. این سکوت و پذیرش، نشانگر نوعی استغنای نایاب است. تنها می‌ماند، سکوت می‌کند؛ آزار می‌بیند، شکوه نمی‌کند؛ فقط تحمّل و بردباری. پایان فیلم که همان زنانی که به او تهمت بی‌جا زدند، او را به فحشا کشاندند و کتک زندند، در بازار با کمال وقاحت به او سلام می‌کنند، وقتی – تنها با کمی درنگ - جواب سلامشان را می‌دهد، پیروز می‌شود و همه‌ی لکّاته‌های پیرامونش را با بزرگواری و خطاپوشی ِ خود تحقیر می‌کند.

مؤخّره: خلاصه‌ی ظاهر فیلم آنچه در مقدمّه گفتم بود و خلاصه‌ی معنی فیلم تک‌گویی بزرگسالی رناتو در پایان فیلم. او که پس از کمک به مالنا برای اوّلین بار چشم در چشم او می‌دوزد و بعد پشت به او روی دوچرخه رکاب می‌زند می‌گوید: از او فرار می کردم؛ از امیال و پاکی او. زمان گذشت و من به زنان زیادی عشق ورزیدم. هنگامی که آنها را در آغوش می‌گرفتم، از من می‌پرسیدند که: آیا آنان را فراموش نخواهم کرد؟ جواب می دادم: چرا، فراموش خواهم کرد. امّا تنها زنی که او را فراموش نخواهم کرد، کسی بود که « هرگز نپرسید» : مالنا.


پنجشنبه 24 آبان 1386
غازیان دور

 

 

پیر ما با یاران

رودباری را به تماشا ماندند.

ناگهان، غلغله‌ی خلقان، از همهمه‌ی آب فراتر رفت

از سر پل

            مردانی - غرق در پولاد-

می‌گذشتند.

پیر ما پرسید:

- « این غیوران چه کسانند؟»

پاسخش گفتند:

- « غازیانند.»

-پیر ما پرسید:

- « به کدامین سوی شتابانند؟»

باز گفتند:

- « رو به اقصای جهان دارند:

   کافرستانی،

   که در آن اصله‌ی بیداد تناور گشته است.»

پیر ما گفت:

- « وای‌شان باد ، نزدیک رها کرده و تا دور روانند.»

 

محمّد زهری


چهارشنبه 23 آبان 1386
چند نمونه از هزلیّات سعدی

    

                                                  

                آمد به نماز آن صنم کافرکیش              ببـریـد  نمـاز ِ مـؤمـنـان و  درویـش

               می‌گفـت امـام مستمنـد دل‌ریـش             ای‌کاش من ازپس بـُدمی وی ازپیش

                                                         ***   

            ای معشـر یاران که رفیقـان منیـد              عیش خوش خویشـتن  منغص نکنید

           این مطرب ما  نیک* نمـی‌داند  زد               زین‌جاش برون کنید و نیک‌ش بزنید

                                                        ***

           گـر خوبـتر از روی تو باغـی بودی               پایـم  همـه روزه  راه ِ آن  پیـمـودی

         چندان کـَرَمت نیست که  خشنود کنی               درویشـی از آن  بـاغ  به شفتـالودی؟

                                                      

                                                         ***

         ز چشم مست تو امید خواب می‌بینم               توخوش بخفت که مارا قرار خفتن نیست

        به  دیدن از تو قناعـت نمی‌توانم کرد              حکایتی دگـرم هسـت و جای گفتـن  نیست

                                                         ***

      حریف‌عمر به سربرده در فسق وفجور             به وقت مرگ پشیمـان همی خورد سـوگند

      که توبه کردم و دیگر گنه نخواهم کرد              تو خود دگر نتوانی، به ریش خویش مخند    

                                                         ***

        آن عهــد به یـاد داری و دولت و داد               کـز عاشـق بـی‌چـاره نمی‌کـردی  یـاد؟

        آنگه بگریختی که کس*چون‌تو نبود              وامروز بیامدی که کس چون تو مباد

                                                         ***

         تـرسـم کـه بنـفشـه آب سـیبـت  ببـرد               بازار ِ جمـال ِ دل ‌فریبـت  ببـرد

          برحاشیه‌ی دفتر حسن آن خط زشت              منویس  که رونق کتیبت ببرد

                                                 

  

*

توضیح در بخش نظرها


سه شنبه 22 آبان 1386
عرفان نظری، ذخیره‌ای بکر

 

 

۱. این روزها روزهای بزرگداشت آقای شاه‌آبادی، استاد آقای خمینی در عرفان نظری و عملی است. ایشان علیرغم تأثیر و نقش زیادش در پرورش شاگردش و مبارزاتش برابر رضاخان، کمتر شناخته شده است. عنوان نوشته‌ی دو روز پیش را از یکی از گفته‌های ایشان گرفتم. عرفان نظری دارای اصطلاحات ِخاص خود است و مضامین و موضوعات آن حتّی برای بسیاری از اهل علم غریب و نامأنوس است چه رسد به عوام. ایشان گاهی که برای مردم عادی صحبت می‌کرده ناگهان گریزی هم به این‌گونه مطالب می‌زده است. روزی شاگرد جوانش سیّد روح‌الله اعتراض می‌کند که آخر بازاریان را چه به این حرفها؟ شاه‌آبادی جواب می‌دهد: بگذار این کفریّات لااقل به گوششان بخورد.  

۲. عرفان نظری دانشی استدلالی است که البتّه استدلال ویژه‌ی خود را دارد. بیشتر مردم با شنیدن نام ِعرفان یاد مطالب خاصّی می‌افتند، مانند کشف و کرامات و داستانهای عجیب. امّا عرفان نظری نوعی جهان بینی است که اگر بخواهیم امروزی صحبت کنیم در مقام گردآوری و داوری علاوه بر استدلال بر شهود نیز اتّکا دارد. استدلال نیز بیش از آنکه رسیدن به مجهول از راه معلومات باشد نوعی تبیین است. به این استدلال ابن عربی توجّه کنید: او در جواب اینکه چرا سلسله‌ی انبیا به پایان رسید ولی سلسله‌ی اولیا به پایان نمی‌رسد می‌گوید: « نبی» از اسامی خداوند نیست و تنها اوست که باقی است و پایان نمی‌پذیرد پس سلسله‌ی انبیا به ختم رسید امّا « ولی» نامی از نامهای خداوند است و به تبع او پایان نمی‌پذیرد. این نوع استدلال متفاوت با آنچه در فلسفه می‌یابیم به نظر می‌رسد.

۳. اینکه فلسفه‌ی غرب‌خوانان را دعوت به خواندن عرفان نظری کنیم که کاری عبث است ولی کسانی که در سپهر فرهنگ خودی دم می‌زنند نیز آنچنان که باید و شاید از این گنج بهره نبرده‌اند. این گفته‌ی ابن عربی را چند بار آورده‌ام که قرآن روز قیامت بکر به میدان محشر می‌آید. انگار در درجه‌ی پایین‌تر کتابهای خود او هم همین حکم را دارند. مباحث این علم صرف‌ نظر از وجه دینی آن به عنوان نوعی نگاه به جهان وجود و مراتب و روابط بین آن است. نوعی نگاه ساده و از بیرون به عرفان نظری را در آثار هانری کربن و سیّد حسین نصر می‌توان یافت. داریوش شایگان در آوردن این نوع نگاه به مباحث دنیای نو حرفه‌ای تر عمل می‌کند. راجع به جهان مجازی  در مطلب روز ۱۳ آبان و نظر ژان بودریار نوشتم. شایگان در کتاب ِ« افسون‌زدگی ِجدید» جهان مجازی از دید متفکّران پست‌مدرن را با « عالم مثال» فرهنگ خودی مقایسه‌ی جالبی می‌کند. در دیگر مباحث کتاب هم از استفاده از دیگر دست‌آوردهای فلسفه و عرفان اسلامی غافل نمی‌ماند و همین امر او را میان سنّتگرایانی که چشم بر مباحث روز بسته‌اند و کسانی که تنها آبشخور فکریشان مغرب زمین است، متمایز می‌کند.

۴. نمی‌دانم دعوت به ساده کردن مباحث اینگونه کتابها درست است یا نه؟ شاید کسی بگوید مبتذل کردن آن است ولی من معتقدم که اگر به شیوه‌ای اصولی انجام شود مفید خواهد بود. این نوع نگاه حتّی در هنر و داستان و نقّاشی و سینمای ما تأثیر می‌گذارد. فرض کنید که کارگردانی نمایش ذبح اسماعیل را روی صحنه ببرد یا شاعری در وصف آن شعری بگوید یا همین فیلمی که بسیار ناشیانه درباره‌ی زندگی ابراهیم پیامبر ساخته شد؛ اگر اینان بدانند که نظری دقیق معتقد است که اصولاٌ خداوند هیچ‌گاه فرمان به بریدن سر اسماعیل نداده بود، لابد خیلی تعجّب خواهند کرد، نه؟ از این دست نکته‌ها که نگاه ما را به تاریخ و خدا و انسان و جهان هستی دگرگون خواهد کرد، لای کتابها خوابیده و احتیاج به کسانی دارد که مردانه آستین بالا بزنند و آن را به امروز ِما بیاورند.


دوشنبه 21 آبان 1386
سینما، آنارشیسم و نظم جهانی

 

۱. رمانها و فیلمهای علمی- تخیّلی اوایل و اواسط قرن بیستم، نوعی هشدار درباره‌ی آینده بودند و شگفت آنکه اکثر آن تصویرها عین واقعیّت شد. نگاه چاپلین به عصر جدید در زمان خود اغراق بود ولی الآن حدیث نفس بسیاری از مردم در کشورهای پیشرفته است. رمان ۱۹۸۴ جرج اورول که نماد دنیایی باژگونه است هم همینطور( او این رمان را در سال ۱۹۴۸ نوشت و دو عدد آخر سال نگارش را برعکس کرد که این باژگونگی را نشان دهد و گرنه با سال ۸۴ کاری نداشت).
۲. توجّه داشته باشیم که عدالت و آزادی دو ارزش مطلوب جامعه‌ی انسانی است ولی گویا نمی‌توان همزمان هردو را در حدّ اعلا داشت. عدالت مستلزم نوعی نظم است و نظم یعنی اجبار که با آزادی همخوانی ندارد. اینجاست که مکاتب فکری از هم جدا می‌شوند و گرایش‌ها خود را نشان می‌دهند. مکتب‌های چپ اصالت را به عدالت می‌دهند و آزادی را ذیل آن تعریف می‌کنند و مکتبهای راست به عکس. گفتمان فکری حاکم بر دولتیان امروز ایران نوعی چپ ِخام و غیرتئوریک است که مدام شعار مبارزه با گردن‌کلفت‌ها و حمایت از اقشار مظلوم را سر می‌دهد. بر عکس ِکسانی که فکر می‌کنند نشان دادن کارتون‌خوابی و فقر در آمریکا در سیمای ایران افشاگری بزرگی است، طرز تفکّر آنجا به راحتی جواب می دهد که ما اصالت را به آزادی داده‌ایم و تلاش نمی‌کنیم که به جبر فاصله‌ی طبقاتی و درآمدها را کاهش دهیم و آنچه می‌بینید حاصل همین آزادی است، هرکه توانسته خود را بالا کشیده و هرکس نتوانسته از قافله جامانده است. کاری به توفیق یا عدم توفیق این دو تفکّر ندارم که یکی در آمریکا و دیگری در کشورهای اسکاندیناوی نسبتاً خوب جواب داده‌اند و البتّه جدال و اختلاف نظر دو گروه همچنان ادامه دارد.
۳. آن نظمی که گفتم مخالف آزادی است نظمی است حاصل چیرگی گفتمان چپ امّا آنچه امروز دارد جهان را به شکل خود قالب می‌زند و به درست یا نادرست، جهانی سازی نامیده شده، استیلای تفکّر راستِ آمریکایی است. این مسأله نیاز به تأمّل بیشتری دارد که در صورت بسط این نوع نگرش چه عاقبتی در انتظار جهان خواهد بود ولی آنچه واضح است، امروزه نابود شدن زبانهای محلّی و کم‌ارزش شدن فرهنگ سنّتی و شیفتگی بی حدّوحصر به فرهنگ آمریکا از نشانه‌های این بسط و گسترش است.
سینمای دیروز اگر آ