ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 مهر 1386
گفت‌وگونویسی-۲

 

ایراد گفت‌وگونویسی در سینمای ایران تحت تأثیر عواملی است که سه تای آن از دید من اینهاست:
۱. تاریخچه‌ی سینمای ایران. سینماگران به جای آنکه کلام خود را از دهان مردم بگیرند، بیشتر تحت تأثیر آنچه در سینما دیده‌اند هستند، همه نوع فیلم حتّی فیلمفارسی. لات‌های امروزی مثل جاهلهای چهاردهه‌ی پیش حرف می‌زنند و کلام واقعی توده را تنها در فیلمهای مستند یا تحقیق‌های میدانی می‌بینیم. گفت‌وگوهای فیلمهای اخیر ملاقلی‌پور جاندار و اثرگذار بود از او درباره‌ی گفت‌وگونویسی‌اش پرسیدند‌، گفت:‌همیشه یک موضوع که به نظرم می‌رسد ابتدا آنرا داستان‌وار بسط می‌دهم. قبل از نوشتن دیالوگ‌ها، چندین روز سوار تاکسی می‌شوم و ازین طرف شهر به آن طرف می‌روم به همراه یک دفترچه یادداشت و حرف مردم و اصطلاح‌های تازه‌شان را می‌نویسم. او فیلمسازی غریزی بود و بدون آموزش، خوب راه خود را انتخاب می‌کرد؛ حیف که تازه در آستانه‌ی بردادن از دست رفت.
۲. بسیاری از بنیادگذاران سینمای نو ایران از تآتر آمدند و آنها هم که نیامدند کم از تآتر اثر نپذیرفتند. سینما در آغاز دهه‌ی پنجاه در ایران جدّی شد ولی تآتر بسیار زودتر از آن راه افتاده بود. سینما به دلیل استفاده‌ی گسترده از امکاناتی نظیر تدوین و فضای بسیار وسیعتر و موسیقی، نیاز کمتری به گفت‌وگو دارد، به نسبت ِتآتر که به دلیل محدودیّت‌هایش به گفتار اتّکای بیشتری دارد. به این بیفزایید متون اولیّه‌ای که در ایران به روی صحنه رفت، عموماً پردیالوگ و نحوه‌ی ادای آن نیز با سینما متفاوت بود. بازیگر باید با صدای بلند جملاتی واضح و بی ابهام را تلفّظ می‌کرد و این با سینما که قرار است آینه‌ی زندگی واقعی ما باشد از اساس فرق دارد.
۳. طیف سینمادوست در ایران هیچگاه از دیدن فیلمهای دوبله بی‌نیاز نبوده چون کمتر با زبان اصلی آشنایی داشتند و برای بالا بردن فرهنگ بصری خود ناچار از دیدن فیلمهای ترجمه و دوبله شده بودند وهستند. امکان ترجمه‌ی فیلمها به دست مترجمان زبردست حرفه‌ای- که بسیار گران بودند- نبود، پس کسانی با سوادی پایین‌تر این مهم را به عهده گرفتند. نتیجه راه یابی الگوهای زبان بیگانه- عمدتاً انگلیسی- به همراه جایگزین‌های نادرست به زبان فارسی شد. مثال زیاد است ولی تا همین الآن در سریالها و فیلمها، « چرا که نه؟»- به جایWhy not- استفاده می‌شود.از همین دست است کاربرد نابه‌جای ضمایر. در فارسی با آمدن فعل از آوردن ضمیر خود داری می‌شود ولی در ترجمه‌ها مدام ضمیر سوّم شخص- با تلفّظ ِ« اون»- را می‌شنویم. همین طور است استفاده‌ از « یک» پیش از اسامی معرفه و جایی که به آن نیاز نیست. من یه زنم! مگر قرار بود چندتا باشی؟ نام یکی از اوّلین فیلمهای سالم فارسی به کارگردانی سهراب شهید ثالث، « یک اتّفاق ساده» است. نگاهی به کتاب « غلط ننویسیم» نجفی انبوهی از این اشکالات را به ما نشان می‌دهد. این رسم نادرست به سریالها و فیلمهای فارسی نیز راه پیدا کرده است. از این هفته پخش ِ« حلقه‌ی سبز» حاتمی کیا شروع شد. متأسّفانه انبوهی از این تأثیرپذیری‌های کلامی را در کار او می‌توان مشاهده کرد.
آنچه برشمردم تنها بخشی از اشتباه‌هایی بود که در زبان نمایشی ما را پیدا کرده و البتّه در مقابل به زبان کتابی و فخیم بیضایی و زبان طبیعی و سالم مهرجویی هم می‌توان اشاره کرد. امیدوارم نسل جوان بتواند با مطالعه و خودآموزی راه خود را از آنچه به نادرست جا افتاده، جدا کند.
     


یکشنبه 29 مهر 1386
گفت‌وگو نویسی-۱

     

ناصر تقوایی مثل برخی استادان پخته‌ی سینمای ایران- و جهان- موقع صحبت از فیلم درباره‌ی آن تقریباً هیچ نمی‌گوید و از قصد و نیّت خود پرده برنمی‌دارد تا مخاطب در مواجهه با فیلم آزاد باشد. امّا گاهی نکته‌وار چیزی می‌گوید که برای کسانی که بخواهند فنّ فیلمسازی را بیاموزند غنیمت است. میان گفت‌وگوهایی که پس از کاغذ بی‌خط داشت، جایی به اشاره گفت که اگر گفت‌وگوهای فیلم درست نوشته شده ‌باشند، بازیگر« نمی‌تواند» بد بازی کند. اوّلش کمی جا خوردم که این همه عامل در یک بازی دخیل هستند چرا فقط گفت‌وگو؟ حالا نه اینکه کاملاً حرف ایشان را پذیرفته باشم ولی هرچه می‌گذرد به نقش گفت‌وگو در بازی‌ها، باور پذیری شخصیّت‌ها و کلّ فیلم پی می‌برم.
مجموعه‌ی « میوه‌ی ممنوعه» گفت‌وگو نویس داشت. علیرضا نادری از تآتری‌هایی که دوست فتحی است و او را به عنوان یکی از بانیان تآتر دفاع مقدس می‌شناسند و نمایش « عطا سردار مقلوب» او معروف است. اینکه گفت‌وگونویس یعنی چه را من علیرغم مصاحبه‌های متعدّد آنها نفهمیدم.اگر خلاصه‌ی فیلمنامه را بسط داده که نامی دیگر دارد؛ اگر گفت‌وگوها را ویرایش و بازنویسی کرده همینطور. گلشیری گفت‌وگوهای « بوی کافور،عطر یاس»
را ویرایش کرد ولی چنین نامی نگرفت. به هرحال گفت‌وگوهای این مجموعه از نقاط ضعف آن بود. گفت‌وگوهای شعاری و مطنطن و بیش از حد توضیحی. توضیحی به این معنا که همه سعی داشتند هم را- و در واقع بیننده را- حسابی شیرفهم کنند و نکته‌ی نافهمیده‌ای باقی نگذارند؛ نه ابهامی، نه سوء تفاهمی، نه کم‌آوردنی. همه حاضر جواب بودند و قافیه‌باز. جایی نصیریان به پسرش می‌گفت( از حافظه): برای اینکه عقب نیفتی دستتو گرفتی پیش، کارخونه رو بکشی به نیش، شدی درویش! آنهم در اوج عصبانیّت. این چه طرز سخن گفتن است؟ اگر اینها ضرب‌المثل بودند، می‌شد باور کرد ولی نیستند. آنهمه جرّ وبحث در این سریال بود ولی هیچ کس میان کلام دیگری ندوید، چیزی که در واقعیّت محال است. میان کلام هم دویدن از مشخصّات دیالوگ‌نویسی مهرجویی است که فیلمهای او را از دیگران متمایز می‌کند. هامون بدون جرّوبحث‌های حمید و مهشید قابل تصوّر است؟ هرجا لازم باشد کلامها در هم می‌دوند، هرجا لازم باشد جواب لزوماً پاسخ به سؤالی نیست، هرجا لازم باشد جواب عکس‌العملی غیرزبانی است- مانند نحوه‌ی تشویق مهشید پس از آنکه یک قطعه‌ی کوتاه سه تار را می‌زند- و هرجا لازم باشد،... سکوت. در دنیایی هستیم که دیالوگ به معنای واقعی وجود ندارد و راه آن نشان دادن این فقدان همزبانی است نه نمایش گفت‌وشنودی جعلی. 

پ. ن: حالا همه‌ی اینها به کنار، حاج یونس جایی به جلال می‌گفت: ای عیّار طرّار! مرد حسابی شوخی شوخی با اسم ما هم شوخی؟ شانس آوردی که ما مثل مالک اشتر اهل استغفار برای دگرانیم وگرنه سقف آسمان روی سر همه‌تان خراب می‌شد.


شنبه 28 مهر 1386
قاصدک

 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی، امّا، ‌امّا
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری- باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار ازین در وطن خویش غریب.
قاصد تجربه‌های همه تلخ، 
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی؟
در اجاقی- طمع شعله نمی‌بندم- خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز،
در دلم می‌گریند.

مهدی اخوان ثالث(م. امید) شهریور ۱۳۳۸

با صدای شجریان و آهنگسازی و نوازندگی مشکاتیان، به مناسبت همکاری دوباره.
بشنوید.


جمعه 27 مهر 1386
توهّم عدم توطئه

 

در قرون وسطی گفتار و نظرات ارسطو در مدارس دینی مرتبط به کلیسا حجیّتی تام یافته بود گویی وحی منزل است. در یک گفت‌وگو کافی بود که شخص برای اثبات نظرش بگوید: استاد- یعنی ارسطو- گفت، طرف مقابل حتماُ تسلیم می‌شد و نیازی به دلیل آوردن نبود. به نظر می‌آید این عادت توسّل به یک عبارت یا اصطلاح برای پیش‌برد حرفهای خود امروز هم کاربرد داشته باشد ولی با نامهایی متفاوت. نامهایی که از فرط تکرار مصون از نقد می‌شوند و هر شنونده‌ای را نسبت به قطعی بودن آنها شرطی می‌کنند. بنیادگرایی و تروریسم از آن جمله‌اند. در نقد برنامه‌ای می‌خوانیم: صداوسیما و خرافه‌ی شیطان. انگار آوردن نام خرافه برای محکوم کردن ِفلان سریال کافی است، بی آنکه خرافه بودنش اثبات شود. یکی از مقالات اخیر مجلّه‌ی شهروند امروز، دیدگاه حمید دباشی درباره‌ی ولی‌رضا نصر- که مقالاتش یکی پس از دیگری در شهروند چاپ می شوند- را توطئه‌پردازانه خوانده است. نویسنده با اصطلاح توطئه‌پردازی - یا همان توهّم توطئه‌ی معروف- همین رفتار را دارد و انتظار دارد مثل« استاد گفت» ، مخاطب را مرعوب و مجاب کند.
بحث تامّل و کنکاش روی درستی ِتوهّم دانستن توطئه را از چند روز پیش شروع کردم و پرسشهایی ساده را مطرح کردم تا نشان دهم قضیّه به این سادگی‌ها هم نیست. دیروز هم کمی بحث را باز کردم و دلایلی در جهت نفی آن آوردم تا رسیدم به جایی که دانشورانی -آگاه یا ناآگاه- با نحوه‌ی طرح تبیین‌های علمی خود راه را برای سلطه‌طلبی نظام حاکم آمریکا باز می‌کنند. اینکه امثال لوئیس و هانتینگتون به‌راستی چه کرده‌اند و تبیین آنها واقعاً بی‌طرفانه است یا نه را به نوشته‌ای دیگر موکول می‌کنم؛ فعلاً می‌خواهم ببینم واقعاً دباشی در مورد نصر به بیراهه رفته یا نه؟ دباشی اینجا می‌گوید که: ولی‌رضا نصر در کتاب اخیرش که با نام «احیای شیعیان: چگونه کشمکش‌های درونی جهان اسلام، آینده را شکل خواهند داد؟» در سال 2006 چاپ شد به دانشجویانش در دپارتمان امور امنیت ملی مدرسه مذکور گزارش می‌دهد که آمریکایی‌ها بهتر است که مواظب باشند زیرا موجود خیالی نوینی به نام «هلال شیعی» به وجود آمده است. این پدیده‌ی نوین هیأت کینه‌توزانه‌اش را از پاکستان و ایران تا عراق و سوریه و لبنان گسترش می‌دهد و در آستانه فروغلتاندن منطقه در یک ستیز قرون وسطایی با اهل تسنّن است. بدین‌ترتیب این هلال شیعی متحدین میانه‌رو آمریکا و منافع این کشور را تهدید می‌کند. دقیقاً تهدید فرضی این هلال شیعی است که در نطق وحدت پرزیدنت بوش حلول می‌کند. استدلال‌های ولی‌رضا نصر، شورای راهبردی هنری کیسینجر،‌ استراتژی احیاشده بوش در مورد سیطره ستیزه‌جویانه در عراق و احتمال حمله به ایران همگی دست به دست هم داده‌اند تا وضعیت و حالت جنگی‌ای را که هم‌اکنون تقریباً به طور خودمحرک و خودجوش دارد به مسیر خود ادامه می‌دهد تداوم بخشند. خودجوش از آن رو که ایالات متحده نه به اختیار و علاقه خود که به واقع کاملاً برخلاف میل و خواست و حسن نیت‌اش به سمت این نبرد قرون وسطایی کشیده شده است. به این دلیل کتاب احیای تشیع ولی‌رضا نصر به عنوان بخشی از عملیات روانی به منظور آماده کردن اذهان عمومی برای یک وضعیت طولانی‌تر جنگی علیه «تروریسم اسلامی» تلقی می‌شود. تروریسم اسلامی، تروریسمی است که علی‌الظاهر منبعث از «نبرد قرون وسطایی» میان شیعیان و سنی‌ها و کاملا مستقل از مقاصد نیک و حسن‌نیت آمریکاست.
                                 
نصر مطالب مختلفی نوشته مانند این نوشته‌ی ساده درباره‌ی انتخابات ایران یا این گفت‌وگو درباره‌ی دموکراسی در ایران که اتفاقاً حرفهای جالبی مانند مربوط نبودن دموکراسی و دین هم در آن زده است به علاوه‌ی حرفهای دیگر، ولی آنچه مورد اشاره‌ی دباشی است، کتاب احیای شیعه است. در مورد نصر چند پرسش مطرح می‌کنم: ۱. آیا نظرات او درباره‌ی شکل‌گیری شیعه و رویارویی آنان با اهل سنّت یک واقعیت است؟ ۲. صرف‌نظر از درستی یا نادرستی این دیدگاه، آیا تبیینی صرفاً خنثی است یا برای گسترش آزادی و دموکراسی یا تنها در راستای منافع آمریکاست؟۳. آیا نظر دباشی درباره‌ی نصر درست است؟ و این نظرات پیامدهای دیگری- به نفع آمریکا- می‌توانند داشته باشند؟
۱. وجود تشیّع در منطقه چیز جدیدی نیست ولی اینکه این هلال ِفرضی داری همبستگی است و اهدافی را دنبال می‌کند یا در تقابل با سنیّان است از اساس غلط است. برای مثال ایران با شاخه‌ی سیاسی شیعیان افغانستان و بسیاری کشورهای منطقه مثل آذربایجان، رابطه‌ی خوبی ندارد. جمهوری اسلامی از ابتدای روی کار آمدن شعار حمایت از فلسطین داد که نه تنها شیعه نیستند بلکه روابط مناسبی نیز با شیعیان- از لحاظ مذهبی- ندارند. دفاع ایران از بوسنی و مسائل مشابه ربطی به شیعه بودن آنها نداشت. ایران در کشورهای عربی صمیمانه‌ترین روابط را با سوریه دارد که شیعه‌ی دوازده امامی- که مراد نصر است- نیستند. شیعیان در عراق بر اساس اکثریّت و خیلی طبیعی روی کار آمده‌اند نه دخالت دیگران یا رویدادن اتّفاقی جدید . تنها مثال همبستگی بین ایران و حزب‌الله است که چیزی مانند ایران و حماس- گیرم گرم‌تر- است و نمونه‌ی نقضی به شمار نمی‌رود. با این نمونه‌های نقض به سختی بتوان رویارویی شیعه و سنّی را اثبات کرد. آنچه در عراق به قتل‌عام شیعیان پرداخته فرقه‌ای تندرو از وهّابیان است و اکثریّت اهل سنّت عراق مخالف این برخورد هستند.
۲. مورد دوّم به راحتی قابل اثبات است. او از دید یک کارگزار آمریکایی صحبت می‌کند. در مصاحبه‌اش با زکریا خود را یک آمریکایی می‌داند و در جبهه‌ی مخالف مردم منطقه و ایران است، نگران این است که چه کسی در عراق برنده شد و در این مقاله نیز تمام بحث حول منافع آمریکا می‌چرخد و شاید در نگاه اوّل به نظر بیاید که او از شیعیان حمایت می‌کند ولی اینگونه نیست. او سنیّان تند رو را دشمن منافع آمریکا می‌داند و وجود شیعیان را برای کنترل آنها و برقراری موازنه‌ی قدرت لازم می‌داند؛ پس با لحنی استیلاجویانه از ضرورت حفظ سیستانی می‌گوید، انگار واقعاً باور دارد که حتی مرجعیّت هم در عراق می‌تواند مهره‌ای در خدمت منافع آمریکا باشد.
۳. پاسخ این پرسش از آخرین منبعی که ارجاع دادم پیداست؛ وقتی خود او از لزوم ایجاد موازنه بین دو مذهب برای ادامه‌ی چیرگی آمریکا می‌گوید دیگر نیازی به استدلال نیست. اما مسأله اینجاست که پیامدهای نظریّات نصر فراتر از این حرفهاست:
الف. نتیجه‌ی اصلی ِسرگرم شدن مسلمانان به اختلافات مذهبی غافل شدن از رقیب اصلی در منطقه یعنی اسرائیل است. اینجا و در مصاحبه با اشپیگل، نصر با زیرکی نظر خود را همراه با نظر کشورهای عرب بیان می‌کند که: حزب‌الله نباید از حماس پشتیبانی کند چون آنها شیعه هستند و اینها سنّی. بله، دقیقاً این همان چیزی است که آمریکا و اسرائیل می‌پسندند.
ب. از ظهور و به پاخواهی دیگر عناصر شیعی در منطقه جلوگیری می‌شود. درست پس از کتاب نصر بود که ملک عبدالله پادشاه اردن و سعود الفیصل وزیر امورخارجه‌ی عربستان هم در مورد خطر هلال شیعی نظر دادند.
ج. با جا انداختن جدایی بین شیعه و سنّی آمریکا می‌تواند برنامه‌ی خود برای تقسیم عراق را به پیش ببرد. این برنامه که بر اساس الگوی بوسنی طراحی شده، عراقی تقسیم شده و ضعیف- باز هم به نفع اسرائیل- را به‌جا خواهد گذاشت. این برنامه البتّه تا کنون به جز کردها طرفداری نداشته، ولی آمریکا قطع امید نکرده است.
د. کنترل ایران با ترساندن دیگران از خطر گسترش تشیّع. همینجا بگویم که عدّه‌ای سخنان نصر را درباره‌ی لزوم ارتباط با ایران به معنای موضع معتدل او گرفته‌اند؛ ابداً اینگونه نیست. در آمریکا برخی معتقدند که برای کنترل ایران راه‌حل تحریم نیست، بلکه بهترین کار گشایش سفارت است و از راه ارتباط تدریجی، این کشور را می‌توان از شعارهایش دور کرد. سخنان نصر هم چیزی در همین حدود است. به عبارت دیگر سخنان او یک تاکتیک است. با ایران باید گفت‌وگو کرد نه به دلیل اینکه به گسترش دموکراسی و آزادی کمک می‌کند، بلکه آمریکا برای رسیدن به اهداف خود راه دیگری ندارد و اگر راهی دیگر بود چنین پیشنهادی داده نمی‌شد.
در حقیقت آنچه را که دباشی ادّعا کرده، خود نصر جای دیگر به زبان دیگر گفته است و ماندن آمریکا در عراق کمترین استفاده‌ای است که از نظرات او می‌شود کرد. می‌ماند آنچه نویسنده‌ی شهروند توطئه‌پردازانه خوانده که کاملاً عجیب و ساده‌دلانه است. نویسنده می‌گوید که آنچه لوئیس و هانتینگتون می‌گفتند تقابل اسلام و غرب بود و اکنون آنچه نصر می‌گوید تقابل شیعه و سنّی است، پس ایندو با هم فرق دارند! من هم می‌گویم هر دو در جهت منافع آمریکا هستند،‌ آندو زمینه‌ی نظری حمله به عراق و افغانستان را فراهم کردند و نصر با ادعای اختلاف بین مذاهب و لزوم حفظ موازنه بین آنها، زمینه‌ی نظری ادامه‌ی اشغال را در اختیار آنها می‌گذارد. هر دو یک هدف دارند ولی به مقتضای زمان، سیاست ِنو‌ برنامه‌ی نویی طلبیده‌است. کسانی که دیگران را مبتلا به توهّم توطئه می‌بینند، خود با کج دیدن ِواقعیّت دچار توهّم بزرگتری هستند.


پنجشنبه 26 مهر 1386
توطئه یا توهّم

     

بحث توهّم توطئه را که سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش شروع کردم ادامه می‌دهم تا به مطلب فردا برسیم. امروز جوابی اجمالی به پرسش دوّم می‌دهم و فردا هم ضمن نقدی بر یکی از مقالات شهروند که نظر حمید دباشی درباره‌ی ولی نصر را توطئه‌پردازی خوانده مطلب را پی می‌گیرم.
پرسش ۲: آیا علیه ایران توطئه‌ای هست؟ نگاهی گذرا نشان می‌دهد که آمریکا - که کشور مورد بحث ماست- مدام در جهت تلاش در جهت ادامه‌ی استیلای خود بر جهان است، با هر وسیله. به خلاف اتحادیّه‌ی اروپا که اتحادیّه‌ای اقتصادی است و می‌توان با دادن یا ندادن امتیازهایی اقتصادی با آن معامله کرد ولی آمریکا جز کرنش چیزی نمی‌خواهد؛ با شعاری ساده که شعاری قدیمی است ولی به تازگی علناً بیان شد: هر که با ما نیست، بر ماست.
برای اینکه کوتاهترین راه را برویم به اسناد محرمانه‌ای که پس از سی سال در آمریکا منتشر می‌شوند اگر مراجعه کنیم می‌بینیم که به راحتی خود اعتراف به این کار می‌کنند در حالیکه در آن زمان چه بسا انکار هم می‌کردند. پس چرا این کار (انتشار اسناد) را می‌کنند؟ دلایل زیادی می‌تواند داشته باشد مثل پز آزادی جریان اطلّاعات دادن و از همه مهمتر اظهار و اعلان استیلای خود بر جهان که کردیم و می‌کنیم و خوب می‌کنیم. این مسأله حتی در شکست‌ها هم هست. یعنی اگر باخته‌ایم هم خود کرده‌ایم. لات سر گذری را در نظر بیاورید که زخمی بردارد. برای پوشاندن ضعف خود می‌گوید که خودزنی کرده تا نه تنها ضعف او برملا نشود بلکه دیگران بترسند که کسی که با خود چنین می‌کند با دیگری چه خواهد کرد. نمونه‌ی این نوع مانورها را در برخی اطلّاعات جهت‌یافته در مورد ترور کندی یا انفجارهای یازده سپتامبر می‌توان یافت که به راحتی بسیاری - از جمله رسانه‌ی ملّی ما- فریب خوردند و احمدی نژاد هم آنرا در مصاحبه‌ی اخیرش بیان کرد.  
به مطالب فوق می‌توان سابقه‌ی آشکار دخالت آمریکا در کودتای بیست و هشتم مرداد ۳۲ و اسناد بازیابی شده‌ی سفارت آمریکا را افزود. نباید اینقدر ساده‌انگار بود که مصاحبه‌های پیاپی امثال برژینسکی درباره‌ی گذشته- برای نمونه ویتنام- را با شبکه‌های مختلف، حمل بر تغییر فکر آنها یا نوعی اعتراف دانست. همانقدر که استفاده‌ی ابزاری از شعارهای زیبای آزادی و حقوق بشر و دموکراسی شیوه‌ی آنان است، رجوع به گذشته و تبیین- و چه بسا بزرگنمایی - نقش خود در رویدادها ادامه‌ی همان بازی است.
متأسّفانه بدنه‌ی این فرهنگ هماهنگ با مغزش- که روابط پیچیده‌ی پول و اقتصاد و اطّلاعات و سیاست است- عمل می‌کند. هنر و ژورنالیسم و دانش، خلأی را که توسط این بازگشت به گذشته و تاریخ‌بازی نمی‌تواند پر شود، جبران می‌کنند. رسانه‌ها گاه با استفاده از یک نفر کاری می‌کنند کارستان. فیلم گریه و زاری دروغین یک دختر- که بعد معلوم شد دختر سفیر کویت در آمریکاست- می‌تواند به تنهایی زمینه‌ی حمله به کویت را فراهم کند. وقی هزاران تن در جنگ جهانی دوم کشته می‌شوند پسر چهارم یک خانواده ناگهان در مرکز خبرها قرار می‌گیرد تا پیدا کردن او مرهمی بر از دست رفتن بی‌شمار کس دیگر باشد( نجات سرباز رایان). فیلمهای ضدجنگ آمریکایی تا مرز معیّنی پیش می‌روند. تا نشان دادن تنهایی و رنج سربازان ِهمیشه پیروز در جبهه فرضاً و نه قتل عام زنان و مردان عراقی( آش خور - سه پادشاه) اگر هم به تصویر درآید سالها بعد است که نشان دهند نسبت به نسل قبل تا چه حد منتقدند.
شان پن از هنرمندان منتقد آمریکایی است. پن در دیدار با گنجی به صراحت به او گفت که در این ولایت بهتر است از اسرائیل انتقاد نکنی چون حتی روشنفکران از تو دوری خواهند کرد، به همین سادگی. ولی چرا؟ گنجی که مانند احمدی نژاد از حذف اسرائیل نمی‌گوید بلکه طرفدار دو دولت اسرائیلی و فلسطینی کنار هم است. چرا نباید حرف بزند؟ پن باید از خود بپرسد که در مهد آزادی چرا نتوان از موضوعی حتّی حرف زد و اگر دستهایی نمی‌گذارند- همان نظریّه‌ی توطئه‌ای که قرار است توهّم باشد-، چرا این دستها با کارهای او و دیگران مخالفت نمی‌کنند؟ این پرسشی بسیار جدّی است که جوابی در خور می‌طلبد.
آن مقداری که پن و کلونی در آثارشان نشان می‌دهند سوپاپ اطمینانی برای فرار از اتّهام اختناق و ایجاد توهّم آزادی است. چیزی که شوروی فاقد آن بود و زمین خورد و چین نیز اگر رشد اقتصادی بیشتر از این هم داشته باشد، به عنوان چالشی مهم فراروی خواهد داشت. پن و دوستانش قصد خیر دارند ولی کارشان تقویت و زهرزدایی از بدنه‌ی حاکمیّت آمریکاست. متأسّفانه مانند هر توهّمی، توهّم آزادی می‌تواند جایگزین آزادی شود.
مثالهایی از هنر و ژورنالیسم رسانه‌ها زدم، ماند دانش. اینکه امثال برنارد لوئیس و شاگردانش مانند ساموئل هانتینگتون و ولی‌رضا نصر با طرح نظریّاتی چون برخورد تمدّنها و هلال شیعی چگونه در خدمت دستگاه حاکمه‌ی آمریکا هستند را به فردا وامی‌گذارم.


چهارشنبه 25 مهر 1386
چند حکایت از عبید

 

روزی قلندری در مسجد بود؛ موذّن بانگ برداشت: حیّ علی الصّلاه  و مردم گرد آمدند. قلندر گفت به خدا اگر می‌گفت: حیّ علی الزکّاه از هر ده تن یکی هم نمی‌آمد.

در خانه‌ی جحی* را کندند و دزدیدند. او هم رفت و در مسجدی را از جا کند و به خانه برد. گفتند : چرا چنین کردی و در خانه‌ی خدا را کندی ؟ گفت: خدا خوب می داند که در خانه‌ی مرا چه کسی دزدیده است. هر وقت دزد را به من بسپارد، من هم در خانه‌اش را پس می دهم.

واعظى بر سر منبر مى‌گفت: هرگاه بنده‌اى مست میرد، مست دفن شود و مست سر از گور برآورد. رندى در پاى منبر بود، گفت: به خدا خواهان آنم که شرابیست که یک شیشه‌ی آن به صد دینار مى‌ارزد!

زنی شوهرش را دشنام چنین گفت: ای قلتبان*، ای بینوا. شوهر گفت خدای را شکر، که مرا دراین میان گناهی نباشد. اوّلی از تو است و دوّمی ازخدا.

شخصی دعوای خدایی می کرد، او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال یکی اینجا دعوای پیغمبری می‌کرد او را بکشتند. گفت: نیک کرده‌اند که او را من نفرستاده بودم. خلیفه به حبسش فرمان داد. مردی بر او بگـذشت و گفت: آیا خدا در زندان باشد؟ گفت: خدا همه جا باشد.

* در بخش نظرها


سه شنبه 24 مهر 1386
بهمن و آستاره

 

روایتی است که نوجوان زمزمه‌گر ایلیاتی عاشق دختری آستاره(ستاره) نام بود که از بخت بدش چشم پسر گردن‌کلفت خان ایل هم به دنبال او بود. روزی سر وعده‌ی دیداری به جای دختر، پسرک آمد و سر و دل جوان نازکدل ما را شکست تا از آستاره دست بکشد. جوان بزرگ شد و نامی به هم زد ولی هیچ گاه کسی را به زنی نگرفت تا بگوید که قصّه‌ی مهر، داستانی فراموش شده نیست.
                                     
 نام آستاره بعدها، بارها و بارها در آثار بهمن علاءالدّین که با نام مسعود بختیاری شناخته می‌شد تکرار شد.
او
در ۲۰ مهر سال۱۳۱۹ در منطقه‌ی عشایری لالی از توابع مسجد سلیمان به دنیا آمد. دوران دبستان را در مدرسه‌ی فردوسی و دوران دبیرستان را در دبیرستان امیرکبیر مسجدسلیمان گذراند. علاءالدّین پس از سال‌ها خدمت در آموزش و پرورش و تدریس در مدرسه‌های باغملک و مدرسه راهنمایی ِماندانای اهواز در مهرماه سال 73 بازنشسته شد و سال 79 از خوزستان به کرج- منزل خواهرش- نقل مکان کرد.
حنجره‌ی او به تنهایی اتّفاقی در موسیقی بختیاری بود. اتّفاقی که بسیار نادر است که یک نفر بتواند موسیقی یک قوم را به تنهایی، تداعی بلکه زنده کند. ولی برجستگی او به صدایش نبود، بلکه به آن ترانه‌گویی و آهنگسازی را نیز باید افزود. ترانه‌های او حتی برای کسانی که ایلیاتی نیستند به طرز عجیبی آن سامان و فرهنگش را تصویر می‌کند چه رسد به بختیاری‌ها. آهنگسازی او هم به گونه‌ای بود که ساخته‌هایش به سختی از ترانه‌های فولکلور که قدمتی طولانی دارند قابل تفکیک است. چیزی که درباره‌ی دیگر قومیّت‌ها به دلیل تحت تأثیر موسیقی ردیف قرار گرفتن، کمتر یافت می‌شود. طبق شنیده‌های من شجریان از میان تمام خواننده‌های موسیقی نواحی برای او امتیاز خاصّی قائل بود.
او از اواسط دهه‌ی پنجاه به میدان موسیقی ایران آمد با تصانیفی محلّی و چند ترانه‌ی عامّه‌پسند. امّا بزرگترین گام را با آلبوم« مال‌کنون» به همراهی عطا جنگوک برداشت که با استقبالی بی‌نظیر روبه رو شد. مال‌کنون به معنای برداشتن اساس و اسباب و زندگی ایل است به هنگام کوچ. گرچه این معنای لغوی آن است ولی با کمرنگ شدن زندگی سنّتی و پیروزی جلوه‌های مدرن، گویی معنایی وسیع‌تر دارد؛ یک جور جاکن‌شدن یا ریشه‌کن شدن. همه‌ی آثار علاءالدّین  حکایت افسوس بر گذشته‌ی زیبای ایل و آرزوی بازیابی آن است. در این میان، 
کاشکی آرمان سروده‌ای است که همه‌ی ای‌کاش‌های ساکنان کوهپایه‌های زاگرس را در خود نهفته دارد. پس از مال‌کنون، آلبوم‌های « هیجار» و« برافتو» و « تاراز» و « آستاره» را عرضه کرد. آخرین کار او(بهیگ) در حقیقت کاری خانگی بود که با ضبط‌های معمولی صدابرداری شد و قرار بوده که ضبطی آزمایشی باشد که اجل مهلت نداد و علی حافظی نی‌نواز چیره دست بختیاری آنرا بازسازی و صداگذاری کرده‌است. بهیگ(عروس) کاری فاخر و زیباست به خصوص ترانه‌ی آخرش به همین نام. آنچه در وب یافتم آنی نیست که در کاست است و حکایت عروس کشانی بسیارزیباست با خواننده‌ای که دعوت به شادی  و استقبال از عروس می‌کند و چشم بد دور می‌گوید. در دنگ‌وفنگ عروس‌کشان، جوان تنهایی است که با خود زمزمه می‌کند: مو که از پاکى دلم چى آسمونه ندونم سى چه چنو بام سرگرونه(من که از پاکى و صفا دلم چون آسمان است، نمى دانم چرا روزگار این قدر با من سرسنگین و نامهربان است) بشنوید.
اگر گفتید آن بهیگی که سوار بر مرکب می‌آورند تا به تعبیر شاملو به بازوی آز بسپارند کیست؟‌اگر گفتید نامش چیست؟ اگر گفتید؟     


دوشنبه 23 مهر 1386
زن و خواهش

(۱)

تمام روز از میان گِل سخت
خیش آهنین را
                  به دنبال می‌کشد
و شب خسته و ناتوان
                  به خواب می‌رود.

همسر جوانش شب دیگری را کام ناگرفته
                 به بستر می‌رود،
و فصل بارانی را 
                 نفرین می‌فرستد.

(۲)

مست از باده
مرد، نام زنی دیگر را
                در گوش او زمزمه کرد.

اکنون احساس می‌کند
گردن‌بند گرانبهایش
زنجیری است
بر گردن گاو میشی
که سوی سلّاخ‌خانه
           کشیده می‌شود.

(۳)

با تبسّم معنی‌داری بر لب
بانوی آن سرای بزرگ
از کاه و پوشال
بستری می‌گستراند برای میهمان.

بامدادان امّا
با چشمان اشک‌آلود
بر می‌چیند
             بستر پوشالین را.

سه شعر سانسکریت اروتیک قدیمی از شاعرانی گمنام
ماهنامه‌ی کارنامه- شماره‌ ۱۴- ص۷۹


یکشنبه 22 مهر 1386
دیکتاتوران مصلح

 

« دیکتاتوری مصلح» اصطلاحی بود که یکی از افرادی که سینمای موسوم به گلخانه‌ای را در ایران به پیش می‌برد، در توصیف خود و همراهانش به کار برد. منظور او این بود که سینمای ایران توانایی تحمّل دموکراسی را ندارد و به بیراهه می‌رود، پس ما با آمریّت- به همراه نیّت خیر- آنرا هدایت می‌کنیم. شاید حق داشت چون این اواخر و در آستانه‌ی جشن خانه‌ی سینما جدالهای نازیبایی را بین اهل سینما نظاره کردیم. به هر حال این اصطلاح مدّتهاست جای خود را در ادبیّات سیاسی ایران باز کرده‌است. منتقدان وضع موجود آنرا برای توصیف نظام ولایی به کار می‌برند و برخی از مدافعان این نظام- اغلب در خفا- به صراحت می‌گویند که بله ما به دیکتاتوری مصلح معتقدیم. نقش مردم در سیاست هیچ است و هرچه هست اوست، ولی به دلیل تقوایی که دارد ما را به بهترین راه می‌برد. مطلب امروز نه سیاسی است و نه سینمایی، ‌از مقصود دور نیفتم.  
محمود احمدی نژاد در اقدامی ابلهانه
می‌خواست نامزد ریاست فدراسیون شود ولی مشاورانش او را بازداشتند که هر شکستی به پای تو نوشته و از محبوبیّت تو کاسته می‌شود، پس انصراف داد. جا داشت که علی‌آبادی هم به توصیه‌ی مشاوران رئیس خود توجه کند چون این آینده‌ایست که در انتظار او هم هست ولی ضرب‌المثلی عربی می‌گوید: العشق یعمی و یصم( عشق انسان را کور و کر می‌کند) آقایان عشق فوتبالند و فکر می‌کنند خود مرد مردستانند و به دست پرتوان خویش هر گرهی را خواهند گشود.
مشکل از جایی آغاز شد که میان نامزدان، نام مصطفی آجورلو هم شنیده ‌شد. ابتدا از او خواسته شد که کناره‌گیری کند، بعد هم تلاش شد که وی حذف شود که حکایتش را قبلاً نوشتم. با شکایت آجورلو و تأیید صلاحیتش به دست و پا افتادند که با ملاقاتهایی علنی، حمایت دیگران را جلب کنند که عدم موفقیّتشان و آمار نگران‌کننده‌ی
نظرسنجی‌ها در حمایت از آجورلو حضرات را وادار به نمایش مسخره‌ای کرد و آن هم استعفای هماهنگ گروهی از طرفداران آقای رئیس با هم بود تا با به تعویق افتادن انتخابات، زمان بخرند و فکری برای کنترل آجورلو کنند. ترس از تعلیق توسط فیفا اجازه‌ی دخالت بیش از این را نمی‌دهد و گرنه کار را با انتصاب ِخود یکسره می‌کردند‍‍‍!    
نگفته‌ها را می‌توان در
مصاحبه‌ی خبیری، از معدود افراد دانا و آگاه فوتبال ما که به واقع مصداق اسمش است، یافت. علی‌آبادی با کنار کشیدن به بهترین وجه می‌تواند آبروی خود را بازخرد ولی عشقی که گفتم بعید است مجال دهد. به هرحال در این دوسال و خورده‌ای امور عجیب کم ندیده‌ایم که این هم یکی از آنهاست. باید صبر کرد و دید به کجا می‌کشد. از صمیم قلب امیدوارم که تلاشهای شبه قانونی آقایان برای تصدّی این پست به جایی منجر نشود و صفایی و آجورلو بر مواضع خود بایستند و کسانی مثل علی دایی هم که رأی خود را به آجورلو دادند، مرعوب ِوعده و وعید حضرات نشوند. چون در این میان آنچه صدمه می‌بیند ورزش کشور است که از بخت بد ما مورد علاقه‌ی دیکتاتورانی است که ادّعا می‌کنند مصلح هستند.


شنبه 21 مهر 1386
فرار از مدرسه*

 

در کودکی از سلسله مراتب دانشگاهی خیلی سردرنمی‌آوردم- و اکنون نیز!- برای همین وقتی می‌خواندم که مثلاً مطهّری به عنوان استادیار با نمی‌دانم چه درجه‌ای استخدام شد، می‌گفتم او که از خیلی‌های دیگر باسوادتر بود چرا استادیار؟ وقتی خواندم که بازنشسته شد، باز هم تعجّب ‌کردم که چرا بازنشسته، مگر کارگر است که نتواند دیگر کار کند یا کارمند؟ کار علمی مگر بازنشستگی دارد؟ تازه درگیری‌هایی که در دانشگاه با برخی داشت و پاپوش‌هایی که برایش دوختند را نمی‌دانستم هنوز.غرض اینکه این جهل دوسویه‌ی ما سابقه‌داراست چنانکه افتد و دانی، هم ندانستن و هم سردرنیاوردن در عین آگاهی.
جواب بی‌نام و امضای دانشگاه تهران در جواب داوری را که پیشتر آوردم ولی به نظرم این واکنش کارمندمسلکانه بیشتر از اینها جای تأمّل دارد. پیامی اگر داشته باشد این جوابیّه این است که اگر جزء  سیستم شوی عاقبتت همین است. داوری استاد باسابقه‌ی دانشگاه و رئیس فرهنگستان علوم است. وقتی به چنین کسی که از لحاظ جهت‌گیری فکری هم با نظام مسأله‌ای ندارد و به نوعی مؤیّد هم هست بگویند اگر پول و امتیاز بیشتری می‌خواهی بیشتر تلاش کن، حساب بقیّه روشن است.
این را به دوستان ِخودم که برای تشویق من به تدریس یا هیئت علمی شدن از اصطلاح ِ« بازار کار» استفاده می‌کنند هم گفته‌ام که اگر دنبال پول و پله باشی چه نیازی به دانش‌گری؟ به جای صرف وقت اگر یکراست به همان بازار کار بروی با بهره‌ی هوشی‌ای که داری، زود به جایی می‌رسی و اگر نه و هدفت دانش است پس چرا دم از پول می‌زنی؟ می‌گویید نفسم از جای گرم درمی‌آید؟ بله،‌ شاید. نگاهی به شیوه‌ی زندگی عالمان ایران قدیم ما را از خود شرمنده می‌کند. اگر آنان به جایی رسیدند اینگونه بوده و جای شگفتی ندارد که با شعار ِ« هم خدا و هم خرما» نتوانیم جا پای آنان بگذاریم.
تحصیل- مثلاً در رشته زبان و ادبیات فارسی- چه بسا مفید باشد ولی هرجا که لازم باشد باید بتوانی کنار بکشی. کدام دکتر فعلی دانش مرحوم محیط طباطبایی را دارد؟ امثال شفیعی کدکنی و مهدی محقّق هم اگر چیزی دارند از صدقه‌ی سر شاگردی ادیب نیشابوری‌ها و شعرانی‌ها در حوزه‌ی قدیم است. همه‌ی اینها به کنار ادیب بودن چیزی است و شاعر یا نویسنده بودن چیزی دیگر. به عبارتی حامل علم بودن با آفریننده‌ی آن دانش تفاوت می‌کند و حیف است که کسانی که می‌توانند بیافرینند، در راهروهای دانشگاه حرام شوند. می‌پرسید پس دانشجویان چه کنند؟ خوب من همه را نگفتم و آنانی را گفتم که می‌توانند بیش از گزارشگر آرای دیگران باشند و ثانیاً دانشجو، جوینده است و دانش را از هرجایی می یابد. دانشجو بودن سخت نیست، دانش‌آفرین بودن سخت است که جایش هرجاست جز دانشگاههای ما. 
چشم از عناوین پوشیدن سخت است. به سختی بتوان از درآمد بالای مفتی [!]هیئت علمی‌ها و استادان فرمایشی صرف نظر کرد. تازه وای به روزی که مخالف‌خوانی هم بکنی. در یکی دوسال اخیر شاهد موج گسترده‌ی تصفیه استادان مگر نبوده‌ایم؟ هرچه به‌فرمان‌تر و اهلی‌تر، مقرّب‌تر. در مقابل نصب‌ها را ببینیم. اگر انتصاب رئیس دانشگاه تهران را استثنا و سیاسی بدانیم، دیگر انتصابها را جز محصول نظام ناکارای دانشگاه نباید دانست. حسین غفّاری هم مدیر گروه فلسفه‌ی دانشگاه تهران شد؛ به سلامتی. از نوشتن درباره‌ی ایشان اکراه دارم ولی همین بس که بگویم برای پست و مقام نیازی به فرزانگی نیست، چه بسا مانع هم هست.  
رشته‌های فنّی و هرآنچه با علوم تجربی سروکار دارد به کنار، آرام آرام با ادامه‌ی وضع فعلی دارم به این فکر می‌افتم که در آینده اگر حرفم وزنی داشته باشد، شعار« خروج از دانشگاه » را برای رهروان جدّی ِعلوم انسانی و هنر، عَلَم کنم. فکر نمی‌کنم حرفی از سر احساس یا ناتوانی باشد. چرا از دوران سربازی دل‌خوشی نداریم؟ چون اتلاف دوسال از زندگی است. اگر چهار پنج سال به دانشگاه بروی- در طلایی‌ترین سالهای زندگی- تا به تو بگویند ارشد یا دکتر و بدانی که آنچه آموخته‌ای از خود بوده و نه از واحد پاس کردن، چرا نباید از این دوره بیشتر از دوران سربازی گریخت؟

* نام کتابی از عبدالحسین زرّین‌کوب


جمعه 20 مهر 1386
کـه آمد، کـدام رفت؟

 

سـاقی  بیـار بـاده کـه مـاه صیـام رفـت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
وقـت عـزیـز رفـت  بیـا تـا قـضـا کـنیــم
عمری که‌بی‌حضورصراحیّ وجام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم زبی خودی
در عرصـه‌ی خیـال  کـه آمد کـدام رفت
بر بوی آنکه جرعه‌ی جامت به ما رسد
درمصطبه ‌دعای توهرصبح وشام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیم می‌اش در مشـام رفـت
زاهـد  غـرور داشـت سلامـت نبـرد راه
رنــد از ره نیــاز  بـه دارالسّـلام  رفـت
نقـد ِدلی کـه بـود مـرا  صـرف بـاده شـد
قـلـب  سیـاه بـود از آن در  حـرام رفـت
درتاب توبه چندتوان سوخت‌ همچوعود
می ده که عمر درسر سودای خام رفت
دیگر مکن نصیحت حافـظ  که ره نیافت
گمگشته‌ای که باده‌ی نابش به‌کام رفت


پنجشنبه 19 مهر 1386
هنرخنثی

 

هنر که روزگاری آتش پرومته بود، هنر که روزگاری تاوان دست یافتن بدان هزار گونه رنج بود، جان‌خراش‌تر از زخم عقابی که سینه‌ات را بدرد، هنر که روزگاری خاکستر ققنوس بود که می‌بایست در آتش احساس خود بسوزد، اکنون بازیچه‌ی دست گروهی هنرمندنما شده‌است که به ضرب تبلیغات، برای ذهنهای بیمار ِاسنوب و بازارهای گرم اسنوبیسم خوراک تهیه می‌کند. قرن، قرن ِنوابغ است کیف کنید دوستان! در قرنی زندگی می‌کنید که از همه‌ی چاهک‌های عمومی ِبازار نابغه می‌جوشد: نوابغ ماشینی؛ عینهو جوجه‌های ماشینی چاق و سرحال، نوابغ کیلویی؛ محصول تشعشعات رادیو اکتیو. دنیا، دنیای نور و رنگ و صداست. نوابغ الکترونیک. دنیا، ‌دنیای الکترونیک است. زنده‌باد نوارهای مغناطیسی! زنده‌باد شیرتوشیریسم! کسی به کسی نیست؛ بشتابید! بشتابید!

لالایی با شیپور- گزین‌گویه‌های احمد شاملو- ایلیا دیانوش


چهارشنبه 18 مهر 1386
کانون یا انجمن؟

 

علی‌اکبر ولایتی به ریاست انجمن قلم ایران انتخاب شد. انجمن قلم ایران نام جایی است که قرار بود و هست که بدیل و جایگزین کانون نویسندگان ایران باشد. جمعی از نویسندگان ِانقلابی که جهت‌گیری فکری و سیاسی اعضای کانون را نمی‌پسندیدند، دست به این کار زدند، مدّتی محمّدرضا سرشار رئیس بود و حالا ولایتی. ایجاد هر صنف با هر نامی ظاهراً آزاد است ولی آنچه مهم است که انجمن جهانی قلم در هر کشور تنها یک گروه را به رسمیّت می‌شناسد و طبیعی است که این گروه کانون باشد نه تازه‌واردان. کانون نویسندگان سالها سابقه و مبارزه در رژیم گذشته را در سابقه دارد و دیرزمانی است که نمایندگی انحصاری نویسندگان ایرانی را در جلسات پن به عهده دارد. نمونه‌اش حضور عبدالکریم سروش در یکی از اجلاس‌های پن که با ممانعت روبه‌رو شد و با ناراحتی مکان را ترک کرد. اینکه ظهور و ادامه‌ی حیات دو گروه به موازات هم چگونه است را از سه زاویه می‌توان نگریست:
الف. از طرف کانونیان: صد البتّه وجود یک گروه رقیب که ادّعای نمایندگی نویسندگان- یعنی همان چیزی که اهل کانون هم دارند- دارد با نام مشابه انجمن جهانی قلم، خوش آمد آنان نیست. به این اضافه کنید بهره بردن انجمنی‌ها از حمایت نظام و گرفتن پروانه‌ی فعالیّت که به کار آنها رسمیّت می‌بخشد در حالیکه کانون هنوز رسماً به ثبت نرسیده یا نگذاشته‌اند که ثبت شود. خود کانون هم میراث زمانی است که مبارزه با رژیم شاه یک اصل بود و طبیعی است که در دوران فعلی نتواند خود را با مقتضیات جدید وفق دهد. آنان انتخاب شده‌ی همه یا گروه زیادی از نویسندگان نیستند، بلکه گروهی محدود هستند که برای عضویّت دیگران دو شرط ِداشتن دو کتاب و مخالفت با سانسور را گذاشته‌اند و عدّه‌ای به عضویّت آن در آمده‌اند و گروهی هم نه. الآن فعالیت کانون به نوشتن بیانیّه‌هایی گاه به گاه خلاصه شده و در حقیقت گرچه سابقه‌، بزرگان و شهیدانی که در قتلهای زنجیره‌ای داده و تایید پن برایش سرمایه‌ای‌است اما این نهاد را نماینده‌ی رسمی نویسندگان ایران نمی‌کند. و فراموش نکنیم انتقاد بسیاری از نویسندگان غیرمذهبی از کانون را،‌ مانند مصاحبه‌ی اخیر رویایی.
ب. از طرف انجمنی‌ها: علیرغم اینکه این انجمن به‌وسیله‌ی افراد مذهبی برپا شد ولی به هیچ عنوان شامل همه یا بیشتر همین قشر هم نمی‌شود. اکثریّت روشنفکران دینی و شاعران و نویسندگان با این انجمن به مثابه‌ی نهادی شبه دولتی برخورد کردند و عضو آن نشدند. اگر بپرسم تاسیس این انجمن چه سودی دارد، به واقع جا دارد. انجمن جهانی قلم آنرا به رسمیّت نمی‌شناسد و خودشان در داخل کشور آرمانی مثل مبارزه با سانسور که ندارند هیچ، به نوعی آنرا تجویز هم می‌کنند. پس با نبود آن چه فقدانی وجود خواهد داشت؟ رجز خوانی و بدیل بودن برای کانون به تنهایی و بی هیچ مزیّتی چه نفعی دارد؟
ج. نگاه بی طرف: این انشعابها و تاسیس‌ها فایده‌ای برای این مرز و بوم ندارد و باید یاد بگیریم که زیر یک سقف باشیم. گاهی این دو راهی‌ها طبیعی است و آغاز تبادل و اختلاف مثبت افکار، مثل جداشدن روحانیون مبارز از روحانیت ولی اینگونه نهادهایی که هر کدام به تنهایی خود را نماینده‌ی صنفی بدانند،‌ با ازدیاد خود تنها به فرقه‌فرقه شدن آن صنف کمک می‌کنند. کانونیان باید دست دوستی به سوی دیگران دراز کنند و بپذیرند کسانی که در اول نامه‌ی سرگشاده‌‌شان به نام خدا نمی نهند چون بعضی از اعضایش نمی‌پسندند، نمی توانند خود را نماینده‌ی مردمی‌ بداند که اکثریّت قریب به اتّفاقشان مذهبی هستند. اگر بیشتر نویسندگان این کشور عضو صنفی باشند، بعید می‌دانم دولت بتواند در مقابل درخواست پروانه‌ی فعالیت آنان مقاومت کند. البته کانونیان می‌دانند که با باز کردن درها هیئت رئیسه و اعضای اصلی کسان دیگری خواهند بود، پس مقاومت می‌کنند. انجمنی‌ها هم همانطور که گفتم راهی بهتر از شرکت در گروهی گسترده ندارند و گرنه همین فردا جمعی دیگر می‌تواند با نامی دیگر علمی به پا کند. یکی شدن، با توجه به فرقه‌ای شدن کانونی‌ها و عدم تحمّل غیر توسط انجمنی‌ها خیلی خوش‌بینانه است، تازه مشکل توافق بر چگونگی ممیّزی( سانسور) هم برجاست ولی راهی جز این نیست.


سه شنبه 17 مهر 1386
مقدّمه‌ای بر توهّم‌ ِتوطئه‌شناسی

 

حکایت آن سه نفر از ملیّت‌های مختلف که برای شناخت فیل به آفریقا رفتند را که شنیده‌اید، حالا حکایت ماست. من که به ایرانی بودن خود می‌بالم و امیدوارم مثل برخی از آن جمع شتابزده ننویسم و به نتیجه‌ای سهل‌الوصول نرسم. این نوشته هم در ادامه‌ی بسیاری مسائل پیشتر مطرح شده است و هم آنرا به موازات برخی بحثهایی که قولش را داده‌ام- مثل مطلب دیروز- ادامه‌ خواهم داد.
توهّم یعنی چیزی غیرواقعی را واقعی پنداشتن. برای این معنی خیلی ساده می‌توان از واژه‌ی« اشتباه» هم استفاده کرد ولی توهّم، هم طعنه‌آمیز و تندتر است و هم نوعی یقین ِجعلی را می‌رساند. وقتی می‌گوییم فلانی توهّم‌زده است یعنی فکر می‌کند کارش درست ِدرست است و مو لای درزش نمی‌رود ولی اشتباه ممکن است غیر عمد باشد یا لااقل فرد ِاشتباه کننده فکر نکند که مصون از خطاست. 
توطئه یعنی نقشه و برنامه‌ریزی و معنایی منفی یافته است. در فرهنگ سخن آنرا معادل دسیسه دانسته‌اند ولی معنای اصلیش گسترده‌تر است. مثلاً در داستان‌ یا فیلم‌نامه‌نویسی می‌گویند طرح و توطئه یعنی زمینه‌چینی برای پرورش شخصیّت‌ها و رخدادن اتّفاقها که اصطلاحی فنّی است و در معنای درستش به کار می‌رود. توهّم توطئه پس یعنی اینکه کسی به اشتباه قطع داشته باشد که پس پرده‌ی فلان واقعه، برنامه‌ریزی آگاهانه‌ی عدّ‌ه‌ایست که نیّت خیری نسبت به او ندارند.
درباره‌ی اینکه من راجع به این اصطلاح چه نظری دارم از نوشته‌های مکرّر سابقم معلوم می‌شود و هرکس گفت معلوم می‌شود که واقعاً مطالبم را دنبال می‌کند و اگر کسی نگفت هم یعنی من نوشته‌هایم را بر یخ می‌نویسم و در تندباد فریاد می‌زنم. گذشته از نظرم که بعد بیان خواهم کرد، این اصطلاح- درست یا نادرست- معنایی منفی و کنایه‌آمیز یافته است در توصیف کسانی که فکر می‌کنند در پس وقایع سیاسی داخل یا خارج کشور دستهایی پنهان برای رسیدن به منظور خود با آلت قرار دادن عدّه‌ای می‌کوشند. اگر مطبوعه‌ای مخالف‌خوانی می‌کند یا کسی انتقادی منفی به ما دارد،‌ یا از خارج خط- یا پول- می‌گیرد یا ناآگاهانه در راستای منافع بیگانگانی است که جز تسلیم و همراهی از ما انتظار ندارند. 
توضیح ِبیشتر این موضوع فکر نکنم لازم باشد، همگی به نوعی در این سالیان با کاربرد این اصطلاح آشنا هستیم. حالا نقداً برای اینکه خود را مقیّد به ادامه‌ی بحث کنم- علاوه بر سؤالی که در بند پیش کردم- پنج پرسش دیگر طرح می‌کنم تا بعد به جوابش برسم:
۲. آیا اصلاً توطئه‌ای علیه ایران هست؟ از کجا و چگونه؟(این سؤال از واقعیّات است)
۳. اگر فرض کنیم واقعاً توطئه‌ای در کار باشد با این اوصافی که برشمردم چه باید کرد؟ و اصلاً از کجا باید دانست؟ ( این سؤال با واقعیّت کاری ندارد و حتی کسی که ممکن است معتقد باشد که هیچ توطئه‌ای از هیچ جا در کار نیست می‌تواند و می‌شاید که جواب دهد)      
۴. طرح و برنامه‌ریزی مثبت هم توطته است؟ مثلاً اگر آمریکا به جای حمله به عراق زمینه‌ی کودتا در این کشور را فرهم می‌کرد- که از هر لحاظ به نفع ما بود- توطئه بود؟ اگر برای گسترش واقعی آزادی در ایران از سازمانی بین‌المللی به افراد حقیقی یا حقوقی کمک شود، آیا توطئه به حساب می‌آید؟ به عبارت دیگر آیا دو نوع توطئه داریم؛ توطئه‌ی خوب و توطئه‌ی بد؟
۵. توهّم توطئه تنها درباره‌ی موافقان فکری ما بد است و درباره‌ی مخالفان بی‌اشکال؟ مثلاً فرض اینکه صداوسیما به عنوان ارگانی زیر نظر رهبری عمداً سریال مدارصفردرجه با محوریّت عشق جوانی مسلمان به دختری یهودی را ساخته، توهّم توطئه است یا نه؟ اینکه در پس هر اتّفاقی اراده‌ی نظام را ببینیم چطور؟ اکبر گنجی می‌گفت که نظام ولایت فقیه آگاهانه به دنبال مبارزه با بی‌حجابی ‌است؛ ‌آیا اینطور است یا تنها تصمیم فصلی ِبرخی از کارگزاران رده پایین است؟
۶. دانستن اینکه چیزی توطئه است یا نه چقدر به شناخت ماهیّت آن کمک می‌کند؟ 
 


دوشنبه 16 مهر 1386
آنگاه هدایت شدی

 

آقای محمّد تیجانی مهمان برنامه‌ی ماه عسل بود امروز و چه خوب که او را دیدم. او از دانشمندان به نام اهل سنّت بود که در کودکی حافظ قرآن شد و در جوانی نیز از عالمان دیار خود به شمار می‌رفت و گرایش او به تشیّع خیلی سروصدا به پا کرد. او پس از شیعه شدن دست به تألیف چند کتاب زد که نقش بسیار مهمّی در شیعه‌شدن گروه انبوهی از مردم- چه اهل سنّت و چه ادیان دیگر- داشت به گونه‌ای که بسیاری از کسان تنها با خوانده یک کتاب از او تغییر عقیده دادند. از میان کتابهای او« ثمّ‌اهتدیت» یا « آنگاه هدایت شدم» که زندگینامه‌ی فکری اوست، از بقیّه معروفتر است.
در این کتاب ابتدا از کودکی خود و یادگیری تعالیم دینی می‌نویسد تا جایی که اسم و رسمی به هم می‌زند و به حج مشرّف می‌شود که تمام و کمال تحت تاثیر تبلیغ وهابیّت قرار می‌گیرد سپس به مصر می‌رود تا اینکه به سربزنگاه می‌رسد. در سفری دریایی در کشتی همسفری می‌یابد که معلّمی عراقی بود و او برای اوّلین بار با یک شیعی هم کلام می‌شود. وقتی می‌فهمد که شیعه است به او می‌گوید که من با تو حرف نمی‌زنم چون شما علی‌ بن‌ابیطالب را می‌پرستید و میانه‌روهای شما هم گرچه خدا را می‌پرستند ولی عقیده‌ای به نبوّت پیامبر اسلام ندارند. چون شما معتقدید که جبرئیل باید پیام رسالت را به علی می‌داد ولی خیانت کرد و به محمّد داد و به همین دلیل او را لعن و نفرین می‌کنید!

                                  
طبیعی است که شخص نامبرده از این حرفها تعجّب کند و به او بگوید که اگر حال و روز تو که عالم اهل سنّت هستی این باشد، پس وای به حال عوام. گفت‌وگوی آنها او را کنجکاو می‌کند و در یک فرایند طولانی که شامل سفرهای متعدّد به عراق و حجاز و مقایسه‌ی کتابها و عالمان هر دو طرف است، شیعه می‌شود. این کتاب را مانند هر کتاب زندگینامه‌ی دیگری دوست دارم. کتابهای زندگینامه‌ی افراد را از هر رمان و داستانی بیشتر می‌پسندم. انسان موجود غریبی است و خواندن سرگذشت افراد، ‌گوشه‌های ناشناخته‌ای از وجودش را به ما می‌آموزد. خصوصاً که کتابهایی از این دست یک دوره‌ی آموزشی در حیطه‌ی تخصّص و علاقه‌های آن فرد هم هست. برای همین من در جواب یکی از خوانندگان وبلاگ که از من پرسیده بود اصلاً شیعه یعنی چی؟ به جای کتابی تعلیمی، همین کتاب داستان‌مانند را توصیه کردم.
آنچه میان گفته‌های امروز او- که در کتابهایش هم به کرّات مشاهده می‌شود- جالب بود، ترس عالمان اهل سنّت از همکلام شدن با شیعیان و جهل آنها به کتابهای ماست. امروز می‌گفت که در کتابخانه‌ی شیعیان پر از کتابهای اهل سنّت است ولی در کتابخانه‌های آنان جز چند کتاب معروف از شیعه چیزی نیست. به کوشش سیّد جمال‌الدین اسدآبادی، نهج البلاغه وارد مصر و کشورهای شمال آفریقا شد و تیجانی در کودکی این کتاب را می‌خوانده و مدام برایش سوال ایجاد می‌شده که اگر خلفای چهارگانه همه در یک راستا و عقیده بوده‌اند چرا علی در خطبه‌ی شقشقیّه می‌گوید که خلافت لباسی بود که میراث من بود ولی آندو از من دزدیدند؟ جواب معلّم او این بود که تاریخ سیاه است و چیزی برای آموزش به ما ندارد و بهتر است که خیلی کنجکاوی نکنی. همین جا می‌تواند آغاز یک بحث باشد و آن بررسی قدرت و ضعف فرهنگ‌ها با سنجیدن میزان توانایی آنها در رویارویی یا احیاناً به لاک دفاعی فرورفتنشان با ایجاد منع و مجازات است. این را تنها درباره‌ی ادیان و مذاهب نمی‌گویم بلکه میان فرهنگهای شرقی و غربی نیز امروز این مهاجم و مدافع بودن دیده می‌شود. امیدوارم بتوانم این موضوع را پی بگیرم و کاملتر کنم.