| |
| شنبه 31 شهریور 1386 |
| تفکّر ژورنالیستی |
وقتی استادان و متفکّران یک مملکت ژورنالیست- به معنای سطحی آن- میشوند، تکلیف چیست؟ در ایران و سایر کشورهای توسعهنیافته گونهای دوگانگی و سرگشتگی بین دنیای جدید و نو وجود دارد؛ به همراه عذاب ناشی از کهتری و اینکه احساس میکنند در مسیر پیشرفت از دیگران عقب ماندهاند و هر کار میکنند نمیتوانند به آنها برسند. پس شروع به خودزنی میکنند یعنی انتقاد بیرحمانه از خود و هرآنچه از گذشته باقی ماندهاست. دین، سنّت، فرهنگ و میراث آباء و اجداد همگی به صلّابهی اتّهام کشیده میشوند. روشنفکران دینی امروز مدام از انقلاب انتقاد میکنند و مسبّب اوضاع جاری را انقلاب میدانند- در حالیکه انقلاب ایران در مقایسه با سایر انقلابها واقعاً یک دگرگونی آرام و با کمترین مقدار خونریزی بود- یا از متفکّران گذشتهی خود انتقادهای بیرحمانه میکنند ؛ گویی نارواگویی به کسی که نیست تا بتواند از خود دفاع کند فخری دارد و مانند اینها که بعداً بیشتر دربارهی آن خواهم نوشت. آقای رضا منصوری از نویسندگانیاست که نوشتههای خوبش را در گذشته و در نشریّهای مانند پیام امروز به خاطر داریم. ایشان مقالهای نوشته و تقصیر عقبماندگی ما در علوم جدید را به گردن دین - و نه برداشت سنّتی از دین- انداخته است و بدون رعایت منطق هرآنچه به نفع خود میدیده به عنوان دلیل ردیف کردهاست که تنها به گوشهای از آن اشاره میکنم. شعر ِآمده در ابتدا، دعوت به خواندن علم دین در مجموعهای عرفانی است و نه نفی علم دنیوی. رجوع به تاریخ و اینکه مسلمانان در هند با تأسیس مدارس مخالفت کردهاند هم دلیلی به نفع نویسنده نیست. شاید به اهداف انگلیسیها برای گسترش فرهنگ خود و ادامهی استعمار بدبین بودهاند یا دلیل دیگری و این به معنی مخالفت با علم جدید نیست و اگر هم باشد یک طومار از مسلمانان فلان جا را نمیتوان به همهی مسلمانان تعمیم داد. آن هندوهایی که مخالفت نکردند حالا به کجا رسیدهاند؟ در تعریف علم مورد چهارم را اگر معیار بگیریم به گفتهی ایشان علم ِجدید پس از جنگ وارد ایران شدهاست، پس بهترین دلیل این عقب ماندگی را نوپا بودن آن میتوان گرفت. ما دیر با علم روز دنیا آشنا شدیم و هنوز فرصت نهادینه کردن آن را نیافتهایم. اگر آشنایی ما بسیار زودتر بود الآن جلوتر بودیم. وقتی به گفتهی منصوری ما دو دهه است که با مفهوم جدید علم آشنا شدهایم در این مدت چه شقّالقمری باید میکردیم که نکردهایم؟ مورد۱-۴مقاله، وجود ِتقدّس در علوم سنّتی- بخوانید علوم دینی- است و نبودن آن در دنیای جدید. صرف نظر از مطلوب بودن یا نبودن قداستزدایی ِدنیای جدید، طبیعی است علمی که به مفاهیم مقدّس مانند خدا و نبوّت میپردازد، واجد اهمّیتی بیش از علوم عادی شود ولی ایشان یا هرکس دیگر کجا دیده که این علوم به دلیل مقدّس بودن مصون از نقد شمرده شوند. در فروع و اصول دین اختلاف ِنظرهای زیادی وجود دارد و هیچ نظری به جرم نو بودن طرد نمیشود. باقی تقابلهای ایشان هم سلیقهای است. مفهوم حقّ درست فهمیده نشده، حقّ یعنی مطابق با واقع از نظر من ِگوینده. اگر بفهمم اشتباه کردهام، نظر دیگری را که حقّ است به جای آن مینشانم. تقابل نصّ و شک هم از آن حرفهاست. نصّ یعنی کلامی که از طرف خداست و شکّی در آن نیست چون با تواتر ثابت شده و حتی به احادیث به دلیل اینکه دارای راویانی چند است، نصّ نمیگویند. تواتر یعنی اینکه افراد زیادی یک متن یا واقعه را روایت کنند که شکّی در درست بودن آن نماند. خود ایشان بسیاری از مکانها یا وقایع تاریخی را ندیده ولی آنقدر از آنها شنیده که به وجود آنها شک نمیکند و قطع دارد. متن ِقرآن هم به همین دلیل نصّ است و البته تفسیر کردن آن آزاد. این مساله چه ربطی به علوم جدید دارد؟ اگر مسلمانی متنی وحیانی را به عنوان نصّ پذیرفت، دیگر نمیتواند به علوم جدید بپردازد؟ باقی موارد را خود با اندک تأمّلی درمییابید که ایشان برای درست نمایاندن فرضیّهی خود متاسّفانه چه موارد سستی را بیان کردهاست. گناه در مقابل اشتباه نیست، اشتباهگر از دید دینی گناهکار نیست و کسی که به عمد کاری مخالف آموزههای دین انجام دهد گناهکار است و ایشان لااقل اگر میخواست تقسمبندیاش درستتر به نظر بیاید گناه را باید در مقابل جرم میگذاشت، نه اشتباه. از میزان تقیّد ایشان به دین اطلاعی ندارم ولی از نوشتهی ایشان برمیآید که پیشرفت در علوم جدید تنها با کنار گذاشتن مفاهیمی چون آخرت، رستگاری، گناه، صراط مستقیم، اعتقاد، نصّ و تقدّس به دست میآید که مایهی تأسّف است. بارها گفتهام که در کشوری مانند ایران دو راه برای دادوستد با فرهنگ هست؛ یکی اینکه فردی معتقد به دین ، به ویرایش و بازسازی عقاید دینی و هماهنگ کردن آن با دنیای جدید بپردازد( روشنفکری دینی) و دوّم اینکه اگر معتقد نیست، لااقل دین را به عنوان جزئی از فرهنگ این مرزو بوم بپذیرد و در پی نفی کامل آن نباشد بلکه سعی کند آنرا- بدون اعتقاد به آن- مخالف تمدّن جدید جلوه ندهد و از تلاش برای همگام کردن آن با فرهنگ جهانی حمایت کند چون به نفع خود او هم هست. دکتر رضا منصوری چنین همدلی و بینشی را در نوشتهاش از خود نشان نمیدهد. |
|
| |
| جمعه 30 شهریور 1386 |
| دختر کو ندارد نشان از پدر |
از فرزندان شریعتی، یکی احسان است که به ایران برگشته؛ اهل فلسفه است و پایاننامهاش را در رابطه با فردید نوشته و در گفتوگویی بیان کرده که نوعی فعالیّت اجتماعی- سیاسی را پی خواهد گرفت، بدون خواستن پست و مقامی. مبارک است و فرخنده؛ منتظر میمانیم تا ببینیم احسانی که پدر به او آنقدر امید بسته بود چه خواهد کرد. از دختر کوچکتر- مونا- هنوز خبری نیست و دو دختر دیگر شریعتی یکی سوسن است و دیگری سارا. سوسن تاریخ خوانده و سارا تنها فرزند شریعتی است که مانند پدر تخصّصش جامعهشناسی است. سوسن خوشرو و شوخطبع است با نثری چالاک و ژورنالیستی اما حکایت سارا دیگر است. در این مدّت کوتاه بیشتر از دیگران از او حرف حساب شنیدهایم. در همایش دین و مدرنیته سارا شریعتی از حاضران بود و مطالب جالبی گفت. از دید او روشنفکری دینی در سالیان اخیر عملاً به کلام جدید تبدیل شدهاست و به مفاهیمی چون معنویت، امر قدسی، تجربهی نبوی و مسائلی که امثال سروش مطرح میکنند مشغول شدهاست. او موفقیّت روشنفکری دینی پیش از انقلاب و افرادی چون طالقانی، بازرگان، شریعتی و سحابی را در این میداند که با دین زنده یا دین ِمیان مردم و تودهها سروکار داشتند. سارا به مقتضای دانشی که خوانده با جامعه سروکار دارد و نمود بیرونی دین. برای همین است که بر خلاف بسیاری از روشنفکران دینی به مسائل غیر دینی مثل مشکلات آکادمیک و موضوعات روزمّره هم میپردازد.  او معتقد است که وقتی ما مورد پرسش قرار میگیریم از مسائلی مانند جهاد و خشونت و زنان است ولی از وحی و عقل و امر قدسی جواب میدهیم. سارا شریعتی حتّی برای مفاهیم قدسی نیز به دنبال مصادیق ملموس میگردد . وی میپذیرد که اگر از مسالهی زنده شروع کنیم باید به ریشههای تئوریک آن هم بپردازیم ولی این امر در جامعهی فکری ما برعکس شدهاست. این گفته مرا یاد پدرش میاندازد و قیاسی که بین بوعلی سینا و ابوذر میکرد و خروش و جنبش اعتراضی ابوذر را بر دین استدلالی ِخاموش ِلای کتاب ترجیح میداد. البتّه الآن نه سارا چنین چیزی میگوید و نه خودم حرف شریعتی را قبول دارم ولی معتقدم دخترش روی خوب نقطهای دست گذاشتهاست. او دین را پویا میخواهد و ابایی ندارد که بگوید دین ما باید مانند کشورهای پروتستان پشتوانهی مطالبات مردمی باشد و نه همچون برخی کشورهای کاتولیک سدّ مطالبات ما. حتّی اگر روشنفکری دینی را در رویکرد سیاسی خود محق بدانیم، راه آن از میان مردم میگذرد نه رویارویی مستقیم با حاکمان . شریعتی و بازرگان و دیگران به هیچ وجه از انقلاب نگقتند ولی با کار روی کردار و پندار مردم، آن نیز به دست آمد. چونکه صد آمد نود هم پیش ماست. اتّفاقاً اهل منابر هم با همین موعظهها و ارتباط تنگاتنگ مردمی کار خود را پیش بردند نه با استدلالهای آکادمیک یا مواجهه با لایههای قدرت. بدیهی است که من منکر کار تئوریک نیستم ولی به نظر میرسد کار روشنفکری امروز در ایران- چه میان روشنفکران دینی و چه غیر دینی- منحصر به آن شدهاست. بازخوانی شخصیت، اندیشه و نظرات شریعتی و تمرکز بر جنبههای جامعهشناختی آرای او یکی از مهمترین وظایف روشنفکری امروز است؛ کاری که سارا شریعتی عملاً آنرا انجام میدهد. |
|
| |
| پنجشنبه 29 شهریور 1386 |
| پایان سینمای کارمندی؟ |
« سینمای کارمندی»اصطلاح کنایهآمیزی بود- و هست- که خسرو دهقان برای سینمای کیارستمی به کار میبرد. او اکتفا کردن وی به کمترینها را سبکی شگفتانگیز یا ویژگی قابل تحسینی نمیدانست. به تعریض مانند زندگی کارمندی که همه چیز به خاطر کبود مالی با حدّاقلها برگزار میشود، سینمای او را هم محصول ِنبود امکانات و اوضاع فقیرانهی سینمای ایران در دههی شصت میدانست. خلاصه از دید او کیارستمی آب نمییابد و گرنه شناگر ماهری خواهد بود. کیارستمی اعتقادی به بازیگران حرفهای نداشت و بازی ِآنها را تصنّعی میدید و مدام تکرار میکرد که بازیگران غیرحرفهای مرا تصحیح میکنند و چون خود را بازی میکنند، اگر در گفتوگو یا پیشنهاد کنشی، کار مرا نپسندند آنرا بیان میکنند و تن به همهی خواستهای من نمیدهند؛ خوب حالا کیارستمی دارد با ژولیت بینوش و بازیگر دیگری که ممکن است دونیرو باشد کار میکند؛ میتوان پرسید که آن شعارها دربارهی بازیگران حرفهای و تنفّر او از سینمای قصّهگو و خصوصاً سینمای آمریکا کجا رفت؟ نکند حرف دهقان دارد درست درمیآید؟ کیارستمی یکبار به صراحت گفت که دورهی سینمای قصّهگو تمام شده و ما نفهمیدیم این فیلمهایی که میلیونها دلار میفروشند، مگر قصهگو نیستند؟ یکبار گفت که اصلاً نمیتواند فیلمهای آمریکایی را تحمّل کند و وسط فیلمی از تارانتینو، جلو چشم او بلند شده و از سالن بیرون آمده که او هم متوجّه شده و مچش را گرفتهاست. حالا چطور شده که در مصاحبه با نشریّات خارجی از این انتخاب خوشحال است و میگوید که تازه دارد « حرفهای» میشود؟ دربارهی قضاوت دهقان هم به نظرم دهقان معیارهایی جز فیلم را در نقد خود دخالت میداد و وقتی فیلمسازی میگوید که به این نوع سینما معتقد است کار منتقد مچگیری نیست تا بگوید نخواستی یا نتوانستی؟ موضوع داوری بهتر است خود فیلم باشد تا حواشی ِآن. چه این حاشیه امکانات پشت صحنه باشد چه بدبودن نشان دادن فقر به جهانیان از دید کسانی مثل اکبرعالمی و یا نپسندیدن صحنهای از فیلم « زندگی و دیگر هیچ» با تعبیر « زندگی سگی» از سیّد مرتضی آوینی. البته قضاوت دربارهی موضوعات فوق آزاد است و یک مخاطب- چه رسد به منتقد- میتواند و باید به آن واکنش نشان دهد ولی این با ارزشگذاری برای فیلم متفاوت است. برای نمونه فیلمی میتواند خوب باشد ولی نحوهی ارائهی آن در خارج از کشور انتقاد برانگیز باشد. در جواب دوستی چند روز پیش نوشتم که برخی از فیلمهای کیارستمی را خوب میدانم و برخی را متوسّط و این اواخر هم او را رو به نزول میدیدم و میترسیدم که کفگیرش ته دیگ خورده باشد و فیلمهایی پاپآرت گونه دربارهی ساحلی خاموش یا زنی خوابیده در بستر، پایان کارش باشد. پیشنهاد یک اپیزود از فیلم بلیط مثل اینکه دریچهی تازهای برای او بود و حالا هم فیلم « رونوشت برابر اصل است». همین که او امکان جدیدی برای خلاقیّت خود یافته بسیار خوب است. اگر زمانی پیروانش را به تقلید از سینمای نیمپزش- به قول خود او- متهم میکردند، حالا با افول سینمای ایران در جشنوارهها اگر پیروان ِفرضی او در آینده از نسخهی جدیدش تبعیّت کنند فکر نکنم جای گله باشد. سینمایی فرامرزی با بازیگران خارجی که اوّل مخملباف به صرافت آن افتاد ولی بعد کیارستمی با فراست همیشگیاش از او پیشی گرفت. حاشیهها و حبّ و بغضها و سوءتفاهمها میگذرند و آنچه میماند فیلمی است که به پرده تابانده میشود. نسلهای آینده یا اطّلاعی از درگیریهای گذشته نخواهند داشت و یا این اطّلاع برایشان تنها مشتی گزاره خواهد بود که بر قضاوتشان تأثیری آنچنانی نخواهد داشت. مثل آنچه خود ما که در تاریخ از اختلاف بین دو هنرمند میخوانیم ولی درعین حال به هردو هم علاقه داریم. امیدوارم اکنون که سینمای ایران در داخل و خارج، دیگر آن اوج گذشته را ندارد، این فیلم راه تازهای بگشاید و مسیر تازهای را پیشنهاد کند؛ هم برای کیارستمی و هم برای فیلمسازان آیندهی این سرزمین. |
|
| |
| چهارشنبه 28 شهریور 1386 |
| شط ّ پری |
مبارک باد. سفرهایی که رؤیای مرا شط ّ پری کردند ٬ کنار چشمه هنگامی که اسبم را رها کردم کمانم را به نوک شاخهای بستم کتاب و خامهام را تکیه دادم بر درخت سرو... کنار چشمه،هنگامی که جام داستانم را تهی کردم که از نو آب بردارم ( از آن باریکهی روشن که نهر دوردستی بود) گمان بردم که آنجا زندگان دیگری هستند غیر از ما که در آئینه تصویرند- دور از انعکاس دیگران اصلند، نه تکرار
پس از غوصی که در شط ّ پری کردم پی بیگانگان آب، نظم عکسهایش را برآشفتم همین که موجها آرام شد دریافتم در چشمه چیزی نیست جز رنگین کمان و سرو و دیدم غنچهای در جام روئیدهست ٬ سیامستم از انگشت پریهایی که با شعر اشارت داستانهای مرا انگشتری کردند
محمّدعلی سپانلو |
|
| |
| سه شنبه 27 شهریور 1386 |
| عدم تداوم در فرهنگ ما |
پس از نتایج بد سایپا در فصل جدید، مجید جلالی گفت که این مسألهای فرهنگی است و باید همایشی برگزار شود و جامعهشناسان و عالمان علوم مختلف بررسی کنند که چرا ما پس از یک اوج کوتاهمدّت افت میکنیم. حرف او درست است و چه در ورزش و چه در سایر عرصهها ایرانی جماعت تداوم ندارند. دیروز حمید سوریان سوّمین طلای پیدرپی جهانیاش را گرفت که شگفتی بزرگی بود. او و رضازاده دو استثنای سالهای اخیر پس از رسول خادم در گذشتهی نزدیک هستند. این موفقیّتها البتّه شایان تقدیرند ولی بیشتر از آنکه نشانگر تغییر فرهنگ باشند، نشانهی ارادههایی استثناییاند. پروین هم چه در دههی شصت در باشگاههای تهران و چه در لیگ آزادگان چنین روحیّهای داشت و از برد سیر نمیشد و حتّی اگر در صدر جدول بود، پس از یک مساوی کسی جرأت همکلام شدن با او را نداشت، چه رسد به شکست. در ورزش با الگو کردن اینگونه افراد و تبلیغ مدام آنها شاید بتوان به گونهای فرهنگسازی کرد ولی سایر عرصهها چه؟ معمولاً به هنگام بررسی این مسأله به تاریخ ما مراجعه و حملهها و ایلغارهای مغولان و اعراب بازگو میشود و اینکه این گسستها در فرهنگ و ناخودآگاه جمعی ما نهادینه شده ولی من- فعلاً- به گذشته کاری ندارم و بحثم ناظر به اکنون و آینده است. در ادبیات محمّد حقوقی به هنگام بررسی کارنامهی یک شاعراز اصطلاح دههی اوج یک شاعر استفاده میکند. یعنی یک دهه اوج در عمری مثلاً هفتاد ساله و لااقل پنج دهه شاعری، چرا؟ گلشیری هم اصطلاحی دارد برای ادبیات داستانی ما که قریب به همین مضمون است: جوانمرگی. در مقالهای در مجموعه مقالاتش به همین مسأله میپردازد و حتی هدایت را مشمول همین حکم میداند. هدایت اوج کار خود« بوف کور» را در ۱۳۰۸ مینویسد؛ در بیست و هفت سالگی و پس از آن کارهای دیگرش را عرضه میکند که از دید او نزول به حساب میآیند. جمالزاده هم پس از « فارسی شکر است » و افغانی پس از« شوهر آهو خانم » از دیگر مثالهای او هستند. استثنا میتوان یافت؛ مثلاً نیما افت که نکرد هیچ، چند تا از بهترین شعرهایش را درست در اواخر زندگی خود سرود. امّا این عدم اوج گیری که به نظر من جزئی از مشکل عدم تداوم- چه در اوج چه غیر آن- است به هر حال مسألهی قابل بررسی و مطالعهای است، هم با توجّه به مثالهای بالا و هم دیگر عرصهها مثل اندیشه و سینما. حرفهایی هست ولی باشد به موقع خودش. |
|
| |
| دوشنبه 26 شهریور 1386 |
| فرشته و شیطان |
|
امروزه مشخّصات تقویم و مراسم ِغربی بر جهان حکمفرماست از کریسمس و هالووین تا روزهای بزرگداشت که معمولاَ راجع به اتّفاق یا شخصیّتی آنجایی است. در این میان برنامهریزی و فرهنگسازی بر اساس ویژگیهای هر فرهنگی، گونهای ایستادگی مقابل این موج همهگیر میتواند باشد. برای ما مشخصّات ملّی مانند نوروز و مذهبی مثل رمضان از جملهی این بسترهای کارنشده است. سریالهای ماه رمضان از مهمترین ویژگی برنامههای سیما در این ماه هستند و مانند هر روالی پس از آزمون و خطاهایی مثل اینکه دارند شکل واقعی خود را پیدا میکنند. طنزها حسابشدهتر و واقعیتر شده و برنامههای تقابل خیر و شر هم کمتر شعاری است. از جمله این آزمایشها تجسّد یا شکلبخشی به مفاهیم معنوی است. هر سال لااقل یکی از سریالهای چهارگانه به این امر میپردازد که امسال انگار به عهدهی شبکهی یک است و بررسی ِآن میماند پس از دیدن همهی آن. یکی از موفّقترین ِاین مجموعهها« او یک فرشته بود» اوّلین تجربهی کارگردانی علیرضا افخمی برادر کوچکتر بهروز افخمی بود. گذشته از عنوانبندی ِ قابل تأمّل و موسیقی مناسب، مضمون ِآن یک غافلگیری تمام عیار بود؛ یعنی تجسّم و مادّی شدن ِآنچه سازندگان ِسریال « شیطان» میخواندند. شیطان در دو قالب مردی مرموز و دختری معصوم، مردی درستکار را از راه به در میکند تا به زن خود خیانت کند و آرام آرام عقیدهی خود را با بهرهمندیهایی که او در اختیارش میگذارد معامله نماید و البتّه در پایان نادم و پشیمان میشود و پیام اخلاقی و غیره . برای پرهیز از تکرار اشتباهها آوردن سه نکته بیضرر نیست. اوّل اینکه سریال به رغم داشتن مشاور مذهبی - به گمانم علیرضا برازش- لغزشهای زیادی داشت. شیطان در عربی به معنی مایهی دوری است . شَیطنَ به معنای « دور شد» است و درست مقابل« قربان» به حساب می آید. این معنا نماد یا سمبل خاصی ندارد و هر آنچه - از عمل یا گفته یا شخص- باعث دوری از حقیقت شود شیطانی است و این با ابلیس که به گفتهی قرآن از جنّیان است و موجودی واقعی است تفاوت دارد. بله، ابلیس از مصادیق شیطان است نه خود ِآن. روحانی این مجموعه در قسمتهای آخر میخواهد این موضوع را توضیح دهد که اشتباه میکند و توضیحات نامربوطی میدهد.هم از آن لحاظ که گفتم و هم نحوهی بیان و هم اینکه میخواهد شکلی از تصویرسازی هنری را معقول جلو دهد. نکتهی دوّم ادامهی همین موضوع است که هنر چیزی است و دانش چیز دیگر. اینکه اوایل فیلم ِمهر هفتم، برگمان « مرگ» را تصویر میکند تنها با زبان هنر قابل بیان است و توضیح عقلانی ندارد و هرگونه تلاشی برای توضیح، آن را خراب میکند. در سینمای ما هم فرمانآرا مرگ را به شکل بانویی زیبا تصویر کرده و در فیلم خانهی روی آب هم کیانیان واقعاَ با یک فرشته تصادف میکند. تنها ملاکی که میتوان برای این موارد بیان کرد این است که باید مواظب بود این تلاشها مخالف تعالیم دینی نباشند نه اینکه لزوماَ جزءبهجزء موافق آن باشند، چون فرشتهی مرگ لااقل برای اطرافیان ِفرد رو به موت قابل دیدن نیست. نکتهی سوّم و مهم این است که این یکیشدن ِدو عامل ِ« فهم دینی» و « بیان هنری» تنها از کسانی برمیآید که هردو وجه را در خود داشته باشند، نه اینکه دارای یک جنبه باشند و با گذاشتن مشاور سعی در پوشاندن ضعف آنها کرد. شاید تنها کسی که با این دو توشه در سیما سابقهی برنامهسازی دارد- صرف نظر از اختلاف سلیقههایی که با او دارم- داوود میرباقری باشد. سریال مذکور ایرادهای دیگری هم داشت. مثلاَ دختر خانواده هویّت شیطانی دختر تازهوارد را رفتهرفته کشف میکند ولی برادر کوچکترش از او خوشش میآید. این که کودکی که معصومتر است و به مبدأ نزدیکتر، از شیطان خوشش بیاید آزاردهنده است و پیام مناسبی ندارد. از این دست ایرادها بازهم میتوان به این مجموعه گرفت که من ندیدم در نقدهای مجلّات به آن اشاره شود ولی آنچه مهم است این است که بالأخره باید از جایی شروع کرد. این نقل قول از ایندیرا گاندی را پیشتر هم آوردهام که برای رسیدن به جاهایی که تاکنون ندیدهایم باید از راههایی رفت که تاکنون نرفتهایم. |
|
| |
| یکشنبه 25 شهریور 1386 |
| طواف |
|
ابایزید رحمةالله علیه به حج میرفت. او را عادت بود که در هر شهری که درآمدی اوّل زیارت مشایخ کردی، آنگه کار دیگر. رسید به بصره، به خدمت درویشی رفت. گفت: یا ابا یزید به کجا می روی؟ گفت: به مکّه، به زیارت خانهی خدا. گفت: با تو زَوادهی راه چیست؟ گفت: دویست درم. گفت: برخیز و هفت بار گرد من طواف کن و آن سیم را به من ده. برجست و سیم بگشاد از میان، بوسه داد و پیش او نهاد. گفت: یا ابایزید کجا میروی؟ آن خانهی خداست و این دل من خانهی خدا؛ امّا بدان خدا که خداوند آن خانه است و خداوند این خانه، که تا آن خانه را بنا کردهاند در آن خانه درنیامدهاست و از آن روز که این خانه را بنا کردهاند ازین خانه خالی نشدهاست. |
|
| |
| شنبه 24 شهریور 1386 |
| نوشتن یا ننوشتن |
۱. وحید مرا به بازی نوشتن دربارهی وبلاگنویسی دعوت کرده، امیدوارم با خواندن این پست از دعوتش پشیمان نشود. ۲. دعوتی نیستم؛ یعنی معمولاً نمیروم ولی این بار بهانهی خوبی است برای گفتن چیزهایی. ۳. ظاهر قضیّه این است که من تازه کارم با حدود هشت ماه نوشتن. دلیلی ندارد که کسی فکر کند پیش ازین وبلاگ داشتهام یا همین حالا وبلاگ یا وبلاگهای دیگری هم دارم و یک تازهکار هم هیچوقت به دیگران درس وبلاگنویسی نمیدهد. ۴. میخواستم یک زمانی با دعوت از چندتا آدم گردن کلفت یک بازی بسیار ضروری راه بیاندازم که: چرا وبلاگ مینویسیم؟ شاید هم قبلاً سابقه داشته که من بیخبرم. همین حالا آنرا مینویسم و هر کس هم که این متن را میخواند دعوت است که خودش هم بنویسد. ۵. حکایت لقمان را شنیدهاید که کسی پرسید که تا فلان جا راه چقدر است و او جواب نداد؟ بعد که طرف ناامید شد و راه افتاد، لقمان گفت غروب میرسی. مرد به او گفت چرا از اوّل نگفتی؟ لقمان گفت نمیدانستم با چه سرعتی میروی، حالا فهمیدم. بعضی تجربهها هم اول باید انجام گیرند و پیش پیش نمیتوان گفت چطور میشود( ذهنتان جای بد نرود) ۶. دنیای وب سیلی از اطّلاعات است، اگر روزی یا چندروزیکبار چند سطری بنویسید از این حالت انفعال درمیآیید و اهل نقد میشوید هرچند اندک و خام. مهم این است که خوانندهی صرف نباشید. ۷. اختلاف نظر را اینجا میتوان مفت و مجّانی امتحان کرد و تحمّل خود را بالا برد. بسیار شده که اینجا یا در سایتهای دیگر با کسی ناسزاگو طرف شدهام؛ اوایل سخت بود و البتّه همیشه سخت است ولی حالا بردبارتر شدهام. تجربهی مجازی برای زندگی حقیقی بسی مفید است. ۸. مارکز به نویسندگان جوان توصیه کرده که یک دورهی روزنامهنگاری را تجربه کنند. صرفنظر از مزایای حضور در تحریریّه و فضایی که آنجا فقط قابل لمس است، روزانهنویسی تجربهی گرانبهایی است. هنر این نیست که هر وقت حال و حوصله داشتید بنویسید، اگر حالش هم نبود و معنا را از پس لایههای ذهن بیرون کشیدید و سرسامان دادید و ارائه کردید، هنر کردهاید. میگویید چه اصراری هست؟ عرض میکنم. شاملو میگوید یک شاعر- تو بخوان یک نویسنده- مثل کسی است که منتظر باران است و ظرف و دیگ و قابلمهاش را باید مهیّا نگه دارد که تا ابر آمد آنها را پهن کند در فضای باز تا بیشترین ذخیره را داشته باشد. این حاضر به یراق بودن با مدام نوشتن حاصل میشود. چه بسیار اندیشهها یا شعرها یا موضوع برای داستانها که با دستدست کردن از دست رفتهاند برای همیشه. اگر عادت به نوشتن داشته باشید اینها را از دست نخواهید داد. ۹. باز هم هست ولی میخواستم حرف اصلی را بزنم که این فواید و تجارب برای من یکی که حاصل شده و مثل هر بازی دیگری دارم به تهش میرسم. امّا نمیدانم غرض اصلی چه بود ولی هرچه بود حاصل نشد. فضای وبلاگستان با من و امثال من عوض نمیشود. من مثل نقشهکشی هستم که عملیّات جنگی را طراحی میکند؛ اگر سرجای خودم باشم مؤثّرم ولی اگر بروم خطّ مقدم، گیرم تکتیرانداز خوبی هم باشم کارایی بالایی نخواهم داشت، از کار خودم هم میمانم. نشد که فضای گفتوگوی خوبی فراهم شود یا طرح نویی افکنده. نبود لینک دیگران و بامزگی نکردن در سایر وبلاگها یا هرچه که نمیدانم، باعث شده که اینجا عیّار باشد و حوضش. دو نیمهی تردید فعلاً در حال جنگند: یکی آنکه میگوید که این وبلاگ میتواند مدخلی به یک سایت با نام حقیقی باشد و به هرحال از جایی شروع کردن است خصوصاً که دوستانی هم فراهم باشند و نیمهی دیگر چند تار موی سفیدی که پیدا شده را نشان میدهد و میگوید بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین. این یکساعت روزانه هم یکساعت است. ارزش ندارد که این وقت را به جز کارهای اصلیت صرف کار دیگری کنی. اگر تجربهای بوده حاصل شده و مثلاً تو باشی یا نباشی چه تفاوت؟ یکی پس از دو روز یکی پس از یک هفته و دیگری پس از یک ماه خاطرهات را هم به یاد نمیآورند. میماند یک استثنا که دوستی است با دلی نازکتر از برگ ِگل که « از ادبیات» مینویسد. اگر قول دهد که حلال کند ما را اگر ننوشتیم من هم پیمان میبندم که منظّم در وبلاگش نظر بگذارم، قبول؟ ۱۰. سه نقل قول سینمایی ِمرتبط . الف. خداجون قربونت برم که همهعالم دشمنتن . دوستاتم که ماییم یه مشت کوروکچل و خل و دیوونه. ب. دیگه چیزی نمیخوام فقط میخوام یه جور خوبی کلکم کنده بشه. ج. همهی عمر دیر رسیدیم. |
|
| |
| جمعه 23 شهریور 1386 |
| افطار |
گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام ِصیّاد نیفتادی بلکه صیّاد خود دام ننهادی. حکیمان دیردیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند؛ اما قلندریان چنان بخورند که در معده جای نفس نماند و بر سفرهی روزی کس. |
|
| |
| پنجشنبه 22 شهریور 1386 |
| داوری و شایعهی دانشگاه شریف |
۱. تقریباً یک ماه پیش دکتر رضا داوری مقالهای نوشت که خلاصهاش چنین چیزی میشود:« ISI سازمان خوبى است که در حدود پنجاه سال پیش تأسیس شده است. این سازمان مقالههایى را که در مجلههایى که خود به رسمیت شناخته و چاپ شده است، فهرست مىکند و وسیلهاى فراهم مى کند که طالبان، به مقالههاى مورد نظر خود به آسانى دست یابند و البته با رجوع به آن مى توان پیشرفت علم در جهان و در کشورها را با تقریب اندازه گرفت. تا اینجا نه فقط هیچ اشکالى بر ISI وارد نیست بلکه اقبال به آن شایسته و لازم به نظر مىرسد. قضیه وقتى دشوار مى شود که ISI نه فقط ملاک مطلق در رتبهبندى علمى کشورها و تعیین مقام و مرتبه دانشمندان مى شود بلکه مقام بلندى پیدا مى کند و به صورت هیکل مقدسى درمى آید که چون و چرا در مطلق بودن آن جهل و کفر به شمار مىرود. در این صورت چه بسا که ISI به کلى بى فایده و حتى مضر شود وقتى نوشتن مقاله در ISI شرط لازم باشد و کسى که صد مقاله محققانه دارد اگر در فهرست ISI چیزى نداشته باشد، دانشمند شناخته نمىشود و ارتقا به درجات دانشیارى و استادى بر او حرام است، ISI دیگر در ردیف ملاکهاى دیگر نیست بلکه ملاک قطعى و تعیینکننده و مطلق است.» ۲. دانشگاه تهران جوابیهای بر این مقاله نوشته که خیلی بانمک است. مقالهی داوری ادعانامه نبود که جوابیه بطلبد؛ تحلیل یک اهل فلسفه بر جایگاه علم و عالم در کشور و اینکه نباید ذیل فلان سازمان قرار بگیرد بود و جواب به آن، نقد آن است نه ردیف کردن آمار و ارقام و لزوم پایبندی به سند چشمانداز بیست ساله. بدتر اینکه حضرات مساله را شخصی هم کردهاند و اضافه کردهاند: « تمامى امتیازات کتابها و مقالات ایشان (کلى گویىهاى ارزیابى و داورى نشده بدون ذکر منابع و مأخذ معتبر در نشریه سازمانى که خود سردبیر آن بودهاند) جمعاً برابر ۳ امتیاز و اعتبار معادل مبلغ ۶۰ میلیون ریال طبق ضوابط محاسبه و به ایشان تعلق گرفته است و انتظار مى رود که ایشان در تألیف و ترجمه کتب و در نگارش مقالات علمى معتبر به گونهاى عمل نمایند که از امتیازات بیشترى برخوردار شوند» انگار داوری برای گدایی امتیاز و ریال این مطالب را نوشته است؛ واقعاً شرمآور است. ۳. شایعهی جالبی در دانشگاه شریف دهان به دهان میچرخد که با موارد فوق مناسبت دارد وآن هم این است که شمارى از دانشجویان دکتراى شریف مقالهاى را که به وسیله یک نرم افزار شناختهشده به صورت خودکار تولید شده است براى یک مجله آى اس آى (Applied Mathematics & Computation) که به وسیله ناشر معروف Elsevier چاپ مىشود ارسال کردند. این مقاله که به وضوح بىمعنا و مسخره است (و این با خواندن فقط چکیده کاملاً روشن است) پس از دو سه هفته بدون هیچ ایرادى پذیرفته شد و هم اکنون به صورت online قابل دسترسى است. جالب است نه؟ به نظرم نیاز به توضیح ندارد. برای تکمیل بیشتر، نوشتهی آقای محمد قدسی و مقالهی پایینتر توصیه میشود . ۴. به عنوان یکی از ناراضیان نظام دانشگاهی با خواندن این مقاله چاق شدم حسابی ولی جناب داوری یک قسمت از واقعیت را بازگو کردهاند. کل نظام دانشگاهی ما بر اساس تحکم است. بر اساس ترجیح رتبه بر توانایی و مدرک بر علم؛ از تک تک امتحانات آن تا اوضاع وخیم پایاننامه نویسی. هرچه رامتر و چاپلوستر و کلیشهایتر، مقربتر و پیشروندهتر و هرچه جسورتر و نقادتر و نوگراتر، منزویتر و ناکامتر . عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی. ۵. آقای داوری در انتهای مقاله مینویسد:« در حدود ۱۰ سال پیش یک روز یکى از دانشمندان صدیق کشور که قدرش چنانکه باید شناخته نشده است، به من گفت وصیتنامه مى نویسى؟ پرسیدم کدام وصیتنامه؟ گفت مقالهات را خواندم. بوى وصیتنامه مى داد. شاید آن بزرگوار درست حس کرده بود. اکنون که ۱۰ سال پیرتر شدهام و باید براى شنیدن بانگ رحیل مهیاتر باشم (و البته نیستم) به صراحت عرض مىکنم که این نوشته جزئى از وصیت یک دانشگاهى پیر به همکاران خویش است. وصیتى که در آن دعوت به اندیشیدن و همسخنى غالب است. همه اهل نظر و دانشمندان و دانشگاهیان و ارباب مدیریت و سیاست و علم کشور را به خواندن این نوشته دعوت مىکنم.»
پ. ن: برای آگاهی بیشتر از صحت و سقم شایعه مقالهی دانشجویانی که ادعای انجام این کار را دارند بخوانید. |
|
| |
| چهارشنبه 21 شهریور 1386 |
| خزانی |
عصرانه بانوی موطلایی پائیز در جامهی بلند گلافشان ارغوانی موّاجش آشفتهحال و چهره برافروخته عبور میکند از کوچههای باغ با گیسوان پریشان باد و چند قطره اشک روشن باران بر روی گونههای کبودش
م. آزرم |
|
| |
| سه شنبه 20 شهریور 1386 |
| امام موسی صدر، سیّد جمال معاصر |
اگر اهل سنّت به کسی « امام» بگویند خیلی عجیب نیست چون این واژه معنایی قدسی برایشان ندارد ولی شیعه چرا. در قرن حاضر به دو نفر امام گفتهاند یکی در ایران و توسط شیعیان ایران: امام خمینی و یکی در لبنان و به وسیلهی شیعیان آنجا: امام موسی صدر. هر دو با تفاوتهایی در روش؛ اولی انقلابی و دومی اصلاحگر. اولی درچارچوب تفکر سنّتی و دومی نواندیشی بی پروا. سیّد موسی صدر و سیّد موسی شبیری زنجانی- از مراجع فعلی- با هم ملبّس شدند. یکی راه پدر را ادامه داد و دیگری نه. موسی صدر به دانشگاه رفت و حقوق اقتصادی خواند و دو زبان فرانسه و انگلیسی را هم اضافه بر فارسی و عربی فراگرفت. نشریّهی مکتب اسلام را پی ریزی کرد و به فراگیری موسیقی پرداخت. صادق طباطبایی توصیهی او به فراگیری و تحقیق روی موسیقی کلاسیک اروپا را نقل میکند و جالب اینجاست، زمانی که روزنامه خواندن برای طلاب کاری اضافی و بیهوده به حساب میآمد و موسیقی حتی به فتوای کسی مثل خمینی مباح نشده بود پس از اجرای سرودی در حسینیه ارشاد ابراز امیدواری میکرد که پای ارکسترهای بزرگ به حسینیهها[!] باز شود. مطهری او را پنجاه سال جلوتر از زمان میدانست و خود او در اظهار نظری صریح میگفت که مطهری و بهشتی بهخاطر بیرون رفتن از حوزه این شدند و اگر در حوزه میماندند جوّ بسته و قدیمی حوزه اجازهی رشد به آنان نمیداد. خود او نیز به دلیل اینکه اسلام را طبق معیارهای هزاروچهارصد سال پیش نمیپسندید هم از حوزهی قم و هم از حوزهی نجف به نوعی طرد شد و به لبنان رفت. او میگفت که ما باید ببینیم که پیامبر اسلام اگر امروز میان ما بود چه حکمی صادر میکرد نه اینکه حکم آن زمان او را تکرار کنیم.
سیّد موسی جامع اضداد بود؛ هم یک شیعی تمام عیار بود و هم با مخالفان از اهل سنّت تا پیروان دیگر ادیان از در آشتی درآمده بود. به راستی آیا جز او روحانی دیگری سراغ داریم که به کلیسا برود و در جایگاه وعظ کشیشان، مسیحیان را موعظه کند؟ آیا میتوان انتظار داشت که جز او فقیه شیعهی دیگری عقد ازدواج بین دو جوان مسیحی را جاری کند و آنها هم او را چون یک روحانی همکیش- بلکه بالاتر- قبول داشته باشند؟ از یک سو شعار آشتی میدهد و از یک سو سازمانی نظامی با نام اختصاری امل(افواج مقاومت لبنان) را بنا مینهد. هم محبوب خمینی است تا جایی که خمینی او را پس از پیروزی انقلاب ایران برای ادارهی کشور مناسب میبیند و هم پس از فوت آقای حکیم به جای اعلام نام خمینی، خویی را به عنوان مرجع اعلام میکند! از همه مهمتر امروز هم او را حلوا حلوا میکنند وهم در زمان خودش مورد بدترین اتهامها قرار میگرفت. کجا هستند کسانی که او را به عامل امپریالیسم بودن متهم کردند؟ سیّد حمید روحانی که بعدها هم دیدیم چگونه برای شریعتی پرونده سازی کرد، میگفت که این دو پسر عمو- سیّد موسی صدر و سیّد محمد باقر صدر- از عوامل موساد هستند! حالا جرات تکرار حرفهایش را دارد؟ جلالالدّین فارسی هم در روزنامههای فلسطینی علیه او مقاله مینوشت و او را دستنشاندهی آمریکا و اسرائیل میخواند. سیّدموسی همچون نیای خود سیّدجلالالدین اسدآبادی از زیستن در جوار قدرت نمیهراسید و با شاهان و رئیسان کشورها رفت و آمد داشت و حتی یکی از ملاقاتهای او با شاه بود که منجر به آزادی هاشمی رفسنجانی از گروه روحانیانی شد که بعدها همه اعدام شدند. اما این رفت و آمدها برای او عاقبت خوشی نداشت و در جریانی که همه میدانیم توسط دیوانهای به نام قذافی ربوده و حبس شد و تمام عوامل ربودن او نیز بلافاصله معدوم شدند تا مثلاً ردّ پایی به جا نماند. اما اخبار حاکی از زنده بودن اوست. تلویزیون ایران در اقدامی عجیب فیلم بسیار کوتاه - در حدّ چند ثانیه- از روحانی بلند بالای یک مترو نود و هشت سانتی متری با محاسنی سپید را نشان داد که در یک پادگان با عمّامه و لبّاده از کنار سربازان میگذرد. فیلم گویا مخفیانه و با موبایل گرفته شده بود تا گواهی باشد بر زنده بودن یکی از شخصیتهای شگفت و به شدت غریب معاصر که متفاوت زیست و در واقعهای عجیب به راستی «امام» گونه به سراپردهی غیبت رفت. |
|
| |
| دوشنبه 19 شهریور 1386 |
| نامهی چمران به امام موسی صدر |
ای محبوبم، تو را دوست میدارم. مهر و محبّت تو به انسانها و حتی دشمنان به اندازهای است که مرا به یاد مسیح میاندازد. روح مسیح را در تو مییابم و گاه احساس میکنم که این مسیح است که گاه دوباره ظهور کرده و در میان آدمیان سکنی گزیده است. گاه نوح را در تو میبینم. میبینم که کشتی شکستهی شیعیان را که در توفانی سهمگین دستخوش حوادث سخت و کشنده است، همچون کشتیبانی قویپنجه با سرسختی و مهارت از میان امواج خطیر هدایت میکنی و هوش و گوش همهی کشتی نشستگان متوجّه توست. گاه ابراهیم را در تو میبینم که در میان آتش راه میروی و آن را به سلامت طی میکنی. به میان دشمنان خونخوار میروی و آنان را چون برّه رام میکنی. رسالت پیامبر بزرگوار اسلام را در تومییابم؛ همه مشکلات را بر قلب لطیف خود میپذیری. همهی اهانتها و تهمتها و دروغها را با سعهی صدر تحمل میکنی. همهی پیمان شکنیها، نفاقها و دشمنیها را به دیدهی اغماض مینگری و با صبر و سرسختی سعی داری که با کمال محبّت دست گمشدهها را بگیری و از میان این ظلمتکدهی وحشتناک به راه راست هدایت کنی. گاه علی را در تو میبینم. دردها و رنجهای او را در تو منعکس مییابم. وقتی که تو را روی منبر میبینم که برآشفتهای و از سینهی پردرد خود میخروشی و از قلب آتشین خود شراره میافکنی، میسوزی و میسوزانی، به یاد علی میافتم که بر منبر کوفه میجوشید، میخروشید و ظلم و جنایت معاویه را رسوا میکرد... |
|
| |
| یکشنبه 18 شهریور 1386 |
| مخالفت دکتر نصر با روشنفکری دینی |
|
همایش یک روزه دین و مدرنیته با عنوان آسیبشناسی روشنفکری دینی، پنجشنبه 15 شهریور به همّت حسینیه ارشاد و مؤسّسه گفتوگوی ادیان در حسینیه ارشاد تهران برگزار شد. در این همایش گروه گستردهای از متفکّران به سخنرانی یا ارائهی مقاله پرداختند. در این جمع سه نفر از اساس با مفهوم« روشنفکری دینی» مخالفت کردند. یکی عبدالحسین خسروپناه که روحانی سنتی و مخالف روشنفکری دینی از هر نوع آن است، این جریان را غیر واقعی و غیرمتفکّر خواند. دیگری مصطفی ملکیان در ادامهی سیر تفکر خود این مفهوم را پارادوکسیکال نامیده که به او باید جداگانه بپردازم و در پایان سیّد حسین نصر که خود در تهران حاضر نبود، با استفاده از ویدئو پروجکشن به ارائهی سخنرانی خود پرداخت. از دید وی روشنفکری دینی به معنای امروزه محصول استیلا و گسترش فلسفه جدید است که در غرب زاده شده است و به همین دلیل باید به آن توجه کرد. در گذشتهی ما روشنفکری دینی وجود نداشت زیرا تفکری مثل تجدّد از بیرون بر آن استیلا پیدا نکرده بود. به عقیدهی او برای یک متفکر متدیّن سه راه وجود دارد: اول، پذیرفتن صیرورت و تغییر، به عنوان غایت حقیقت و پرستش زمانه که یعنی تجدّد. دیگری، بنیادگرایی که روی دیگر تجدّد است و ضد ساحت درونی دین، ضد تفکر و ضد عرفان است. سوم، آن چیزی است که نصر به آن میگوید «سنّتگرایی» و او عمری است که دنبال آن است. سنّتگرایی به معنی پذیرفتن عقایدی است که ماورای زمان و مکان است. اگر به مفاهیمی مانند« عدالت» یا« ظلم» یا « مجازات» بنگریم و فرض را بر آن بگذاریم که به قول نصر توانایی دست یابی به تعریفی مطلق و فارغ از زمان و مکان ِآنها را داریم ولی باز این مفاهیم در چارچوب زمان و مکان خاصی باید محقّق شوند و اینجاست که چون آبی که در ظروف متفاوت ریخته شود اشکال گوناگونی مییابند. تقسیم بندی نصر نادرست است. ما سه راه پیش رو داریم ولی نه آنچنان که او میگوید. یکی اینکه تجدّد را بپذیریم و دینی را که قدرت انطباق با جهان فعلی ندارد کنار بگذاریم(الحاد). دوم اینکه مناسک و عقاید دینی را بدون اجتهاد بپذیریم و تجدّد را از اساس نفی کنیم(بنیادگرایی) و سوم اینکه بکوشیم راهی برای محقّق کردن ارزشهای دینی در عصر حاضر بیابیم(اجتهاد یا روشنفکری دینی). نصر بی هیچ دلیلی بنیادگرایی را متفاوت از سنّتگرایی میداند ولی من تفاوتی بین آندو نمیبینم. هردو یکی هستند ولی با دو بیان متفاوت یکی توسط روحانیانی که وظیفهی ما را پیروی از سنتهای فرهنگی و فکری هزارو چهارصدسال پیش میدانند و دیگری فیلسوفی که به دنبال حقایقی ازلی است ولی مصادیق آنرا در گذشته مییابد. بیانشان اندکی متفاوت است ولی نتیجه یکی است و هر دو هم به یک اندازه دشمن تجدّد هستند. او تعریف روشنفکری دینی را تحریف میکند و آنرا « پرستش زمانه» میخواند. به نظرم دور از انصاف است که رقیب خود را تحقیر کنی و بعد به نقد او بنشینی. آنان زمانه و تغییر را نمیپرستند بلکه آنرا به عنوان یک حقیقت میپذیرند و سعی میکنند با تلاش خود دیندار بودن را در زمان ما « به شکلی منطقی» ممکن کنند. آری، راه اوّل و دوّم بسیار ساده و آسانیاب هستند چون مبتنی بر تقلیدند یکی از دنیای جدید و دیگری از گذشته و به همین دلیل بسیار جذّاب. بیجهت نیست که میان جوانان امروز متاع بیقیدی به دین از یک سو و تعصب طالبانی از سوی دیگر این قدر پرمشتری است. در این میان کسانی هستند- که فارغ از میزان توفیقشان- به دلایلی مانند پذیرفتن حقیقت غایی و صادق دیدن پیامبران و تجارب دینی شخصی، دین را ضرورتی برای انسان میدانند و از آنجا که خوب یا بد مطلق در جهان نداریم، دینی را که در ظرف زمان گذشته ارائه شده، نیازمند نوکردن و تطابق با اکنون مییابند و در این راه میکوشند. اینان اگر مقهور زمانه بودند در آسانترین انتخاب، دین را به کنار میگذاشتند و خود را از دردسر و تناقضهای آشتی دادن ِدیروز و امروز میرهاندند. دکتر نصر بدیل روحانیان داخل کشور در نحوهی تفکّر است و به همین دلیل است که پس از غوغای دکتر سروش تلاشهای بسیاری شد که او را به ایران باز گردانند و حتی کسی مثل مصباح یزدی در آمریکا به خانهاش رفت تا ضرورت بازگشتش به ایران را برای ایستادن در مقابل روشنفکری دینی به او گوشزد کند؛ امّا امروز این جریان به حرکتی پویا و شاداب تبدیل شده که نه نصر و نه مصباح و نه کسان دیگر نمیتوانند آنرا محو یا تضعیف کند. |
|
| |
| شنبه 17 شهریور 1386 |
| لطیفهها و فرهنگ عامّه |
روزی آقا با حّداد عادل به کوه میروند. هربار که چشم آقا به پریروی ِگلاندامی میافتاد که از حضور ناگهانی ایشان مبهوت به او مینگریست، میگفتند: ماشاء الله ، ماشاء الله . حّداد بلافاصله با موبایل تماسی گرفت با فرهنگستان که ازین پس به جای واژهی غریب و نامانوس « جیگرتو» همه بگویند: ماشاء الله . لطیفهی سادهای است که چند سال پیش به گوشم خورد و با کلى مکافات آنرا به زبانی مؤدّبانه ترجمه کردم تا قابل نقل باشد. همانطور که میبینید محصول زمانی است که حدّاد هنوز رئیس فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی بود و اشارهای به نوچگی او که به دلیل خویشاوندی خانوادگی است و کوه رفتن رهبر و تکیه کلام ِمعروف او: ماشاء الله که در دیدار با ورزشکاران و هرجایی که کسی را به او معرفی میکنند و از سوابقش میگویند، تکرار میکند. این لطیفه تعریضی به لغات ساختهی فرهنگستان و اجبار ِمذهبی حکومت هم هست و چند نکتهی دیگر که با کمی دقّت آشکار میشوند ولی موضوع اصلی این جاست که سازنده میخواهد به کنایه دو نکته را بگوید: اوّل اینکه آقا هم اهل بخیه است و بدش نمیآید از دیدار ماه طلعتان ولی آنرا به زبان خودش بیان میکند. دوّم از آن مهمتر است و میخواهد بگوید حّداد هم از این موضوع باخبر است و به عبارت دیگر حضرات خودشان بهتر میدانند از چه قماشی هستند و گرنه چرا باید عبارتی مذهبی را متلک تلقّی کند؟ نمیدانم افرادی از جنم صادق هدایت و احمدشاملو باز هم هستند که اولاَ به فرهنگ کوچه بپردازند و ثانیاَ از میان آن- به طور جدّی- به جمعآوری لطیفهها مشغول باشند یا نه. لطیفهها مثل هر قسمتی از فرهنگ ما بازتاب و واکنش طبع جمعی به مسائل و رویدادهاست که نظایر آنرا در ماجرای انرژی هستهای و سهمیهبندی بنزین شنیدیم. ساختار این لطیفهها از لحاظ ادبی و زبانشناسی و مضمون ِآنها از نظر مردمشناسی و مطالعات تاریخی قابل بررسی است. امیدوارم جایی برای ضبط و نگهداری لطیفههای برجستهی هر دوره وجود داشته باشد یا لااقل افراد علاقهمندی آنرا جمع کنند. مشکل اینجاست که بسیاری از آنان با کافواژه(اف ورد) بیان میشود که نقل آنرا دشوار میکند [مثل نمونهی بالا] ولی من علیرغم اینکه در طنزنویسی به رعایت ادب دعوت کردهام امّا این لطیفهها به هرحال ساخته شده و میشود و توصیه هم نمیپذیرد. پس مانند فرهنگ لغتها که اصل لغت را میآورند باید با امانت جمع شود. بله، در تعریف خصوصی آن، میتوان آنرا کمی تغییر داد یا به جایشان گفت: چیز یا فلان یا در کتابت،[...] گذاشت مثل نمونهی زیر که چندسال پیش، زمان مریضی رهبر شنیدم: پروستات ِآقا باز عود کرده بود و ایشان روبه موت بودند که به توصیهی اطبّا، پزشکی هندی بر سر بالین ایشان میآورند که دستور میدهد ایشان مورچهی نر میل نمایند. تفکیک مورچهی نر از ماده خیلی سخت بود دعوت کردند از افراد خبره که این کار را بکنند. چند نفری به هوس جایزه گرفتن پیش خود گفتند مورچه، مورچه است ما میبریم، کی میفهمد؟ خلاصه آورند و ایشان میل کردند و افاقه نکرد. پاداشها را پس گرفتند و آنها را به حبس انداختند. دست آخر یکی آمد و گفت که آنچه خواستهاید آوردهام. گفتند دیگران را ببین و عبرت بگیر گفت: نه اصل ِجنس است. خلاصه به آقا دادند و خوب شد. به او گفتند که ناقلا چطور توانستی این کار را بکنی؟ گفت ساده بود. یک صف مورچه گیر آوردم و به تکتکشان گفتم: خبر دارید مقام معظّم ولایت مریض هستند؟ هر کدام که میگفت: به [...]م میفهمیدم نر است و او را در قوطی میانداختم. |
|