ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 31 مرداد 1386
سبز

 

 

با تو دیشب تا کجا رفتم

تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم

من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند

من نمی گویم که باران طلا آمد

با تو لیک ای عطر سبز سایه پرورده

ای پری که باد می بردت

از چمنزار حریر پر گل پرده

تا حریم سایه‌های سبز

تا بهار سبزه‌های عطر

تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشمم آشنا، رفتم

پا به پای تو که می بردی مرا با خویش

- همچنان کز خویش و بی خویشی-

در رکاب تو که می رفتی

هم عنان با نور

در مجلّل هودج سِرّ و سرود و هوش و حیرانی

سوی اقصا مرزهای دور

- تو قصیل اسب بی آرام من، تو چتر طاووس نر مستم

- تو گرامیتر تعلّق، زمردین زنجیر زهر مهربان من-

پابه پای تو

تا تجرّد تا رها رفتم.

 

 

غرفه‌های خاطرم پرچشمک نور و نوازشها

موجساران زیر پایم رامتر پل بود

شکرها بود و شکایتها

با همه سنگینی بودن

و سبکبالی بخشودن

تا ترازویی که یکسان بود در آفاق عدل او

عزّت و عزل و عزا رفتم.

چند و چونها در دلم مردند

که به سوی بی چرا رفتم.

 

 

شکر پر اشکم نثارت باد

خانه‌ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من

ای زبرجدگون نگین خاتمت بازیچه‌ی هر باد

تا کجا بردی مرا دیشب،

با تو دیشب تا کجا رفتم.

 

مهدی اخوان ثالث؛ تهران، اسفند1339


سه شنبه 30 مرداد 1386
آموزش؛ دیروز، امروز

 

ساختار هنری امروز تولید انبوه ِهنرمند و دانشور دارد ولی آنچه به نظر می رسد، آن اندکان نظام قدیم پخته‌تر و عمیق‌تر بوده‌اند. اینکه نسخ خطّی قدیمی امروز چنین ارج و قربی دارند یا کاغذی خطّاطی شده یا یک نمونه‌ی نگارگری شاید دلیلی ورای گذشته بازی داشته باشد.

محمود فرشچیان حکایت می کرد که استادی داشتم که نمونه‌ی کار خود پیش او می بردم و او هربار می‌گفت خوب نیست و من دیگر بار کار را انجام می دادم و او باز می گفت: خوب نیست. نمی دانم طرح قالی بوده یا چیزی شبیه به این که به او مشق کشیدن کاشی‌های فلان عمارت را می داده و او هربار باید  « خود» درمی یافته که چرا خوب نیست. به نظرم خیلی سختگیرانه باشد این نظام استاد و شاگردی قدیمی که استاد به زور و اندک اندک چیزی به شاگرد می داده و تازه اینکه فوت کوزه گری را برای خود نگه می داشته حکایت دیگری است.

زندگی محمدرضاشجریان را که بخوانیم- و اگر توفیقی باشد آنرا جداگانه خواهم نوشت- چیزی شبیه به این است ذرّه ذرّه و سخت به دست آورده؛ کمی از این کمی از آن، افتان و خیزان و بی مربّی و علیرغم مخالفت پدر. پدری که وقتی بعدها صدایش را از رادیو می شنیده به هنگام نواختن سازها انگشت در گوش می کرده و به هنگان خواندن پسر انگشت‌ها از گوش در می‌آورده است! امیدوارم درست درنیاید این پیش بینی ولی اگر مرارت و سختی شرط لازم موفّقیّت باشد، شاید همایون که آموختن ِآواز برایش مانند لقمه‌ی جویده شده‌ای بوده آن توفیق را نیابد.

در نظام دانشگاهی هم« دانشجو» شوخی بزرگی است. کسی به جست و جوی دانش نیست و همه به دنبال شرایط مهیّا و سهل ترین راه رسیدن به مقصدند که خدا می داند چیست؛ ثروت، منزلت یا چیز دیگر. این شیوه به نظام طلبگی سنتی هم رسوخ کرده و آنرا به جز استثناهایی از درون پوک کرده است.

مخالفتی با نظام جدید ندارم و اگر این شیوه طالبانی دارد که حتّی ضعف خود را نمی خواهند بپذیرند و نام ناکامی خود در ورود به دانشگاه را قصور دولت در پذیرش همه‌ی دانشجویان می گذارند و به امید روزی هستند که هر بچه تنبلی در رشته‌‌ای کاردان یا کارشناس شود، به خودشان مربوط است؛ مدارک مورد نظر گوارای وجود. امّا آن شیوه‌ی قدیم به نوعی که مناسب روزگار ماست باید احیا شود. در دانش آموزی و هنر و ادب. مبتنی بر کار ِکارگاهی و تلاش و ممارست وبدون چشمداشت مادّی. درباره‌ی چگونگی‌اش بعد بیشتر می نویسم.


دوشنبه 29 مرداد 1386
مسلخ ِسینما

 

1. فریدون جیرانی در برنامه ی پریشب دوقدم مانده به صبح که صالح علا با موفقیّت در شبکه چهار می‌سازد، ادّعای بسیار تکرارشده‌ی منتقدان را درباره‌ی این که سینمای ایران هنوز نتوانسته تصویری واقعی از طبقه‌ی متوسط ایرانی نشان دهد- به خلاف سینمای جنگ مثلاً- را بازگفت. امیرهوشنگ زند مترجم و دوبلور با سابقه به برنامه تلفن کرد که این حرف درستی نیست و ما در فیلمهایی مانند هامون خلاف این را شاهدیم و جیرانی به دفاع از حرف خود پرداخت که مهرجویی در این فیلم نسبت به مهشید   « موضع» دارد و...

اوّل اینکه به نظرم با پذیرفتن اینکه سینما از جامعه عقب است ولی این حکم را هم از جمله حکم‌های کلی و نابه‌جا مشهورشده‌ی منتقدان می دانم. برای مثال سه فیلم اخیر فرمان آرا را مشاهده کنید؛ درباره‌ی همین طبقه است و موفّق و البته نمونه‌های بیشتری هم می توان یافت. امّا آنچه مرا به فکر فرو برد سخت گیری و آرمان گرایی ِفریدون جیرانی بود در گفته‌ها و نقدها و نوشته‌هایی که از او پیشتر از این خوانده بودیم. این خیلی خوب است ولی چنین دقّت و موشکافی- برای مثال راجع به همین موضوع تصویر باورپذیر طبقه متوسّط- را چرا در آثار سینمایی ِخود او نمی بینیم؟

1-2. حسن فتحی یکی از موفّقترین کارگردانان تلویزیون است در گونه‌های متفاوت، از تله تآترهایی مثل تله موش- با بازی درخشان حمید مظفّری و زنده یاد جمیله شیخی- تا مجموعه های فردا دیراست و پهلوانان نمی میرند و همین مجموعه مدار صفر درجه که در حال پخش است.

2-2. علی معلّم مدیرمسؤول و سردبیر خوش فکر دنیای تصویر است، ماهنامه‌ای به نسبت رادیکال تر از « فیلم» که همواره منتقد جریان عامه پسند و روشنفکرنمای سینمای ایران بوده است و سرمقاله‌هایی تند و گزنده در نقد اوضاع حاکم بر سینما و تلویزیون ایران می نویسد.

3-2. داریوش ارجمند را در هر فیلمی ندیده‌ایم و گفت و گوهایش نشان از بازیگری دارد که علاوه بر فنّ خود دغدغه‌های دیگری هم دارد و آگاهی- یا علاقه به آگاهی – او را در برنامه‌ی طلوع ماه می‌توان دید.

4-2. ترکیب سه نفر بالا به عنوان کارگردان و تهیه کننده و بازیگر می شود فیلم« ازدواج به سبک ایرانی» فیلمی عامه پسند و نازل که علیرغم تلاش نویسندگان دنیای تصویر در قبولاندن اینکه نمونه‌ی یک سینمای سالم و وطنی است ما به خرجمان نمی رود که نمی رود.

3. به بازی متفاوت بازیگران در سینما و تلویزیون دقّت کرده‌اید؟ یک بازیگر خاص را در نظر بگیرید و او را در یکی از فیلمهایی که این روزها فت و فراوان از سیما پخش می شود با بازی او در یکی از سریالها مقایسه کنید. من بارها نتیجه را به نفع تلویزیون دیده‌ام نه سینما. بازیها در تلویزیون راحت‌اند و بی تنش و در سینما مصنوعی و پرتکلّف و جلوه فروشانه. از سوی دیگر  بازیگرانی عکسشان روی جلد مجلات می‌رود که نه هنری دارند و نه گاه حتّی چهره‌ای ولی همین حمید مظفری را که نام بردم ببینید، بازیگری با فیزیک و صدا و تجربه‌ی او چرا نباید در سینمای ایران مطرح باشد؟

4. به دنبال طرح مسأله هستم بیشتر تا ریشه‌یابی ولی هرچه هست روابط ناسالم اقتصادی، دولتی و گوش به فرمان بودن صنوف سینمایی، فقدان ِجوانان فیلمساز آرمانگرا- مانند ِ آنچه در سینمای موج نو اواخر دهه‌ی چهل می بینیم- و نبود کمپانی یا سازمان‌های سینمایی قدرتمند و اصولاً کم رنگ شدن نقش سینما به عنوان هنری جدّی و مسائلی ازین دست باعث شده که هر آنچه از نظر تفاوت کیفیت بین تلویزیون و سینما در دنیا هست – باز هم مثل بسیار موارد دیگر-  در ایران درست برعکس باشد.


یکشنبه 28 مرداد 1386
ورزش زنان و مذاکره با آمریکا

 

1. تصوّر حضور زنان آنهم در ورزشهایی با تحرّک بدنی بالا انصافاً تا چند سال پیش بسیار مشکل بود. ابتدا شطرنج راهگشا شد، سپس پای ورزشهای ساکنی مانند تیراندازی به عرصه‌های بین المللی بازشد ولی ورزشهای رزمی و دوومیدانی؟ اصلا و ابدا.

فرهنگ کار خودش را می کند و زمانه راه خود می رود. اگر فردا شناگر زن ایرانی را هم با لباسی پوشا شبیه لباس غوّاصی که اتفاقاً حتی مردان هم- به خاطر اصطکاک کمتر با آب- از آن استفاده می‌کردند، در استخرها دیدید تعجّب نکنید. چرا چنین اتّفاقی در دولت مدّعی اسلام ناب می افتد، به دلیل همان رویش بی‌رخصت فرهنگی یا دلیل دیگر؟ اوّلی به جای خود دلیل دیگر را هم خواهم نوشت.

2. می دانیم و می دانید که مذاکره با آمریکا تابو بود و اکنون شکسته شده است. هر چند صداوسیما به هر دری زد که آنرا بسیار طبیعی نشان دهد و اینکه فقط برای تذّکر وظایف اشغالگران به آنهاست. یعنی آمریکایی‌ها آمده‌اند و التماس می کنند که وظایف ما را به عنوان اشغالگر به ما یادآوری کنید!

رابطه به شکل ناآشکار در زمان خاتمی هم بود ولی به این شکل شک دارم که به او اجازه داده می شد. یکی از نزدیکان رفسنجانی به یکی از مقامات کانادایی در زمان خاتمی گفته بود که ما می توانیم همین الآن هم با آمریکا روابط را برقرار کنیم ولی امتیازش به جیب خاتمی می رود و ما این را نمی‌خواهیم. مسأله همین جاست؛ الآن مانعی به نام خاتمی نیست و احمدی نژاد برای چیزی فراتر از مذاکره تا نامه نوشتن به شیطان بزرگ هم پیش رفت که افاقه نکرد. فرض کنید اگر چنین نامه‌ای را خاتمی می‌نوشت چه بلوایی به پا می‌شد؟

3. همانطور که گفتم فرهنگ و زمانه کار خود می کنند و این تابوها به هرحال شکسته می‌شدند ولی پیامی در دو نکته‌ی فوق هست که برخی می خواهند بگویند که ببینید اگر ما در قدرت باشیم و بمانیم چه کارها بلدیم بکنیم و این درست همان چیزی است که نباید پذیرفت چون اصالت ندارد و ظاهری است.

هنگام انتخابات از اظهار نظر سروش درباره‌ی کروبی و اینکه او از میان گزینه‌ها بهتر از همه است تعجب کردم و آنرا به حساب دوری اهل کتاب و مطالعه از فضای سیاسی کشور گذاشتم. ولی بعد که دلیل انتخاب خود را بیان کرد که از دید وی اگر مثلاً معین و اطرافیانش به قدرت می‌رسیدند همان آش بود و همان کاسه؛ همان بحران‌ها و بگیر و ببندها که در این میان فقط سر مردم کلاه می‌رود ولی کروبی دور از هیاهو و سیاست بازی ِعده‌ای می تواند با ریش سفیدی و پادرمیانی- یا بخوانید اعتدال و احتیاط- بسیاری از مشکلات کشور را حل کند، به او آفرین گفتم. در دو نوشته درباره‌‌ی دست دادن یا ندادن خاتمی- که آخرش معلوم نشد چی به چی است از بس حرف متناقض شنیدیم- نوشتم که از اطرافیان او می ترسم و روحانی را توصیه کردم که گویا قرار است به مجلس برود. برای گریز از آنچه نمایش قدرت دولتیان فعلی نامیدم از طرفی و پیامی که ستاد بحران به مردم می‌داد که اگر اصلاح‌طلبان روی کار باشند وضع به همین منوال است، بهترین کار انتخاب راه میانه یعنی اضافه کردن مشخّصه‌ی اعتدال و پرهیز از جنجال به گزینه‌های اصلاح طلبی است که قرار است نامزد انتخابات آتی ِمجلس و ریاست جمهوری شوند.


شنبه 27 مرداد 1386
دشمن

 

 

بی خبر بودم که دیرگاهی ست

در تعقیب من‌است.

 

هنگامی که به آهنگ ِچیدن گلی نوشکفته

                                                    فرود آمدم

از حضورش آگاهی یافتم

در چند گامی ِمن ایستاده بود

و چون ریگزاران داغ و سوزاننده بود

راه خود گرفتم.

 

امّا چندان که آفتاب

                        زوال گرفت

سایه‌اش بر خاک دراز شد

و به قصد آنکه راه را به من بنماید

از من گذشت.

 

شعری از ژاک شاردن با ترجمه‌ی احمد شاملو

جمعه 26 مرداد 1386
سه نکته و دو پیشنهاد

 

1. وبلاگ ِسردبیر خودم به دلیل فشار مهدی خلجی و وکیلش بسته شد. هر قضاوتی درباره‌ی درخشان و مطالبی که راجع به دیگران گفته داریم، توجیهی برای سکوت ما یا بدتر از آن تحسین اقدام یادشده نمی‌تواند باشد. این شکایت تنها با ارجاع به دادگاه و حکم دادگاه می توانست منجر به بسته شدن وبلاگ شود. درست همین جاست که دفاع از آزادی بیان معنا پیدا می کند و گرنه اگر من از آزادی بیان کسی که موافق خودم است دفاع کنم که هنر نکرده‌ام. کسانی که حالا اظهار خوشحالی می کنند مدتهاست که به اسم مخالفت با حاکمان ایران هرچه می خواهند می گویند و از هر ادبیات نامناسبی هم بهره برده‌اند که لابد بی اشکال بوده است. به اسم طنز نویسی از لباس یا قدوقواره یا چهره‌ی احمدی نژاد مسخره شده تا لهجه‌ی فلان شخص تا کبودی پیشانی فلان وزیر، اینها چه ربطی به اعمال و کردار اشتباه آنان دارد؟ شنیده‌اید کسی اینان را دعوت به ادب کند و بی ادب را از جاهل مسلکی و لمپن مآبی بازدارد؟

در نوشته‌ها پیرامون درخشان به تمام گفته‌های گذشته‌ی او اشاره می شود. قضاوت درباره‌ی تمام حرفهایش به کنار، فعلاً دلیل بسته شدن وبلاگ تنها گفته‌های او درباره‌ی خلجی است یعنی کسی که در کمال آزادی است و – البته اگر حرفی داشته باشد- می تواند از خود دفاع کند نه زندانیانی مثل اسفندیاری یا تاج بخش تا با استفاده از زندانی بودن و مظلومیّت آنها بتوان علیه او استدلال کرد. به فرض محال که درخشان درباره‌ی خلجی اشتباه کرده باشد، اشتباه کردن حق هر کس است و راه برخورد خودش را دارد همانطور که خود درخشان نوشته، این اتّفاق ممکن است در صورت موفقیّت و عدم اعتراض بقیّه در مورد دیگران هم تکرار شود، کافیست کسی از نوشته‌ی دیگری در مورد خودش خوشش نیاید تا به جای دفاع از خود به شکایت و تهدید متوسّل شود.

2. گفتم « به فرض محال» چون پیشتر نوشته‌ی مرا در مورد ولی رضا نصر و پادویی او برای نظام حاکم آمریکا خوانده بودید،- و حمید دباشی هم اینجا او را بیشتر معرفی کرده‌است- طبیعی است که در مورد خلجی هم قضاوت مشابهی داشته باشم. ولی رویکرد من به مسأله با درخشان تفاوت می کند. او با نشان دادن وابستگی او به فلان مرکزی که در خدمت منافع آمریکاست این کار را می کند ولی من از راه بررسی سخنانش، یعنی یکی از شعارهای همیشگی این وبلاگ: توجّه به گفته نه گوینده. در مورد خلجی هم مانند گنجی که در سه نوشته‌ی پیاپی روزهای جمعه، شنبه و یکشنبه گفته‌های او را در مورد شریعتی نقد کردم، کار مشابهی را انجام خواهم داد.

3. مهرانگیز کار درباره‌ی جهانبگلو و دیگران نوشته که آنان به نظام آمریکا آگاهی می دادند که ایرانیان تروریست نبوده‌اند و با ایران باید بر سر میز مذاکره نشست و جنگ و تهدید راه حل نیست. این مسأله با تبیین جهت دارانه‌ی مسائل ایران و تغییر در راستای منافع آمریکا طبعاً متفاوت است ولی امثال این سخنرانی نشان می دهد که فعّالیّت مزبور در راستای هدف دوّم بوده و نه آنچه خانم کار می گوید وگرنه فعالیّتهایی از نوع اوّل مانند ِفعّالیّت‌های هوشنگ امیراحمدی است که کاملاً شناخته شده است و علناً حرفهایش را می‌زند و حتّی به دولتمردان ایران مشاوره هم داده‌است.

اینجا راجع به فیلم تلویزیونی ِبه اسم دموکراسی نوشته بودم که هنوز سر حرف خودم هستم. رامین جهانبگلو را نه فیلسوف می دانم و نه سیاسی. فیلسوف معنای خودش را دارد او در رشته‌ی فلسفه دکترا دارد. امروز پیش از هر اسمی- حتی احمدی نژاد یا محسن رضایی هم- لقب دکتر را می بینید، او فلسفه آموخته ولی خود نظری ندارد و عمده‌ی کار او گفت و گو با دیگران بوده که خوب است ولی دلیل نمی شود فیلسوف باشد، مقاله‌هایی هم که نوشته بسیار معمولی و پیش پاافتاده است. سیاسی هم نیست و فعّالیّتهای اخیرش نوعی بازی خوردن و خود را بیش از حد جدّی حساب کردن بود و گرنه در این حد و اندازه‌ها نیست که از خامی گفتارش که به آن لینک دادم هویداست.

دو پیشنهاد:

1.آنچه کار منتقدان ِامثال جهانبگلو را تضعیف می کند به زندان انداختن و پخش اعترافاتی است که هر قدر صادقانه باشند باور نخواهد شد. باور کنید که او و همانندان ِاو با این فعّالیّتهای خنده دار خطری به حساب نمی‌آیند، پس بی جهت با بازداشت آنان مسأله را پیچیده نباید کرد. اگر آنان آزاد گذاشته شوند و- در یک حالت ایده آل- در گفت وگویی دو یا سه جانبه با کارشناسی خبره و یک مجری کارکشته- مثل مرتضی حیدری- در صداوسیما شرکت کنند، هم کم بنیه بودن آنان آشکار می شود و هم مخاطبان آگاه می‌شوند و هم هیاهوی سیاسی با به زندان انداختن آنان به پا نمی شود، فعالیّتهای آنان علنی است و با امثال موسویان یا هر کسی که دارای اطلاعات خاصی است تفاوت می کند. آزاد گذاشتن مخالف نشانه‌ی اقتدار یک نظام است و اینکه آن حکومت با فعّالیّتهایی این چنین به خطر نمی‌افتد و اثرش از صد مصاحبه بیشتراست؛ برای همین نوشتم: آنها اشتباه می‌کنند که می‌ترسند، چون اصلاً دلیلی برای ترس از امثال جهانبگلو نیست.

2. میان طیف‌های رنگارنگ سیاسی ایران دو گروه در دو طرف قرار دارند، یکی حامیان ولایت که صد درصد و بی استثنا و انتقادی مدافع وضع موجودند. یکی نافیان رژیم که سلطنت طلبان و جمهوریخواهان سکولار را دربر می گیرد. در این میان طیف‌های رنگارنگی هستند که با تفاوت دیدگاهها به یکی از دو طرف نزدیک و از دیگری دور می شوند. در این مختصر نمی شود همه را بر شمرد ولی گروهی از روزنامه نگاران و نویسندگان هستند که بی قید وشرط هرآنچه منتسب به حاکمیّت است را نفی می کنند بی آنکه مدل یا جایگزینی را معرّفی کنند یا بیندیشند که این کارشان به کجا خواهد انجامید. ابتذال حرفهای برخی به حدّی است که از پرداختن به آن اکراه دارم یک نمونه‌اش را اینجا و در بررسی موضوع سهمیه بندی بنزین آورده‌ام. در مقابل کسانی هستند که استقلال فکری خود را حفظ کرده‌اند و منافع ملّی را بر رضایت مخاطبان خود ترجیح می‌دهند. در همین راستا مقایسه کنید این نوشته‌ را در مورد سرمقاله‌ی شریعتمداری درباره‌ی بحرین با نوشته‌ی بهنود در همین موضوع.

راه انداختن نشریّه‌ی  چلغوز در تمسخر روز را نمی پسندم که اینجا درباره‌ی آن نوشتم چون این درست همان کاری است که امثال نبوی می کنند. همین الآن جوانان زیادی در وبلاگهای خود بی هیچ چشمداشتی هم منتقد اوضاع حاکم در ایران هستند و هم از افتادن در دام مخالفت خوانی‌های بی‌پشتوانه و دشمن‌پسند حذر می کنند، اگر اراده‌ای باشد می توان به جای مجلّه‌ی طنز، مجلّه‌ای جدی در نقد اوضاع ایران و بی‌استدلالی برخی منتقدان منتشر کرد. این پیشنهادی است که به نظرم جای کار دارد. 


پنجشنبه 25 مرداد 1386
خرنامه

 

]...[ مگر نمیدانی بزرگترین دشمن آدمی فهم اوست؟ تا میتوانی خر باش تا خوش باشی. مگر من که زندگی و جوانی و آرزوهایم را بر سر مطالعه و کتاب و علم تلف کرده‌ام، جز پریشانی و پشیمانی چه چیز دستگیرم شده‌است؟ کسانی هستند که بر من رشک می برند و مرا آدم خوشبختی می دانند و اگر دوستند از شهرت و ترقی من خوشحالند و اگر دشمنند، حسد و کینه از آن به دل گرفته‌اند؛ مگر این شهرت و ترقی جز بدبختی و تلخی و ناامیدی چه چیز برای من سوغات آورده است؟ چه شهرتی؟ چه ترقی؟ الآن نه پول، نه شهرت، نه جاه و مقام هیچ چیز مرا خوشحال نمی کند. خیلی‌ها هستند از اینکه عکسشان توی فلان روزنامه باشد، یا اسمشان فلان جا با احترام و بزرگی برده شود و یا خیلی‌ها او را بشناسند و از او صحبت کنند، چاق می شوند. امّا من به جرم اینکه فهمیده‌ام اینها همه خواب و خیال پوچ و حرف مفت است، یک جو دل مرا شاد نمی کند و به دنبال خوشی‌های دیگری می گردم که اصلاً در دنیا وجود ندارد. من الآن به قدری از فهم و عقل بیزارم که حد ندارد، تمام بدبختی‌های خودم را به گردن کتاب و علم و فهم و هوش خودم می‌اندازم! اگر جوانی می بودم مثل سایر جوانهای همسال خودم از اسم و رسم و تصدیق و لیسانس . دانشمند و محترم و شاعر فلان فلان شده وسیاستمدار شجاع و از این چرندها لذت می بردم و زندگی آرام و خوشی داشتم، ولی حالا دیگر هیچ چیز دیگر کام مرا شیرین نمی کند. شاید کمی فهمیده باشی که من از اینکه مردم مرا آدم خل و گیج و بیشعوری بدانند لذت می بردم؛ مردم باسواد را کاریشان نمی شود کرد، ولی کسانی که عامی هستند می شود سرشان را کلاه گذاشت و از این جهت است که من سعی دارم به طور مصنوعی هم که شده خودم را تا جایی که می توانم به خریّت بزنم و از این جهت شاید با بیشتر کهه‌ای‌ها جوری رفتار کرده ام که ته دلشان به ریش من می خندند و من چقدر ازین خنده کیف می کنم؛ برای اینکه من واقعاً آرزو دارم که ای کاش من هم یک فرد بازاری و کاسب و زارعی می بودم که از این که امسال پنبه‌ام خوب شده یا نرخ قند و صابون بالا آمده یا آب قنات یک جفت و نیم زیاد شده‌است، لذّت می بردم و شنگول بودم و از زندگیم کیف می کردم؛ چقدر خوب بود که به جای دانشمند و... و... که بعضی‌ها بدون جهت به نافم بسته‌اند یا خر می بودم یا آدمی بودم در سطح فکر یک خر، ای زنده باد خر]...[

 

 نامه ای از علی شریعتی به پسرعمّه‌اش در سال 37 که حدوداً بیست وپنج ساله بوده‌است. مجموعه آثار، جلد34، صص20و21.


چهارشنبه 24 مرداد 1386
همسفری ِخطوط موازی

 

آنچه پیروان شریعتی را از دیگران متمایز می کند تفاوت فاحش ظاهر و باطن آنهاست، بی آنکه این تفاوت باعث شود که ارادت آنها به او باهم فرق کند. آنکه منوچهری نامیدم را که گفتم چهره‌ای تراشیده و ظاهری تقریباً مدرن داشت. معلّم دیگر از ادبیاتچی‌های قهار بود و سبیلی و « یا حق» گفتنی که بعدها فهمیدیم که گویا صوفی هم هست وبرای امرار معاش حفظ ظاهر می کند. این یکی که صوفی می ناممش در اوّل دبیرستان به پست ما خورد- یا برعکس- و سوّمی هم معلّم دینی مقیّدی با ظاهر قالب خورده‌ی حزب‌اللّهی.

اوّلی با آزادی در به جا آوردن امور عبادی و خاطره‌ای هم تعریف می کرد که شریعتی  و مطهری و شاگردان در یکی از مساجد تهران مشغول بحث بوده‌اند و وقت نماز می شود. مطهّری برمی خیزد ولی شریعتی که درست موقع نتیجه‌گیری بحثش بوده به او می گوید که بنشین نماز را نیم ساعت دیگر هم می‌توانی بخوانی. امروز این بحث‌ها کمبود جامعه‌ی فکری ماست اینها نباید ابتر بماند و مطهری هم به احترام او می نشیند. خود منوچهری هم به قاعده نماز نمی خواند در نمازهای جماعت قنوتش دستهایی گشاده رو به آسمان بود، با سری کج.

صوفی از درون می گفت و عشق و مستی . از شیوه‌ی تدریس او که شاگردش بود و اینکه بر شاگردانی که درس را همان گونه که او به آنها داده بود پس می دادند، خشم می گرفت که پس سهم شما چی؟ این مثل آن است که شما غذایی را که بهتان داده‌ام بخورید و همانطور جلو من بالا بیاورید. به حضور و غیاب مطلقاً بی‌اعتنا بود و همین باعث خشم و ناراحتی رئیس دانشکده شده بود. به او می‌گفتند که چرا حضور و غیاب نمی کنی، می گفت که درس مرا جای دیگر و در کتاب دیگری نمی‌توان جُست. اگر به واقع کسی بتواند به کلاسم نیاید و بازهم نمره‌ی قبولی بگیرد معلوم است اهلیّتش را داشته، پس مفت چنگش.

امّا آنچه معلّم پرورشی مکتبی ما حکایت می کرد هیجان انگیزتر بود. او از شبهایی حکایت می کرد که پس از سخنرانی های« ارشاد» دختر و پسر، زن و مرد بیرون می آمدند و تا دم دمای سحر- گاه زیر باران و بی‌اعتنا به آن- این ور و آن ور مشغول بحث می ایستادند. کمتر پیر و بیشتر جوان، با ریش و بدون آن، با روسری و بدون ِآن، بادامن بلند یا خیلی کوتاه، با آرایش و بدون آن بی آنکه کسی احساس غریبی یا تفاوت با دیگری کند و نکته همین جاست.

کسانی که شریعتی را متّهم به تئوریزه کردن استبداد می کنند، توجّه ندارند که او تحمّل« دیگری» را عملاً آموزش می داد و به مرحله‌ی اجرا در می آورد. آنکه از منصور و حلاج می گوید همان است که از سارتر و گورویچ می گوید، مذهبی است ولی ابایی از نقل قول آوردن از شاملو ندارد و در زندان با براهنی هم دوست می شود. آنکه از فاطمه می گوید همان است که خاطره‌ی آن دختر تنها در پارکی در پاریس را به آن گونه‌ی شگفت می نویسد. هم دختری بدون حجاب شرعی را به زنی انتخاب می کند و هم از حجاب دفاع می کند، هم به شدّت به آخوندهای صفوی می تازد و هم در سفر آخرش قصد رفتن به نجف را داشت که به قول خودش سرباز خمینی شود که اجل مهلتش نداد یا دیگران امان ندادند. این به ظاهر تناقض‌ها بارزترین وجه شخصیّت او بود، گونه‌ای جامع اضداد بودن که از الگویش علی آموخته بود.


سه شنبه 23 مرداد 1386
ناخدا! ناخدای من!

 

 

ناخدا! ناخدای من!

سفر پرخطر به انجام رسید

از چه ورطه‌های غریبی که نجَستیم

تا که مقصود خود جُستیم

 بندرگاه نزدیک است

ناقوسها در خروشند و

                            مردمان در هلهله

وه که چه نگاههایی دوخته شده

به این کشتی ِآهنکوه، مهیب و گستاخ

لیک امّا آه ای کوبه‌های قلب ِآسیمه

ای سرخی ِقطره‌های گواهی

 بر شهیدان گمنام،

                        بی سلسله

اینک این ناخدای من است بر عرشه

ساکت و

          غمگین،

                      مبهوت و

                                   یله

 

ناخدا! ناخدای من!

برخیز و ناقوسها را بشنو

برخیز که پرچمها را به افتخار تو برافراشته‌اند

شیپورها تو را می خوانند

توده‌های موّاج ساحل

                         تو را می خواهند

با دسته‌ها و تاجهای گلی که یدک می کشند

و چهره‌هایی مشتاق که بی تاب به سویت

                                                    سرک می کشند

ای ناخدا! پدر گرامی!

بگذار بازویم را زیر سرت بگذارم

بی گمان رؤیایی بیش نیست

افتادنت بر این عرشه‌ی بی فرمانده

                                              بی رئیس

 

 

ناخدایم اعتنایی نمی کند

لبهایش بی رنگ و پژمرده است

تنش دستم را نمی خواهد

بی گرماست

                 افسرده است

کشتی پیروز لنگر انداخته در امن و امان

سفرش را رسانده به پایان و

پاداش ِخود بُِرده است

پس شادمانه باشید ای ساحلان و شیپوران و ناقوسان

تا مگر دمی من باشم و

                             ماتم ِگامصدایم

که هق هق ِبغضی فروخورده است

در سکوت عرشه‌ای یتیم

که ناخدایش سرد و خاموش است

او مُرده است.

 

 

ترجمه‌ی آزاد شعری از والت ویتمن در رثای آبراهام لینکلن


دوشنبه 22 مرداد 1386
انجمن شاعران مرده

 

فرض کنیم نامش آقای منوچهری بود آن معلّم ریزنقشی که سال دوّم راهنمایی به عنوان معلّم زبان وارد کلاس ما شد. گرچه بلد بود ولی به درد زبان نمی خورد، ادبیات بیشتر راسته‌ی کارش بود که سال بعد هم به تدریس آن پرداخت. کوتاه قامت و پرانرژی و چالاک بود و چندی نگذشت که فهمیدیم معلّمی داریم که از جنس دیگر معلمان نیست. تآتر بازی می کرد و خود در نقش‌های متفاوت فرو می‌رفت و گاه ما را هم به شرکت در نمایشش وادار می کرد. یازده سال شاگرد و پابه پای شریعتی بود و او یکی از سه معلّمی بود که من داشتم و هرسه شاگرد شریعتی بودند که توصیفشان را بعداً خواهم نوشت.

شاید حداکثر یک سوّم وقت را به درس می پرداخت و باقی را به حافظ و مولوی و شریعتی و مطهری و نمایش! نظام مدرسه چنین روندی را نمی پذیرفت خاصه آنکه حکایت کارهایش به والدین هم رسید و آنها وقتی برای مشکلات بچّه‌هایشان به مدرسه مراجعه می کردند نه می خواستند مدیر ریشو را ببینند نه ناظم اخمو و نه از همه بدتر معلّم امورتربیتی را، همه می خواستند منوچهری را ملاقات کنند؛ کسی که نه ریشو بود نه اخمو و نه داعیه تربیت ما را داشت، رفیق ما بود.

زنگ تفریح بچه‌های هر کلاسی را که می دیدی به جای اینکه جست و خیز کنند آرام کنار دیوار ایستاده‌اند و با هم نجوا می کنند، می فهمیدی که با منوچهری کلاس داشته‌اند. شعر خوانی‌های مدامش کمترین تأثیری که روی من داشت این بود که به فاصله‌ی چند ماه احساس کردم دوست دارم چیزهایی را بنویسم. ابتدا مصرع هایی کج و کوله که بعدها قضیّه جدّی‌تر شد. حسادت‌ها و تذکّرها فایده نداشت او راه خودش را می رفت و بچّه هااستقبال می کردند. برای « مالاندن» یک امتحان قوّه کافی بود ابتدای کلاس سؤالی از شعر یا خدا یا عرفان و انسان از او بکنی که معلّم ِکم حافظه مست ِسؤال ِتو یادش برود که امتحانی هم بوده و تمام ساعت را برایت حرف بزند؛ هرکجا هست خدایا به سلامت دارش.

 

چندسال بعد: برادرت بزرگ شده و وقت راهنمایی رفتنش است. تو که حالا دبیرستانی هستی به امید اینکه برادر هم شاگرد منوچهری شود تا مسیر زندگی اش را درست تر انتخاب کند او را به همان راهنمایی می‌بری. چندماه از سال که گذشت سؤال می‌کنی با آقای منوچهری کلاس داری؟ جواب: آره. راستی سرکلاس شعر می خونه یا از شریعتی و حافظ میگه؟ جواب: نه!

در مدرسه‌ی ما مثل فیلم انجمن شاعران مرده کسی خودکشی نکرد ولی نمی دانم که پس از بیرون رفتن ما چه بر سر آن معلّمی که گلوله‌ی آتش بود آوردند که روزه‌ی سکوت گرفته بود. تا پایان سال سوّم راهنمایی هر وقت از برادر می پرسیدی که آقای منوچهری به جز درس چیز دیگه‌ای هم میگه، جواب منفی بود.  


یکشنبه 21 مرداد 1386
گنجی و نقد شریعتی- بخش سوّم

 

گنجی در سوّمین بخش مقاله نظر شریعتی راجع به « دیگری» و« علم و دانشگاه» را از دید خود بازگو می کند.ابتدا به دیگری می پردازد که در این باره من نیز به شش نکته اشاره می کنم.

1. بله، دموکراسی حاکمیّت اکثریّت به اضافه‌ی رعایت حقوق اقلیّت- یا دیگران- است. امّا آنچه گنجی نمی تواند درک کند تفاوت بین اظهار نظر درباره‌ی دیگری و محدودکردن عملی اوست. من اگر نقد تندی بر فیلم یا کتابی بنویسم از حق آزادی بیان خودم استفاده کرده‌ام ولی اگر آنرا سانسور کنم و اجازه‌ی نشر ندهم دموکراسی را زیرپا گذاشته‌ام. شریعتی نظر خودش را درباره‌ی کسانی که با آنها مرزبندی فکری دارد صریح و بی پروا بیان کرده است، از کجای مسأله می توان پی برد که او طرفدار خفه کردن صدای مخالف خود است؟ایندو با هم هیچ نسبتی ندارند.

2. برخورد او با آمریکا مصداق برخورد با دیگری نیست. دیگری در چارچوب فرهنگ خودی است و دموکراسی درباره‌ی اقلیّت و اکثریّت ِدرون مرزهای ماست و ما هیچ تعهّدی- حتّی عملی- به کشوری دیگر نداریم. ما می توانیم طبق مصالح فرهنگی خود فلان محصول شبه فرهنگی آنجا را ممنوع کنیم و کسی نمی تواند به ما ایراد بگیرد که شما خلاف دموکراسی عمل کرده‌اید. نقد و اظهارنظر که جای خود دارد. نمی خواستم به صراحت اینرا بگویم ولی گنجی از میان نقدهای تند شریعتی چرا تنها آمریکا را برای مثال زدن انتخاب کرده است.؟ جز این است که قبله‌ی جدید فکری اوست؟ شریعتی روحانیّت سنّتی را با الفاظی زننده توصیف کرده، چرا گنجی آنجا او را به تحمّل دیگری فرا نمی خواند؟

3. از آنچه در آخر بند پیش نوشتم- و دیگر مثالهای گنجی- معلوم می شود که او نمونه‌ها را از متون شریعتی گزینشی انتخاب کرده و طبق آنها حکم کلّی می دهد و فکر نکرده که ممکن است عدّه‌ای به نوشته‌هایش مراجعه کنند و مچ او را بگیرند. این همه نوشته‌ی او را درباره‌ی غرب و آمریکا و تمدن باخترزمین رها کرده و با آوردن الفاظی که عمدةً در سخنرانی‌های او از دهانش پریده او را متّهم می کند. خُب این الفاظ و تعابیر ناشایست‌اند ولی ربطی به دیگر تحلیل هایش – درست یا غلط- ندارند.

4.همانطور که دیروز گفتم نتیجه گیری‌های گنجی کاملاً دلبخواهی است. او پس از آوردن بخش اندکی از نظرات شریعتی می گوید که می توان آمریکا را نقد غیرفقهی هم کرد! او این حرف را پس از نقل قول‌های هفتاد و سه تا هفتاد و پنجم می گوید. آنرا بخوانید، اگر نشانه‌ای از فقه در آن یافتید ما را هم خبر کنید. مگر اینکه اخلاق را معادل فقه بگیریم. فقه دستورات و امرونهی شرعی است، گنجی چرا الفاظ را از معانی خودش خارج می کند؟ تنها برای پسند ِخود و عدّه‌ای که از شنیدن نام فقه چندششان می شود؟

5. همانطور که دیروز گفتم او از تحریف تاریخ هم ابایی ندارد. درباره‌ی نامه‌ی مطهری و بازرگان می‌نویسد ولی فراموش می کند که بازرگان ابتدا با نوعی سوءتفاهم راضی به امضا شد و بعد بلافاصله امضای خود را پس گرفت. گنجی گویا پس از شریعتی در پی نفی همه‌ی روشنفکران دینی است؛ آسیا به نوبت.

6. گنجی در نوشتار خود شریعتی را تئوریسینی استالینیستی که به دنبال اتوپیایی لنینیستی است معرّفی می کند. با خواندن این متن خوانندگان خود قضاوت کنند که رفتار گنجی با دیگری]= شریعتی[ چگونه بوده است؟

گنجی در ادامه به بحث علم و دانشگاه می رسد و من نیز سه نکته رابرمی شمرم.

1. ابتدا از اینکه سران و اعضای انقلاب فرهنگی پیش از انقلاب ِفرهنگی از شیفتگان شریعتی بودند سخن می راند. این مطلب هیچ ربطی به شریعتی ندارد. همانطور که فتوادهندگان اعدامهای 67 و قتل های زنجیره‌ای ، عین تشیّع نیستند و بمب گذاران انتحاری ِعراق که شیعیان را می کشند نسبتی با پیامبر اسلام ندارند و یهودی های صهیونیست نسبتی با موسای کلیم ندارند و جرج بوش ِمدّعی مذهب ربطی به مسیح ِپاک و صلح طلب ندارد.

2. می گوید که شریعتی علم را برای علم می خواست پس او با دانشگاه پاسدار حقیقت نسبتی نداشت، عجب! او هنر برای هنر و علم برای علم را در زمانی نفی می کرد که مردم کشورش در چنگال استبداد بودند و برخی بدون توجّه به این کار سرشان در لاک خودشان بود و هنر یا دانشی خنثی را ارائه می‌کردند و در جواب کسانی که به آنها انتقاد می کردند، شعار هنر برای هنر و علم برای علم می دادند. دانشگاه اگر پاسدار حقیقت است، مگر اوضاع اجتماعی و جوّ سیاسی جزئی از این حقیقت نیست؟ اگر دانشگاه- و جامعه- به تعبیری که گنجی مراد می کند پاسدار حقیقت بود که ما الآن شاهد ادامه‌ی حکومت پهلوی ها بودیم و مجالی برای ظور ِامثال گنجی نبود. همین الآن اگر کسی شعار علم برای علم و هنر برای هنر دهد و همگان را از دخالت در اموراجتماعی و سیاسی نهی کند، گنجی چه برخوردی با او خواهد کرد؟

3. نسبت دادن انقلاب فرهنگی و تصفیه استادان به شریعتی هم طنزی است که البّته به هیچ وجه خنده‌دار نیست. گنجی پس از شرحی کشّاف می گوید که نمی توان انقلاب فرهنگی را به نظرات شریعتی فروکاست، پس این همه مطلب را برای چه نوشتی؟ این نسبت دادن مانند این است که بگوییم شریعتی از حجاب دفاع می کرد، پس از بنیادگزاران بحث امنیّت اجتماعی و برخور