ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 31 تیر 1386
چرا ما هری پاتر نداریم؟

 

خیلی دشوار است پرداختن به این پرسش آنهم در ایمایی کوتاه با فرصتی کوتاهتر. واضح است که من نمی گویم چرا ما افسانه یا فانتزی نداریم که داریم و خوبش را هم داریم؛ می پرسم چرا داستان ِتخیّلی ِ   « معاصر» نداریم؟ به گمانم جواب یا سرنخی از آن را در همین کلمه‌ی معاصر باید جُست.

1. ادبِیّات معاصر ما به شدّت سیاست زده است. نویسندگان ما دو وظیفه به عهده گرفته‌اند یکی نقد- بخوان اعتراض به- سیاست روز است و دیگری نقد- بخوان ضدیّت با- فرهنگ سنّتی. کانون نویسندگان ایران بیشتر نقشی سیاسی به عهده داشته تا ادبی و هنوز نویسندگان ما به این نتیجه نرسیده‌اند که با درگیر کردن خود در سیاست از ایفای نقش خود در جهت دهی به ادبیات روز و سایر فعالیّت‌های صنفی مانند مبارزه با سانسور باز می مانند. اعتراض به سرکوبی ِفلان تظاهرات در کردستان کار کانون نیست اگر نویسنده‌ای می خواهد این کار را بکند که حق اوست باید در نقش عضو یک حزب یا فعّال سیاسی این کار را بکند. این همه را نوشتم تا بگویم که نویسنده‌ی جوان الگوی خود را از میان بزرگترها انتخاب می‌کند؛ وقتی آنچه در بالا نوشتم هدف شد دیگر چه کسی به فکر خیالبازی و دنیای افسانه‌ها می افتد؟ اگر هم بیفتد ترس از استهزای دیگران مجالی به بروز آن نخواهد داد.

2. افسانه بازی یک جور سرخوشی می خواهد. مثل سرخوشی مادران قصّه گو وقت خواب که دیدن معصومیّت ِکوچک دلبندشان، کیفورشان می کند و پرت و پلاهایی به هم می بافند که بعد، از به یاد آوردن آن خودشان هم به خنده می‌ افتند. ما این دل ِخوش و آرامش را به هزار دلیل نداریم. گونه‌ای تنش و بیقراری در فرهنگ ما رخنه کرده که مدام به آن و نوشدارویش فکر می کنم. استقرار نداریم شاید این بهترین واژه باشد. نوجوان دبیرستانی درس می خواند و تکلیفش با خودش روشن است، دانشجو هم می‌داند که تا اطلاع ثانوی کارش چیست، همین طور کسی که مشغول به کارشده است؛ امّا کسی را تصوّر کنید که بین این سه مرحله است و پادرهواست نه این نه آن با آینده‌ای نامعلوم. ما این جوری هستیم، در برزخیم. یک پا در دنیای کهنه و سودای دنیای نو. نه از حیاط و پاشویه‌ی حوض و شمعدانی و آقاجون و شبهای شاهنامه خوانی و سفره‌ی نذری و ترمه و اسفند و کاچی  دل بریده‌ایم و نه می توانیم به فرهنگی که در آپارتمان و ماکروویو و ال سی دی و ماهواره و مُد و پیتزا خوابیده دل ندهیم. دودلیم، همه‌ی ما و این خودش را در جای جای زندگی ما نشان می دهد و قرار از ما گرفته. با کوچکترین چیزی از کوره در می رویم و کمتر چیزی می تواند در ما شادی پایداری به وجود بیاورد. شادی و شعفی از آن دست که خانم رولینگ در عین فقر و نداری داشت به آن هنگام که داستان اوّلین جلد را نه در خانه‌اش- که سرد بود و وسیله‌ی گرمایشی نداشت- که در گوشه‌ی کافه‌ای به همراه طفلش که برای او بزرگترین دلخوشی بود نوشت.

3.اندیشه و خیال دو روی یک سکّه‌اند. بزرگترین اختراعات پیش زمینه‌ای خیالی دارند. باید چیزی را بلندپروازانه تصوّر کنی تا بتوانی برای تحقّق بخشیدن به آن شروع به آزمایش و آزمون و خطا کنی. بسیاری از اختراعات امروز بشر را نویسندگان و ادیبان پیشگویی کردند. ژول ورن را به یاد بیاوریم با داستانها و اختراعات ِخیالی‌اش و اینکه چگونه همانها پایه‌ی ساخت بسیاری از وسائل امروز ما شدند. درست برعکس آن هم درست است خیال ورزی علیرغم اینکه « خیالبافی» معنایی منفی در فرهنگ ما دارد کار هر کس نیست. ابن سینا و سهروردی از فیلسوفان و عطّار و سنایی و مولوی از عارفان همه داستانهایی خیالی دارند. جای سؤال است که چرا آنان مثلاً تاریخ را که واقعی است جایگزین تخیّل نکرده‌اند؟ واقعیّت محدود است ولی خیال نه و جهان ممکن- نه محقّق را- را در بر می‌گیرد پس مجال بزرگتری است برای کسانی که حرفی برای گفتن دارند تا بتوانند در عرصه‌ی بازتری امکان بیان داشته باشند. ما به هر دلیل- که موضوع ِاین نوشته نیست- در دنیای معاصر در عرصه‌ی اندیشه هم چیزی برای ارائه نداشته‌ایم و این فقر به دنیای خیال ما نیز سرایت کرده است.  

قلم را اگر رها کنی حد نمی شناسد ولی این نوشته اگر جوابی شایسته به سؤال بالا نداشته نباشد همین که پرسشی را طرح کرده و به قول دوستی ذهنی را درگیر، به مقصود خود رسیده است.


شنبه 30 تیر 1386
از زبان ِشمس

 

چنانکه امروز مولانا یاران را نصیحت کرد و صفت ما بگفت با ایشان. یاران را رقّتی آمد. مولانا فرمود که به اندک بی مرادیی و جفایی که از خداوند شمس‌الدین تبریزی اعلی‌الله مقامه ببینید، این پند من و رقّت شما پوشیده خواهد شد بر شما و گرگ شیطان باز برف خواهد برافشاندن در چشم وقت شما. یاران با خود گفتند که نه؛ برویم به استغفار به پیش خداوند شمس‌الدین و خدمت کنیم و بعد از این برنگردیم.

آمدند به در ِخانه ره نیافتند. در حال آن همه رقّّّت برفت. و سبب ره ندادن آن بود که با خود اندیشیده بودم که این خوک خانه نیست که هر وقت که بخواهد کسی به اندک ندامتی درآید و به اندک برودتی و ضجری و تاسه‌ای برود.


جمعه 29 تیر 1386
تدوین موازی ِخامی و بلاهت

 

بلاهت ناسزا نیست بیشتر ترحّم برانگیزاست. واقعاً جای خالی حاج سعید احساس می شود، شاگردانش نتوانسته‌اند جا پای استاد بگذارند. برنامه‌ی هویّت را مقایسه کنید با این آخری. چندین برنامه با انبوهی از اعترافات افراد مهم و نام‌آشنا با موسیقی ِآن زمان کمتر شنیده شده‌ی چشم آذر و اطلاعات دقیقی از مؤسّسات و مجلّات داخل و خارج از کشور و فیلمهای ویدیویی ِروشنفکران و منتقدان در جلسات خصوصی خارج، ترکیب نو و قابل تآمّلی داشت و تازه این مال چندین سال قبل است و حالا باید چنین برنامه‌هایی حرفه‌ای‌تر و شکیل‌تر ارائه شوند. من که زیادی دورخیز کرده بودم. حال کسی را دارم که با شکم گرسنه سر سفره‌ای بنشیند که یکی دو قرص نان خشک در آن بگذارند.

بلاهت ناسزا نیست، یک جور عقب‌ماندگی است که درمان ندارد؛ تماشایش می‌کنی و می‌پذیری،همین است که هست. وارفتن پس از دیدن دوقسمت فیلم مجالی برای پرداخت جدّی نمی‌دهد ولی چند نکته را گذرا می گویم که برادران در ساخت فیلمهای بعدی[!]به آن دقّت کنند.

1.این فیلم نامی کاملاً نارسا و نامفهوم دارد که کمکی به درک آن نمی کند. به اسم دموکراسی چه معنایی دارد؟ به اسم دموکراسی، دموکراسی می آورند؟ در جایی از فیلم علیرغم تمام آنچه در سالهای اخیر از پرچم آتش زدن مردم دیگر کشورها و نارضایتی «همه»ی مردم جهان از آمریکا در رسانه‌ی ملّی دیده بودیم سخن از استقبال دویست هزارنفری از جرج بوش آن هم در یک جمهوری کوچک شوروی سابق به میان می آید، این یعنی چه؟ دموکراسی یعنی حکومت اکثریّت با رعایت حقوق اقلیّت. اگر اکثریّت بخواهند به زعم حاکمان ایران اشتباه کنند و عاشق جرج بوش باشند، تکلیف چیست؟

2. دو نیمه‌ی فیلم ناهمسازند و قرار است نوعی یگانگی را القا کنند که کاملاً ناموفّق است. ایران به هیچ وجه شبیه کشورهای تازه استقلال یافته نیست. در ایران کمتر کسی از رجوع به نهادهای خارجی برای حل مشکلات داخلی حمایت می کند. سازگارا و افشاری و هر منتقد دیگری درست آن زمان که پایشان به کنگره و نهادهای دولتی آمریکایی باز شد از اعتبار ساقط شدند و درست به همین دلیل است که گنجی، گنجی مانده است، چون اشتباه آنان را تکرار نکرد؛ گرچه صحبت های وی با فیلسوفان و متفکران خارجی از آنجا که علیرغم رنگ و بوی علمی داشتن، نوعی استمداد در آنها به چشم می‌خورد هم نقطه‌ی روشنی در کارنامه‌ی او نیست. به هابرماس و چامسکی و شان پن چه ربطی دارد که ما با حاکمیّت چه مشکلی داریم و اساساً چه کمکی از دست آنان برمی آید؟ در فیلمهای نمایش داده شده مردم آن ولایات با شنیدن نام آمریکا سرشان را بالا می گیرند و چشمشان برق می‌زند ولی در ایران از این خبرها نیست و مردم نقش این کشور را در سرنگونی مصدّق و حمایت بی دریغ از عراق و دیگر مشکل‌تراشی‌ها هیچ گاه فراموش نخواهند کرد. اگر سربازان گمنام فکر کرده‌اند که تنها آنان معنای ملیّت و وطن دوستی را می‌دانند اشتباه کرده‌اند.

3. به فرض که آمریکا یا نهادهای خصوصی‌اش تمام این کارها را با- فریب دادن افکارعمومی آن کشورها- انجام داده باشند، خوب مگر بد کاری کرده‌اند؟ تمام آن رژیم‌ها از بقایای حکومت استبدادی شوروی بودند که حالا حکومتهایی بهتر و بازتر جای آنان را گرفته‌اند. تازه جای بقیّه‌ی حکومت‌های دیگر منطقه در این دگرگونی‌ها خالی‌است. واقعاً باید فکری به حال کشورهایی مانند ترکمنستان که زیر افکار قرون وسطایی ترکمن باشی و جانشینانش وضعیّتی رقّت‌انگیز دارد کرد. در منطقه‌ی ما کجا دموکراسی آمده و نتایجی بهتر- حتّی برای حاکمان ایران- نیاورده است؟ اگر فضای بازتر سیاسی در ترکیه که تحت فشار اتحادیه اروپا برای پیوستن به آن ایجاد شد نبود، محال بود اسلامگرایان بتوانند درست زیر چشم ژنرالهای لائیک آنجا قدرت را تصاحب کنند. چرا ایران از آمدن دموکراسی به کشورهایی مانند عربستان ناخشنود باشد. حداقلش این خواهد بود که شیعیان از تبعیضی که در آن کشور به آنان می شود رهایی می‌یابند. حتّی اگر انقلابهای غیر مخملی و جبری افغانستان و عراق در نظر بگیریم، چه کسی می تواند منکر این شود که افغانستان بدون طالبان صدها بار از حکومت وهّابی‌هایی که در حرم امام هشتم بمب گذاشتند و ایرانیان را کافر می دانستند بهتر است؟ در عراق هم که آمریکا حکومت را دو دستی تحویل شیعیان داد، آیا ایرانیان در خواب هم می توانستند اوضاع را تا بدین حد به کام خود ببینند؟

4. قوّه‌ی قضائیه گفته که این فیلم اعتراف نیست و اینها کارشناسند، عجب! کارشناسان کدام برنامه از ابتدای تولّد و پدر و مادر خود شروع می کنند و سال به سال تحصیل و اشتغال خود را بازگو می‌کنند؟هر سه نفر سیاسی نیستند و آشکار است که می خواهند به زندگی عادی خود باز گردند و در حرفهای خود هیچ نکته‌ی خاصّی را جز مقداری فعّالیّت و سخن رانی علمی بازگو نمی کنند. این که حاکمان آمریکا ترجیح می دهند که حاکمیّت ایران عوض شود هم که راز مگویی نیست و کاملاً طبیعی است که در آن جهت تلاش کنند و ایران هم در جاهایی که زورش برسد- مثل عراق یا لبنان- همین کار را می کند؛ سیاست است و بازیهایش.

5. تنها چند نکته‌ی پایانی سخنان آنان که به زور نتیجه گیری شد از روال عادی حرفهایشان خارج بود مثل تلاش جهانبگلو برای جبران گذشته، کدام گذشته؟ کتابها و مقالات جهانبگلو ربطی به سیاست ندارد و در حوزه‌ی فلسفه می گنجد، او می خواهد همان چند عدد مشاوره به فلان مؤسّسه را جبران کند، خوب بکند این که مصاحبه و ابراز ندامت نمی خواست. آندو نفر دیگر هم که اساساً نامهای آشنایی برای جنبش روشنفکری و اصلاح طلب ایران به شمار نمی آمدند و نخواهند آمد. تاجبخش در فرازی از کلامش می‌گوید گرچه بنیاد سوروس اختلافهای عمده‌ای با جمهوریخواهان دارد ولی به هرحال در راستای منافع آنان است و گرنه به آن اجازه‌ی فعّالیّت نمی دادند. این قسمت از کلامش را باید حذف می کردند چون از اختلاف این بنیاد با نئوکانهای آمریکایی پرده برداشت و استدلالی هم که در جهت همراستا بودن آنان آورد بسیار خنده‌ دار است. با این استدلال همه‌ی معترضان به آنان- از مایکل مور گرفته تا چامسکی تا حمید مولانا- هم چون در آن کشور فعّالیّت می کنند در راستای منافع آنانند. اعتراضات به شرایط قضایی و سیاسی و اجتماعی بدون مدد از خارج ادامه خواهد یافت چون اندیشه‌ی نخبگان این کشور اینگونه اقتضا می کند نه چون فلان نهاد آمریکایی اینطور می پسندد. روشنفکری دینی ایران که منزّه از هرگونه ارتباط با خارج است و گروههای چپ هم که سایه‌ی آمریکای امپریالیست را از دور با تیر می زنند و دیگران هم گفتم که استقلال خود را حفظ کرده‌اند. در این میان تنها کسانی دست نیاز به سوی آنان دراز کرده‌اند که به خود و افکار خود و پایگاه اجتماعی خود ایمان ندارند که بلافاصله پس از این کار از طرف نخبگان ایران طرد شدند. سازگارا زمانی شخص مؤثری بود که در ایران بود و فعّالیّت می کرد امروز چه کسی به او اهمّیّت می دهد؟ همینطور افشاری و دیگرانی که به نحوی از کمکهای دیگران استفاده کردند. حتّی کسانی که هنوز با مطبوعات داخلی همکاری می کنند و به ورطه‌ی افراط نیفتادند هم یا به صراحت از پشیمانی خود از ترک ایران می گویند و یا رویشان نمی شود بگویند و در اندیشه‌ی بازگشت هستند.       

6. این جا ایران است با مشخصات خاص خود. رهبر سیاسی اصلاحاتش یک روحانی بوده است و مهمترین روشنفکر دینی‌اش حتّی از مصاحبه با رادیوی معتدلی مثل بی بی سی ابا می کند و شاعر لائیکش غربت را دوام نمی‌آورد و می گوید: من ایرانیم، چراغم در این خانه می سوزد و نانم در این سفره است و آبم در این کوزه ایاز می خورد. برنامه سازان ِناشی ِ« به اسم دموکراسی» تنها ترس خود را از مقولاتی مانند جوانان، دانشجویان، زنان و انتخابات نشان دادند و برای این کار از حرفهای بی ربط سه نفر که در جنبش اصلاحی یک دهه‌ی اخیر هیچ نقشی نداشته‌اند، مدد گرفته‌اند. آنها اشتباه می کنند که می‌ترسند و اشتباه می کنند که ترس خود را چنین آشکار به نمایش می گذارند و این هردو از علایم بلاهتی است که در ابتدای نوشتار آوردم.


پنجشنبه 28 تیر 1386
مشاجره‌ی ولایتی و لاریجانی

 

خوش‌بختانه مدّت کوتاهی پس از آنکه در مدح ناخن زنی و اختلاف نظر نوشتم، چرخ ِفلک به کام ما گشته و موارد دندان گیری پیدا شده است، امید است که روزگار این رویّه‌ی مرضیّه را ادامه دهاد!

محمّدجواد لاریجانی در برنامه‌ی نگاه یک سیما دلیل جدا شدن خود از وزارت خارجه را اختلاف نظر با وزیرامور خارجه‌ی وقت یعنی علی اکبرولایتی دانست و ولایتی را فردی که از برنامه‌ی خاصّی پیروی نمی کرد و نظرهای مطبوعات بر کارش تأثیر داشت معرفی کرد. این گفته‌ها با واکنش ولایتی روبه رو شد که با احتیاط از اینکه ایشان صرفاً یک کارشناس بوده‌اند و نظرات کارشناسان پس از تأیید مقامات بالا قابل اجرا بوده‌است، گفت و اضافه کرد که علّت خروج- یا اخراج- ایشان، درخواست وزارت اطّلاعات ِزمان ری شهری بوده است.

پاسخ لاریجانی به سخنان ولایتی بسیار تندتر از حرفهای اوّل او بود. بحث بی برنامه بودن ولایتی را باتأکید بیشتر و نامگذاری« قبّه نوری» بودن وی پی گیری کرد و عملاً تمام 16سال تصّدی وزارت خارجه توسّط وی را زیر سؤال برد و عملکردش را در برخی پروژه‌ها و توافقنامه‌ها غیرقابل دفاع دانست. از دید او ولایتی تنها به دنبال پست و مقام است و هنوز از مجلسی که اوایل دهه‌ شصت رأی به نخست‌وزیری وی نداد دل چرکین و ناراحت است و این اواخر هم هیچ عملکرد قابل ذکری نداشته و در جلسات شورای عالی امنیّت ملّی در حالیکه او مشغول ارائه‌ی تحلیلهای خود بود، چرت می‌زده‌است!

درباره‌ی لاریجانی‌ها- صادق و جواد- پیش از این هم نوشته بودم.حساب او را از بسیاری جهات از برادرانش باید جدا کرد اگر علی لاریجانی – به شهادت بسیاری از هم کلاسانش مثل مجید محمّدی- بدون حضور در کلاسها و احتمالاً برخی امتحانات« دکتر»شد، حکایت جواد متفاوت است. حتماً می دانید که وی بانی و مؤسّس مرکز تحقیقات فیزیک نظری و آورنده‌ی اینترنت به ایران بوده است. لاریجانی مرکز پژوهش‌های مجلس را هم تأسیس کرد که ضریب کارشناسی آرای مجلسیان را ارتقا داد و متأسّفانه اصلاح‌طلبان پس از به قدرت رسیدن او را در اقدامی کاملاً سیاسی از پستش برکنار کردند. استقلال ِرأی جواد در این مدّت مهمترین عاملی بوده است که پُستی مهم به وی سپرده نشود و گرنه علی کجا و ریاست شورای عالی امنیّت ملّی کجا؟ با کدام سابقه به این پُست – وپُستهای سابق- برگزیده شده؟ دیدن او در حالیکه از سخن گفتن به زبان خارجی ناتوان است و با مترجم با سولانا صحبت می کند واقعاً تأسّف آور است.

ولی آنچه می تواند ایمای امروز باشد، آسیب شناسی اصلاح طلبان در هیئتی و رفاقتی عمل کردن است. به نمونه‌ای از آن در بالا اشاره کردم. نمونه‌ی دیگرش حمله‌ی همه جانبه‌ی آنان به لاریجانی به هنگام انتخابات، در جریان گفت و گویش با نیک براون بود. یکی از مخالفان او محتشمی پور است که مثلاً از بزرگان اصلاح طلب به شمار می آید در حالیکه کردار و گفتارش هیچ سنخیّتی با اهداف دوّم خرداد نداشت و ندارد. بودن فردی مثل محتشمی – که به هنگام جنگ اوّل عراق با آمریکا طرفدار حمله‌ی ایران به آمریکا و طرفداری از عراق بود!- در این جبهه و نبودن آدم مطّلع و مدرنی مثل جواد لاریجانی نشانگر ناپیوستگی و عدم انسجام نظری و عملی بین آنان است. همین اشکالات باعث ناکامی اصلاح طلبان در ساختار قدرت شد. اگر آنان به فکر بازگشت هستند به جای ناله از بداخلاقی سیاسی ِجناح رقیب بهتر است اوّل فکری به حال تناقض‌های درونی خود کنند.


چهارشنبه 27 تیر 1386
دو گونه مقایسه

 

جلال رفیع مهمان برنامه‌ی کوله پشتی بود آرام و متین و دوست داشتنی. پیشتر کتاب سفر به بهشت شدّاد را از او خوانده بودم که از سفرنامه‌های خوب ماست که با اعتدال و انصاف نوشته شده‌است. چیزی که توجّهم را جلب کرد آرامشی بود که قبلاً در چهره‌های دیگری هم دیده بودم. کسانی مانند دعایی و یا از سنخی دیگر مرحوم ابوترابی. ابوترابی را آزادگان تا سرحدّ پرستش می ستودند و او را کسی همطراز بزرگان انقلاب و از شایستگان جانشینی رهبر فقید می دانستند و داستانها از او نقل می‌کردند. غریب آمد و غریب‌تر رفت. اگر بخواهم نکته‌ی مشترکی بین اینان بیابم، یک گذشته‌ی تلخ و دشوار را می بینم. چه کسانیکه گذشته‌شان مانند ابوترابی در عراق و شکنجه‌های آنچنانی بود و چه کسانی که سروکارشان با ساواک و زندانهای مخوفش افتاده بود. قانون نیست و استثنا هم دارد ولی آرامش آنان را حاصل مقایسه‌ی بین گذشته‌ی تلخ و اکنونی که هر چه باشد از آن بهتر است می‌دانم؛ چیزی شبیه داستان سعدی و غلامی که به دریا افکندند تا قدر ِامان ِکشتی را بداند.

از سوی دیگر کسانی هستند که تازه پس از انقلاب به فکر مبارزه افتادند! یا کسانی که آنقدر جوانند که روزگار پیشین را درک نکرده‌اند. اینان برای مقایسه حال را با آینده‌ای خیالی که همه مؤمن و معتقد سر به ولایت نایب امام زمان سپرده‌اند، می سنجند و چون اکنون همیشه نسبت به آن اتوپیای خیالی چیزی کم دارد ناراضی و پرخاشگرند و در فکر حذف ِاین و آن هستند.

فرق ایندو، عینی و واقعی بودن دوطرف مقایسه در مورد اوّل و ناقص و رؤیایی بودن یکی از دو سو در مورد دوّم است. یادم نمی آید ابوترابی در هیچ یک از دعواهای بین گروهها وارد شده و یا کسی را تخطئه کرده باشد. سخنان مهرآمیز و دعوتگر به صلح و دوستی دعایی در مجلس را هم که همه به یاد داریم. از این سو جوانان ِسنگ و چماق به دست و شیوخی که تفاوت بین ِایده‌آل بودن متون فقهی و عینیّت جامعه را در نمی‌یابند و در منابر به تهدید و تکفیر این و آن مشغولند، هستند. روا نیست که نسخه‌ای که سعدی برای آن غلام پیچید را برای آنان بخواهم ولی گاهی یک تجربه‌ی واقعی از صد درس و وعظ کاراتر است.


سه شنبه 26 تیر 1386
احضار روح حاج سعید

 

روزهای چهارشنبه و پنج شنبه ساعت نه و چهل و پنج دقیقه‌ی شب از شبکه‌ی یک، قرار است فیلم اعتراف رامین جهانبگلو و هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش پخش شود. این فیلم که نامش« به اسم دموکراسی» است و از یکی از عبارات ِگفتاری اسفندیاری گرفته شده در حقیقت در ادامه‌ی سلسله برنامه‌های اعتراف گیری است که نسب به برنامه‌ی هویّت حاج سعید و برادر حسین می رساند، بلکه به پیش از آن به برنامه‌های دیگری که در دهه‌ی شصت پخش می شد و هم اکنون تشت رسوایی ِساختگی بودن بسیاری از آنان از بام افتاده است.

نوشتن کامل در این باره را به پس از دیدن هردو برنامه و روز جمعه موکول می کنم ولی اینجا آوردن یکی دو مقدّمه بد نیست.

اوّل اینکه چه در برنامه‌ی هویّت و چه در دیگر برنامه‌ها و حتّی همین  برنامه گرچه چند جمله از افراد مختلف بیشتر پخش نشده است لحن جدّی و نادمانه‌ی افراد قابل تأمّل است. مثل موجودات دست آموزی از وجود توطئه و دست‌های ناپیدا می گویند و اینکه تا چه اندازه با آزادی و اختیار این حرفها را می‌زنند و...الخ . مرحوم بازرگان که مدّتها در زندان ِرژیم گذشته بود، پس از انقلاب و اعتراف گیری‌های دهه‌ی شصت به اطرافیان خود گفته بود که اگر به زندان رفت و نوار اعترافات او پخش شد، ملاکشان حرفهای بیرون از زندان ِوی باشد و پیشاپیش بی اعتباری ِآن حرفها را اعلام می کند. وقتی کسی مانند بازرگان چنین بگوید، همچو منی نباید ساده انگارانه به ملامت ِآنانکه جلو دوربین چنین حرفهایی را می زنند بپردازد.

دوّم اینکه بارها گفته‌ام که معیار سنجش یک سخن، خود ِگفته است نه گوینده، پس اثبات اینکه کس یا کسانی آگاهانه یا ناآگاهانه در خدمت بیگانگان بوده اند دلیلی برای اثبات نادرستی سخنان ِآنان نیست. این مطلب را روز جمعه بیشتر باز می کنم.

اینکه آقایان چرا کاری را که بارها آزموده‌اند و نتیجه‌اش را دیده‌اند بازهم امتحان می کنند، واقعاً نمی‌دانم. اگر هدف آنها عوام النّاس است که نه جهانبگلو را می شناسند نه اسفندیاری را واگر قشر فرهیخته است که از این بازیها بسیار دیده‌اند و اگر جوانان ِطرفدار ِسینه چاکی است که مشت گره می‌کنند و رگ گردن بر می‌آورند که نیازی به این روضه‌ها ندارند که حقیقت را در آستین خویش می‌بینند و بدون اعتراف هم حکم به محکومیّت امثال اینها داده‌اند.

تقدیر این بود که این برنامه در هفته‌ای پخش شود که هم روز جمعه‌ی پیشش از هویّت نوشته بودم و هم دوشنبه‌اش یادی از مرحوم حاج سعید کردم. سعید اسلامی بودن به اسم و رسم و شکل و قیافه نیست؛ به کردار و گفتار است. تا وقتی همان کنش‌ها و برنامه‌ها در ساختار حکومتی دیده می شود چگونه می شود از مرگ پدیده‌ای به نام سعید اسلامی سخن گفت؟  روح ِحاج سعید حاضر و ناظر است و هر از گاهی با برنامه‌هایی مانند« به اسم دموکراسی» به ریش مخالفان ِخود می خندد.


دوشنبه 25 تیر 1386
اصولگرایی یا لجاجت

 

اینکه کسی برای خود اصولی داشته باشد و تحت هیچ شرایطی آنرا زیر پا نگذارد خوب است یا بد؟ اگر یکی دو دهه قبل چنین چیزی را می پرسیدید جواب معلوم بود چیست ولی معیارها تفاوت کرده و چیزی که آنرا آگاهانه اصولگرایی نامیدم گاهی تعبیر به لجاجت می شود. اوّل بگویم چرا آگاهانه؟ چون الفاظ تیول یک گروه یا مسلک سیاسی نیستند. آنانکه خود را اصولگرا نامیدند یا این تسمیه از خود تعریف کردند که این ماییم که به اصول پذیرفته شده‌ی مذهب پایبندیم و دیگران نیستند که اتّهامی سرپوشیده بود. از نظر من نه آنان اصولگرا هستند که به مقتضای شرایط، اعمال غیر اصولی از آنان زیاد دیده‌ایم و نه دیگران فارغ از این دغدغه. امروز از انعطاف گفته می شود و اینکه طبق زمان و مکان باید عمل کرد که حرف خوبی است ولی در این بلبشوی امروزی ترس آن دارم که توجیه‌ی برای حزب باد بودن شود.

بیضایی باز هم فیلم نساخت و این هم به آثار نساخته‌اش اضافه شد. بسیاری این را حمل بر وسواس او در ساخت فیلم می کنند و حتّی در جریان ساخت سگ کشی درباره‌ی پلانی که گربه‌ای باید از جایی رد می‌شد نوشتند که با هیجده بار برداشت گرفته شده که کیانیان بعدها گفت که بیش از دو بار نبوده است. اینرا باید دقّت نام نهیم یا وسواس؟ کسانی که اینگونه نیستند چه صفتی برازنده‌ی آنان است؟

اوج هیاهوی اصلاحات بود و« گزارش فیلم» بی پروا مطالبی را منتشر می کرد که بعدها منجر به تعطیلی آن شد. یکی از این مطالب شرح دیدار کیمیایی و بیضایی با سعید اسلامی بود که در مصاحبه‌ی امید روحانی با مسعود کیمیایی بیان شد. پیش از آن سینا مطلّبی در نوشته‌ای افشاگرانه خبر از دیدار کیمیایی با اسلامی داده بود که جنجال زیادی درست کرد و وجهه‌ی کیمیایی به عنوان روشنفکری معترض را خدشه دار کرد که پس از آن هم هیچ گاه ترمیم نشد.

روشنفکران زیادی به یاد دارند که چگونه و کجا احضار می شدند. بسیاری از آنان به هتل استقلال فعلی برای گفت وگو[!]می رفتند و ایندو نیز از این مسأله مستثنی نبودند. مردی عینکی آنجا بود که دیگران بسیار با احترام با او رفتار می کردند و بعدها – یعنی بعد از قتل یا خودکشی او- فهمیدند که اسلامی است. او آنانرا پس از تهدیدی سرپوشیده دعوت به ساختن فیلمهایی خاص- احتمالاً تبلیغاتی- می کند که بیضایی می گوید از ما بهتر برای این کار هستند و بحث‌های دیگر که کیمیایی اشاره به همه‌ی آن نکرد یا اگر هم کرد به چاپ نرسید ولی از شجاعت بیضایی تعجّب می کند که با جرأت جواب اسلامی را می داده و گفته که: از ما گذشت به فکر جوانان این نسل باشید که از دست نروند. بیضایی همچنان پس از آن، فیلم نساخت ولی کیمیایی درست پس از آن ملاقات- یا احتمالاً ملاقات دیگری به طور شخصی با اسلامی- فیلم سلطان را می‌سازد که آشکارا حمله‌ای به ساخت و ساز ِکرباسچی در تهران و دوران سازندگی رفسنجانی بود و حالا معنای متفاوتی می داد. شاید کیمیایی به عمد این کار را نکرده بود ولی گفتن حرفی که به نفع امثال اسلامی بود امروز گریبانش را گرفته که چرا آب به آسیاب آنان ریخته است.

شبیه این حکایت را از سیّد محمّد بهشتی شنیده‌ایم که در شرح اوایل به روی کار آمدنش که کارگردانان ِزیادی برای اینکه بتوانند فیلم بسازند به او مراجعه می کردند، گفت: همه وقتی به آنجا و در اتاق شخصی من می آمدند می شکستند. یعنی حاضر به هر کاری بودند تا به آنها اجازه‌ی فیلمسازی داده شود به جز یک استثنا: بهرام بیضایی؛ که نه کوتاه آمد و نه درخواستی عاجزانه از من داشت. دقّت کنید بهشتی می‌گوید:« همه» و کسی را جز او مستثنی نمی کند.

حالا این پایبندی به اصول خوب است یا نه؟ شاید این کار منجر به این شود که کسی مثل بیضایی فیلم و تآتر کمی در کارنامه ی خودش داشته باشد ولی حالا به پشت سر که نگاه می کند لااقل شرمنده‌ی وجدانش نیست که کاری که نباید را انجام داده است. یادتان هست درباره‌ی تقوای هنری چه نوشتم؟ از بیضایی درباره‌ی آن ملاقات تا به حال چندبار سؤال شده ولی او رغبتی به جواب دادن نداشته است. امیدوارم در گفت و گو با یکی از معتمدان از آن زمان و دیگر زمانها بگوید برای ثبت در تاریخ چون معتقدم زندگی ِبرخی هنرمندان مثل آثارشان باارزش و درس آموز است.


یکشنبه 24 تیر 1386
فردوسی و مرگ و جاودانگی

 

چنین است کردار ِاین گََنده پیر               سـتاند  ز فرزنـدْ  پسـتان ِشیـر

چو پیوسته‌شد مهر دل برجهان              به‌ خاک‌اندرآرد سرش ‌ناگهان

تو از وی به‌جزشادمانی مجوی             به ‌باغ ِجهـان‌  برگ ِاندُه‌ مبوی

اگر تاج داری و گر دـستْ تنگ              نبـینـی  همی  روزگـار درنـگ

مرنجان‌روان‌‌کین‌سرای‌تونیست             به‌ جزتنگْ تابوت ‌جای تونیست

نهادن چه باید؟به‌خوردن نشین              بر امّیـد  گنـج ِ جهـــان آفـرین

همی خواهم از روشـن ِکردگار             که‌ چندان زمان یابم‌از روزگار

که زیـن نامـور نامه‌ی باسـتان              بمـانم بـه گـیتی  یکی داسـتان

که‌هرکس که‌اندر سخن داد داد              ز من جز به نیکی نگیرند  یاد

بدان گیتـیم نیـز خواهشگرست              که ‌با تیغ تیزست وبا منبرست

منــم   بنــده‌ی اهــل بیــت نبــی              سـراینـده‌ی خـاک پـای ِ وصـی

بریـن زادم و هم بریـن بگـذرم              چنـان دان که خاک پی حیـدرم

شنبه 23 تیر 1386
ناخن‌زنی

 

اوّل بار هامون بود که در سریال گرگها  ناخن زد تا مشاجره‌ای به دعوا ختم شود و ما یاد گرفتیم که در این گونه موارد، خردمندانه‌ترین کار چیست! دانش جز با جدل‌های علمی به پیش نمی رود خصوصاً علوم انسانی. هر بار که در تاریخ حتّی کار به تکفیر و دشنام می کشد، کسانی که پس از آنان می آیند قسمتهای بدش را درز می گیرند و از جوانه‌های نویی که در این میان رُسته‌اند بهره می برند و صد البتّه چه بهتر که این رویارویی‌ها همراه با سعه‌ی صدر و رواداری باشد.

گاهی با ناخن زدن ِخالی کار بالا نمی گیرد و نیاز به مقداری هیزم کشی هم هست. زمان ِاوج ِزعامت آخوند خراسانی ِمعروف- که فتوا به جواز مشروطیّت داد- طلبه‌ای اهل ذوق به نام شیخ اسماعیل تبریزی متخلّص به « تائب» نامه‌ای به محضر ایشان می برد که این دو بیت از عطّار-درباره‌ی خداوند- چه معنایی دارند:

          دائماً  او  پادشاه  مطلق  است            در کمال عزّ خود  مستغرق است

         او‌به سر ناید ز خود آنجا که‌اوست       کی رسد عقل وجود آنجا که اوست

آخوند چند سطری می نویسد و می گوید که مقام بیش از این گنجایش ندارد. او این جواب را پیش مرحوم کمپانی می برد و ایشان هم جوابی می نویسد. دوباره هر دو نوشته را پیش سیّداحمدکربلایی می برد و او هم جوابی می دهد. خوب حالا وقت بر افروختن شعله بود چون هیزم به اندازه‌ی کافی کشیده شده بود. کمپانی اهل فلسفه بود و کربلایی اهل عرفان و هردو جوابهای متفاوتی به آن بیت داده بودند. فلاسفه صفات ثبوتی خداوند را با ذات او یکی می دانند و عقل را دارای این توانایی می دانند که او را درک کند ولی همچنان که از بیت دوّم عطّار به دست می آید عارفان ذات خداوند را بالاتر از صفات ِاومی دانند و معنای بیت را این می دانند که عقل را توانایی وصول به آن نیست چون پیش از رسیدن به آن مضمحل و نابود می شود. طلبه‌ی مذکور هر بار جواب ِاین را برای آن می برد و بالعکس که مجموعاً چهارده نامه شد. حالا که فکر می کنم می بینم چه خسارتی بود اگر ما این نامه‌ها را نداشتیم که دو طرف با تمام ِتوان ِخود به میدان می‌آیند و هنرنمایی می‌کنند. حالا تصوّر کنید که امثال علّامه طباطبایی و مرحوم طهرانی هم بر این نامه‌ها شرح نوشته باشند.

فعلاً که جرّ و بحث سر قضایای ِانقلاب فرهنگی از همه طرف ادامه دارد و اسباب عیش مهیّاست. از طرف دیگر پس از گفت و گوی ملکیان با شرق که در آن ادّعا کرد تعبّد با تجدّد نمی سازد ابتدا نقدی از سروش دبّاغ دریافت کرد. سپس ابوالقاسم فنایی، دبّاغ را نقد کرد و پس از آن کوشا اقبال در شماره‌ی هفتم «آیین» فنایی را نقد کرد؛ ما به ناخن زدن مشغولیم تا تنور از اینی که هست داغتر شود و پای دیگران مثل خود ِملکیان یا کدیور و سروش هم به میدان کشیده شود.

برای پایان مطلب امروز چند جمله‌ی رندانه از آخرین نامه‌ی سیّد عارف در جواب به شیخ فیلسوف را می‌آورم که آتش بس می دهد و ای کاش به این زودی نمی داد، گرفتن ِنکته‌اش با شما:« از تکرّر بیانات و اصرار آن جناب بر براهین اثبات کثرت حقیقیّه، بحمدالله بر این حقیر واضح گشت که آن شخص که کلام بر طریق ذوق‌المتألّهین می داشت]یعنی خود ِسیّد[ اشتباه کرده بود و این براهین و لزوم شناعتی که فرموده بودید در او اثر نمی گذارد. گویا خدای متعال چشم او را از غیر خود کور کرده بود؛ خداوند کورترش کند.»


جمعه 22 تیر 1386
هویّت‌یابی

 

1. پخش مجدّد ِشاید وقتی دیگر از شبکه‌ی سه تجدید خاطره بود؛ هم با بیضایی، هم با فیلم،هم با زنی که مجبور به مهاجرت شد و هم با دهه‌ی شصت. مثل همیشه انسانی بدون گذشته یا با گذشته‌ای مبهم چه آقای حکمتی در رگبار باشد و چه غریبه‌ی از دریا آمده‌ی غریبه و مه و باشو یا گذشته‌ی گم شده‌ی پیرزن کلاغ. زنی از کودکی‌اش بی خبراست و به جست و جوی آن می رود تا با پیدا کردن نیمه‌ی گمشده‌اش، خود را بیابد. کیان- نه از عربی به معنای هستی چون از عربها خوشش نمی‌آید بلکه از پارسی که جمع کی‌ها، پادشاهان ایران قدیم باشد و از آن محتمل‌تر از ریشه‌ی سُریانی به معنای طبیعت- به ویدا-اشاره به فرهنگ هند- می رسد و به نوعی به ریشه‌ی شرقی خود بر می‌گردد. بیضایی همشه به دنبال گذشته‌ای است که بی آنکه تصریح کند، تمدّن هزاروچهارصدسال اخیر را حجاب ِآن می‌بیند. او هویّت را در ریشه می‌جوید و ریشه را در فرهنگ شرق به معنای گسترده‌اش. یک حکایت کوتاه از زمان ِکودکیش این مسآله را روشن‌تر می کند. بهرام ِکوچک از اینکه چشمانش روشن بوده‌اند در رنج و عذاب بوده، چرا؟ چون او را شبیه غربیها می‌کرد.او از اینکه ایرانی ِخالص نباشد ناراحت بود تا اینکه به این مطلب رسید که رنگ چشمانش از مشخّصات« کاس» هاست که قومی بوده‌اند که در اطراف دریای خزر میزیسته‌اند و از دید او ایرانی ِخالص بودند و هم اکنون اسم شهرهایی مثل کاشان و قزوین و دریای خزر(کاسپین) از نام آنان گرفته شده است. تبار و نسل و دودمان در اندیشه‌ی بیضایی حرف اوّل را در هویّت‌یابی می‌زند که با آن موافق نیستم.

2. سباستین سوریا پشت سر هم دارد برای تیم ملّی قطر در جام ملّت‌های آسیا گل می‌زند. وقت خوشحالی چه احساسی دارد و اصلاً او دقیقاً کیست؟ پیراهن زرشکی تیم قطر برای او که عربی هم بلد نیست چه مفهومی دارد؟ اگر تیم دیگری مثلاً بحرین یا امارات پول بیشتری می داد الآن برای آنان گل می زد. قطری‌ها اگر با یک تیم متشکّل از امثال سوریا قهرمان جهان هم شوند چه ارزشی دارد؟ از طرف دیگر نعیم سلیمانوف که هرکول جیبی ِبلغارها بود پس از سیاست اسلام زدایی ِبلغارستان یک سال با نام ِجعلی ِنائوم شالامانوف در مسابقات شرکت کرد و بعد به ترکیّه گریخت تا با نام نعیم سلیمان اوغلو برای آنان افتخار بیافریند. کارش ریسک بزرگی بود چون در همین ایران دیدیم که تعویض یک مربّی تا چه حد وزنه‌برداران را از مدال دور کرد چه رسد به اینکه بخواهی بدون مربّی تمرین کنی. قضاوت ما درباره‌ی ایندو متفاوت است ولی فرق بین آنان چیست؟

3. ریچارد هریس که زندگی پرفرازو نشیبش از بازیگر سینما در نقشی چون زندگی ورزشی تا موسیقی که ترانه‌هایش تا صدر محبوب ترین ترانه‌ها هم رفت و پس از آن یک دوره اعتیاد به الکل و بستری شدن در آسایشگاه و دوباره رجوع به سینما از او شخصیّت متضادی ساخته بود،  در اواخر عمرش نقش پیران خردمند زیادی که هیچ شباهتی به شخصیّتش نداشتند را بازی کرد. به زحمت کسی در نقش مارکوس اورلیوس حکیم- امپراتور رومی در گلادیاتور به جای او قابل تصوّر است. در دو قسمت اوّل هری پاتر او در نقش پروفسور دامبلدور بازی می کرد که آخرین جمله‌ی ِاو در عالم سینما به اندازه‌ی تمام نقش‌های بخردانه‌اش می‌ارزد. هری که در یکی از دو گروه شاگردان مدرسه قرار گرفته بود درمی یابد که با توجّه به جایگاه پدرو مادرش باید در گروه دیگر قرار می گرفت از پروفسور می پرسد که چرا در این گروه برگزیده شد و او جواب می دهد که شخصیّت انسان را اصل و نسبش نمی سازد بلکه انتخابهای اوست که هویّت او را شکل می دهد. تمام حرف همین است.


پنجشنبه 21 تیر 1386
تقی‌زاده‌ها

 

به این چند جمله‌ی بسیار مشهور که الآن به عباراتی کلاسیک برای بیان یک ایده در تاریخ ما بدل شده‌اند دقّت کنید:« ... چیزی که به حدّ اعلا برای ایران لازم است و همه‌ی وطن پرستان ایران با تمام قوا باید در آن راه بکوشند و آن را بر همه چیز مقدّم دارند، سه چیز است که هر چه درباره‌ی ی شدّت لزوم آن مبالغه شود کمتر از حقیقت گفته شده . نخست قبول و ترویج تمدّن اروپا بلاشرط و قید. و تسلیم مطلق شدن به اروپا. واخذ آداب و عادات و رسوم و تربیت و علوم و صنایع و زندگی و کل اوضاع فرنگستان بدون هیچ استثنا(جز از زبان) و کنار گذاشتن هرگونه خودپسندی و ایرادات بی معنی که از معنای غلط وطن پرستی ناشی می شود و آنرا وطن پرستی کاذب می توان خواند...»

نوشته‌ی سیّد حسن تقی زاده در شماره‌ اوّل مجلّه‌ کاوه، دوره دوّم در تاریخ جمادی الاوّل 1338هـ. ق اکنون جزئی از تاریخ اندیشگی ما شده ست. در ذمّ این گفته‌ها در کتاب تاریخ مدرسه و تریبونها و منابر همه چیز  شنیده‌ایم ولی امروز چرا کسی در برابر ِاین همه تقی زاده که پیرامون ما را گرفته اند چیزی نمی گوید؟ فرزندان تقی زاده از او نیز پیشی گرفته‌اند. او ما را ایرانی یا سنّتی می پنداشت و می گفت باید فرنگی شد ولی امروزیان جهان را فرنگی می بینند و خود هستند و به دیگرانی که از دید آنها آنگونه نیستند ، کمترین اعتنایی نمی کنند گویی وجود خارجی ندارند. به صفحه‌ی نقد ادبی یا اندیشه‌ی روزنامه‌ها یا مجلّات نگاه کنید، فوجی از تقی زاده‌های در جست‌وجوی ِنام می بینید که زیر سایه‌ی نامهای دهان‌پرکنی چون پُست مدرنیسم از فرهنگ و درد و درمانی می گویند که مال ما نیست. به درستی بر نمایش اخیر هما روستا نقد نوشتند که آنتیگون در آمریکا چیزی از امروز ایران را بازتاب نمی دهد. با مخلوطی از سواد نیم بند و هویّت باختگی و اسنوبسیم چه می توان کرد؟ دولت آبادی می گفت که با ناشرش در آلمان صحبت می کرده که آثار نوبلیست‌ها را انتشار می دهد- یعنی کسانی که برنده یا نامزد نوبل بوده‌اند- و او از فروش ِکم کتابهای فلان نویسنده‌ی مصری در مقابل آثار دولت آبادی می گفت و دلیلش را این می‌دانست که از فضا و تکنیکهای غیر بومی و غربی استفاده کرده است که خواننده‌ی غربی بهترش را در آثار نویسنده‌های هم زبان خود می یابد. چه به برگزیدگان ِادبی و چه سینمایی و چه عرصه‌ی اندیشه‌ی ما در جهان امروز و خارج از مرزهایمان که بنگرید همه در پی بازسازی و احیای سرمایه‌های خودی هستند نه گرته برداران ِبریده از سنّت.

می توانید به من ایراد بگیرید که خودت مثالهایت را هم که ازتأیید و پسند ِآنها می گیری؛ می گویم بله، ولی اوّلاً من گفتم غربزده نباشیم نگفتم غرب ستیز باشیم و ثانیاً برای احتجاج با کسانی که ملاکهایت را قبول ندارند، با همان زبان و معیاری که می پسندند باید سخن گفت. الآن پرسش تنها این نیست که چه کنیم؟ بلکه این است که با کسانی که به داشته‌های فرهنگ خود ایمان ندارند و فضای فکری و هنری ما را تحت تأثیر قرار میدهند چه کنیم؟ راه درمانی هست؟ تقی زاده کلام خود را این گونه به پایان می برد: «...ایران باید ظاهراً و باطناً و جسماً و روحاً فرنگی مآب شود و بس.»


چهارشنبه 20 تیر 1386
تقوای هنری

 

وقتی می توانم شعری کلاسیک را برگزینم که مدّتی شعری از حافظ نخوانم و گرنه جلال و جمال ِغزلهایش نمی‌گذارد از شاعر دیگری انتخاب کنم. شعر دیروز صائب را هم قبلاً می خواستم بگذارم که در مقایسه‌ای کوتاه با اشعار حافظ منصرف شدم. دیروز امّا مجال فکر و تأمّل به خود ندادم و بلافاصله شعر را گذاشتم تا از صائب هم چیزی نوشته باشم. چرا حافظ اینگونه است؟

نه اینکه بخواهم در این چند سطر ِایمایی جواب پیدا کنم ولی کمی جست و جو که ضرری ندارد. اوّل به یاد خود بیاورم وقتی را که با گزینه‌ی شعر مولوی از سیروس شمیسا روبه رو شدم حال کسی را داشتم که گویی شاعر جدیدی کشف کرده است، باز هم چرا؟ مولوی که همان مولوی بود و اشعار هم همان اشعار. خود شمیسا اعتقاد ندارد که اشعار حافظ این تعداد ِفعلی است بلکه آنها را بیشتر می‌داند ولی می گوید که خودش اشعار را گلچین کرده و فقط تعدادی را به دست تاریخ سپرده است و ای کاش که مولوی نیز چنین می کرد.  قضاوت درباره‌ی این حرف تقریباً ناممکن است چون به هیچ وجه نمی توان وجود اشعاری که سروده شده و جایی ثبت نشده را اثبات کرد. امّا حیرت ِآن زمان و تأمّل ِحالای من درباره‌ی دو تصویر متفاوت از مولوی است یکی در مجموعه غزلیّات و دیگری در منتخب ِاشعار. تصویر اوِل نابغه‌ای که شعر و بیت ِتکراری و ضعیف زیاد دارد و دوّم شاعر ِمجموعه‌ی غیرقابل توصیفی از معنا و زیبایی و سرخوشی و قلندری؛ دقیقاً منظورم تأکید بر همان غیر قابل توصیف بودن است. به صفت حافظ دقّت کنید: لسان الغیب. غیب همان وجه ِپوشیده و پنهان ِهرچیز است که این معنا هم اشاره به تفأّل به شعر اوست که انگار از غیب خبر می دهد و هم اشاره به رازآمیز بودن ِخود اشعار.

 هم آنچه توصیف گریز و هم آنچه غیب  نامیدم وجهی سلبی است نه ایجابی، « چیزی» نیست و این نبودن وجه امتیاز ِشعر و شاعر است نه کمبود و نقصان. خُب مثل اینکه گام به گام داریم نزدیک می شویم. کسانی که مطالب قبلی را نخوانده‌اند که ضرر کرده‌اند ولی جدای از مزاح، پیشتر نوشته‌هایی با نام ِ «‌فضیلت ِنه گفتن» و « تقوی یعنی پرهیز» نوشته و جنبه‌هایی از آنچه می خواهم گفت را بررسیده بودم. مقایسه‌ای کردم میان ِانتظامی و مشایخی که درست عین مقایسه‌ی حافظ و مولوی یکی پرکار با کارهای متوسّط و دیگری گزینشگری با کارنامه‌ای عالی‌اند. به گمانم شهرت زیاد خیّام را هم تا حدودی باید مدیون رباعیّات دستچین شده‌ی او دانست چه خودش این کار را کرده باشد و چه دیگران اشعار را از میان خیل عظیم مقلّدانش جدا کرده باشند. شاید بتوان در ادبیّات معاصر درباره‌ی بسیارنویسانی که نام نمی برم و کم‌نویسانی مانند گلشیری که در عمر خود جدای از رمانش تقریباً سالی یک داستان کوتاه نوشته است هم همین را گفت. همیشه فکر می کردم که کلیدر اگر حجمش یک سوّم یا نیمی از حجم فعلی بود چه شاهکاری می شد و یا نمونه‌ی نزدیکترش دل ِدلدادگی ِمندنی پور که با کمال تعجّب جاهایی- خصوصاً اواخرش- حشو و اضافه زیاد دارد.

واژه‌ی تقوا نیز در دین آمده است و علیرغم معنای مصطلح ِآن که پرهیز از گناه و مکروه است ، معنای ِدقیقترش نوعی اصالت پرهیز است. یعنی اصل بر این است که عملی صورت نگیرد مگر آن که خلافش ثابت شود یعنی به مرحله‌ی ضرورت برسد؛ چنین است که پارسایان مباح را نیز انجام نمی‌دهند. همین معیار را اگر اهل دانش و هنر ما رعایت کنند، فرهنگ  تکانی خواهد خورد، گرچه غم نان معمولاً چنین مجالی نمی دهد.

حکایت پرستش ابراهیم وار و تصاعدی ِاز ستاره به ماه و از ماه به خورشید و ازخورشید به خدای ِنادیدنی در همه‌ی ما هست و همه به دنبال ِآن وجه نادیدنی هستیم. پُرگویان با ادّعای نمودن ِ«همه» چیز ما را ملول و کسل و تنبل می کنند و ایجازگویان و اشارتگران ما را به جُست و جوی ِآن غیاب ِرازآمیز دعوت و در شهود و حضور ِخود شریک می کنند.


سه شنبه 19 تیر 1386
تماشا کردنی

 

گریه‌هـا  در چشـم ِتر  دارم  تماشـا کردنی              در صدف چندین‌گهر دارم تماشاکردنی

باغ‌ اگر بر من شد ازجوش ِتماشایی قفس              باغـها  در زیرِ پر دارم تماشـا کـردنی

نیست  مُهر خامُشـی  از بی زبانـی  بر لبم              تیغـها  زیـر سپـر دارم  تماشـا کـردنی

گرچه  سودایی و مجنونم  ولی  با کودکان              صحبتی در هر گذر دارم تماشا کردنی

بسته‌ام‌گرچشم‌چون‌یعقوب‌عذرم‌روشن‌است             ماه مصری در سفر دارم تماشا کردنی

چون‌‌ز زلفش‌ چشم بردارم ‌که‌ازهر حلقه‌ای            هر نفـس  دام ِدگـر دارم  تماشا کـردنی

سردی‌دوران‌به‌من‌دست‌ودلی نگذاشته‌است             ورنه دستی در هنر دارم تماشـا کردنی

چرخ اگر کم فرصتی و عمـْرکوتاهی  نکرد            ســرونازی در نظـر دارم تماشـا کردنی