ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 31 خرداد 1386
ما و میراث ِما

 

دیروز نقدی خواندم از سروش دبّاغ بر مصطفی ملکیان که پیوندش را هم گذاشتم. ملکیان با مقایسه‌ی دو جوهره‌ی تعبّد و تجدّد نتیجه گرفته بود که ایندو با هم ناسازگارند. تعبّد می گوید که :الف، ب است چون ج (خدا یا پیامبر یا امام) می گوید که: الف، ب است و تجدّد می گوید که الف، ب است چون الف، ج است و ج، ب است؛ پس الف، ب است. ایندو با هم ناسازگارند ، پس تعبّد و تجدّد ناسازگارند.

جوابهای ساده‌ای به اشکال ملکیان می توان داد مثل اینکه آنچه ایشان به عنوان گوهر تجدّد آورده قیاسی ارسطویی است که مربوط به هزاران سال پیش است و چرا ایشان این را به عنوان ِجوهر تجدّد- که دوران مدرنیته است- گرفته است و اینکه حتّی آن مثال ِاوّل هم شبیه قیاس دوّم و بر اساس منطق ارسطویی قابل شکل بندی است و تنها شیوه‌ی بیانش تفاوت می کند؛ امّا جوابهای پیچیده‌تری هم بر اساس فلسفه‌ی صدرایی – مثلاً به بیگانه گرفتن ج(= خدا) با الف و ب- می توان داد ولی دبّاغ اصلاً متعرّض آن نشده است.

هم ملکیان فلسفه‌ی اسلامی را به طور کامل و با امثال مصباح خوانده است و هم دبّاغ از آن بی اطّلاع نیست ولی در استدلالهای کلام جدید و فلسفه‌ی دین از میراث ِفکری ِخود سود نمی برند، چرا؟ تا زمانی که تنها وارد کننده‌ی فکر باشیم و آنرا با آنچه از پیش داریم به گفت و گو وادار نکنیم، حکایت ِما همین سرگشتگی بین تجدّد و تعبّد است.

دیروز از اقبال و شریعتی گفتم؛ اشکوری هم در مقاله‌ای رویکرد نواندیشان دینی را دوگونه می بیند یکی- مانند پیشنهاد ِاقبال و شریعتی- اصلاح ساختار فکری خود و یکی استفاده از اندیشه‌ی دیگران بدون بومی کردن آن است. من هم با اشکوری موافقم تنها راه اوّل ما را به جایی می رساند و دستاورد راه دوّم جز خودباختگی و انفعال نخواهد بود.


چهارشنبه 30 خرداد 1386
خرافه‌هایی پیرامون شریعتی

 

پیشتر نوشتم که خرافه‌ها مختصّ عوام نیست و خواصّ اهل اندیشه هم خرافه‌های خود را دارند و آن هرجایی است که حرف و عقیده‌ای را مسلّم انگاشته‌اند و به آن پابندند. امروز نیز در جهان نام کشوری خاص که می آید پیشداوری‌های رایجی نسبت به آن وجود دارد یا هنرمندی یا دینی یا هر چه چیز دیگر. صریح بگویم ما در دریایی از خرافه‌ها احاطه شده‌ایم که آن به آن فکر و ذهن ما را به اسارت می خوانند و به کمتر از آن راضی نمی شوند.این روزها بحث شریعتی است و من یکی حسرت به دلم ماند که حرف نویی درباره‌ی او بشنوم. همین مکرّرات هم غنیمت است ولی تکرار تا کی؟ برای نمونه به سه تا از خرافه‌هایی که پیرامون شریعتی هست و بر زبان عدّه‌ای چونان وردی مقدّس مدام تکرار می شود، اشاره می کنم.

1. « شریعتی دانشی درباره‌ی اسلام نداشت و اسلام را در فرانسه یاد گرفت و همواره نگاهش به اینجا نگاهی بیرونی مانند مستشرقانی چون ماسینیون بود» به هیچ وجه این را نمی پذیرم. در این باره به سه نکته توجّه کنید: یکی اینکه خانواده و محیط پیرامون یک فرد یکی از مؤثّرترین عوامل تأثیر گذار بر شخصیّت او هستند. بسیاری از عالمان دین تا انتهای نوجوانی در روستا یا شهری کوچک و از والدینی بیسواد بوده‌اند، در حالیکه شریعتی از اوان کودکی در خانواده‌ای روحانی پرورش یافت. پدرش مرحوم محمّدتقی شریعتی از عالمان نواندیشی بود که تفسیر و نوع نگرشش به دین از زمان خود جلوتر بود که تفکّرش زیر سایه‌ی پسرش ناشناخته مانده‌است. علی به گفته‌ی خودش مدام اوقاتش را در کتابخانه‌ی پدر به سر می برد و بر آگاهی‌های تاریخی و کلامی خود می افزود و احیاناً اشکالات را با پدر در میان می‌گذاشت، این از منشأ. دوّم اینکه همه‌ی ما دوران شکل گیری شخصیّت مان را از کودکی ونوجوانی داریم که به مرور زمان تا جوانی و دهه‌ی سوّم زندگی ادامه پیدا می کند. شریعتی در سنّ بیست و پنج سالگی برای تحصیل به خارج رفت یعنی زمانی که اندیشه‌اش نضج یافته و شکل اولیّه‌ی خود را پیدا کرده بود، اینجا، نه جایی دیگرو آخرین نکته اینکه پس از بازگشت هم دمی از افزودن بر انبانه‌ی دانش خود غافل نشد، خوب حالا این نسبت ِبیگانه بودن با اندیشه‌ی اسلامی از کجا آمده؟ فرصتی که در خارج از کشور یافت چه در رشته‌ی اسلام شناسی که به همراه ماسینیون این فرصت را پیدا کرد که علاوه بر نگاه درونی و همراه با درگیری ِعاطفی به دین که از کودکی با آن انس گرفته بود نگاه از بیرون و بی طرفانه را هم تجربه کند، و چه آموزه‌های جامعه‌شناسی که با حضور آزاد در کلاس ِامثال ِگوروویچ به آن دست یافت، حُسنی بود برای او، نه ضعف.

2.« آثار شریعتی دارای اشکالاتی است که او به آن اذعان داشت و در اواخر عمرش آن را به یکی از متخصّصان سپرد که رفع اشکال شود ولی متأسّفانه این امکان پیش نیامد» این هم از آن حرفهای خنده‌دار است. طبعاَ این حرف من به معنای بی‌ایراد بودن سخنان ِشریعتی نیست ولی یک نفر درست و نادرست را اوّل معنا کند. نادرست در مقایسه با چه و مگر ما میان غیر معصومان- در نگاه دینی- کسی که حرفهایش تمام درست باشد داریم؟ نوشته‌ها و حرفهای همه آمیزه‌ای از درست و نادرست است، شریعتی هم یکی از همه. آن کسی که قرار بوده حرفهای او را ویرایش کند جناب محمّدرضای حکیمی است که من نقدی که بر اندیشه‌های او دارم، یک دهمش را به شریعتی ندارم. چه کسی گفته ایشان معیار درستی و نادرستی است که تصحیح ِآثار را به او بسپاریم؟ اینجا باید از مؤسّسه‌ی انتشار آثار شریعتی و امثال یوسفی اشکوری ممنون بود که زمینه‌ی آن را مهیّا کردند که آثار بدون تحریف و تغییر به دست نسل بعد برسد، نقد و بررسیش با آنها.

۳.« شریعتی نوآوری نظری نداشت و عمده‌ی کار و تأثیر او به خاطر نوع ادبیّات و خطابه‌هایی بود که ایراد می کرد» این آخری بدترین نوع کفران نعمت و نشانه‌ی ناتوانی روشنفکران این مرزو بوم در رجوع ِروشمند و آگاهانه به آثار ِاوست. اگر شریعتی تنها همان موارد را می داشت هم بزرگ بود . یا چیزهای دیگری که به او نسبت می دهند مانند استخراج و احیای مفاهیم و اصطلاحات دینی و به روز کردن ِآنها. امّا نظر من اینجا چیز دیگری است و دقیقاً تئوری پردازی را مدّ نظر دارم. واقعیّتش من هم پیش از یکی دو کار تحقیقی نظری شبیه به این داشتم و او را در عرصه‌ی بحثهای نظری خیلی جدّی نمی‌گرفتم تا اینکه ضمن تحقیقهایی به او برخوردم و با کنار هم گذاشتن ِتکّه حرفهای پراکنده‌اش یافتم که این نسبت به او چقدر نارواست. اقبال لاهوری پایه گذار بحث خاتمیّت در کلام نو است و نظرات خود را دارد که به اختصار می‌گویم. او دلیل خاتمیّت را جایگزینی عقل به جای وحی میداند که آنرا اوج عقل‌گرایی اسلام می‌بیند وحتّی رُنسانس ِجهان ِغرب را تحت تأثیر آن می‌انگارد. در انتهای ِفصل ِپنجم کتاب«احیای فکر دینی در اسلام» احمد آرام که مترجم کتاب بود چند نقطه گذاشته و چند بند را ترجمه نکرده است. در آن بندها اقبال به تشیّع ایراد می گیرد که به دلیل عقیده به مهدویّت، روح اسلام را درک نکرده‌اند چون هنوز منتظر مُنجی هستند و این مسأله نمی گذارد مانند اهل تسنّن روی پای خود بایستند و خردورزی کنند، آنها هنوز منتظر آسمان هستند و به خود متّکی نیستند. شریعتی بدون اشاره به این قسمت از حرفهای اقبال، نظر او را با قرائتی جدید از امامت بازسازی می کند به گونه‌ای که نظر او یکی از کم‌نقص‌ترین نظرات در باب خاتمیّت است. او با استفاده از بحث‌های دیالکتیکی نظر دوّمی درباره‌ی خاتمیّت دارد که نظری نو و بدیع است که جای ذکر آن در این مختصر نیست. خُب نوآوری یعنی همین؛ همه که نباید مثل کانت و ملّاصدرا نظامی نو پایه ریزی کنند. بررسی ِآرای گذشتگان و نقد و پیرایش و احیاناً دادن نظرات ابتکاری هم کاری است که از هر کسی بر نمی آید.

آنچنان که از جوابی که به اشکال سوّم دادم برمی آید، شریعتی از دید من همچنان ناشناس مانده است و عمده‌ی آن به این دلیل است که نظرات او منسجم بیان نشده است و گاه باید چند سطر از این کتاب را کنار دو بند از آن کتاب  یا فصلی از کتاب دیگر قرار داد. او در زندگی اجتماعی ِکوتاه و پرکشمکشش مجال آرامش و دسته بندی حرفهای ِخود را نیافت. از دید من او مانند ماهیگیری است که تورش را پهن کرده و انواع و اقسام صیدها و اشیا را به تور انداخته ولی فرصت جداسازی و ویرایشش را نیافته است. اگر او اهل کشوری اروپایی بود تا به حال صدها کتاب ِمفصّل پیرامون او و تحلیل اندیشه‌اش نوشته شده بود ولی شریعتی اگر جسمش در دیار غربت خفته است، آثار و اندیشه‌اش نیز میان دوستان و هموطنانش همچنان غریب و مهجور مانده است.  


سه شنبه 29 خرداد 1386
عیّار اوّل، عیّار دوّم

 

مرد خدا ساده باشد و راستگو. مرد عیّار و زیرک و دروغگو از زمره‌ی اولیا نباشد و از ایشان نشود. این که گفته‌اند: اکثر اهل الجنّة البله، یعنی در احوال این جهان ابله باشند و آن از غایت عقل و زیرکی و عیّاری است؛ زیرا عقل و فکر را به آنچه اعلی و اولی است صرف می کنند و به ادنی صرف نمی کنند.

می فرماید که : من عرف الله کلّ لسانه و باز می فرماید: من عرف الله طال لسانه، یعنی در احوال دنیا بی‌زبان گشت و معطّل شد و زبانش در احوال عقبی دراز شد و روان گشت که: من احبّ شیءً کثر ذکره. دنیا را چون نمی خواهد و پشت پا زده، حدیث آن چرا گوید و بدان چرا مشغول شود؟

پس اهل آخرت در احوال این عالم گول و ابله‌اند و در احوال آن عالم زیرک و عیّارند و مو به مو همه را می بینند و می دانند.


دوشنبه 28 خرداد 1386
تنبیه

 

تنبیه به معنای آگاهاندن است که مَجازاً برای مُجازات هم استفاده می شود؛ به هردو معنا گاهی لازم است که انسان خودش را تنبیه کند. اگر به قولی که به خود دادید عمل نکردید یا هر چیز دیگری باعث شد از دست خودتان عصبانی شوید، می توانید برای تنبیه خودتان شبهای دوشنبه به تماشای سریال چهل سرباز- کاری از محمّد نوری زاد- بنشینید. حتماً دفعه‌ی دیگر آن اشتباه را تکرار نخواهید کرد.

بیضایی به نظرم بعد از نمایش سلطان مار بود که گفت: میزان ِآگاهی بازیگران ِما از زبان ِفارسی رقّت‌انگیز است. به نام بازیگرانش که نگاه کردم به دو تن از بازیگران باسواد ِقدیمی که سابقه‌ی دوستی با او نیز داشتند برخوردم. با خودم گفتم اگر در مورد اینان اینگونه می گوید ، نظرش درباره‌ی دیگران چطور خواهد بود؟ بله شاید ایندو و بقیّه بازیگران که هیچ، باقی ِنویسندگان مقابل سواد و فهم او کم بیاورند ولی برای فهمیدن ِاینکه دیالوگهای چهل سرباز، خزعبلاتی بیش نیست، نیازی به آنچنان سوادی نباشد. نوری زاد متن ِگفت و گوها را با ادبیّات ِسطحی ِژورنالیستی اشتباه گرفته و با واژگانی شبیه به نامه‌ای که پیش رهبری با ترجیع بندِ« مولای ِمن» خواند، نوشته است. در این نوشتار کوتاه تنها به گفت‌‌وگوها اشاره‌ای کردم و گرنه به راستی که در سایر زمینه‌ها نیز هیچ نقطه‌ی قوّتی ندارد و مرا – بی‌هیچ اغراق- یاد یکی از اپیزودهای طنز ِ« قطار ابدی» - کاری از رضا عطّاران- انداخت که هجو سریال ِِروزی روزگاری بود.  

دیروز درباره‌ی ناتوانی مردم از ردّ پیشنهادهای ناسالم نوشتم؛ این هم چیزی شبیه به آن است. تآتری‌های با سابقه‌ای مثل اصغرهمّت نمی دانند که ارزش یک بازیگر بیش از آنکه به بازیهای خوبش باشد- که در کارنامه‌ی هر بازیگری یافت می شود- به نداشتن بازی ِبد در کارنامه‌اش است؟

داریوش ارجمند که نقشی مضحک- که کاریکاتوری از رستم است- را بازی می کند، سالها پیش قرار بود نقش ِمیرزاکوچک خان را در سریال کوچک جنگلی بازی کند. کارگردان این سریال ابتدا ناصر تقوایی بود که پس از سوءتفاهم هایی بهروز افخمی جایش را گرفت . ارجمند به نشانه‌ی اعتراض به کنار گذاشتن تقوایی، ریشش را که برای نقش بلند کرده بود تراشید و از آن مجموعه بیرون آمد. سؤال این است که توهین به تقوایی آن واکنش را در پی داشت ولی توهین به فردوسی و تاریخ و اساطیر این مرز و بوم اشکالی ندارد؟


یکشنبه 27 خرداد 1386
سرگشتگان ِمقام

 

پیشتر درباره‌ی اینکه در نظامی مورد انتقاد آیا پست و مقام بپذیریم یا نه بحث کرده بودم. تقسیم بندی هایی کرده بودم و به جز آنجا که آب ریختن به آسیای ِعملی اشتباه باشد و یا شخص مجبور شود پس از رسیدن به مقامْ کاری نادرست انجام دهد، آنرا مجاز دانستم که اگر اینطور نباشد کارهای عادی یا تدریس‌های دانشگاهی و مانند ِآن هم روی زمین می مانند.

دیروز که درباره‌ی معاونان ِمادام العمر نوشتم قصدم به هیچ وجه نکوهش آنان نبود که کاری مفید و لازم را ارائه می کنند ولی جاهایی هست که قبول یک مسؤولیّت نشانه‌ی ضعف ِفرد است و متأسّفانه شایسته‌ی هیچ اغماض و گذشتی نیست.

دیشب در اخبار شنیدم که همایون شاهرخی سرمربّی گری تیم شهدای الوند را پذیرفته و قرار است برنامه‌ی کاری ِخود را در ده روز آینده ارائه کند. در حالیکه این پرونده- خوشبختانه- با چالش‌های زیادی روبه رو شده و معلوم نیست که بتوانند از اشکالات متعدّد حقوقی که بر آن وارد است، رهایی یابند، این انتصاب بیش از آنکه ورزشی باشد سیاستمدارانه می نماید. با این انتصاب یکی از بزرگان ِگذشته و حال ِپاس که از مخالفان بالقوّه و جدّی به شمار می رود، نه تنها حذف می شود که به اقتضای پُستی که قبول کرده باید مدافع ِآن هم باشد. کارنامه‌ی سال گذشته‌ی شاهرخی که توسّط همین نوابغ به جای جلالی انتخاب شد بسیار ضعیف بود و بهانه جویی‌های او پس از هر شکست و تکیه بر عامل بخت و اقبال، نقل مطبوعات ورزشی شده بود. آنان آشکارا خواسته‌اند او را داخل جبهه‌ی خود بیاورند ولی شاهرخی چرا چنین چیزی را پذیرفته؟ نمی داند که با این کارش مهر تأییدی بر این انتقال ِبی تدبیرانه می زند؟ از کاپیتان ِسابق تیمی که قهرمان جام ِتخت جمشید شد اگر- به قول نکونام- بپرسند که عضو کدام تیم بوده چه جواب خواهد داد؟

یکی دیگر از سرگشتگان ِمقام در این روزها مصاحبه پشت مصاحبه انجام می دهد. مایلی کهن در کارنامه‌ی ضعیفش یکی دو نقطه‌ی متوسّط مانند ِسوّمی – با تیمی که باید قهرمان می شد- در آسیا و چهارمی فوتسال ِجهان- آن زمان که شکل استانداردش را پیدا نکرده بود- دارد و به آن عدم موفّقیّت در تبریز و تا مرز سقوط بردن ِسایپا و فولاد  و ناکام کردن ِرؤیایی‌ترین تیم امید تاریخ فوتبال ِایران را می‌توان افزود و سال ِ98 نیز جز با برکناری ِوی به جام جهانی نمی‌رفتیم.عصبیّت و ایجاد تنش‌های بی دلیل با بازیکنان و خشک مقدّس بازی و جنجالهای بی مورد از ویژگی‌های ِاوست. صحبت های چند روز اخیرش در باره‌ی فاجعه‌ی پاسور بازی بازیکنان و افاضات ِگذشته ی تلویزیونی ِوی خصوصاً در آخرین برنامه‌ی نود که حضور یافته بود و یکی از عوامل مهم ِافزایش سطح بازیها را تابلوهای تبلیغاتی دور زمین خوانده بود، سطح ِسواد و آگاهی وی را نشان می‌دهد. ایشان هر وقت که منصبی ندارد و بی کار می ماند شروع به جوسازی های احمقانه می کند و حالا هم به هوس مدیر عاملی پرسپولیس افتاده بود که با اعلام ِاینکه مدیر عامل از اعضای ِهیئت مدیره- احتمالاً کاشانی- خواهد بود، ناامیدش کردند. پارسال به همین امید عضو هیئت مدیره شد و پس از رأی گیری و انتخاب انصاری‌فر بلافاصله استعفا داد. مقام اینقدر جذابیّت دارد که به خاطر آن آدم تن به هر پستی و خواری بدهد؟

کاظم اولیایی هم از مدیران ِخوشنام ِاستقلال بود که در شرایط عادی باید می دانست که محو کردن یک تیم ِچهل و چهارساله یعنی چه، ولی او هم به سرنوشتِ شاهرخی دچار شده و در مصاحبه‌های ِخود ادّعا می‌کند که باید از حضرات تشکّر هم بشود. دشوارست که این را بگویم ولی در همین دوران ِنه چندان طولانی آگاهی ِاجتماعی، کمتر کسی را دیده ام که سفره‌ای مهیّا ببیند و بی درنگ مشغول لقمه زدن نشود. این جاست که عملِ ِپورحیدری در کنار ه گیری ِداوطلبانه از تیم ملّی – آنهم پس از قهرمانی در بازیهای آسیایی-به خاطر اختلاف ِنظر با مدیر فنّی وقت که تمایل زیادی برای جانشینی ِوی داشت خیلی پر معنا به نظر می رسد.


شنبه 26 خرداد 1386
معاونان ِمادام‌العمر

 

دیدن دو نفر در یکی دو روز گذشته باعث شد که به یاد آنچه مدّتها پیش به آن اندیشیده بودم بیفتم و آنرا بنویسم. یکی دکتر توکّلی معاون اجرایی سازمان سنجش- که همه ی جوانان چهره ی او را به هنگام کنکور دیده‌اند- و دیگری آقای کاظمی رئیس سازمان لیگ فوتبال ایران است. رئیسان و وزیران زیادی عوض شده‌اند ولی ایندو به همراه بسیاری از افراد اجرایی ِکارآمد و باتجربه سرجایشان باقی مانده‌اند.

همین جا بگویم که به این مسأله از زوایای ِزیادی می توان پرداخت مانند ناتوانی سیستم مدیریّتی در جایگزین کردن جوانان و... ولی منظور من اینجا چیز دیگری است که عرض می کنم.

وزیری را فرض کنید که با بدوبیراه گویی ونقدی تند ضدّ وزیر پیشین سر کار آمده –یا دولتی نو یا رئیسی نو- ولی در مرحله‌ی عمل باز به همان افرادی رجوع می کند که برنامه های گذشته را اجرا می کردند. بهنود مدّتها پیش نوشت که آقایان ِاهل سیاست مدیون کارگران وکارمندان و مهندسان و طرّاحانی گمنام هستند که راهی به کرسی‌های سیاست ندارند ولی با سعی و تلاش خود در اقصا نقاط کشور، مملکت را سرپا نگه داشته‌اند. من اضافه می کنم که این خود دلیل خوبی بر ناکارآمدی کسانی است که به هنگام انتخابات از هر سیاه نمایی پرهیز نمی کنند و نشانه‌ای بر اینکه کار، مرد ِخودش را می خواهد و هر کسی حریف این میدان نیست.

برنامه ریزی لیگ فوتبال به نظر کار ساده‌ای می آید؛ قرعه کشی و نوشتن سی هفته مسابقه ولی هرکس که وارد گود می شود می بیند که همین کار ساده، چقدر سخت است و باز ناگزیر از روآوردن به امثال کاظمی می شود که لااقل وضع از اینی که هست بدتر نشود. امثال این دو موسپید کرده کم نیستند در وزارت خانه‌ها و سازمان‌ها که تازه مانند ایندو نام و نشانی هم ندارند و بار اصلی اداره‌ی کشور به دوش آنهاست. سختی کار را اینها تحمّل می کنند تا عدّه‌ای سیاست باز حاصل کارشان را به نام خود ثبت کنند.


جمعه 25 خرداد 1386
شعارهایی ضدّ خود

 

دو هفته پیش در چنین روزی نوشتم که:« کارگزاران گمنام قدرت از همان ابتدا از زندگی ِخصوصی ِمهاجرانی مطّلع بودند ولی آنرا برای روز مبادا نگه داشتند و روز مبادا هم آماده شدن او برای اعلام نامزدیش بود که با افشای ِآن عملاً از عرصه‌ی سیاست حذف شد. از امروز هم تا دو سال دیگر از هر اقدامی که از دستشان بیاید برای حذف خاتمی کوتاهی نخواهند کرد. نباید اینگونه اندیشید که چون او هشت سال در رأس دولت بوده پس خودی به شمار می آید؛ میرحسین موسوی هم هشت سال دشوار جنگ را اداره کرد، با تأییدی کم نظیر از طرف آقای خمینی ولی سال هفتاد و پنج که زمزمه‌ی بازگشت او به گوش رسید امثال یزدی به قم و نزد مراجع رفتند که خطر بازگشت ِموسوی ایران را تهدید می کند. امروز هم مشابه آن یا بدتر از آن اتّفاق خواهد افتاد، در دو سال آینده، روزهای دشواری را پیش ِروخواهیم داشت. قصد اصلی این نوشته این است که بگوید کار از همین حالا شروع شده و کوچکترین غفلتی نابخشودنی است.»

اصلاً فکر نمی کردم که به این زودی پیش بینی من به وقوع بپیوندد. همه دیدند که فیلمی از دست دادن خاتمی با چند زن و دختر پخش شد. این به هیچ عنوان اقدامی تصادفی یا از سوی کسانی که تعصّب مذهبی دارند نبود. آنان فکر و اندیشه و محاسبه‌گری ندارند و اگر این فیلم هر زمان به دستشان می‌رسید آنرا پخش می‌کردند؛ هرچه باشد از مونتاژ جام شراب مقابل خاتمی که بهتر بود و بعد فریاد وااسلاما... . ولی این کار ِکسانی است که همان زمان به فیلم دست یافتند ولی آنرا برای روز مبادا نگه داشتند. سؤال این است که چرا الآن؟ و اینکه اگر این مرحله‌ی اوّل است، آیا آس ِدیگری هم – احتمالاً کاراتر از این- در دست دارند که رو کنند یا نه؟ واکنش طرفداران ِاو چگونه بوده است؟ و اصولاً چه کار باید کرد؟

به گمانم در محاسبه‌ی آنان این بهتر بود که گربه‌ی بازگشت خاتمی دم حجله‌ی اکنون کشته شود تا اینکه قطار ِانتخابات راه بیفتد و نتوان آنرا متوقّف کرد. نمی توان به صراحت از مؤثّر بودن اقدام آنان نوشت و باید منتظر آینده شد خصوصاً که واکنش ِطرفداران وی و دیگران هم ضدّونقیض بوده و خودش هم طبق معمول ساکت مانده است. نمی توان به صراحت پیش بینی کرد که این فیلم می تواند بهانه‌ی ردّصلاحیّت او شود یا نه. یکی از دلایل ردّ صلاحیّت برادر خاتمی- طبق اخباری که از درون شورای نگهبان می آمد- پوشش بسیار آزاد همسرش در سفری که به خارج از کشور داشته است و عکس هایی پنهانی که از وی گرفته بودند، بود. حالا چنین فیلمی برای امثال جنّتی قانع کننده نیست؟ چیزی که واضح است بازی شروع شده و انکار خاتمی از قصدش برای شرکت در انتخابات هم آنرا متوقّف نمی‌کند.

پاسخ پرسش دوّم را آینده معلوم می کند ولی اصلاً بعید نیست که افشاگریهای جدیدی در راه باشد.

درباره‌ی پرسش سوّم باید گفت که خوشبختانه واکنش ِطرفدارانش بهتر از حدّ انتظار بوده است. رئیس دفتر سابقش در مقاله‌ای زیرکانه آنرا جعلی دانست. درستی ِفیلم را نمی توان انکار کرد و همانطور که گفتم روکنندگانش، باهوش‌تر از آن بودند که فیلمی ساختگی ارائه کنند، چون با تقلّبی بودن ِآن نه تنها وجهه‌ی خاتمی حفظ می شود بلکه بر محبوبیّنش افزوده می شود؛ درست همان واکنشی که مردم در واکنش به کارناوال عاشورا و بقیّه‌ی صحنه‌سازی‌ها از خود نشان دادند. مسؤول دفتر فعلی ِاو در متنی مُبهم که بوی محافظه‌کاری ِخاص ّ یاران ِهاشمی را می داد، نه پذیرفت و نه رد کرد؛ بلکه تلاش کرد آنرا با عناوین اوّلی و ثانوی توجیه کند و این صحنه‌ها را به ازدحام[!] جمعیّت مربوط کند و البته از نکوهش کسانی که فیلم را منتشر کردند غافل نشد. علیرغم دیدگاه بسیاری من گفته‌ی خرّازی را پسندیدم؛ درست به همان دلیل که ورود روحانی را توصیه کرده بودم یا به عبارت دیگر چون این جا ایران است. اگر به صراحت این عمل تأیید می شد، یک نوع هل من مبارز گفتن بود که سرانجامش چیزی جز حذف خاتمی نبود. بهترین کار سکوت و جوابی آرام و چند سطری بود، کاری که مسؤول دفترش انجام داد. این نوع جواب گفتن شاید طلیعه‌ی بازگشت خاتمی باشد و گرنه گفتن اینکه کردم و خوب کردم که پیامدش هورا کشیدن ِجوانان باشد، کاری نداشت ولی عکس‌العملی جز برانگیختن جبهه‌ی مقابل و نهایتاً کناررفتن خاتمی نمی داشت.

بدترین واکنش مربوط به برخی از کسانی بود که در عرصه‌ی اینترنت فعّال هستند. همانطور که انتظار می‌رفت از گذشته درس نگرفته‌ایم و همان اندیشه که منجر به تبلیغ تحریم شد و دیدگاهی متّکی بر تصوّری خیالی و ایده‌آل از دموکراسی است، هنوز طرفدار دارد. این نوع تنزّه‌ طلبی جز اینکه مجال را برای حاکمان ِفعلی بازبگذارد فایده‌ای ندارد. مقایسه‌ی خاتمی با کلینتون و دروغ‌گویی ِاو کاری نادرست است. اوّلا ً که خود خاتمی ساکت بوده و رئیس دفترش هم تلویحاً آنرا پذیرفته است، پس کدام دروغ؟ این جا مهد دموکراسی نیست که توقّع داشته باشیم همه چیز طبق ِآن باشد از طرف ِدیگر مرحله‌ی نظر با مرحله‌ی عمل همیشه تفاوت دارد. نه اینکه بگویم هدف وسیله را توجیه می‌کند ولی گاهی می‌توان با چراغ خاموش حرکت کرد، گاهی سکوت کرد و گاهی توجیه کرد نه اینکه لزوماً دروغ گفت. به فرض که دروغی هم گفته شود اگر امر دایر باشد بین روراست نبودن ِخاتمی در این مسأله و باقی بودنش به عنوان تنها گزینه در مقابل احمدی‌نژاد در مقابل ِفاش گویی ِاو و حذف شدنش، کدام را انتخاب می‌کنیم؟ هر شعاری ضدّ خاتمی، شعاری به نفع احمدی‌نژاد است یا بهتر بگویم ضدّ خود ماست. آنان که این فیلم را منتشر کردند اگر با برانگیختن قشر مذهبی به دنبال هدف خود باشند، جوانان ِتغییرخواه با نفی ِ خاتمی هدیه‌ی بهتری- که آنان انتظار نداشتند- به آنها خواهند داد.

به گمانم آنان که دستی بر آتش دارند باید به هر نحو نوشتن درباره‌ی این توهّم صددرصد خواهی را آغاز کنند که عرصه ی سیاست، عرصه‌ی محاسبه‌ی سود و زیان است نه مسأله‌ای انتزاعی که تنها یک جواب داشته باشد. اگر نمی‌توانیم به حدّاکثر ِآنچه می‌خواهیم دست بیابیم نباید به گزینه‌هایی که درصدی از خواسته‌ی ما را تأمین می‌کنند پشت کنیم چون اگر راهی به رهایی باشد از همین اندک‌اندک‌ها به دست می‌آید؛ هیچ کجا دموکراسی را کادو نکردند تا به یکباره به مردم هدیه کنند بلکه آرام‌آرام با سعی و شکیبایی و تحمّل به آن رسیدند.


پنجشنبه 24 خرداد 1386
آهنگ‌های فراموش نشدنی

 

«آهنگ‌های فراموش شده» نام اوّلین دفتر شعر احمدشاملوست که قرار است به زودی منتشر شود. خودش - به دلیل ضعف ِاشعار-آنرا جزو کارهایش نمی دانست و در مجموعه آثار خود نیاورد و توصیه کرده بود که چاپ نشود. آیدا هم بنا به وصیّت او چنین نمی خواست ولی فرزندانش- به خصوص سیروس- با او هم عقیده نیستند و گویا چاپ ِآن کار اوست.

پیشتر در یادداشتی درباره‌ی انتشار ِیادداشتهای مطهّری پیرامون شریعتی و اعتراض ِسروش به چاپ ِآنها نوشتم و گفتم که این گونه افراد به خودشان تعلّق ندارند و بقیّه حق دارند که حتّی از زوایای تاریک زندگی ِآنان باخبر شوند چه رسد به نظرات علمی ِآنها.اینجا هم با انتشار این دفتر موافقم با یک تفاوت که مانند ِسابق مجموعه آثار باید بدون ِاین دفتر منتشر شود و این دفتر به صورت جداگانه به عنوان بخشی از تاریخ ادبیّات این سرزمین به چاپ رسد. البّته این سختگیری در صورتی جاداشت که تمام اشعار این دفتر ضعیف می بود ولی میان آنها اشعاری که رنگی از بامداد ِآینده داشته باشد نیز مشاهده می شود.

ع. پاشایی(=عسکری یا سیاوش پاشایی) از دوستان و نزدیکان و تحلیلگران ِقهّار شعر شاملوست که در نوشته‌های ِخود برخی از اشعار ِاین کتاب مانند ِ«اعدام» را بررسی کرده و همانجا از چاپ ِاین دفتر دفاع کرده است. او اکنون از لحاظ حقوقی کنار ِآیداست نه فرزندان ِشاملو؛ نمی دانم میان رأی خود به انتشار و خواست آیدا به عدم ِانتشار در مرحله‌ی عمل چه تصمیمی گرفته است.

اوّلین دفتر شعر سپهری ( بر روی چمن یا آرامگاه ِعشق، با مقدّمه‌ی مشفق کاشانی)هم چنین وضعیّتی دارد و به خواست ِاو جزو هشت کتاب نیست که خانم پروانه سپهری هم تا کنون به خواست ِاو عمل کرده‌است ولی با توجّه به اینکه حقّ انحصاری چاپ آثار مؤلفان- درست یا غلط- در ایران سی سال پس از درگذشتشان است و این مدّت دو سال دیگر به اتمام می رسد، امیدوارم پس از آن، این کتاب به عنوان مبدأ حرکت یکی از پنج شاعر نابغه‌ی معاصر منتشر شود و بدانیم که این کار چیزی از سپهری کم نخواهد کرد؛ برعکس به همه نشان خواهد داد که شاعری با الهام یا مفاهیم مبهمی از این دست به دست نمی آید و سعی و تلاش، چگونه از جوانی رُمانتیک شاعری برجسته می سازد که جوانان ِامروز به چنین پندی بسیار محتاجند.

حیف است به اینجا که رسیدم، سخنی از « سنگی بر گوری» به میان نیاورم. این کتاب هم میان خواست به انتشار ِِشمس ِآل احمد و نخواستن ِسیمین دانشور معلّق بود که بالأخره شمس غالب شد. درباره‌ی این کتاب و نقشی که در ادبیّات معاصر دارد بسیار می توان گفت که آنرا به نوشته‌ی جداگانه‌ای موکول می‌کنم.


چهارشنبه 23 خرداد 1386
روحانیانی که دوست‌دارند دکتر باشند

 

حوزه‌ی سنّتی در نظام آموزش قدیم ما تنها جایی برای آموزش دروس دینی نبود بلکه طب ّو ریاضی و هیئت و حکمت و هرآنچه نام علم داشت و آموختنی بود، تدریس می شد. ورود نظام دانشگاهی به ایران در دوران نو علاوه بر اینکه اقتضای زمان بود، تلاش ِحاکمان وقت برای درانداختن طرحی برای کم رنگ کردن نقش ِحوزه‌های قدیم نیز بود که تا حدودی موفّق شدند و اکنون حوزه فقط جایی برای آموزش دروس دینی است. این داستان حکایت دیگری است که باید به وقت خودش نوشته شود که آنچه اتّفاق افتاد درست بود و یا نه و اگر چطور می شد بهتر می بود.

ابتدا روحانیان از ورود به دانشگاه ابا داشتند و آنرا منافی با شأن خود می دانستند ولی بعدها عدّه‌ای با تغییر دیدگاه و برخی به دلیل نیاز مالی و بعضی باانگیزه‌ی تبلیغ دین در دانشگاه و اینکه به قول خودشان نگذارند این سنگر هم از دست برود، وارد دانشگاه شدند و به آموزش و تدریس پرداختند.

بعد از انقلاب ورود روحانیان به دانشگاه امری عادی شد، آنچنان که دانشگاهیان هم برای آموختن برخی علوم آزادانه به حوزه رفتند. تحصیل همزمان در حوزه و دانشگاه فشاری مضاعف به افراد وارد می کرد ولی چاره‌ای نبود و اگر کسی بخواهد در دو رشته در دانشگاه هم تحصیل کند با همین مشکل روبه روست.

از طرف دیگر روحانیان برای ورود در کارهای دولتی به مدرک احتیاج داشتند درحالیکه بسیاری از اواخر دوره‌ی ابتدایی ویا دوره‌ی راهنمایی وارد حوزه شده بودند و به فرض ِداشتن دیپلم سطح حقوق آنان هم اندازه‌ی دیپلمه‌ای ساده بود ولی آنان درس‌های بسیاری در حوزه خوانده بودند. پس دروس حوزه سطح‌بندی شد و مدارکی معادل به آنان داده شد که بتوانند ازمزایای ِآن بهره مند شوند.

چیزی که انگیزه‌ی نوشتن این مطلب شد دادن اجازه به طلبه‌ها برای ورود به دانشگاه با مدارک حوزوی خودشان است یعنی با ارزیابی ِسطح تحصیلی به اضافه‌ی دفاع از یک پایان نامه- در همان حوزه- مدرک لیسانس یا فوق لیسانس داده می شود و شخص می تواند در کنکور مقطع بعدی شرکت کند. من به دلایلی این مطلب را هم از بین برنده‌ی نظام دانشگاهی و هم بی ارزش کردن معنای علم در حوزه می دانم.

چرا طلبه‌ها اصرار دارند دکتر صدایشان کنند؟ این پرسشی از سر طعنه نیست، بلکه عین واقعیّت است چون چنین راه میانبری برای مدرک گرفتن تنها برای خود مدرک است نه معلومات ِآن. اگر برای معلومات بود باید شخص از ابتدای دوره‌ی لیسانس وارد دانشگاه می شد و ترم به ترم بالا می آمد حال آنکه امروز با اتمام کفایتین و مقداری درس خارج و دفاع از یک پایان نامه - نه چندان به سخت گیری نظام دانشگاهی- با راهنمایی ِاستادان ِحوزه در هر رشته‌ای طلبه ی مزبور می تواند در امتحان دکتری شرکت کند و احتمال قبولیش را هم که دیروز توضیح دادم. این مسأله حرمت علم را در حوزه از بین می‌برد چون با این کارش نشان می دهد که درسی که آنجا خوانده بی توسّل به فلان لقب ارزشی ندارد و از طرفی نظام دانشگاهی هم با این تبصره‌ها و استثناها زیر سؤال می رود. وقتی می توان به این راحتی مدرک گرفت چرا آدم خودش را سالها به زحمت بیندازد. در رشته‌های علوم انسانی باید سالها را صرف ِخواندن ِدو مقطع ِتحصیلی کنی که الزاماً پیاپی هم نیست به علاوه‌ی رفتن به سربازی؛ به جای ِآن از پنجم ابتدایی به حوزه می روی و  - با فرض داشتن استعدادی متوسّط- در عرض ِکمتر از ده سال به سطح ِفوق‌لیسانس می رسی اگر پیش از آن با امتحانات متفرّقه دیپلم بگیری می توانی با دفاعی ساده از یک پایان‌نامه در سنّ بیست سالگی سر کلاس دکتری بنشینی و از سربازی هم معاف باشی.این برای کسانی که از قانون مزبور بی اطّلاع باشند جای تعجّب دارد ولی خود من کسی را می شناسم که بدون پاس کردن حتّی یک واحد الآن سر کلاس دکترای فلسفه نشسته است، فقط برای گرفتن مدرک.

تنها راه حل این مسأله وجود دانشگاههایی است که دروس حوزه و برخی رشته‌های علوم انسانی را داشته باشند تا کسانی که بخواهند هر دو را داشته باشند با شرکت در کنکور به آن وارد شوند و مدرک کارشناسی و ارشد خود را طبق ِاین روال دریافت کنند و یا اگر اصرار به آموزش سنّتی حوزه دارند با دو برابر زحمت ِبیشتر جداگانه در دانشگاه هم شرکت کنند ولی اینکه تنها با تحصیل حوزوی به دانشگاه وارد شوند آنچنان که نوشتم نوعی میانبر زدن است که هر دو نظام را زیر سؤال می برد.


سه شنبه 22 خرداد 1386
دکترهای جعلی

 

چرا دیروز نوشتم این مطلب مهمتر است؟ چون آنچه دیروز گفتم اوّلاً مطلبی کلّی بود که شامل همه‌‌‌ی رشته‌ها می شد ولی امروز نظرم به رشته‌های علوم انسانی و خصوصاً فلسفه با تمام شعبه‌هایش است و ثانیاً آنچه درباره‌ی سهمیّه‌ها گفته شد بیشتر راجع به گذشته بود ولی این موضوع هنوز موضوع جاری کشور ماست که هرساله و در هر امتحانی تکرار می‌شود. به اینها اهمّیّت رشته‌هایی که وظیفه‌ی جهت‌دهی فکری به جامعه را دارند بیفزایید.

برخی محدودیّت‌های ورود به دوره‌ی ارشد و خصوصاً دکتری به خود دانشگاهها بر می گردد که آشکارا یا درخفا تمایل به جذب دانشجویان خود دارند تا جای ِدیگر. در تماسی که با بخش آموزش دانشگاهی داشتم وقتی درباره‌ی منابع از وی پرسیدم رک و راست گفت که ما امتحان را برای دانشجویان ِخود برگزار می‌کنیم شما چرا اینجا می آیید؟ گفتم که پس چرا در روزنامه‌ی رسمی آگهی داده‌اید گفت: چون آموزش عالی ما را موظْف به این امر کرده‌است. این تمایل ربطی به نوع دیدگاه افراد ندارد و بیشتر به ساختار معیوب و مبتنی بر رفیق بازی و شاگرد پروری فرهنگ ما برمی گردد که تا دانشگاه هم ادامه یافته است.

ولی آنچه در چند سال اخیر- بدون توجّه به دوسالی که دولت جدید روی کار آمده و قصّه‌اش از اساس تفاوت می کند- بروز ِتمایل حاکمان به تربیت افرادی است که نقش ایدئولوگ را برای توجیه وضع موجود ایفا کنند و جلوگیری از تربیت و ظهور افرادی است که ساز ِمخالف بزنند و با اندیشه و نوشته‌های خود، مشروعیّت نظام سیاسی و- از آن مهمتر- ساختار فکری جامعه را به چالش بکشند.

 روشنفکری مذهبی از سال 68 به بعد احیا شد و با درخشش ِآن در صحنه‌ی بحث‌های نظری زمینه‌ی تجدیدنظرطلبی در سیاست هموار شد. تحت تأثیر و در جهت مقابله با آن انتشارات، مجلّات و کتابهای فراوانی در زمینه‌ی علوم انسانی، علوم دینی و بحثهای فلسفی و کلامی تأسیس شد که امر میمون و مبارکی بود. از آنجا که رشته‌های مورد نظر تازه تأسیس بودند یا هنوز تأسیس نشده بودند، اعزام به خارج‌های فراوانی را هم از میان دانشجویان ِ« برگزیده» شاهد بودیم که آن هم گوارای وجودشان؛ امّا غربال ِدانشجویانی که در داخل کشور متقاضی ادامه‌ی تحصیل بودند، سال به سال سختگیرانه‌تر شد. این را به طور عملی زمانی دریافتم که در کنکوری یکی از دوستان رقابت کننده با من که در برخی دروس- مانند زبان تخصّصی- تفاوت سطحش با من از بیست بی اغراق پانزده بود و صبح روز امتحان از من منابع برخی دروس را می پرسید،  بعدها در فهرست قبول شدگان اوّلیّه نامش به عنوان نفر اوّل اعلام شد.

در کارشناسی ارشد، احتمال دخالت وزارت علوم- اگر امیدی به چنین دخالتی باشد- در حدّ سؤالات تستی است که هفتاد درصد امتحان کتبی می باشد و پس از آن دانشکده‌ها هم در سی درصد تشریحی ِباقیمانده و هم از همه مهمتر در مرحله‌ی مصاحبه‌ی –به اصطلاح – علمی دستشان باز است و هر کار که بخواهند می کنند. اوضاع در امتحان دکتری که همه‌ی سؤالات تشریحی است از این هم خرابتر است. جدا از بورسیه‌ها و کسانی که به انحای مختلف به دوره‌ی دکتری راه می یابند- و اعزام به خارج‌ها را هم پیشتر گفتم- گاه برای مرحله‌ی مصاحبه تا بیست نفر دعوت می شوند تا کسانی در انتهای لیست که تفاوت فاحش علمی با نفرات اوّل و دوّم دارند هم به راحتی بتوانند انتخاب شوند.

کسانی که تاریخچه‌ی اعتراض یا فعّالیّت سیاسی یا گرایشهای فکری نامطلوبی دارند که وضعشان روشن است و بقیّه نیز با سختگیری کنترل می شوند. آنچه نوشتم بسیار خوش بینانه بود و مبتنی بر این بود که صلاحیّت ِهمه‌ی افراد در این انتخاب بررسی می شود ولی از آنجا که به اندازه‌ی دونفری که نیاز دارتد ممکن است افراد موثّقی باشند دیگر نوبت به بررسی دیگران نمی رسد.

از آنجا که در جامعه‌ی مدرک زده‌ی ما بدون مدرک دکتری امکان تدریس و یا عضویّت در هیئت علمی روز به روز دشوارتر می شود با پشت خط گذاشتن این افراد به طریق اولی از ظهور متفکّرانی که بالقوّه دگراندیش باشند جلوگیری به عمل می آید. خوب یا بد الزامهای مادّی بخشی از زندگی است و پروراندن ِفکر به شغلی مطمئن نیاز دارد که با محروم شدن از آن و رو آوردن به هر کاری - از تدریس بی وقفه در مقاطع تحصیلی پایین گرفته تا تغییررشته یا شغل- مجالی برای آن نمی ماند. دیروز یکی از دانشجویان دکتری یکی از دانشگاهها دردل می کرد که مدیر گروه فلسفه‌ی دانشگاه، جواب ِسلام ِرفقا را نمی دهد. گفتم چطور؟ گفت از دید او آنها یک مشت بی‌سواد بیشتر نیستند. حالا فکر کنید این فارغ‌التحصیلان فردا قرار است شاگرد تربیت کنند و در برنامه‌های نقد اندیشه‌ها  و افراد در مطبوعات و صداوسیما شرکت کنند، پیامدهایش را حدس بزنید. همین الآن هم آرام آرام سروکلّه‌ی دکترهای رنگ و وارنگ در رسانه‌ها پیدا شده که با شنیدن حرفهایشان آدم از اینکه همرشته با آنهاست از خودش خجالت می کشد. فردا درباره‌ی ورود ِصنفی خاص به دانشگاه خواهم نوشت.


دوشنبه 21 خرداد 1386
دانشگاه و سهمیّه‌ها

 

جمله‌ای از نوشته‌ی دیروز را بهانه می کنم برای امروز که مطلبی را بنویسم تا حلقه‌ی رابطی باشد بین آنچه نوشتم و آنچه در دو روز آینده درباره‌ی گزینش‌های دانشجویان در مقاطع عالی تحصیلی خواهم نوشت.

دیروز گفتم که کار باشگاه پاس علامت سؤالی جلو نام شهدا گذاشت. صد البتّه می دانم که این به آن مربوط نیست ولی همه که اینطور نیستند. وقتی اشتباه یا لغزشی صورت بگیرد عامّه خشک و تر را با هم می سوزانند. نظام سهمیّه بندی دانشگاهها و سهم خانواده‌ی شهدا و رزمندگان و جانبازان و آزادگان، خبط حاکمان است ولی کسانی که این نوع بالابردن‌های جبری را برنمی تابند، صفحه‌ی ذهنشان را کدورتی فرامی گیرد از کسانی که برای دفاع از این آب و خاک از همه چیزشان گذشتند.

در هر کشوری پس از هر جنگی به کسانی که بیشترین خسارت را دیدند یا بخشی از جوانی و سلامتی خود را فدا کردند، می رسند و جامعه خود را موظّف می داند که آنان و خانواده‌هایشان را تیمار کند، پس چرا اینجا این مسأله چنین دافعه‌ای ایجاد کرد؟ راه حلّ درست این مشکل این بود که برای تمام کسانی که مشمول این موضوع می شوند کلاس‌ها و برنامه‌های تقویتی – با بودجه‌ی دولت- بگذارند و آنان را به سطح علمی مطلوب برسانند و سپس با دیگران در نبردی برابر در کنکور شرکت کنند، به گمانم این راه هیچ مخالفی نمی داشت و بسیار مطلوب بود.

امّا راهی که انتخاب شد بسیار متفاوت و از دید من اشتباه بود به چند دلیل:

دلیل اوّل اینکه در کشورهایی که مثال زدم این مسأله جنبه‌ی ملّی داشت و برای جبران جانفشانی صدمه‌دیدگان جنگ بی توجّه به نوع اندیشه و تفکّرشان بود ولی اینجا مسأله ایدئولوژیک است و برای آوردن کسانی به دانشگاه بود- که به زعم حاکمان – اندیشه‌ی سالمتری از دیگر اقشار جامعه داشتند تا بعدها نظام مدیریّتی کشور از میان آنان انتخاب شود. کسی که برادرش را از دست داده چرا باید از این امتیاز بهره برد؟ یا کسان دیگری که دخالت مستقیم در جنگ نداشته‌اند؟ اگر معیار دخالت غیر مستقیم باشد که بسیاری از کسان بی آنکه بستگی نَسَبی با گروههای یاد شده داشته باشند- مثل جنگ زدگان که همه‌ی دارایی خود را باختند- می توانستند نامزدهای احتمالی نظام سهمیّه بندی باشند. حکومتگران در محاسبات خود فکر می کردند که خانواده‌ای که شهیدی داده دارای طرز فکری است که دیگر وابستگانش را واجد این صلاحیّت می کند که آسانتر وارد داشگاه شوند و این معنای آنچه ایدئولوژیک خواندم است.

دلیل دوّم این است که در این امتیاز دهی نباید امتیازی از دیگر افراد جامعه سلب می  شد و حال آنکه این اتّفاق افتاد. مجریان در توضیح راه یابی افرادی اضافه بر ظرفیّت دانشگاه می گفتند که اگر ما مثلاً در یک کلاس با ظرفیّت چهل نفر، ده نفر را کنار می گذاشتیم و از میان سهمیّه‌ها جایگزین می کردیم حق با شما بود ولی ما کلاس  چهل نفره را پنجاه نفری می کنیم و بی آنکه حقّی از کسی ضایع شود ده نفر را اضافه می کنیم. متأسّفانه این توجیهی بیش نبود؛ چون ظرفیّت دانشگاهها به نسبت امتحان دهندگان در آن سالها بسیار کمتر از الآن بود، اگر این امکان وجود داشت که کلاس را پنجاه نفری کنید در حقیقت از کلاسی پنجاه نفری ده نفر را حذف کرده اید نه اینکه به جمعی چهل نفری  ده نفر را اضافه کنید و این طرز محاسبه، صرفاً بازی با اعداد است که نمی تواند افراد مطّلع را فریب دهد.

دلیل سوّم پیامدهای این مسأله بود که بعدها باید شاهد آن باشیم. به فرض که دو مسأله ی بالا نمی‌بود با سطح پایین علمی ِاین افراد چه می کنید؟ ابتدا در مقیاس ِفردی سؤال می کنم. اگر بین معلومات و کارایی یک پزشک مثلاً ارتباطی باشد – که هست- با برگزیدن افرادی با سطح علمی پایینتر احتمال به خطر افتادن جان افراد بیشتری وجود دارد. پاسخگوی مرگ یا آسیب بدنی و روانی به افرادی که معلول این آگاهی کمترند چه کسانی هستند؟ رشته‌های دیگر را خود حدس بزنید. حالا سؤال را کلّی‌تر و در بعد اجتماعی مطرح می کنم: این افراد از آنجا که برای پر کردن مناصب دولتی تربیت می شوند پس از احراز این پست ها با اشتباههایی که ناشی از سطح علمی پایینترشان است، چه صدمه ای به بدنه‌ی مدیریّتی و اقتصادی کشور می‌زنند؟ سروش در مصاحبه‌ی چند روز پیشش می گفت که احمدی نژاد اگر دکترای مهندسی دارد چرا مانند ناآگاهان درباره‌ی انرژی هسته‌ای سخن می گوید؟ احمدی نژاد یکی از آن رزمندگان است که حالا به بالاترین سطح مدیریّت کشور رسیده که شاهد عملکرد او در این دو ساله هستیم و دیگران هم البتّه در راهند.

همه را نباید با یک چوب راند، کسی را سراغ دارم که سال چهارم دبیرستان یک دفتر برای همه‌ی دروسش داشت، آدمی الکی خوش و ولنگار. پدرش ارتشی بود؛ چند ماه مانده به آخر جنگ پدر اسیر شد و بعد از مدّت کوتاهی جزو اوّلین کسانی بود که آزاد شد و پسر به لطف این موضوع در رشته‌ی پزشکی قبول شد، چیزی که در خواب هم نمی دید. از طرف دیگر یکی از دوستانم که برادرش شهید شده بود و تا سه سال بی آنکه مشمول باشد می توانست کنکور دهد حاضر به استفاده از آن نشد و علیرغم اصرار دیگران بدون سهمیّه در امتحان شرکت کرد که جایی قبول نشد و حالا کارمند عادی بانک است، در صورتی که که به راحتی می توانست در یکی از رشته‌های مهندسی قبول شود.

آنچه نوشتم به کنار آنچه فردا و پس فردا خواهم نوشت از این هم مهمتر است و پرداختن به جنبه‌هایی است که من ندیده‌ام آشکارا به آن پرداخته شود. متأسّفانه در این کشور همه چیز به سیاست آلوده شده و این چیزی است که شاید نسلها طول بکشد تا اثرات منفی آن از بین رود.     


یکشنبه 20 خرداد 1386
از پاس تا شهدای‌الوند

 

مطلبی نوشته بودم درباره‌ی دلّالی در سینمای ایران که خواننده‌ای نظری داد قریب به این مضمون که اوضاع سینما- یا مملکت- خرابتر از آن چیزی است که می‌پندارید و با این پیرایشهای جزئی درست نمی‌شود. صرف نظر از درستی یا نادرستی ِاین پیام، چند روزی نگذشت که شاهدی به نفعش پیدا شد. درباره‌ی برنامه ی ورزش از شبکه‌ی دو و تبدیل آن به ورزش از نگاه دو نوشته بودم که بحث برسر نام یک برنامه‌ی بیست و چند ساله بود که بهتر بود عوض نمی شد حالا نام نه ، که یک باشگاه معروف چهل و چهارساله را به راحتی محو می‌کنند. گفتنی زیاد است ولی من به سه نکته اشاره می‌کنم.

اوّل بازی حضرات با مفهوم خصوصی‌سازی است. ابتدا اعلام شد- در مصاحبه‌ای تلویزیونی- که تیم در راستای خصوصی سازی به استانداری همدان واگذار می شود. بعد از اعلام، تازه فهمیدند که چه افتضاحی شده و استانداری نهادی خصوصی نیست. سپس گفتند که شهدای الوند نام نهادی خصوصی است که واضح بود تنها توجیه و ظاهرسازی است.

دوّم اینکه به فرض واقعاً واگذاری به نهادی خصوصی است و استاندار در مصاحبه‌ی خود اشتباه کرده و ما هم آلزایمر گرفته‌ایم و قسمتی از خبرهای چند روزه را فراموش کرده‌ایم. با اظهار اینکه در این واگذاری ریالی جا به جا نشده مشکل دیگری بروز می‌کند. تیم یا ملک شخصی ِرئیس نیروی انتظامی- که در چند ماه اخیر بدجور خبرساز شده- هست یا نه. اگر هست ایشان بفرماید که کی و کجا این تیم با سرمایه‌ای میلیاردی به تملّک ایشان درآمده و اگر نیست، ایشان به چه حقّی اموال دولتی را که در حقیقت بیت المال و متعلّق به مردم است به رایگان به نهادی خصوصی می‌بخشد؟ فردای ِامضای این قرارداد آنها می‌توانند امتیاز این تیم را میلیاردها تومان به هر که خواستند بفروشند، نیروی انتظامی به چه حقّی به اموال عمومی- با شعارهایی فریبنده مانند تقدیم به شهدای همدان- چوب حراج زده است؟

سوّم نام و سابقه‌ی تیمی است که قهرمان آسیا شده است. واقعا باور این مسأله برای من سخت است که چطور می توان چنین تیمی را رسماً نابود کرد و اساساً در فکر آقایان- البتّه اگر توهین به دیگر صاحبان ِفکر نباشد- چه می گذرد؟ یکی از سه قطب فوتبال کشور که دارای مکتبی به نام مکتب پاس، تیمی مبتنی بر نظم وانضباط و قدرت بدنی بوده است ونامش با نام فوتبال این کشور گره خورده و بازیکنان و کاپیتانها و مربّیان ِبسیاری از جمله حسن حبیبی و همایون شاهرخی  تا وحید هاشمیان و جواد نکونام را تحویل فوتبال ملّی داده است، شایسته‌ی چنین عاقبتی است؟

امیدوارم که پشت این اقدام نیّت دیگری باشد مثلاً- در بهترین حالت- تیم واگذار شود ولی با خرید تیمی دیگر در دسته‌های پایین تر مجدداً به لیگ برتر برگردند ولی چرا؟ برای درآمدزایی؟ پولی دریافت نشده تا از مابه‌التفاوت ِتیم گرانتر لیگ برتری و تیم ارزانتر ِدیگر درآمدی کسب شود. نمی شد با تقویت تیم شهدای‌الوند در عرض دو سه سال آنرا به لیگ برتر آورد؟ واقعاً از این بهتر نمی شد جلو ِنام شهدا علامت سؤال گذاشت.

نوشته بودم ما ملّت خراب کردن و ساختن و بازخراب کردن و ساختنیم. تیمی با کمتر از یک سال سابقه به نام شیرین فراز کرمانشاه به لیگ برتر می‌آید و تیمی چهل و چهار ساله ناگهان واگذار می شود؛ یک جای کار ایراد دارد. از این می ترسم که پس از این شاهد واگذاری تیم پرسپولیس تهران به انصار ِدارقوزآباد و تیم استقلال به فدائیان علی آباد کتول باشیمِ؛ با اوضاع جاری کشور اصلاً بعید نیست.