ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 31 فروردین 1386
حدیث‌های خیالی

 

احادیث یکی از منابع دینی هستند که خصوصاً در تشیّع نقش مهمی را در شکل بخشی به اندیشه‌ی دینی ایفا می کنند. رد یا قبول یک حدیث می تواند به دگرگونی بزرگی در تفقّه یک فقیه منجر شود. به این نکته دقّت کنیم که تئوری ولایت فقیه بر مبنای چند حدیث، و در اصل یک حدیث ِمهمتر شکل گرفته است. غیرِ موثّق دانستن این احادیث یا برداشتی متفاوت از یک واژه می تواند همه‌ی این نظریّه را با خطر مواجه کند. برای مثال در مهمترین ِآنها که آقای خمینی به آن استناد کرده، فقیهان وارثان ِامامان به شمار می‌آیند در مسائلی از جمله: حُکم. ایشان حُکم را به معنای حکومت گرفته ولی فقیه دیگری اگر آنرا به معنای حُکم دادن یا قضاوت بگیرد، از اساس معنای آن تغییر می کند. این در صورتی بود که درست بودنِ آن حدیث را بپذیریم و گرنه که کار به اینجا هم نمی کشد.

صالحی نجف آبادی از عالمان دینی دگراندیشی بود که پیشتر درباره‌ی او و کتاب معروفش «شهید جاوید» که برداشتی متفاوت از حادثه کربلاست، نوشته بودم. ایشان کتابی بسیار خواندنی دارد به نام« حدیث های خیالی» که چکیده‌ای از مهمترین مقاله‌اش را اینجا می آورم. ایشان در این مقاله نشان می دهد که چگونه به دلیل اشتباه سهوی یکی از بزرگترین عالمان دینی تشیّع احادیثی نادرست به یکی از امامان شیعه نسبت داده می شود که تا زمان ما این اشتباه ادامه دارد.

داستان از این قرار است که شیخ طوسی وقتی تفسیر « تبیان» را می نوشته هر جا می خواسته از طبری- همان محمّد بن جریر طبری معروف، صاحب کتاب تاریخ طبری- نقل قول کند، نام او را با کنیه‌اش می آورده و می گفته: ابوجعفر چنین گفت. کاتبان و ناسخان ِتفسیر تبیان هر جا به این کنیه می رسیدند فکر می کردند منظور از ابوجعفر، امام موسی کاظم است- چون کنیه‌ی ایشان هم همین بوده-، پس یک (علیه السّلام) هم جلو آن می گذاشتند. عالمان دیگر ِپس از او خصوصاً شیخ طبرسی وقتی به این کتاب مراجعه می کردند با دیدن این علیه السّلام به اشتباه می افتادند و فکر می کردند که نظر ِشخصی ِیک عالم دینی جایزالخطا –یعنی طبری- حدیثی موثق و لازم الاتّباع از امام کاظم است و بدینوسیله احادیث زیادی از قول ایشان نقل می شود که صحّت ندارد. تا زمان ما این اشتباه گسترش پیدا کرده و گویا بعضی از اینها تا تفسیر المیزان طباطبایی هم نفوذ کرده است.

صالحی نجف آبادی پس از ذکر حداقل بیست مورد که او یافته و یافتن بقیه را به عهده‌ی دیگران گذاشته سؤالاتی را طرح می کند که با دیدن این مورد که اشتباه را عالمی برجسته مثل طبرسی انجام داده، نباید دید وضعیّت سایر روایات چگونه است؟آیا این اشتباه در جاهای دیگر رخ نداده است؟آیا در جاهای دیگر راویان نظر خود را به عنوان نظر امام معصوم- سهواً یا عمداً- نیاورده‌اند؟ پس از این بحث، وی برخی کسانی را که به صورت حرفه ای جعل حدیث می کردند نام می برد به ویژه گروهی که در میان یاران امامان نفوذ می کردند و به بهانه رونویسی ونسّاخی کتابهای آنان را می گرفتند و با زیرکی برخی احادیثِ نادرست را در میان آنها وارد می کردند که جوینده می تواند به خود ِکتاب مراجعه کند.

صالحی نجف آبادی به دلیل همین شیوه‌ی نقّادانه جایی در نظام حوزه نیافت و خود به تحقیقات خویش ادامه داد که خوشبختانه الآن در دسترس است. برای پی بردن به متفاوت بودن ایشان به جز جلد ِکتاب که چهره‌ی خندانش را نشان می دهد، پیش از حتّی خواندن مقدّمه یا فهرست، دیدن تقدیم نامه کافیست. او این کتاب را به پاس زحمات همسرش که محیطی امن و آرام برای پژوهشهای وی فراهم کرده، به وی تقدیم می کند که چنین کاری میان عالمان حوزه رسم نیست. در آینده بیشتر از او خواهم نوشت.


پنجشنبه 30 فروردین 1386
تقوی یعنی پرهیز

 

عبدالکریم سروش در مقاله‌ی صناعت و قناعت در آن زمان که اوج خلاقیت فکریش به حساب می آمد، نوشت که من و فرزندانم هرگاه در انگلیس به پزشک مراجعه کردیم کسی به ما نگفت که فلان چیز را نخورید یا از بهمان کار پرهیز کنید بلکه در صورت بد بودن یک مادّه‌ی غذایی ِخاص، ضدّ آن را برای ما تجویز می کردند. او در آن مقاله به این مسأله پرداخت که چه لزومی دارد ما از همه دستاوردهای فنّاوری نوین استفاده کنیم و چه بسا بسیاری چیزها، بدی آن از خوبیش بیشتر باشد؛ خلاصه باید از پاره‌ای مسائل بپرهیزیم تا زندگی آسوده تر و کم تعلّق تری داشته باشیم. در آن زمان که جبهه‌ی فکری ِخاصی هر کلامی از او را – بی قید و شرط- نفی می کرد، او را دست انداختند که کهنه گراست و بعضی از مردم هم در فلان ایالت آمریکا هم همین عقیده را دارند و حتی از برق و آب لوله کشی استفاده نمی‌کنند و ابتدای ورود بلندگو به ایران برخی منبری ها از آن استفاده نمی‌کردند که اشکال دارد و بحث‌هایی از این دست.

به گمانم آن مقاله جای ادامه داشت و ایشان آن بحث را خیلی دنبال نکرد و احاطه‌ی سیاست بر فضای گفتمان روشنفکری ایران هم اجازه‌ی این کار را به دیگرا ن نداد. پیشتر در فضیلت نخواستن نوشته بودم، امروز هم با پرسشی آن را مکرّر می کنم. حدّ مجاز سرعت در بزرگراههای ایران چقدر است؟ صدوده، بیست، سی؟ هر قدر باشد درهمین حدود است. چرا باید اتوموبیل‌هایی تولید شود که براحتی تا دویست و شصت کیلومتر می روند، وقتی قانوناً اجازه‌ی استفاده از آن را در بزرگراهها هم ندارند چه رسد به خیابانها؟ سؤال دشواری است؟ جواب چیست؟ چون بقیّه این کار را می کنند؟ چون سرعت بالا امتیازی برای ماشین است؟ به گمان من هیچکدام از اینها جواب قانع کننده‌ای نیست. ما به غرب و فرهنگش ناسزا می گوییم ولی ناخودآگاه از همان فرهنگ زیاده خواه و فزون طلب پیروی می کنیم. همین مورد را دقّت کنید، اگر کارخانه‌های تولید اتوموبیل همین کار کوچک را انجام دهند به نحو قابل ملاحظه‌ای از تصادفات جادّه‌ای و آمار مرگ و میر کاسته می شود. گاه راه حل‌ها از فرط بداهت به چشم نمی‌آیند. در این باره بیشتر خواهم نوشت.


چهارشنبه 29 فروردین 1386
مدارای ایرانی

 

پس از روی کار آمدن جمال عبدالنّاصر و طرح اید‌ه‌ی پان عربیسم، بسیاری از معلّمان، استادان و متخصّصان کشورهای پیشرفته تر مانند مصر و عراق برای آموزش و گسترش دانش به کشورهای کوچک‌تر رفتند. یکی از کسانی که مشمول این طرح شد، یکی از استادان پزشکی دانشگاه بغداد بود که برای آموزش به کویت که آن زمان کشوری عقب مانده به شمار می آمد رفت. او حدود سی سال به آموزش و طبابت مشغول بود تا جنگ عراق پیش آمد. وی که مانند همه‌ی کویتی‌ها گریخته بود پس از بازگشت با اخطار حکومت کویت روبه رو شد که باید هرچه زودتر خاک کویت را ترک کند. دلیلش را که جویا شد، جواب دادند  چون عراقی هستی. او گفت که من سالها در کویت زیسته‌ام و حالا بیشتر کویتی‌ام تا عراقی، گذشته از این من مدّتها به دانش این مرزو بوم خدمت کردم حالا این تاوان من است؟ و از همه‌ی اینها گذشته دیوانه‌ای به نام صدّام به کشور شما حمله کرده این وسط گناه من چیست جز متولّد عراق بودن؟ جواب یک کلام بود شما به دلیل اینکه عراقی الاصل هستی بعلاوه‌ی تمامی عراقی‌های دیگر باید کشور را ترک کنی.

پس از اشغال عراق توسّط آمریکا و بازشدن مرزها شاهد عراقی‌هایی هستیم که برای گشت و گذار- و بیشتر زیارت اماکن مقدّس- به ایران می‌آیند. اهلش می‌دانند که با توجّه به کم بودن جمعیّت عراق در زمان جنگ تقریباً همه‌ی افراد مذکّر در این کشور دستکم برای مدّتی کوتاه به اجبار به جنگ اعزام شدند؛ یعنی اینهایی که امروز آزادانه در خیابانهای ما پرسه می‌زنند، چند سال پیش علیه ما اسلحه برداشته بودند و چه بسا ایرانی هم کشته باشند ولی اینجا کسی کار به کار آنها ندارد. جز بعضی جوانان روشنفکرشان دید بقیه به ایران تفاوت چندانی با قبل نکرده و گاه متوجّه بدوبیراه گفتن آنها به ایرانیها می‌شوم.

این دو روایت را با هم مقایسه کنید. اخلاق و رفتار مردم کشورهای مختلف تابع بسیاری مسائل از جمله تاریخ و فرهنگ و جغرافیای آنان است، مثلاً نوعی برتری طلبی یا انزواجویی که هنوز در کشورهای جزیره‌ای دیده می شود و مانند آن. ایران که همیشه در چهارراه حوادث قرار داشته و بارها تاخت وتازها و حمله‌ها را تجربه کرده و هربار با نیروی فرهنگ خود بر توحّش اشغالگران غلبه کرده هم از این وصف برکنار نیست. نوعی سازش یا پذیرفتن تغییر در رفتار ساکنان این مرزوبوم مشاهده می شود که به راستی گوهری یکدانه است. حیف است مایی که با دشمنان اهل مداراییم با دوستان اهل مروّت نباشیم.


سه شنبه 28 فروردین 1386
اقتفای حافظ

 

چه سرّی است که هر که به اقتفای خواجه شعری سروده در قفای او قرار گرفته و هر که را که حافظ به اقتفای او سروده از او پیشی گرفته است؟ تلاش برای یافتن جواب باشد برای بعد، یکی از این افراد یکی از شاعران کمتر شناخته شده‌ی فارسی زبان هند به نام غالب دهلوی است. میرزا اسدالله خان غالب در تاریخ هشتم رجب1212ه.ق در اگره هند در خانواده‌ای توانگر زاده شد و از آغاز کودکی به سخن سرایی پرداخت. با رسیدن به جوانی به شغل نیاکان ِخود که مناصب لشکری و نظامی بود، پشت کرد وبه امور دیوانی و دبیری پرداخت. هر هفت فرزند او در کودکی مردند و پس از تحمّل زندگی دشواری در هفتاد و دو سالگی درگذشت و در کنار مقبره‌ی خواجه نظام الدین اولیاء به خاک سپرده شد. مجموعه اشعار فارسی او را انتشارات روزنه، به همّت محسن کیانی اوّل بار در سال 76 منتشرکرد.

 

درد ناسازاست ودرمان نیزهم                   دهر بی پروا و یزدان نیز هم

اجر ِایمان  سود ِدانش گو مده                   آنکه دانش داد و ایمان نیزهم

شه زبزمم گربراند غم کراست                  فارغم از ننگ حرمان نیز هم

طاعـتـم می نگـذرد انـدر خَمَـر                   نیست باقی ذوق‌عصیان‌نیزهم

عشق وانگه استعارات دروغ                   ای دُژم زخم و نمکـدان نیزهم

من که‌هردم بی اجل میرم همی                 می‌توانم زیست بی‌جان نیز هم

رفته است از دل نشاط بزم باغ                  وان هوای ابر و باران نیزهم

خامشی تنها نه جان رامی گزد                  این نواهـای پریشـان نیـز هم

آنکه پنـدارند حـافظ بوده اسـت                   غالب ِآشـفته بـود آن نیـز هم


دوشنبه 27 فروردین 1386
گنه کرد در بلخ آهنگری

 

یکی از استادان دانشگاه که ید طولایی هم در نوشتن مقاله‌هایی- به زعم من- نامفهوم درباره‌ی ادبیات و تئوری‌های ادبی دارد، کتابی منتشر کرد. دو نفر از جونان فلسفه خوانده‌ی بخش اندیشه‌ی روزنامه‌ی شرق به او ایراد گرفتند که این کتاب باید به عنوان ترجمه چاپ می شد نه تألیف. استاد برآشفت و جوابی تند داد. آندو که دیدند اوضاع از این قرار است، جا به جا مطالب کتاب را با نوشته‌های دیگران تطبیق دادند و استاد را بر آن داشتند که بازهم آنان را به نفهمیدن معنای تألیف در دوران معاصر متّهم کند. آندو اینبار با آوردن برخی نوشته ها و زیرنویسها که از منبعی اینترنتی برداشته شده بود نشان دادند که مطالب بی کم و کاست « کپی» شده تا جایی که خط لینک زیر برخی جملات و واژه‌ها حذف نشده است که اینبار دیگر جوابی یافت نمی شد که به آنان داد. در دل خوشحال شدم؛ نه به خاطر مچ‌گیری یا ضایع شدن کسی که پیشتر از مطالبش خوشم نمی آمد، بلکه از هوشیاری دو جوان که ای کاش از اینها و این کارها بیشتر داشتیم تا هر کم بضاعت ِنیامده‌ای؛ مدّعی نشود.

این گذشت تا یکبار- برای اوّلین و آخرین بار- به وبلاگ یکی از مشهورترین داستان نویسان زن ایران سر زدم. دیدم با لحنی تند از اقدام این دو جوان انتقاد کرده است. ابتدا دلیلش را متوجّه نشدم. بعد دیدم که کتاب آن فرد را همسر ایشان به عنوان ناشر چاپ کرده است و این بانو نقد بیطرفانه‌ی آن دو جوان را دلیل عناد آنها با همسرش دانسته است. هنوز هم که هنوز است ربط بین این دو مطلب را نمی فهمم. گذشته از اصطلاح‌هایی مانند تئوری توطئه یا نگرش دایی جان ناپلئونی که می توان برای این دیدگاه استفاده کرد، نظر ایشان نشان می‌دهد که قشر نخبه‌ی ما خود به بسیاری از خرافات عوامانه گرفتاراست. ناشر کتابی دیده از کسی که به هرحال برای خود اسم و رسمی دارد وکتابش هم به نظر جالب می‌آید و مطالبش هم مطالب نویی است و آنها را چاپ کرده است. او که بر همه علوم احاطه ندارد که از درجه‌ی ارزش هر کتاب در هر رشته‌ای باخبر باشد، همین که کتابی چند مشخّصه‌ی اطمینان بخش مانند نام ِمؤلف و نوع مطلب داشت برای بسیاری کافی است و اگر انتقادی تخصّصی به کتاب هست به مؤلفش برمی‌گردد. خلاصه ناشر دستکم در این یک مورد بی تقصیر است.

سؤال این جاست چطور که کسی که از آزادی و دموکراسی و تحمّل نظر مخالف و سایر ارزشهای نو سخن می گوید و جامعه‌ی سنّتی را نقد می کند پای محک ِتجربه که به میان می آید، روسفید نمی شود. آیا من یا امثال من از این پس اگر نوشته‌ای از او را بخوانیم حرفهایش را باور خوهیم کرد؟


یکشنبه 26 فروردین 1386
حصار امن غزل

 

یکی از شاعران نوگرا به شاگردانش سپرده بود که پس از دوران اوّلیه‌ی شعر سرودن که بسیاری قالبهای کهن را تجویز می کنند تا شاعر جوان ابتدا با کلمات دست و پنجه نرم کند سپس به قالبهای آزاد رو بیاورد، دیگر تن به وسوسه‌ی غزل و مثنوی سرودن ندهند که ممکن است بروند و باز نیایند. چرا؟

واقعیّت این است که این قالبها راحتی و امان دارند، شاعری تکیه زده بر میراث سترگ گذشتگان و محتاج تنها چند قافیه و وزنی از پیش مهیّا که چون نخ تسبیحی واژه‌ها را به بند می کشد. برای آشنایی زدایی انتخاب موضوعات نو، قوافی جدید و ترفندهای بدیع کافی است. به این‌ها اضافه کنید تحسین ِاز پیش مهیّای محافل سنّتی را که ورود یکی از نوجویان را به اردوگاه خود جشن می گیرند.

شعر نو دیریست به کوچه زده و فارغ از آغوش گرم خانه‌ی پدری به دنبال چیزی است که خود نمی‌داند چیست. بامداد با کنار نهادن وزن یادگارهای به جا مانده از آن خانه را به جوی آب افکند که نه ولادیمیر باشد نه فریدون و نه هر کس دیگر. اینکه یک بار نوشتم شعر و ادب و هنر و دانش چاره‌ی اصلی است یعنی همین که بی صراحت تو را با خود می برند، پس وقتی شعری آزاد می خوانی این رهایی را آرام آرام به تو می چشاند؛ نه یکباره، نه. ابتدا اخوان که میان این پنج تن به شعر کهن نزدیک تر است با افاعیل کامل شعرش بی آنکه بخواهی دست تو را می گیرد و پشت پنجره می آورد، نیما در را می گشاید وبه هوای تازه‌ی حیاط می برد. با فروغ به کوچه می زنی با خاطرات و یادگارهای کودکی و شاملو هم گفتم که با تو چه می کند. ولی این پایان راه نیست که اندکی غفلت یا ترس یا دلتنگی برای زهدان گرم گذشته تو را واپس می برد آنچنان که اخوان را ناباورانه به سرودن قصایدی مطنطن کشاند. پس تا نقطه‌ی پایانی بر صحیفه‌ی تو ننهند این دلواپسی باید با تو باشد که مباد آسوده شوی که در این سراچه موجی بیش نیستی.


شنبه 25 فروردین 1386
از زبان جامی

 

وی مرید شیخ مجدالدین بغدادی است در دیباچه‌ی کتاب تذکرةالأولیاء که به وی منسوب است می گوید که یک روز پیش امام مجدالدین بغدادی درآمدم وی را دیدم که می گریست، گفتم خیر است گفت زهی سپهسالاران که در این امّت بوده‌اند به مثابه‌ی انبیاء که علماء امّتی کأنبیاء بنی اسرائیل. پس گفت از آن می گریم که دوش گفته بودم خداوندا کار تو به علّت من است، مرا از این قوم گردان یا از نظاره کنان این قوم گردان که قسم دیگر را طاقت ندارم، می گریم بود که مستجاب شود.

بعضی گفته اند که وی اویسی بوده است، در سخنان مولانا جلال الدین رومی قدّس سرّه مذکور است که نور منصور پس از صدوپنجاه سال بر روح فریدالدین عطّار نیشابوری تجلّی کرد و مربّی او شد.

گویند سبب توبه‌ی وی آن بود که روزی در دکّان عطّاری مشغول و مشغوف به معامله بود، درویشی به آنجا رسید و چند بار شیءلله گفت، وی به درویش نپرداخت. درویش گفت: ای خواجه تو چگونه خواهی مرد، عطّار گفت چنان که تو خواهی مرد. درویش گفت: تو همچون من می توانی مرد؟ عطّار گفت: بلی. درویش کاسه‌ی چوبین داشت زیر سر نهاد و گفت: الله و جان بداد. عطّار را حال متغیّر شد و دکّان بر هم زد و به این طریقه درآمد.

گفته اند که مولانا جلال الدین رومی در وقت رفتن از بلخ و رسیدن به نیشابور به صحبت وی در کبر سن رسیده است و کتاب اسرارنامه را به وی داده و وی دائماً آن را با خود می داشته و در بیان حقایق و معارف اقتدا به وی دارد چنانکه می گوید:

                          گرد  عطّار  گشت  مولانا             شربت ازدست ‌شمس‌ بودش دوش

و در موضعی دیگر فرموده:

                   عطّارروح بودوسنائی دوچشم او          ما از پی سنائی و عطّار آمدیم

و آن قدر اسرار توحید و حقایق اذواق و مواجید که در مثنویّات و غرلیّات وی اندراج یافته، در سخنان هیچ یک از این طائفه یافت می نشود؛ جزاه الله سبحانه عن الطّالبین المشتاقین خیرالجزاء و من أنفاسه القدسیّه.

و حضرت شیخ در تاریخ سنه سبع و عشرین وستمأه بر دست کفّار تتار شهادت یافته و سنّ مبارک وی در آن وقت می گویند که صد و چهارده سال بود و قبر وی در نیشابور است، رحمةالله علیه.


جمعه 24 فروردین 1386
زکریای رازی طبیب عربی!

 

بسیار پیشتر از خلیج عربی نامیدن خلیج فارس، تلاشهایی مهم تر در عرب نامیدن دانشمندان ایرانی آغاز شده بود که متأسفانه باید اعتراف کرد که عملی آگاهانه و در محافل آکادمیک بوده است. انجام این عمل از طرف نخبگان عرب، زشتی آن را دوچندان میکند که واکنش مناسبی تاکنون از طرف ارگانهای دولتی نداشته است و آشکار است که افراد به تنهایی نمی توانند با این موج گسترده ی تبلیغات مقابله کنند. هم اکنون منطق ابن سینا در جهان غرب با نام منطق عربی تدریس می شود و مسائلی از این دست که قبلاً هم در مطلب « فلسفه‌ی عربی؟» به آن پرداختم.

سالها پیش همایشی به یاد زکریای رازی برگزار می شود که از دکتر مهدی محقّق هم برای شرکت در آن دعوت می شود. ایشان که می بیند که نام همایش« زکریای رازی طبیب عربی» است، پاسخی می‌دهد و شرط حضور خود را تغییر نام همایش می گذارد. ترجمه‌ی نامه را از جلد اوّل کتاب« محقّق‌نامه» که در بزرگداشت ایشان منتشر شده است،  با هم می‌خوانیم.

 

21/7/1976

 

جناب استادعبدالحافظ حلمی محمد

 

پس از سلام و تشکر بابت دعوت این جانب به کنگره ی یادبود طبیب و فیلسوف اسلامی ابوبکر محمّد زکریای رازی؛ ولی با تأسف نمی توانم این دعوت را قبول نمایم مگر اینکه نام طبیب عربی به طبیب اسلامی تغییر یابد، زیرا رازی آنچنان که ابو ریحان بیرونی در رساله اش می گوید در ری زاده شد و اکثر عمرش را سپری کرد و همانجا درگذشت. به این مسأله خودش در کتاب« شکوک علی جالینوس» و جاهای مختلفی از کتاب «الحاوی» هم اشاره کرده است.محاضرات و بحث های فلسفی وی نیز در همان مکان بوده است، آنچنان که در کتاب«اعلام النبوّه» ابو حاتم رازی و کتابهای« طبّ منصوری» و « طبّ روحانی» هر دو از ابوصالح منصور بن اسحاق بن احمد بن اسد که والی ری در سالهای 290 تا296 بوده، آمده است؛ و اگر کسی گمان کند که که ری در بلاد عرب است و کسی که منسوب به آنجاست- یعنی رازی- عرب است، پس به کتابهای مقدسی و ابن حوقل وابن خردادبه و اصطخری و یاقوت وابی دلف و غیره مراجعه کند تا گذشته ی آنرا ببیند و یا به این مکان- که ما اکنون در حوالی آن ساکن هستیم- مراجعه کند تا حال ِآن را ببیند. شاید کسی فکر کند که اگر کسی کتابی به عربی نوشت، عرب است ولی این ادّعا را مؤلّفان کتابهای علم انساب مانند ابن اثیر و سمعانی تأیید نمی کنند و هم اکنون هم ما به کسانی که به زبانهای انگلیسی یا فرانسه کتاب بنویسند، انگلیسی یا فرانسوی نمی گوییم، بلکه کسانی که در آن مکانها به دنیا آمده و بزرگ شده اند[ را به این صفات می نامیم]. اگر کسی بگوید که صفت اسلامی شامل غیرمسلمانانی که در جهان اسلام زیسته اند و به نشر علوم اهتمام داشته اند نمی شود، پس به کتاب ملل و نحل شهرستانی مراجعه کند که ثابت بن قرّه ی صابی[ از صابئین] و حنین بن اسحاق مسیحی را همراه با دانشمندان مسلمان آورده است.

درپایان امیدوارم که به این نامه ترتیب اثر دهید زیرا می دانم که شما در پی احیای میراث دانش اسلامی هستید که عرب و عجم و ترک و دیلم در نشر آن سهم داشته اند و حقّ شایسته‌تر است که پیروی شود.

                              

                                                                                                        ارادتمند

                                                                                                                 مهدی محقّق

 

صد البتّه به نامه ی ایشان ترتیب اثر داده نشد و کنگره با همان نام برگزار شد و ایشان هم به آنجا نرفت و این روال سالهاست که ادامه دارد و دایرةالمعارفهایی آنجا چاپ می شود با نام میراث عربی که بیشتر ادیبان و متفکرانش را غیر عربها از ایرانیان گرفته تا ساکنان آندلس و... تشکیل می‌دهند.


پنجشنبه 23 فروردین 1386
انتخاب دشوار

 

اگر جایی برسیم که قرار باشد میان آنچه دوست داریم واقعیّت باشد و خود ِواقعیّت یکی را انتخاب کنیم کدام را انتخاب می کنیم؟ جواب معلوم است ولی عمل معلوم نیست؛ یا به قول شریعتی معلوم نیست و معلوم هست!

دکتر نصرالله پورجوادی در یکی از آخرین شماره‌های روزنامه‌ی شرق از سفرش به مالزی برای شرکت در یک کنگره‌ی علمی نوشت. پیش از این سفر وی به نسخه‌ای از یک کتاب غزالی که در اواخر عمرش نوشته و در آن عقاید ضد فلسفی خود را پس گرفته یا تعدیل کرده بود، دست می یابد. سر بود و نبود ِاین کتاب مدّتها بحث بود زیرا موضع غزّالی را به عنوان کسی که با نقد و ردّ فلسفه باعث افول این دانش در جهان اسلام- به جز ایران- شده بود، تغییر می داد.

از طرفی سلیمان دنیا یکی از اساتید عرب که اکثر کتابهای غزّالی را تصحیح و در مصر و لبنان منتشر کرده بود هم در این همایش حضور داشت. وی از طرفداران سرسخت غزّالی و طرز فکرش است و عمری با این دلبستگی به سر برده و از کسانی است که به هیچ عنوان اینکه غزّالی ِدیگری هم غیر از این غزّالی معروف وجود داشته باشد را برنمی تابد.

وقت سخنرانی پور جوادی که می شود، مقاله‌اش را می خواند تا در اواسط این مقاله- و در حضور سلیمان دنیا- به یافتن نسخه‌ای از این کتاب اشاره می کند که ناگهان می بیند دنیا به او اشاره می کند که سخنرانی اش را ناتمام بگذارد و پایین بیاید او متحیّرانه و به احترام کسوت ِاو این کار را می کند. پس از اتمام جلسه از او می خواهد که نسخه‌ای را که یافته است منتشر نکند؛ به همین سادگی. نمی‌دانم اینرا هم خواسته که نسخه را اصلاً نابود کند تا خیال دنیا از هر جهتی راحت شود یا نه ولی پیداست که او نمی‌خواسته پس از عمری سینه زدن زیر علم غزّالی، تمام بافته هایش پنبه شود و ترجیح می‌دهد که حقیقت ناگفته بماند- آنهم حقیقتی در این حد که براندازنده‌ی فلسفه در جهان اسلام خود آخر ِسر مغلوب فلسفه شد- ولی رؤیاهای او دست نخورده باقی بمانند.

عرض کردم در اوّل این نوشتار که جواب دادن به این پرسش آسان است ولی عمل به آن...؟

چهارشنبه 22 فروردین 1386
در یگانگی ازمنه

 

مهمان پیری بودم در دیار ِبَکْر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی. شبی حکایت کرد که مرا در عمر خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آن جا روند. شبهای دراز در آن پای درخت به حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گوید: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدرم بمردی.


سه شنبه 21 فروردین 1386
همگرایی

 

در یکی از اوّلین پست‌های این وبلاگ از سرهنگ سپاهی نوشتم که اکنون خواننده‌ی پاپ شده و حالا شاهد فروش فیلم کسی هستیم که بر فیلمسازان و قلمزنان قدّاره می کشید. زمان رو به جلو می‌رود و آرام آرام کار خودش را می کند. یکی از دروغهای سیزده فیلمساز شدن ابطحی بود که گرچه تکذیب شد ولی پیش بینی می‌کنم دیر یا زود در جمع فیلمسازان، معمّم هم داشته باشیم.

دیروز نوشتم که فیلمها به مدد قیمت پرفروش میشوند ولی اگر مجال بدهند- نه آنچنان که با « مارمولک» کردند- شاید شاهد اتفاقی نو باشیم.اگر زمانی لیلی با من است، جسارت آمیز به شمار می رفت، حالا پای آدم معتاد و جاهل و عاشق پیشه هم به سینمای جنگ باز شده و این به اختیار کسی نیست، کار زمانه است که حسّاسیّت‌های انقلابی جای خود را به روند عادّی زندگی بدهند و این است که عدّه‌ای با اندیشه‌ی تداوم انقلاب و کسانی با بحران زایی بخواهند جلو این روند را بگیرند که نخواهند توانست.

چند پاره بودن جامعه‌ی ایران میراث تحوّلات یک سده‌ی خیر است. بسیار عجیب است که کسانی انتظار داشتند که اتفاقات سالهای اوّل انقلاب نیفتد وقتی یک پاره‌ی جامعه حتّی تلویزیون هم در خانه نگه نمی‌داشت با این استدلال  که غیر شرعی است. امروز یکی از وظایف هر کسی که به نوعی کار فکری می کند این است که در حیطه ‌ی کاری خود با تمام اندیشه ها باب گفت وگو- نه توافق ، تنها گفت و گو- را باز کند. چقدر بجاست که کسانی که اندیشه‌ی اصلاح طلبی دارند به فکر یک شبکه‌ی ماهواره‌ای باشند که به یک چشم به هر ایرانی نگاه کند و تمام سلیقه ها را زیر یک سقف گرد آورد. نیازی به شعارهای عجیب یا راه حل های نایاب نیست همین همگرایی خود، دلیل ِراه است.


دوشنبه 20 فروردین 1386
جادوی جمع

 

لذّت دیدن فیلم در سینما چیزی است که هرگز در تنهایی به دست نمی آید. تجربه‌ی غریب شلیک خنده یا اعتراض یا سکوتی از سر حزن یا لحظات عاطفی در جمع طعمی دیگر دارند. در سالن سینما انگار هم انرژی به دست می آوریم و هم آنرا از دست می دهیم که در لحظه ی خروج گونه ای سبکی یا پالایش روانی یا شاید همان کاتارسیس یونانیان را حس می کنیم . این احساس جمعی با پر رنگ شدن فردیّت در خطر است و شما هم مانند من اصطلاح سینمای خانوادگی را شنیده اید که به نظر من پارادوکسیکال است مثل جنگل ِ تک درخت.

همین اتّفاق سر کلاس درس می افتد در واکنش ها، ترس ها و خنده هایی که باعث به جا ماندن خاطراتی شیرین از دوران درس و مدرسه میشود. تظاهرات و اعتراضات جمعی جلوه هایی دیگر از این روح جمعی اند که گویی در آنها یک روح یا روان بیشتر نیست ولی در اندام های زیادی تکثیر شده است. انقلابها نمونه‌ی آشکار این همسویی جمعی اند که شور و هیجان ِآن حتّی برای مخالفان انقلاب، چه کسانی که با یک انقلاب خاص مخالف باشند چه کسانی که اصولاً با هر انقلابی مخالفند، جالب توجّه است.

در کشورهایی که به ثبات رسیده‌اند چه از لحاظ تمدّنی یا همگامی با موج مدرنیسم و شاخه‌های انتقادی آن چه از لحاظ اجتماعی، اگر فردیّت گسترش یافته، ولی جادوی جمعی در همایشهای ورزشی و هنری همچنان حفظ شده، امّا در کشورهایی که در میانه‌ی این راهند ، غلبه ی فردیّت بر جمع، توازن ِجامعه‌ی آنها را تهدید می کند.

در ایران ِاوایل دهه ی شصت، بالای صد هزارنفر برای مسابقه‌ای ورزشی می آمدند ولی امروز اینطور نیست. سینماها خالی هستند و فیلمهای پرفروش به مدد قیمت بالای بلیطها می فروشند ولی در قیاس با گذشته از آمار سینماروها کاسته شده است. این صرفاً یک امر اقتصادی نیست، بر جامعه شناسان و مردمشناسان است که با مطالعاتی دقیق ریشه‌ی این پناه بردن به درون را در اجتماع ما بیابند و به فکر علاج باشند.  

یکشنبه 19 فروردین 1386
ما و جایزه ها

 

محمود دولت آبادی در گفت وگویی گفته که خود را از بسیاری از برندگان جایزه نوبل کمتر نمی داند. این گفته باعث خشم و سرزنش بسیاری از جوانان شده که معلوم نیست از این حرف او خوششان نیامده یا از باقی سخنانش که انتقاد از نسلی است که - از دید او- بی هدف اند و نوشتن را برای نوشتن می خواهند.

اگر گلشیری رمان او را نقّالی دانسته گلشیری بوده نه اینکه هرنوآمده ای با تکرار حرف او هنری کرده باشد. یکی از شاگردان همین گلشیری کلیدر را ستون فقرات داستان نویسی ایران می داند، یا اینکه شاید مندنی پور هم از گذشت عصر بالزاک و تکنیک های نو چیزی نمی داند؟ من خود موقع خواندن کلیدر بسیار پیش می آمد که کم حوصله می شدم و وسوسه ی ورق زدن به سراغم می آمد ولی هر نکته مقامی دارد.

اگر او می گفت، ما کجا و نوبل کجا خوب بود؟ شاید بد نباشد که یک ایرانی خود را از نمونه های مشابه‌اش کمتر نداند اینرا گفتم تا سویه ی روشن کلامش را نشان داده باشم. این هم که کسی از نامزدهای نوبل مطلع نیست، اینطور نیست و هم دولت آبادی هم شاملو و هم یکی دوبار-از جمله سال گذشته- سیمین بهبهانی نامشان بر سر زبانها افتاد که کانون نویسندگان هم نامه ای – با لحنی نه چندان مناسب و طلبکارانه- منتشر کرد. اصلاً انتشاراتی که آثار دولت آبادی را در آلمان منتشر می کند مخصوص برندگان و نامزدهای نوبل یا به اصطلاح نوبلیست هاست.می ماند حکایت ِ آفت امروز ادبیات ما، یعنی شهود را به پای عقل قربانی کردن که مجالی دیگر می خواهد.       

شنبه 18 فروردین 1386
نیاز به نفی خود

 

گاه نیاز داریم که خود را همزمان نفی کنیم. مقصود از همزمان تفاوت نهادن با وقتی است که به اشتباه خود پی می بریم و باید نظر خود، یا در حقیقت خود را نفی کنیم که ما جز مجموعه‌ای از آرا و اندیشه‌ها نیستیم. ولی وقتی می گویم همزمان، منظورم این است که در همان آن که قضاوتی می کنیم نفی کنیم. واضحتر اینکه حکم صد در صدی خود را نفی کنیم با یک مورد استثنا یا احتمال که گزاره‌ی ما را از حال قطعیّت به درآورد؛ هم به سخن ما پختگی می دهد و ما را از تشابه با کسانی که برای عالم و آدم تکلیف تعیین می کنند بری می کند هم فروتنی ما را نسبت به حقیقت نشان می دهد که یعنی ما میدانیم این گوهری است که هیچگاه به کمال فراچنگ کسی نمی آید؛ علاوه براینها راهی برای بازگشت قرار می دهد که هرگاه خواستیم از نظرمان برگردیم بتوانیم. حال آنکه احکام قطعی تمام پل های پشت سر را خراب می‌کنند.

دیروز از سیاه نمایی جماعت منتقد نوشتم امروز می گویم اینکه آنان « باید» اگر نقطه قوّتی دیدند بنویسند، نیاز دولتیان نیست که استدلال شود آنان به اندازه‌ی کافی مدّاح دارند، بلکه این نیاز خود آنان است تا از غلطیدن به ورطه ی قطعی نگری و احکام جزمی  رها شوند. قابل باور نیست که همه‌ی فعالیّت‌های حاکمان منفی باشد.

 در اخبار داشتیم که وزارت ارشاد می خواست نمایشگاه تهران را در دو مکان برگزار کند ولی با اعتراض ناشران و برخی ارگانهای بین المللی از تصمیم خود برگشت. ابتدا به گونه‌ای نوشته می شد که گویا از این دوپاره شدن چیزی به جیب ارشاد می رود و اعتراض ناشران هم با هیاهوی زیاد منعکس شد و در آخر هم تیتر زده شد« عقب نشینی ارشاد» . شاید با یک دید دیگر این تنها تصمیمی برای بهتر شدن نمایشگاه بود- که البته اشتباه بود- و بازگشت هم می توانست به انعطاف پذیر بودن آنان تعبیر شود به هرحال از این که عرصه‌ی سیاسی و فرهنگی این مرز و بوم میدان جنگ باشد، هیچ کس نفع نمی برد. 


جمعه 17 فروردین 1386
یلدا بازی ، بازی آرزو

 

چرا بازی آرزو مثل یلدا بازی نگرفت؟ یلدا بازی رسماً وبلاگستان فارسی را به هم ریخت و امید تازه‌ای شد که وبلاگ‌نویس‌ها در صورت پی گیری یک مسأله‌ی سیاسی، هنری یا اجتماعی بتوانند منشأ اثر باشند. در این باره دو سه نکته به نظرم می‌رسد که می نویسم.

مهمترین دلیل از دید من این است که این مسأله نشان داد جوانان ما هم مثل بزرگترهایشان تجسّمی دقیق از آینده ندارند. وقتی خاتمی پیروز شد نوشتند که این انتخابات « نه»ای به وضع موجود است یا به عبارتی مردم می دانند که چه نمی خواهند ولی نمی دانند که چه می خواهند . این نظر با واکنش سریع پیروزمندان انتخابات و عدّه‌ای از اهل اندیشه- عمدتاً چپ- روبه رو شد که اینان مردم را دست کم گرفته‌اند واین تحلیل گونه‌ای به زیر سؤال بردن این پیروزی است. گذشت ِزمان نشان داد که نه تنها مردم، بلکه جناح غالب هم نمی دانست چه کند ، تا بیایند به خود بجنبند مدّت به پایان رسیده بود. جوانان وبلاگ نویس وقتی پای گذشته به میان آمد بانشاط به میدان آمدند ولی بدبختانه این نسل گویا آرزو کردن بلد نیست؛ نمی داند که از آینده چه میخواهد وتمام نفرت خود از وضع موجود را با خواندن مطالب طنز ِسیاسی و تماشای کاریکاتور حاکمان و نوشتن تحلیلهایی که روز به روز با سیاه‌تر دیدن طبقه‌ی حاکم و مرعوب قضاوت دیگران شدن که تصویر ما و سرزمینمان را تحت تأثیر رسانه‌های چیره، به شدّت تحریف شده می بینند، نشان می دهد. تنها اعتراض می کند ولی راه مقصد را نمی شناسد. اگر یکی دراین میان دعوت به عقلانیّت کند با واکنش جمعی روبه رو می شود که در خدمت منافع حاکمان است وهرکه صدایش را در ناسزاگویی بلندتر کند با غریو تشویق مواجه می شود.

نکته‌ی دیگر این است که وقتی پای اعتراف به فلان رابطه یا فلان تخلّف یا تقلّب پیش می‌آید، پیروزمندانه آنرا می نویسد ولی از گفتن اینکه در شرایط مشابه همان کار را خواهد کرد ابا دارد. با گذشته خودمانی است ولی در قبال آینده رسمی؛ شاید اینرا حمل بر نوعی نیاز یا نقص کند . اینجاست که فرهنگ سنّتی ِبیرونی-اندرونی خود را نشان میدهد. در حقیقت او با پدران خود تفاوت زیادی ندارد- گر چه خود خلاف این می پندارد- و نوعی محافظه کاری بر رفتار و گفتارش حاکم است.

نکته‌ی پایانی دلیل شکستهای پی در پی تاریخ ماست و آن هم عدم ِتداوم است. ما زود دلزده میشویم با یک پیمانه سیر میشویم و بازی قبلی دیگر جذّابیتی برایمان ندارد. این از شاخه به آن شاخه پریدن بر تحصیلات ما، علایق ما ، انتخابهای ما و زندگی ما حاکم است این تغییر به هر قیمت و تمام نکردن کار قبلی از پروژه‌های اقتصادی تا برنامه ریزی روزانه‌ی تک تک ما دیده می شود یکبار برای همیشه از این چرخه‌ی تکرار باید رها شد راهش را نمی توان به سادگی نشان داد ولی طرح مشکل، نیمی از حلّ آن است.


1 2 3 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 212679


Powered by BlogSky.com

عنوان آخرین یادداشت ها