ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 اسفند 1385
سایه‌ی حافظانه

 

درختی اگر بیش از اندازه قامت برافرازد زیباست ولی با سایه‌ای که می‌گستراند مجال رویش به گیاهان و درختان زیر چتر خود را نمی‌دهد. می‌گویند که یکی از دلایل افت شعر پس از حافظ، خود ِحافظ بوده یعنی اوآنقدر اوج گرفت که دیگران دیگر به گردش نمی‌رسیدند و تا قرنها بعد که شعر فارسی قالب عوض کرد ، شعر دوران نزول خود را می‌گذراند.

همین حرف را در بسیاری از علوم و فنون نیز می‌توان زد ولی به نظر من یکی از دلایل افت شعر امروز- اگر آنرا نزول کرده بدانیم به خلاف نظر بسیاری- همین عارضه‌است که من آنرا سایه گستری حافظانه نامیدم. نیما در آغاز قرن که تساوی ابیات را در هم ریخت، کار بزرگی کرد و چند دهه طول کشید تا پیروان جوانش آنرا جا بیندازند ولی اقتضای روزگار بود و طبیعی، گرچه از زمانش گذشته بود ولی هماهنگ با باقی تحوّلات فرهنگی این مرز و بوم بود. شاملو که دنباله رو بودن را نمی‌پسندید وزن را کنار گذاشت به نظرم این مسأله تنها به زبان آسان است ولی به عمل، آن زمان نزدیک به محال بود. شاملو با لجاجت و بسیارنویسی و انواع کارهای ممکن از مطبوعات و ترجمه و داستان و... توان اندیشگی خود را تا به جایی بالا برد که از پس این مهم برآمد. نیما که در ابتدای کار با او مخالفت کرد واخوان هم به صراحت می‌گفت که بارها وسوسه شده اینکار را بکند ولی نتوانسته؛ تعجّب می کرد از توان شاملو که چطور می‌تواند. وزن عاملی به مراتب مهمتر از تساوی مصرعهاست؛ یادگار تسلّط زبان عربی بر این مرز و بوم و یکی از ویژگی های آن شعر است. شاعری که وزن را کنار می گذارد مثل کسی است از بزرگراهی روشن و امن به جاده‌ای خاکی و تاریک بپیچد. به گمان من هنوز برای شعر فارسی خیلی زود بود باید دستکم یک قرن شعر نیمایی شاخه می‌گستراند و انواع اوزان و قالبهای ممکن را تجربه می کرد بعد نوبت به کنار گذاشتن وزن می‌رسید. فروغ را نگاه کنید که با آن عصیان ذاتی‌اش جرأت و توان چنین کاری را پیدا نکرد. حال شعر ما حال کسی است که زیادی از قافله‌ای جلو زده و حالا باید منتظر بماند که آنها به او برسند، ما الآن در بلاتکلیفی بین بلند پروازی فردی شاملو و کاروانیانی هستیم که هنوز به او نرسیده‌اند.

در این باره حرف بسیار است که می گذارم برای بعد؛ ولی یک سؤال: بهتر بود که ما یک حافظ بعلاوه ی چند قرن نزول داشته باشیم یا چند قرن صعود تدریجی ولی بدون حافظ؟


دوشنبه 28 اسفند 1385
هویّت

 

فیلمی اکران شده که غرور ملّی را جریحه دار کرده‌است و سیل انتقادات روانه شده و تلاش‌ها برای پاسخگویی آغاز. پاسخگویی با فیلم انیمیشنی ابتدایی به فیلمی در مقیاس عظیم؛ شوخی جالبی نیست. اعتراض فرهنگستان هنر و نماینده ایران در یونسکو را هم اضافه کنیم بعلاوه بمب گوگلی و نوشته‌های اینترنتی. مشکل کجاست، آیا مشکلی هست؟

واقعیّت این است که تاریخ با یک فیلم و ده فیلم عوض نمی‌شود و امپراتوری ایران هم مثل باقی امپراتوری‌ها فتح‌ها و شکست‌ها، خرابی‌ها و آبادی‌های خودش را داشته است. ولی اینکه جوانان این مرز و بوم که از گذشته بیزارند و مدام به آینده اشاره می‌کنند و پدران را سرزنش که در بند دیروزند، وقتی کار به اینجا می‌رسد یادشان می‌افتد که سال سال کوروش باشد و آبگیری سد سیوند مشکل اساسی ماست در نوع خود جالب است. قصد کنایه ندارم ولی اگر از جزئیات این تاریخ ازشان بپرسیم چقدر می‌دانند؟ همین قدر که گذشته باشکوهی بوده و- احتمالاً- حیف که به دست اعراب  به زوال انجامید کافیست؟ همین مقدار از تاریخ ما و خواندن کتیبه‌ها را که دیگران برایمان انجام داده‌اند، ما خود این وسط چه کاره‌ایم؟ سؤال اصلی این است که آنچه بنیادگرایی می‌نامند و مقصود از آن ارتجاع مذهبی است نوع دیگری هم دارد؟

این پرسشی است برای فکر کردن. هر ارجاع کورکورانه‌ای به گذشته به ارتجاع می‌انجامد. گذشته را باید فهمید نه تنها افتخار کرد. گذشته در حقیقت نگذشته حاضر و آماده ایستاده تا در صورت عدم شناخت ما خود را تکرار کند و تاریخ ما تاریخ تکرار تجارب است در این میان هر سلیقه‌ای بنا به خواست خود به نقطه‌ای خاص در تاریخ که خود می‌پسندد ارجاع می‌دهد بی آنکه«همه» ی آن را لحاظ کند. گویی باسلیقه‌ای دیدن تاریخ و ندیدن قسمتی از آن، آنهایی را که در زمان حال نمی‌پسندیم از دور خارج می کنیم ولی نگاهی خام و ناقص به جایی نمی انجامد و اینچنین است که تاریخ ما تاریخ شکست هاست.


یکشنبه 27 اسفند 1385
نمای دور

 

بسیاری چیزها از نزدیک بزرگ است و از دور ناچیز به نظر می‌آید. واقعه‌ای در زمان گذشته که به وقتش ما را بسیار آزرده بود حالا تنها خاطره ایست. بسیاری از دوستان یا معلّمان را در زمان خود دوست نمی‌داشتیم ولی بعد از سالها آشنایند و آن دلگرفتگی‌ها را به پای کودکی یا خامی می‌گذاریم. گاه پیش می آید که کسی را در رخدادی دلداری می‌دهیم که: چیزی نیست، ولی خود در همان شرایط عکس العمل مشابهی داریم. بد نیست سبکبالی ِسالها بعد را امتحانی کنیم ببینیم می‌شود«اکنون» تجربه کرد یا نه؟

ما زندگی می‌کنیم که به آرامش برسیم، اگر بتوانیم این سبکباری را در خود با تغییر زاویه نگاه یا کمی فاصله گرفتن از دنیای بیرون بیابیم چرا این فرصت را از خود دریغ کنیم؟ دنیا ما را مجبور می‌کند که از نزدیک با آن درگیر شویم مثل کشتی گیری که می‌داند با به اصطلاح قاطی شدن با حریف او را گیج می‌کند و مجال فن زدن به دست می‌آورد. کمی فاصله از سخت گیری ما می کاهد و رواداری و بخشایش را جایگزین می کند.

یک بار و اوّلین بار به امتحانش می‌ارزد که از بسیاری از مشغولیّات بی حاصل خود به راحتی درگذریم یا به عکس، رشته‌ی گسسته‌ای را با واژه‌ای دو هجایی که اسم ِکوچک ِآشتی است پیوند بزنیم.


شنبه 26 اسفند 1385
نمای نزدیک

 

مطلب دیروز جان می‌دهد برای یک فیلم مستند حرفه‌ای به شرط آنکه از پوسته بگذرد و به درونه‌ی واقعیّت رخنه کند یا بهتر از آن فیلمی به سبک کیارستمی آن زمان که کلوزآپ می‌ساخت. دیرزمانی است که به نظر می‌رسد برای اینکه خود را تکرار نکند، رو به مجرّد کردن هر چه بیشتر نگاهش آورده تا جایی که به خیره شدن طولانی به ساحل یا حرکت شاخه‌ای در تاریکای شب انجامیده‌است.سبک کلوزآپ زنده و چالاک و شوخ بود ، از واقعیّت نشأت می‌گرفت و راهی به درون انسان می‌جست. واقعیّت همیشه نیرودهنده است و همواره از خیال مهیب تر. بین مرز خیال و راستی می‌ایستاد و در اینجا که هم تعادل بود- از آنرو که بین دو سر مفروض بود- هم بی تعادلی- که ذهن انسان به دوگانگی خیال و واقعیّت خو کرده و جایی جز ایندو نمی‌شناسد- جا را برای اینکه ذهن تماشاگر فعّال شود باز می‌کرد.

کیارستمی در آثار متأخر خود به خود سینما ارجاع می‌دهد و چه موضوعی جذّاب‌تر از کسی که معتاد به دوربین است سوژه‌ای که جز سوژه بودن چیزی برای ارائه ندارد. این در تقابل کامل با کسی است که نگاه دیگری هیچ ارزشی برایش ندارد و تشخیص خود، برایش اولین و آخرین حجّت است. کسی که وقتی به کشوری که در آستانه‌ی انقلابی بزرگ است به عنوان رهبر پا می‌گذارد در جواب اینکه چه احساسی دارید، می گوید: هیچ.


جمعه 25 اسفند 1385
آقای دوربینی

 

مردی است عینکی با قدی متوسط، اندکی فربه و سری کم مو و ریشی کم پشت. مدّتهاست که توسّط گروههای خبری صداوسیما شناسایی شده که هر جا خبری هست خود را می‌رساند و جای خود را به گونه‌ای انتخاب می‌کند که مقابل دوربین باشد اوّل با خواهش و تمنّا از او خواستند که دست از این کار بردارد ولی فایده‌ای نکرد. حالا تنها کاری که می‌توانند بکنند این است که دوربین را روی چهره‌ی او نبرند و تدوین‌گران هم حواسشان جمع باشد که تصویر او را اگر دیدند درآورند ولی بازهم گاهگاهی دیده می‌شود. اوّل بار که دوربین جوان پسند شبکه سه با او گفت وگو کرد قول داد که دیگر پیدایش نشود ولی بازهم آمد. بار دوّم راست و حسینی گفت که توانایی آن را ندارد که کار خود را کنار بگذارد:« نمی دونم دوربین یه جوریه که منو به طرف خودش میکشه، اصلاً انگار یه جور جاذبه داره...»توضیح داد که شب هنگام روزنامه‌ها را می‌خواند و حدس می‌زند که فردا کجاها خبری است مثلاً تشییع جنازه‌ی فردی مشهور یا مطالبی ازین دست؛ بعد فردا تک تک آنجاهایی را که از قبل نشان کرده بود سر می‌زند و شب همه شبکه‌ها را چک می‌کند که آیا تصویر خودش را می‌بیند یا نه و فردا البتّه روز دیگری است.

دیده شدن چه لذّتی دارد و چه قدر می‌ارزد که ما بخاطر آن بپردازیم؟ هر چه هست از ویژگی‌های دوران رسانه هاست. مونیکا لوینسکی به خاطر تیتر نشریات شدن می‌ارزید که دست به آن افشاگری کذایی بزند؟ پس از آن دوران و لذّت مورد توجّه قرار گرفتن چه چیز برایش باقی ماند؟ خاطره‌ای یا اینکه من هم سهم خود را از شهرت گرفتم؟ حالا مطلب او که حقیقت داشت، آنهایی که یکی پس از دیگری ادّعا کردند با کلینتون رابطه داشتند چه؟ آنها که دامن آبی رنگ با لکّه‌ی روی آن را نداشتند؟ از آن رسواتر زنی بود که ادّعا کرد فرزندی ازو دارد و از پیش می دانست که شهرتش تا زمان آزمایش دی.ان.ای و دروغگو درآمدن ِخود اوست؛ این دیده شدن ِچند صباحی اینقدر شیرین است؟

این نیاز را تعمیم دهید به تمام آنها که به نحوی در معرض رسانه ها هستند مثل خبرنگاران و سیاستمداران. یکی از اهل سیاست که احتمالاً  روزگاری فقط برای رضای خدا گام در این راه گذاشته بود، وقتی از دیگر اعضای شورای شهر تهران می‌خواست که او را به نایب رئیسی انتخاب کنند استدلال می‌آورد که این امر برای ادامه حیات سیاسی من ضروری است؛ یا همان نیاز مدام به در معرض دید ِعموم بودن. زمانی نصرت رحمانی وسط بلوایی که شاملو سر ِفردوسی به پا کرده بود، رندانه به او می‌خندید که ژورنالیست است. یعنی بلد است که خود را همیشه توی بورس نگه دارد، دید دارد فراموش می شود شوری به پا کرد و دوباره به صدر اخبار آمد.

حالا این ها به کنار، ولی آن هنگام که طرفْ مقابل ِدید ِمعشوق است چه حالی دارد؟ عشق نیست این واله بودن و بی وفایی دیدن و مدام حریصتر شدن آنهم وقتی میدانی وصلی در کار نیست و نصیب تو همین دیدزدن‌های دزدکی است؟ به فکرم رسیده بود که غیر از این مراسم روزانه جای دیگری هم میرود این آقای دوربینی که یکبار میان شبکه عوض کردن‌ها در شبکه‌ی قرآن میان خیل جمعیّت که برای استماع قرآن قاری مصری نشسته بودند او را دیدم که نشسته و ظاهراً با خلوص کامل به جلو و عقب میرود و الله الله می گوید. او را در این حالت چه بنامم؟ سپهری تحت تاثیر آیین ذن در ستایش ِبی‌عملی و تنها ناظر جهان بودن نوشت: ما هیچ، ما نگاه. گویا برای این شخص باید نوشت: شما نگاه، من هیچ.


پنجشنبه 24 اسفند 1385
بیدلانه

 

هرسخن‌سنجی که‌خواهد صید معنی‌هاکند           چون زبان می باید اوّل خلوتی پیدا کند

 زینهار از صحبت  بد طینتان  پرهیز  کن           زشتی یک رو هزار آیینه را رسوا کند

عمرها  می بایدت  با  بی زبانی  ساختـن           تا همان خاموشیت چون آینـه گویا کند

می‌کشدبردوش صد‌طوفانْ شکست‌حادثات          تاکسی چون‌موج‌ازین‌دریاسری بالا کند

خاک مجنون‌راعصایی‌نیست غیرازگردباد          ناله ای کو  تا بنای شوق مـا  بر پا کند

سخت دور افتاده ایم از آب و رنگ اعتبار         زین‌گلستان‌هرکه‌بیرون جست‌سیرما‌کند

بی خطایی نیست بیدل! اضطراب اهل درد          اشک چون بیتاب گردد لغزشی پیـدا کند


چهارشنبه 23 اسفند 1385
خوابیدن روی دریا

 

یکی از عالمان صدر اسلام را پرسیدند کیفیّت استواء یا همان جای گرفتن خدا بر عرش چگونه است؟ جواب داد استواء معلوم است ولی کیفیّتش مجهول و سؤال هم بدعت است؛ آسوده ترین راه برای رسیدن به آرامشی تخدیری بی هیچ تنش و دغدغه و اضطراب و شکّی.

اضافه می کنم که بله سؤال بدعتی در دین نیست یا لااقل در تشیّع اینگونه نیست که اگر اینطور بود پیشوایان مذهب از آن منع می‌کردند، ولی براستی که سؤال به خودی خود بدعت است، یعنی بدیع است. خلق را ساختن ِبا مصالح می دانند مثل خلق ِخداوند با مصالحی که پیشتر آفریده یا یک خانه توسّط انسان. ولی بدعت، به معنای آفرینش ازهیچ است ؛ چنین است که خدا خود را بدیع السموات والارض می‌خواند و انسان را هم به هنگام آفرینش هنری یا دانشی، تنها با اندیشه‌اش نزدیک به این معنا می‌دانند.

معنای بالا لقلقه‌ی زبان بسیاری است ولی چه کسی را این تاب و توان است که با پرسش خود را جرّاحی کند، یا اگر شروع کرد دوام بیاورد و از جایی به بعد نبُرد. یکی از استادان فلسفه می‌گفت که فلسفه شناور بودن ِهمیشگی بر دریاست چون هیچ تکیه گاهی نداری اگر می‌خواهی غرق نشوی باید خوابیدن روی دریا را یاد بگیری وگرنه به وقت خستگی از پا در می‌آیی. آدمهایی که کارشان این نیست را نمی‌توان ملامت کرد ولی اهل فن را می‌توان مورد عتاب قرار داد که چرا آنچنان که شاید به توصیه خود عمل نکرده‌اند تا ما امروز جیره‌خوار سفره‌ی دیگران نباشیم. دیگرانی که سؤالهای خود را پیش روی ما می‌نهند که سؤال فرهنگ ما نیست و خود جواب دادن آنرا به عهده می‌گیرند و ما مثل شاگردانی مطیع و رام تنها درسمان را از بر می‌کنیم.


سه شنبه 22 اسفند 1385
وسواس خلوص

 

آرزوی محالی است در این عالم رسیدن به آنچه پاک، خالص و ناب باشد، نه تنها در جهان مادی که در عالم اندیشه نیز. کسانی که با این رؤیا می‌زیند به فکر خود به دنبال بهترین‌اند ولی نمی‌دانند که در چه راهی قدم نهاده‌اند. اویی که به دنبال بهترین است آنرا قابل دستیابی می‌داند و لاجرم خود را شایسته‌ی رسیدن به آن و از اینجاست که مشکل شروع می شود. گذشته از اینکه بالاخره مخالفت با قانون جهانی که خوب و بد، کم و زیاد و ناب و درهمش به هم آمیخته پیامدهای خود را دارد، از آنجا که دیگر کسان از این سوداها ندارند، نطفه‌ی خودبرتربینی را در زهدان تفّکر می‌کارد، گرچه در هزار لفّافه ی فروتنی و خادم حقیقت بودن پیچیده شود.

تصفیه‌ی نژادی در آلمان از همین جا شروع شد؛ نژاد پاک و برتر و مهتری بر نژاد فروتر. تصفیه‌ی نژادی در بوسنی و قتل‌های زنجیره‌ای در ایران هم. حضرات برای سالم سازی فضای فکری جامعه اسم هفتاد و چند نفر را که به زعم آنها با نبود آنها فضای فکری پاک و ناب می‌شد درآورده بودند و در مجالس مذهبی خود آنها را لعن می‌کردند و شد آنچه شد.

در خراسان جریانی فکری هست که با تلاشهای محمّد رضا حکیمی « مکتب تفکیک» نام گرفته‌است. اینان هر علمی از علوم دانشمندان اسلامی را که از خارج از جهان اسلام آمده باشد وارداتی می‌دانند و تخطئه می‌کنند و پیروان آنها را با بدترین تعبیرات مورد حمله قرار می‌دهند. در این میان حساب « فلسفه» و شخص ملّاصدرا از بقیه جداست که هرچه دشمنی در عالم است نثارش می‌کنند و نوشته‌های او را مخالف شریعتی که خود می‌شناسند می‌خوانند.اهل عرفان ، خصوصاً ابن عربی را ممیت الدین می‌نامند و آنان را کسانی می‌بینند که دکّانی در مقابل دین برای خود باز کرده‌اند. یکی از سران آنها در مخالفت با علوم به قول خودشان یونانی تا مخالفت با « منطق» هم پیش می‌رود که البته پیروانش سعی می‌کنند از آن سخنی به میان نیاورند که حقیقتاً جایی برای دفاع ندارد.

به گمانم تمنّای خلوص که آگاهانه آنرا وسواس نامیدم، گونه ای کوس ِخدایی زدن است . بشر باید ناتمامی خود را بپذیرد و اصولاً مهمترین پیام دین همین « خدا نبودن بشر» است. اگر به اسم دین و دفاع از آن بخواهیم همه‌ی حقیقت را به چنگ آوریم باید بدانیم که در مسیری قدم نهاده‌ایم که مقصدش ناکجاآبادی محال است والبتّه پلیدی‌ها همیشه لباس نیکی به تن می کنند تا مشتری بیابند.  


دوشنبه 21 اسفند 1385
حاجت

 

فقیره‌ی درویشی حامله بود مدّت حمل به سر آورده؛ درویش را همه‌ی عمر فرزند نیاورده بود، گفت: اگر خداوند تعالی مرا پسری بخشد جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه در ملک من است ایثار درویشان کنم. اتفاقاً پسر آورد و سفره‌ی درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سال که از سفر شام باز آمدم به محلّت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم. گفتند به زندان شحنه دَرَست. سبب پرسیدم؛ کسی گفت: پسرش خمر خورده و عربده کرده و خون کسی ریخته و از میان گریخته و پدر را به علّت او سلسله در پای است و بند گران بر دست. گفتم این بلا را به حاجت از خدا خواسته است.


یکشنبه 20 اسفند 1385
صلح امام حسین

 

واژه‌ی صلح را از میان امامان معمولاً برای امام حسن می آورند که اشاره به صلح ایشان با معاویه است. « صلح امام حسین» را بار اوّل عمادالدین باقی به کار برد که تأکید بر وجه صلح جویانه‌ امام در مقابل برداشتی تندروانه از حرکت ایشان به طرف کربلا بود.این برداشت تأکید زیادی یر قیام علیه ظلم و جنگ تا مرز شهادت دارد و بدینوسیله توجیهی برای برخی اعمال در زمان ما می‌یابد. انتخاب سلیقه‌ای بعضی گفته‌های ایشان و بی توجهی به کلّ رفتار و گفتار ایشان از ویژگی‌های این نظر است. امام پس از آنکه از خیانت اهل کوفه باخبر شد و با سپاه حربن یزیدریاحی روبه رو شد، تصمیم به بازگشت گرفت که این با قیام تا مرز شهادت، همخوانی ندارد. ایشان تنهاهنگامی دست به شمشیر برد که میان بیعت با یزید یا جنگ مخیّر شد و اگر مثلاً حر از همانجا که با امام برخورد کرد ایشان را در بازگشت آزاد می‌گذاشت یا یزید و ابن زیاد بر بیعت ایشان آنقدر پافشاری نمی‌کردند و ایشان را به عنوان یک مخالف ِسیاسی ِمنزوی می‌پذیرفتند، واقعه‌ی کربلا اتّفاق نمی‌افتاد.

این مسأله راه را برای تحلیل جدیدی از این حرکت باز می‌گذارد که قابل تعمیم به کل فلسفه‌ی سیاسی شیعه است؛ چون تنها پیشوای دینی که برای گرفتن قدرت از دست دیگری«اقدام» کرد امام حسین بود. پیامبر که از مردم حکمروایی درخواست نکرد و این مردم مدینه بودند که به ایشان پیشنهاد دادند. امام علی هم که امامتش به رای مردم بستگی نداشت و حکومتش هم متّکی بر بیعت روز غدیر بود و درست به همین دلیل پس از وفات رسول خدا توسّل می جست که شما که با من بیعت کرده بودید پس چه شد؟ بیست و پنج سال بعد هم با اصرار مردم خلیفه شد. در این میان است که نقش امام حسین به عنوان تنها قیامگر از میان امامان پررنگ می شود. نوشته‌ام را با یک سؤال به پایان می‌برم . چرا امام حسین پس از دریافت نامه‌های مردم کوفه به سوی کربلا حرکت کرد- با اینکه از زمان پدرش از بی وفایی مردم کوفه باخبر بود- ولی امام صادق وقتی نامه‌ی اهل خراسان که معروف به شجاعت بودند- و بعد هم همین جریان به سرکردگی ابومسلم بنی عبّاس را روی کار آورد- را در دعوت ایشان به قیام خواند، بی تفاوت از کنار ِآن گذشت؟  


شنبه 19 اسفند 1385
سفرنامه‌ی خیزران(1)

 

در بند بند برزخی ام ناله می تپید

دستی مرا شکست

دستی شرور و زشت

             که بر پرده‌های وحی

             دشنام می نوشت

در منزل نخست

هرچند جزتلاطم شطّ سحر نبود

بامن

      در آن مسیر مظلمه

                 شوق سفر نبود

من

بی اختیار

            از جاده‌های ناگزیر

            سرازیر می شدم

                             * * *

در منزل نخست

از بند بند برزخی ام شعله می کشید:

             فریاد از سیاهه‌ی تقدیر

فریاد از تباهی اندام سرنوشت!

                             * * *

دستی مرا شکست

دستی شرور و زشت

             که بر پرده های وحی...

در منزل نخست

     من از چکاد نعره فتادم:

یک نیمه در جهنّم و

        یک نیمه در بهشت!

 

سیّد حسن حسینی- گنجشک و جبرئیل


جمعه 18 اسفند 1385
دایره‌ی بسته

 

کتاب سنن النبی تألیف سیّد محمّد حسین طباطبایی در زمان خود که همه‌ی آگاهی مردم از تاریخ اسلام به روایت ناقص و همراه با تحریفی از واقعه‌ی عاشورا خلاصه می‌شد، کاری نو بود خصوصاً اینکه شیعه متّهم بود و هست که آنچنان که به امامان خود اهمّیّت میدهد به پیامبر نمی‌دهد و این کتاب جوابی در خور به این شبهه بود. کتاب شامل پانصدواندی حدیث از بیان دقیق سیمای ایشان تا اخلاق و آداب و نظافت و سفر ولباس ومسکن و عبادات است. هر شخصی با قرائت این کتاب چهره‌ای آشناتر و زمینی‌تر از ایشان را پیش روی خود مجسّم خواهد کرد.

اوصاف و احادیث ایشان- و سایر امامان- را می‌توان به دو گونه تقسیم کرد: یکی آنچه مربوط به احوال شخصی است و دوّم آنچه مربوط به جنبه‌ی پیامبر بودنشان است. پس اینکه مثلاً خیار را دوست داشت با نمک بخورد یا اینکه عسل را دوست میداشت یا اینکه درخانه‌اش یک جفت کبوتر بود به اوصاف شخصی ایشان مربوط است و اگر مسلمانی از عسل خوشش نمی‌آید نباید احساس گناه کند یا اینکه سعی کند حتماً یک جفت کبوتر در خانه داشته باشد یا مطالبی از این دست. آنچه شایسته‌ی پیروی است اخلاق و آداب معاشرت و خصوصاً آن چیزهایی است که خود ایشان امر به پیروی کرده‌اند.

درجنجال اخیری که پیرامون سؤالات به اصطلاح توهین‌آمیز به پا شد همه حرفی زده شد، جز اینکه طرّاح سؤالات با بی سلیقگی اوصاف شخصی ایشان را با اوصاف پیامبریش خلط کرده‌است و از جاهایی سؤال داده که الزامی به دانستن آن نیست گرچه اگر مسلمانی بخواهد پیامبر خود را بهتر بشناسد چه خوب است حتّی از عادات شخصیش هم باخبر باشد. در اینجا چند نکته لازم به ذکر است:

یکی اینکه این سؤالات تنها چیزی که نبودند، توهین آمیز بود. آن مسلمان به مسلمانی خود و آن مرجع به اجتهاد خود باید شک کند اگر احادیثی را که بزرگترین مفسّر قرآن جمع آوری کرده، توهین آمیز بخواند. احادیث همه دارای سند و در بسیاری از کتب حدیثی آمده‌اند اگر بنا به نفی آنها باشد باید بسیاری از این کتابها را کنار گذاشت و تازه برای چه؟ چه نکته‌ی خلافی در آنها بود؟ اگر حدیثی موثّق را مخالف میل خود نیابیم باید آن را اساس بگیریم یا سلیقه‌ی شخصی خود را؟ اگر حدیث را فرع ِپسند ِخود بدانیم، اساس دین داری را زیر سؤال برده‌ایم. بدیهی است که خطاب من متوجّه متدیّنان است.

دوّم سیاسی کاری ِزشت هیئت حاکم است هم اصلاح طلبان و هم اصوالگرایان که هیچکدام لایق ایندو نام نیستند. یکی از طرفداران رئیس جمهور قبلی این واقعه را با نمایشنامه‌ی کنکور وقت ظهور مقایسه کرد و از سکوت طرفداران رئیس جمهور فعلی نالید که دوگانه عمل می‌کنند. در جواب ایشان باید گفت که اگر کاری اشتباه بود باید تکرار شود؟ جوانی نمایشی نوشت، جناح مخالف آنچنان هیاهویی راه انداخت که این مسأله گویا نتیجه منطقی به روی کارآمدن اصلاح طلبان است و کار به دادگاه کشیده شد و باقی قضایا.اگر کار آنها درست بود، چرا شما آن وقت اعتراض کردید؟ اگر کارشان اشتباه بود که چرا الآن شما همان کار را می‌کنید؟ از طرفی صدای کسانی که در انتخابات از احمدی نژاد طرفداری کردند و حالا خیلی دوست دارند خود را مستقل نشان دهند هم درآمد. حضراتی که وقتی می خواهند به وظیفه‌ی قانونی خود یعنی انتقاد از دولت عمل کنند، استخاره می‌گیرند و ساکت می‌شوند چرا اینجا فریاد می‌کشند؟ چون هزینه‌ای ندارد؟ آیا آقایان قبل از صرف غذای روزانه یا سفری تفریحی یا مباشرت با همسرشان هم اوّل استخاره می‌کنند؟ پیش از اعتراض به این سؤالات هم استخاره کرده‌اند؟

سوّم اینکه همانطور که به زندان ِزندانیان سیاسی یا فعّالان جنبش زنان باید اعتراض کرد، به زندانی کردن فرد طرّاح سؤال هم باید اعتراض کرد؛ یک بام و دو هوا نمی‌شود. اگر آن سؤالات واقعاً توهین آمیز بود- که نبود- از کتاب یکی از استثناهای تاریخ شیعه انتخاب شده، او چه گناهی دارد؟ تقصیر او کم سوادی و بی اطّلاعی از ریزه کاریهای معرفت دینی است. چرا ما هر غائله‌ای را حتماً باید  با پیدا کردن مقصّر و مجازات او خاتمه دهیم؟ یکی از میان خود را که بسیار شبیه ماست انتخاب می‌کنیم یکی که تنها تقصیرش قرار گرفتن در جایگاهی است که دیگران نبوده‌اند و بعد هم همه از او اعلام برائت می‌کنند تا جهل و بی خبری خود را بپوشانند. در این مدّت کسی هم به حرف او گوش کرده؟ آیا مجال دفاع به او داده شده است؟ در این دایره‌ی بسته‌ی تکرار، نفر بعدی کیست؟

در پایان یادآوری می‌کنم که همین خصوصیّات شخصی پیامبر یکی از مهمترین عوامل محبوبیّت روزافزونش میان مسیحیان و پیروان سایر ادیان است، چون پیامبر ما را خاکی‌تر و قابل دسترس تر نشان می‌دهد. کسی که آخرت را کنار دنیا و لذّات حلال آن می خواهد . شوخی می‌کند و خود را از لحاظ زیبایی با یوسف مقایسه می‌کند. گوشه گیر نیست، تارک دنیا نیست و زن و عطر و نماز را با هم دوست می‌دارد.


پنجشنبه 17 اسفند 1385
بی خبری

 

جانی دپ در مصاحبه‌ای گفته بود که از آنجا که آسایش طلب است، نه روزنامه می‌خواند نه تلویزیون نگاه می‌کند. از کتابها هر کدام را که می‌خواهد می‌خواند و از موسیقی همچنین. با مد روز و آنچه رسم است کاری ندارد و خلاصه جهان خودش را به دست خودش ساخته و اجازه نمی دهد که رسانه‌ها برایش تصمیم بگیرند که به چه بیندیشد.

حالا شما تصوّر کنید که یک سال تمام راه هر خبری را بر خود ببندید مثلاً اصلاً ندانید که در عراق چه گذشته یا در ایران پس از دولت جدید یا هر اتّفاقی که می‌افتد. هر روز از خواب بیدار شوید و آنچه دوست دارید از کتابخانه‌ی خود بردارید و بخوانید و گنجینه‌های ادب جهان را مرور کنید یا هر کاری که روزمرّگی به شما اجازه‌ی آن را نمی‌دهد، این آیا تصویری فریبنده از زندگی دلخواه نیست؟

در اینجا دو نکته مطرح است؛ یکی اینکه بله من در مطلب ِ« کارهایی برای نکردن» هم گفتم که بسیاری از کارهای روزانه‌ی خود را به‌راحتی می‌توانیم حذف کنیم بی‌آنکه آسیبی به ما وارد شود ولی این بی‌خبری مطلق هرچند آرامشی مصنوعی به ما می‌دهد ولی تفریطی در مقابل افراط ِخود را در معرض اخبار رسانه‌ها قرار دادن است. به گمان من این شیوه انتخابگری ما را از بین می‌برد و شبیه رهبانیّت در ترک دنیاست .    

دوّم اینکه آیا این کار به خطر مواجهه ناخواسته با حقیقت پس از آنکه چندی از آن دور بودیم می‌ارزد؟  دپ این کارها را آگاهانه می کند، درفیلم «خداحافظ لنین»- اگر اسمش درست به خاطرم مانده باشد- مادر قهرمان فیلم  که کمونیستی دو آتشه است، درست قبل از خراب شدن دیوار برلین سکته می‌کند و وقتی به هوش می آید که دیگر از کمونیسم در آلمان شرقی چیزی به جا نمانده‌است. از آنجا که اخبار ناگوار برایش بد است پسرش با جعل اخبار خارج از اتاق و اینکه کمونیسم با قدرت به مسیر خود ادامه می‌دهد او را در دنیایی از اخبار خوشایند ولی قلّابی محصور می‌کند، تا اینکه یک روز اتفاق ناگوار می‌افتد و می‌فهمد آنچه نباید بفهمد. اصحاب کهف در قرآن پس از سیصد سال که به جامعه برگشتند در مقابل تغییرات دوام نیاودند و دوباره آرزوی مرگ کردند، این شاید برای هر کسی که آگاهانه با دوری از حقیقت در پی آسایشی جعلی باشد اتّفاق بیفتد.


چهارشنبه 16 اسفند 1385
نقش اوّل یا سیاهی لشکر؟

 

در رمانی از سامرست موام قهرمان داستان مدّتی طولانی به کلاس آزاد نقّاشی می‌رود، هر روز هنرجویان به سالنی می‌روند و از اَشکال یا انسانها نقّاشی می‌کنند. آخر ِسر استاد می‌آید و اِشکال تک تک آنها را می‌گیرد. بعد از مدّتها جرأت می‌کند از استاد بپرسد که من چیزی خواهم شد یا نه؟ استاد جواب می‌دهد که دست بالا چیزی مثل من خواهی شد نقّاشی متوسّط یا معلّم ِنقّاشی. بهتر است در رشته‌ی دیگری که بتوانی نفر اوّل باشی شانس خودت را امتحان کنی و جوان نقّاشی را رها می‌کند. آنچه گفتم را از حافظه نوشتم یادم نیست که او واقعاً عاشق نقّاشی هم بود یا نه ولی از همان زمان برایم این پرسش پیش آمد که آیا کار درستی کرد یا نه؟

سؤال را یک جور دیگر مطرح می‌کنم؛ اگر کسی عاشق سینما باشد ولی جز نقش‌های درجه سه چیزی به او نرسد ولی از طرفی بتواند در رشته‌ای غیرهنری یا چیزی به جز سینما بسیارموفّق تر باشد، کدام را انتخاب کند؟ در اوّلی دلخوشی هست و احساس معنا کردن در زندگی، ولی در دوّمی موفّقیّت شغلی و مکنت مالی و جایگاه برتر اجتماعی. یکی از نزدیکانم که پزشکی می‌خواند ولی علاقه به موسیقی داشت، روزی با حسرت از گزارشگران فوتبال یاد کرد که خوش به حالشان کارشان با عشقشان یکی است. صریح به او گفتم اگر جرأتش را داری حالا که یکی دو سال بیشتر از تحصیلت باقی نمانده، ولی بعد مثل اصفهانی مدرکت را ببوس و کناربگذار و دنبال موسیقی برو که با چهره‌ای ناباور نگاهم کرد. البته امثال اصفهانی چون موسیقی پاپ کار می‌کنند، وضع مالیشان خوب است ولی او به موسیقی سنّتی علاقه داشت ، رها کردن پزشکی به معنای اکتفا به حداقلّی از درآمد بود.

نمی دانم برای وبلاگی با دوماه سابقه، روزی صدواندی بازدید خوب است یا نه ولی بد نیست سؤال بالا را از خوانندگان وبلاگ بپرسم تا هم جوابهایی احتمالاً متفاوت را ببینیم و هم رابطه دو سویه شود.

سه شنبه 15 اسفند 1385
از صد تا نودونه

 

متنی از نویسنده‌ای فرنگی درباب فلسفه‌ی ذهن و رابطه‌ی ذهن و بدن می‌خواندم، پیش از آوردن آرای معاصران اشاره‌ای به نظر یونانیان در اینکه قلب مرکز احساس و اندیشه‌ی ماست کرده بود. اکنون طبعاً قلب را نه مرکز احساس و نه اندیشه می‌دانند. تنها اثری از محل عواطف بودن ِآن در اشعار و نمادها باقی مانده‌است، درباره‌ی اندیشه که حتّی طرح آن امروزه خنده دار به نظر می‌رسد. با کمال تعجّب وقتی آورد که آنان قلب را مرکز اندیشه می‌دانستند، در پرانتز اضافه کرد که: وشاید واقعاً درست باشد! یعنی با اینکه این نظر امروز محلّی از اعراب ندارد ولی از فردا چه خبر داری شاید بر اثر کشفی جدید معلوم شود که حق با آنان بوده‌است. این روحیّه‌ی علمی و دادن ِاحتمال ِتغییر در نظری قطعی برایم جالب بود. در هنرها و بسیاری از علوم انسانی مثل فلسفه، نظرها قدیمی می‌شوند ولی کاملاً رد نمی‌شوند، برعکس ِعلوم تجربی. امروز کسی صحبت از ماده‌ای به نام فلوژیستون نمی‌کند و همه سوختن را گونه‌ی دیگری تعریف می‌کنند ولی هیچ گاه نمی توان گفت فلان نظریّه‌ی ارسطو یا افلاطون درباره‌ی علیّت، «‌قطعاً» رد شده است. اتّفاقاً مسأله‌ی قلب بیشتر موضوعی مربوط به علم تجربی است و اگر فلاسفه‌ی یونان در این باره نظرداده اند به دلیل آن است که آن زمان علوم هنوز از فلسفه جدا نشده بودند و فیلسوفان درباره‌ی مسائل علمی هم نظر می‌دادند ولی باز هم نویسنده‌ی مورد نظر احتیاط را از کف نداده و احتمال ِخلاف را هم در نظر می‌گیرد.

انگیزه‌ی این نوشته نظر یکی از دوستان در بخش نظرات مطلب« افیون شاعران» بود که همانجا پاسخ کوتاهی داده‌ام. ظاهراً بین صد و نودونه اختلاف کمی است ولی همین اندک می‌تواند ضامن سلامتی روانی و اندیشگی ما باشد. اگر حتّی در قطعی ترین دانسته‌ی خود احتمال خلاف بدهیم، نه از جست و جو باز می‌ایستیم و نه در صورت آشکار شدن حقیقتی مخالف آنچه می‌پنداریم، در مقابل آن موضع می‌گیریم. عدم قطعیّت به این معنا محرّک ِدانستن ِبیشتر ماست نه آنچنان که شایع شده- چه بین موافقان و چه مخالفان ِآن- مایه‌ی سرگشتگی و حیرت ِبشر ِمعاصر.


1 2 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 212692


Powered by BlogSky.com

عنوان آخرین یادداشت ها