| |
| دوشنبه 30 بهمن 1385 |
| اوّلین جشنواره ی شعر فجر |
پیش فرض ِ من در این متن، این است که آنچه ملّی است و به بیت المال مربوط است، از آنجا که متعلّق به همهی افراد این ملّت است پس نمیتواند خرج عقیدهای خاص شود. جشنوارهی شعر فجر تمام شد با نتایجی قابل پیش بینی. میان برگزیدگان افراد درگذشته نیز وجود داشتند. درست است که ظاهراً مسابقه میان کسانی بود که آثارشان به دفتر ارسال شده بود ولی اگر بنا به نادیده گرفتن بیشتر ِشاعران این سرزمین باشد چگونه میتوان نام این جشنواره را ملّی گذاشت؟
جشنواره مختصّ سالهای پس از پنجاه و هفت است؛اگر نبودن ِنام کسانی چون شاملو قابل فهم باشد نام سهراب سپهری چرا نیست؟ یا در بخش ترانه نام هوشنگ ابتهاج؟ و انبوه نامهای دیگر از جوانان و بزرگسالان از سپانلو وحقوقی ومفتون امینی تا سیّدعلی صالحی و باباچاهی؟ در مرحله ارزیابی به میان نامزدها نرسیدهاند یا همان بهانهی عدم ارسال آثار؟
فرض را بر این میگذاریم که نامهای مذکور به دلیل عدم ارسال، آثارشان ارزیابی نشده است، با نگاهی به نامهای موجود، در بخش سپید و نیمایی نام طاهره صفارزاده با چه ملاکی برتر از نام احمدرضااحمدی و شمس لنگرودی گذاشته شده؟ حتی اگر قرار به جایزه دهی به خودیها باشد سیّد حسن حسینی با ایجاز و زبان پیشرفتهاش جایگاهی بس فراتر از شعر موسوی گرمارودی دارد. نام مهدی اخوان ثالث را در بخش ملّی و میهنی میبینیم ، چرا آثار او در بخش نیمایی ملاحظه نشدهاست؟ او با هر معیاری به عنوان یکی از پنج شاعر برجستهی معاصر قبول ِعام یافته است با تبعید او به بخشی جنبی تنها میتوان اعتبار ِجشنواره و داوران ِآن را زیر سؤال برد.
در نوشتهی دیگری به دلایل توفیق جشنوارهی فیلم فجر و جریان ساز بودن آن اشاره خواهم کرد ولی همین قدر بگویم که برگزار کنندگان آن جشنواره به این رسیده بودند که همه باید دور هم جمع شوند پس تا سالها شرط اکران هر فیلمی حتی فیلمهای دگر اندیشان شرکت در این جشنواره بود. الآن هم در خفا اجازهی نمایش برخی فیلمها را منوط به شرکت در جشنواره میکنند پس دریافتهاند که با چند فیلم از دوستان و نزدیکان نمی توان ادّعای ملی بودن داشت. این روشن بینی را در جشنوارههای کتاب و شعر ِفجر نمی بینیم. |
|
| |
| یکشنبه 29 بهمن 1385 |
| دوروایت، یک مقایسه |
روزهای افشای جریان قتلهای زنجیرهای و بازداشت عاملان آن، روایات مختلفی از آن محفل دهان به دهان میچرخید که در این جا یکی از آنان را که به کارم میخورد نقل میکنم.
یکبار سعید اسلامی برای دادوستد اطّلاعاتی با مأموران اطلاعاتی ترک راهی ترکیه شده بود.ایران میخواست به نحوی فعالیت مجاهدین را در ترکیه محدود و کنترل کند. روز ملاقات طرف ترک که یک افسر کهنه کار دوران جنگ سرد بود با دیدن جوانی سی و چند ساله حسابی جا خورد.لازم نیست بگویم که هر صنفی برای خود آدابی دارند و سلسله مراتبی . او هم از اینکه ایرانیان جوانکی را برای گفتوگو با او فرستادهاند دلخور شد؛ کسی در سطح خود میطلبید. به اسلامی گفت که خستهاید امشب استراحت کنید فردا حرف میزنیم. شبانه دستور داد خانههای مسکونی مجاهدین عوض شود و افرادی با ظاهر عادی جایگزین شوند تا کوچکترین شکی برنیانگیزند. اسلامی و همراهش را هم زیر نظر گرفت تا در مکان اقامت خود با کسی در ارتباط نباشند. فردا که شد از اسلامی پرسید خوب امرتان؟ او هم جواب داد که در ازای اطلاعاتی – مثلاً دربارهی کردها- ما محدود کردن و کنترل مجاهدین را میخواهیم. افسر ترک گفت ما اطلاعی از آنان نداریم مگر شما بتوانید اثبات کنید که آنان اینجا هستند.آیا آدرسی چیزی از آنان دارید؟ اسلامی گفت بله. او گفت اگر می شود در اختیار ما بگذارید . اسلامی جواب داد کدام را؟ لیست مکانهایی را که تا قبل از دیشب آنجا بودند یا آنچه بعد از تغییر محل آنها را بدانجا بردید؟ مأمور ترک ابتدا جا خورد ولی بعد خندید و به اسلامی گفت که دربارهی او چه فکر میکردهاست.
این را داشته باشید تا پس از انتخابات ریاست جمهوری که احمدی نژاد ناباورانه به پیروزی رسید در یکی از اخبار ِگذرای خبرگزاریها دیدم که از جلال طالبانی پرسیده بودند که آیا شناختی از احمدی نژاد دارد یا نه او در جواب گفته بود که همین قدر میتوانم بگویم که یکبار سالها پیش برای مذاکره دربارهی چگونگی ِسرنگونی صدام با او روبرو شده بودم. یک محاسبهی ساده نشان می دهد که احمدی نژاد در آن هنگام به زحمت بیش از سی سال داشته است و نیازی به ذکر نیست که ایران برای مذاکره درباره ی چنین امر خطیری- آنهم با چریک پیر هفت خطی مثل طالبانی که به قول مهاجرانی اسب شیطان را در هوا نعل می کند- اگر کسی را بفرستد، چگونه کسی را میفرستد حتی اگر بسیار جوان باشد مثل ِمثال اوّل.
نتیجهگیری را به عهدهی خواننده میگذارم ولی آنچه مرا به نوشتن این مطلب برانگیخت، کثرت روزافزون کاریکاتورها و نوشتههای طنز دربارهی احمدی نژاد است که نمایانگر ِاین است که حتی مخالفانش هم مثل موافقانش که او را فردی ساده و از طبقهی زحمتکش میدانند دست بالا او را آدم ساده لوحی میپندارند که گویا خانهی خاله را گم کرده و سر از کاخ سعدآباد درآورده. این سادهانگاری قدرت تحلیل را کم میکند و راهکارها راهی به دهی نخواهند برد. مسعود بهنود چند ماه قبل نوشت ابتدا که طرف صحبت از هاله نور و آوردن پول نفت سرسفره و... کرد،همه، کارهایش را از سر سادگی پنداشتند ولی بعد که هرجا لازم شد حرف خود را انکار کرد و بازهم به کارهای خود ادامه داد نظرها دیگر شد. من هم روی همین تاکید دارم به نظر میآید هنوز نظر عدّهای دیگر نشدهاست. شکل احمدی نژاد میان اکثر ِمخالفان شبیه تصاویر کامیک بوکهای آمریکایی است ولی آنچه من از مردی که با خونسردی از نسل کشی هولناک بشری به عنوان افسانه یاد میکند میبینم بیشتر شبیه طرحی سیاه به سبک طرّاحان اروپای شرقی است. |
|
| |
| شنبه 28 بهمن 1385 |
| قلندرانه |
گویند هر آن کسان که با پرهیزند زان سان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معـشوق از آنیـم مدام باشد که به حشرمان چنان انگیزند
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمیـن نه کفر و نه اسلام و دنیا و نه دین
نهحق نهحقیقت نهشریعت نه یقین اندر دو جهان کرا بود زهره ی این
بر سنگ زدم دوش سـبوی کاشی سرمست بدم چو کردم این اوباشی
با من به زبان حال می گـفت سـبو من چون توبدم تونیزچونمن باشی |
|
| |
| جمعه 27 بهمن 1385 |
| حُرمت حرم |
دو سه روز پیش به مناسبت سالگرد انفجارهای سامرّاء عزای عمومی اعلام شد و حوزهها تعطیل بود. انفجار یادشده با انفجار حرم امام رضا چقدر تفاوت داشت؟ چرا به جز یکی دو سال اوّل کسی از آن انفجار یاد نکرد؟ چرا کسی دم از عاشورای رضوی نمیزند؟عذاب وجدان باعث شده؟ بعید میدانم. به گمانم ترس از پرسشگری مردم علّت اصلی است. برای کسانی که نمیدانند مینویسم که مسجدی بود در کوچه خامنهای مشهد نزدیک بازار سرشور و به نام پدر رهبر فعلی . این مسجد متعلّق به اهل سنّت بود که ساکنان محل اذانهای متفاوتش را در پنج وقت به خاطر میآورند. ناگهان شبی مأموران با بولدوزر به سراغ آنجا رفتند کلّ مسجد و چند مغازهی چسبیده به آن را خراب و با خاک یکسان کردند.آنجا را به شکل پارکی درآوردند با درختها و چمن ِکاشته شده. صبح منظره به کلّی تفاوت کرده بود. این برای مملکتی که یک کار عمرانی در این حد در آن دستکم یک ماه به طول میانجامد کمی عجیب بود.ابتدا دلایل غیر موجّهی مانند واقع بودن در طرح شهرداری عنوان شد ولی از روز روشنتر بود که دروغ است چون مسجد را نمیتوان با این بهانهها خراب کرد. در خفا از تبلیغ وهّابیت میگفتند ولی این راهش نبود. راهش این بود که با عالمان اهل سنّت صلاح و مشورت شود و اگر واقعاً به هر دلیل قراراست آنجا تغییراتی صورت بپذیرد مثلاً در ازای ساختن مسجدی در مناطق سنّی نشین باشد تا دافعه ایجاد نکند. بعد از این اتفاق در مناطق سنّی نشین ایران و افغانستان وسایر بلاد بلبشویی راه افتاد.عالمان اهل سنّت در نامهای به این عمل اعتراض کردند ولی با تهدید جانی توسّط نیروهای انتظامی نامهی خود را پس گرفتند. تکاوران، شهرهای سنّی نشین مانند چابهار و زاهدان را قبضه کردند تا اغتشاش ایجاد نشود. در افغانستان اوضاع از این خرابتر بود. وهّابیها نام مسجد را« مسجد ِشهید» گذاشتند و اختلافات فرقهای بالا گرفت. شیعیان افغانی از ترس ِجان به مناطق شیعه نشین و برخی به ایران گریختند؛ تا روز واقعه رسید و روز عاشورا یکی از تندروان وهّابی که بعدها با نام طالبان مشهور شدند، بمبی را در حرم امام رضا گذاشت. نیروهای امنیّتی با ناشیگری مجاهدین خلق را مسؤول دانستند و فردی به نام مهدی نحوی را که از دیرباز در خانهای تیمی زیر نظر داشتند به عنوان بمب گذار معرفی کردند. به هنگام دستگیری او را کشتند تا نتواند مطلبی خلاف آن بگوید و ظاهراً مسأله خاتمه یافت.
این بود تا وقتی که در زمان خاتمی، آمریکا مدّعی شد که فلان عضو القاعده همدست ِایران است و موسوی لاری در جواب گفت که او مسؤول بمب گذاری در حرم امام رضاست و خود ِما دربهدر به دنبالش میگردیم. کسی نپرسید پس آن نمایشها چه بود و چرا کسی پاسخگوی خودسری حاکمان در این اتّفاق ناگوار نیست. سؤال این است که مگر از انفجار در حرم ِتنها امامی که در خاک ایران دفن شده تلختر هست؟ پس چرا کس یا کسانی که با فرمانی نابخردانه باعث تخریب مسجد و- غیر مستقیم باعث انفجار- حرم شدند نباید جواب پس بدهند؟
یکبار رهبر فعلی از قول رهبر فقید انقلاب روایت میکرد که عدالت ِهر کس از جمله ولیّ، به نگاهی به نامحرم از دست میرود . او از این حرف اظهار تعجّب میکرد. بله این کمی سخت گیرانه است خصوصاً که اگر آن فرد عادل سنّ بالایی داشته باشد که چنین نگاهی به جایی منجر نخواهد شد ولی عدالت ِحاکمان ِما باید از بتون مسلّح هم سختتر باشد تا با رضایت بر مرگ یا قتل افراد و تلف شدن عمر انسانها در زندان و انفجار حرم امامی هم از جای خود تکان نخورد. |
|
| |
| پنجشنبه 26 بهمن 1385 |
| دوبله، زائد یا ضروری |
مقالهی تند یکی از نویسندگان ماهنامهی دنیای تصویر دربارهی جواب یکی از نویسندگان ماهنامهی فیلم به نقد او بر کتاب سال فیلم، بهانهی این نوشته شد. از اختلاف دیرینهی بسیاری از مجلّات سینمایی با ماهنامهی فیلم که بگذریم میرسیم به این مقاله که در اینجا قصد نقد آنرا ندارم ولی به اختصار میگویم که خلاصهاش این است که فیلمیها سالها دربارهی نادرست بودن دوبلهی فیلمها نوشتند ولی حالا به اقتضای زمانه رنگ عوض کردهاند و برای دوبله ویژهنامه درمیآورند. خیلی کلّی میگویم که آنچه نویسندگان فیلم با آن مخالفت میکردند دوبلهی فیلمهای ایرانی و تأکید بر صدای سرصحنه بود و آنچه اکنون به آن میپردازند دوبلهی فیلمهای خارجی است که گاهی شاید اسم برخی کارهای ایرانی هم میان آن میآید. به نظرم آقای فاضلی به این تفاوت در نوشتهی خودش عنایت چندانی نکردهاست. فیلمیها در آوردن صدای سر صحنه و حذف دوبله از سینمای ایران نقش قابل ملاحظهای داشتند که شایان تقدیر است. دوبله با افرادی معدود نقشها را شبیه به هم کرده بود و گاه یک نفر به جای چند شخصیت در فیلمهای یک سال حرف میزد . علاوه بر این با حذف عنصر صدا یکی از مؤلّفههای بازیگری بیاستفاده مانده بود بازیگرانی با صدای ضعیف لزومی به کار روی این جزء از بازیگری خود نمیدیدند و تهیّهکنندگان گاه بازیگری گمنام و ناشی و البتّه ارزان را به این امید که دوبلهی مقتدر ِفلان گوینده جبران کمبودهایش را بکند به کار میگرفتند. بماند که شایعهای هم بود که قبل از انقلاب برخی بازیگرانی که گاه همزمان در چند فیلم بازی می کردند، وقت حفظ کردن دیالوگها را نداشتند و عدد میشمردند تا به هنگام دوبله گوینده جور آنرا بکشد که صحّت وسقمش باشد به عهدهی تاریخنویسان سینمای ایران.
به گمانم در نادرست بودن دوبلهی فیلمهای ایرانی حرفی نباشد که عملاً هم در طول این سالها به اثبات رسیدهاست. دربارهی فیلمهای خارجی هم دوبله لازم است ولی دشوار بتوان به عنوان یک هنر به آن نگریست . با راحت شدن دسترسی به فیلمهای خارجی و رواج هر چه بیشتر زباندانیِ ِجوانان و آمدن زیرنویسها برای کسانی که زبان نمیدانند، نیاز به دوبله هر روز کمتر می شود. به اینها از بین رفتن ِکیفیّت اصلی فیلم و ویژگیهای شخصی ِبازیگران و نبود ِجلوههای ویژه و موسیقی در نسخهی فارسی را هم باید افزود.
در دوعرصه همچنان به نظرم دوبله هنر میتواند باشد یکی دوبلهی فیلمهای انیمیشن ودیگری سریالهای تاریخی است. دوبله انیمیشن که کاملاً به عنوان امری جدّی امروز پذیرفته شدهاست . اقبال روزافزون ستارههای بازیگری به این فیلمها گواه این مسأله است. وقتی بازیگری مثل رابرت دونیرو در فیلم حکایت کوسهای حرف می زند و اجازه میدهد تصویر کوسهی موردنظر را بر اساس چهرهی او طرّاحی وحتّی خال ِگونهی او را نیز بازسازی کنند، تکلیف بقیّه روشن است. لزوم دوبله در سریالهای تاریخی نیز مسألهای کاملاً قابل اعتناست که چون مقاله به درازا کشیده میشود و پرداختن به رابطهی صوت و تصویر نیز لحنی فلسفی به آن می دهد، بعد به آن می پردازم. |
|
| |
| چهارشنبه 25 بهمن 1385 |
| اسم مستعار |
اسم مستعار در مقابل اسم واقعی است. هر کس به دلیلی از این اسم استفاده میکند، یکی از آنها میتواند این باشد که نخواهد شناخته شود. تأمّل در هر چیز ما را به گنجی میرساند که در آن یا بهتر بگویم در خودمان پنهان شده، کندوکاودر جای ِفرودآمدن ِتیری است که جلوی پای ما به زمین میافتد ولی ما بی جهت کمان را میکشیم. در این باره چند نکته به نظر میرسد.
1. این اسم نمایشگر اختیار ماست در مقابل جبری که اسم واقعی بر ما تحمیل میکند . اسم واقعی را ما خود انتخاب نکردهایم ، بر ما نهادهاند شاید بخواهیم یا بتوانیم اسم یا لقبمان را عوض کنیم ولی این که زمانی اسم واقعی ما فلا ن بوده انکار ناپذیراست.
2.اسم واقعی علیرغم اینکه واقعی است واقعی نیست! یعنی اسم زشترویی را زیبا مینهند و اسم لاغری را رستم. لقب ملحدی دیانتی است و لقب بی هنری هنردوست ولی اسم مستعار هر قدر نمادین باشد ربطی معنادار با صاحب آن اسم دارد حتّی اخوان ِبیامید که به کنایه اسم خود را امید میگذارد.
3. هر کس یک اسم واقعی دارد که با آن شناخته میشود. ولی – خصوصاً پس از فراگیرشدن دنیای مجازی- در آن ِواحد هرکس می تواند چند اسم مستعار داشته باشد و با هر کدام نقشی را ایفا کند با صفا مؤمن شود. با مروه دخملانه بنگارد و با سینا فیلسوفانه. با عبید طنز بریزد و با لولی شهری را به هم. بازیگری است با تکنیک فاصلهگذاری. گاه میخواهی واقعاً شناخته نشوی و گاه با علم به اینکه طرف میشناسدت هر بار در پردهای نو جلوهگری میکنی.
4. با اسم واقعی- گیرم تغییریافته- زندگی میکنی و میمیری ولی با اسامی مستعار بارها مرگ و میلاد را تجربه میکنی . یکی از اسمها جایی افتضاحی به بار میآورد که با آن اسم دیگر نمیتوانی ادامه دهی .او اشتباه کرده تو که نکردهای، پس او را خط می زنی . اگر دل نازک باشی شاید چشمی هم تر کنی و خاطرهاش را گاه به یاد بیاوری. اسم جدیدی خلق می کنی، بازی از سر میگیری.
5. با اسم خود در خویشتنت حبسی با اسم مستعار به تجرّد میرسی از خود بیرون میآیی از بیرون به خودت نگاه میکنی در جمعی که با اسم مستعار خودت را معرفی کردهای مینشینی که اثری از تو مثلاً کتاب شعری را خواندهاند . از خودت بد می گویی و به واکنش دیگری میخندی که با حرارت از اویی که تو باشی دفاع می کند.
6. با اسم مستعار از عوامی به در میآیی و بهدان میشوی شاید هم عارف. در مییابی که اگر آنچه دیگران به تو دادهاند واقعی نیست این چیزها فقط شامل چند حرف که نامت را تشکیل دادهاند نیست شامل قیافه و اندام و خانواده و جامعه و زبان و فرهنگ و هر آنچه به اختیار برنگزیدهای هم هست. توکه خود را نقّاشی نکردهای . بخش اعظم روحیّه و اخلاق و نحوهی مهر و خشم ورزیدن تو هم هست . از ابتدا راه میافتی که زبان خود را کشف کنی بعد جابه جای درونه ی خود را میکاوی ومتن خود را باز مینویسی و خانه تکانی که نه خودتکانی می کنی که چیزی از دیگران به ارث نبرده باشی یا اگر بردهای دستکم ناآگاهانه نباشد . تا بدانی که همهی دنیا استعارهای بیش نیست پس به دنیا خیّامانه می خندی و اگر همّتت عالیتر شود به هردو جهان مولوی وار. تا برسی به جایی که مصر و عراق و شام نیست ، آنچنان جایی کو را نام نیست. |
|
| |
| سه شنبه 24 بهمن 1385 |
| پیرزن ِبزک کرده |
دیشب به طور تصادفی اخبار ساعت بیست شبکه خبر که گرته برداری ناقصی از خبر بیست و سی شبکه دو است را میدیدم که خبری در مورد اکبر گنجی پخش میکرد که گنجی خواهان ملاقات با جرج بوش است ولی او را به حضور نمی پذیرند چون رهبر گروهی سیاسی نیست و ... مطالب با لحنی استهزاءآمیز و طعنه زن خوانده می شد. روز قبلش خبر سخنان سولانا را پخش کرده بودند که از مذاکرات با لاریجانی اظهار رضایت میکرد و مطالبی درست خلاف آن یعنی ناکافی بودن مواضع ایران از زبان او را از رسانه های بین المللی خوانده بودیم.
قصد پرداختن به گنجی را- در این نوشته- ندارم که حرف او مشمول همان مسألهای می شود که خود بیان کردهاست و آن هم عدم ارتباط ساختاری روشنفکران با مردم است و درست به همین دلیل، تلاشهای آنان- از جمله خود گنجی- عقیم میماند. ولی تحریف چندشآور واقعیّت در عصر رسانه ها که بسیاری به اینترنت و همگی به رادیوهای آزاد دسترسی دارند بیش از آنکه تحمیق خلایق باشد، ابله جلوه دادن خود است . گنجی در سفرش به آمریکا به رغم در خواست مقامات سیاسی از این کار سر باز زد و گفت من سیاستمدار نیستم و تنها یک روزنامه نگارم. عوض کردن قالب اخبار و استفاده از الفاظ عوامانه و گاه لمپنی رسانه را به مردم نزدیک نمی کند. گذاشتن تریبون آزاد[!] در خیابان تا مردم از چالههای جادهها و گرانی فلان جنس شکایت کنند نشانهی تحمل انتقاد نیست بلکه اوج سادهانگاری و دست کم گرفتن مخاطب است. زمانی تحریف اخبار به معنای تفسیر جهت دار آن از رسانهای خاص بود که سیمای ایران هم- مانند سایر رسانهها- این کار را انجام میداد و میدهد ولی حاشا کردن حقیقت و وارون کردن آن رایج نبود که ظاهراً امروز آن نیز به اقتضای نیاز صورت میگیرد. رسانهای آوازه گر که نمایندهی گروه ویژهای از مردم است، تحمل رأی مخالف را ندارد، گروه عمدهی نویسندگان، روشنفکران، عالمان و هنرمندان راهی به آن ندارند را به چه چیز تشبیه کنیم؟
سالها قبل بهزاد عشقی در ماهنامهی فیلم در قضاوتی تند ساختهها و نوشتههای بیژن بیرنگ را بخاطر درونهی سنّتی و پوستهی رنگ و لعاب دارشان به پیرزنی تشبیه کرد که با بزک بخواهد خود را جای عروسی جا بزند. قضاوت او را در آن باره کمی بیرحمانه میدانم ولی این تشبیه درست بر اوضاع ِامروز ِصداوسیمای پرزرق و برق، ولی بی محتوای ما منطبق است. |
|
| |
| دوشنبه 23 بهمن 1385 |
| صید و صیّاد |
جـزایآنکه نگفتیم شکر روز وصال شب فـراق نخفتیـم لاجـرم ز خیـال
دگربهگوش فراموشْعهد ِسنگین دل پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
غـزال اگر به کمند اوفتد عجب نبـود عجب فتادن مرد است در کمندغزال
جماعـتی که نظر را حرام می گویند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
تو بر کـنار فراتی ندانـی این معـنی به راه ِ بادیـه دانـنـد قــدر ِآب زلـال
به خاک پای تو دانم که تا سرم نرود زسربه درنرود همچنان امید وصـال
حدیثِعشق چه حاجت کهبرزبانآری بهآب دیدهیخونین نوشتهصورتِحال
به ناله کار میسّر نمی شـود سعـدی ولیک نالهیبیچارگانخوشاست بنال |
|
| |
| یکشنبه 22 بهمن 1385 |
| سلسله مراتب تقدّس |
شخصی که پولی سپرده بود به یکی از مؤسّسات ِ زیر مجموعهی آستان قدس تا سر فلان موعد، مالک آپارتمانی شود و از اجاره نشینی رها شود،هر بار با خلف وعدهی آنها روبرو میشد و زمان واگذاری را به تأخیر میانداختند تا به جایی که فشار زندگی او را از جا در برد و شکایت مسؤول مربوط را به تولیت برد با این گمان که حرف من حق است و لاجرم برایم کاری خواهند کرد. پس از وقت گرفتن وانجام تشریفات به حضورش رسید قصّه را مفصّل تعریف کرد و گله و شکایت که ما فقط حق خود را میخواهیم نه بیشتر.ایشان اندکی فکر کرد و از او پرسید آیا شما موحّد هستید یعنی خدا را می پرستید؟ مرد با تعجّب جواب داد که معلوم است. سپس از وی پرسید که میدانی که امام زمان خلیفهی خدا بر زمین و ولی فقیه نمایندهی ایشان است؟ جواب بازهم مثبت بود. باز پرسید که میدانی که من منصوب ایشان در آستانه هستم؟ بله. می دانی که من آن مسؤول را برگزیدهام؟آخرین جواب هم مثبت بود. خوب حالا باید بدانی که مخالفت شما با نمایندهی من مخالفت شما با من است. مخالفت شما با من در حقیقت مخالفت با ولی امر است. مخالفتِ شما با ... در این جا مرد به میان حرف او دوید که درست که فکر می کنم میبینم عجله و اشتباه کردهام. بالاخره انسان است و فشار زندگی، من هم بالاخره طاقتی دارم که تمام شد شما به بزرگواری خود ببخشید. بعدها تعریف میکرد که جانم را برداشتم و فرار کردم. منی که برای تظلّم به آنجا رفته بودم کم بود که مخالفتم با خودسریهای یک مسؤول به مخالفتم با خدا بینجامد پس درجا همهی حرفهای خود را پس گرفتم که حفظ ِخود از حفظ ِخانه اولی بود.
این استدلالی نیست که تنها در اینجا شنیده شده باشد نویسندگان مطبوعات میدانند که هر گاه در نوشتههای خود به کیهان اشارهای می کردند صدایی آشنا از پشت خط چگونه با آنها سخن می گفت که نقد نهادی زیر مجموعهی رهبری چقدر می تواند برایشان گران تمام شود. اگر بنا به این قیاس باشد همهی نهادهای کشور حتّی فلان رفتگر هم از پاسخگویی معاف است چون در قانون اساسی ما همه، مشروعیّت خود را از ولی می گیرند. شاید هم حق با آنان است وقتی آنچنان که در مطلب ِچای مقدّس نوشتم چایی می تواند به علّت انتساب مقدّس شود شاید فلان مأمور با ده واسطه هم بتواند از این تقدّس سهمی ببرد. |
|
| |
| شنبه 21 بهمن 1385 |
| هجرت |
عقربههای گزنده را بسیار آسان می توان رام کرد مانند بانویی که ساعتها را نگه داشت و پردهها را کشید تا میان تاریکا زندگی کند یا دختری که پردههای همان خانه را درید یکی از نور، یکی به نور. سفرها همیشه اینقدر نمادین نیست وگاه خیر و شرِّ آن را ترازویی معلوم می کند که میزانش به دست ما نیست.
بسیار کارها می توان کرد تا خویشتن را از دور تماشا کرد چونان ملحدی که در جامعی به اعتکاف سه روز سبحه به دست به نظارهی مؤمنان بنشیند تجربت را. یا مؤمنهای که بی ستار کنار پنجره بایستد آگاه و خود را به نگاه هرزهای بسپارد تا هر دو لَختی ماهی کوچکی باشند خود را به خشکی افکنده در احتضار ممات تا معنای حیات را بهتریابند.
کتمان نمی کنم که کسی که از نور بگریزد از متوسّطان بدتر است و شعار ناروای خوشا تغییر نمی دهم ولی زندگی دیگران را زیستن هم حدّ انسان نیست. زندگی ِاسلاف کاشته در ناخودآگاه ما با فرهنگی قالیگون؛ زیبا با تاروپودی پولادین که مجال کمتر تقلّایی نمی دهد. نقطهی پایان نیز همیشه با ما هست مثل اندکی پنبه و چند نفس گاز. می توان ساعت بیعقربه را دوباره روی دوازده گذاشت یا چون آن مردی که نباید از راز ملاقات با زن یخی میگفت آن را بر زبان آورد.
بیشتران میمانند و چه بهتر که نه گستاخیش را دارند نه توانش را. آنانکه سفر می کنند به اتاق آرزوهایی میروند که برآورده شدنش معلوم نیست حاصل ِتلاش باشد یا سرشت. اینجا جای بازیهای فلسفی نیست. از فراروندگان اگر بگذریم که اندکترینند ، فروروندگان هم عذری خواهند داشت که خواستیم و نشد، به پیشگاه حقیقت.
|
|
| |
| جمعه 20 بهمن 1385 |
| کودکیْ گمشده |
حکایت معروف آن دو خیّاط را همه شنیدهایم که به پادشاهی وعدهی دوختن ِزیباترین لباس عالم را دادند که تنها احمقها آنرا نمیبینند. روز تحویل لباس که رسید ادای پوشاندن لباس به شاه را درآوردند و شاه و اطرافیان یارای چون و چرا نداشتند تا مبادا احمق فرض شوند.
بسیاری از تئوریهای شعری و هنری مرا به یاد حکایت بالا میاندازد. شعری را میخوانی که با نخواندنش فرقی ندارد ولی در تفسیر آن رگباری از اصطلاحات فرنگی یا اصطلاحات ِتازه ساز وبد آهنگِ فارسی را میبینی که سعی میکنند به تو اینگونه القا کنند که شعر با ارزش و نواست و خود باید این نتیجه را بگیری که اگر ارزشش را در نمییابی اشکال از درک ناقص خودت است. یا فیلمی با تصاویر بدوی از جوانی با سابقهی دستیاری یکی دو فیلم یا تابلویی نامفهوم. داستانی میخوانی که انگیزهای برای ادامه به تو نمیدهد گویا نویسنده همان اوّل شهرزاد را به مسلخ فرستاده و کار به شب دوّم هم نکشیده چه رسد به هزارویکمین شب ولی به زور نگرههای وارداتی باید آنرا چون دارویی تلخ- و لازم، بسیارلازم- ببلعی. اگر از فیلمی روایتی خوشت آمد یا داستانی خوشخوان یا شعری موزون، نیمایی یا هر آنچه مد روز نیست باید پنهان کنی تا متّهم به عقب ماندگی نشوی. در این باره دو نکته شایان توجّه است:
یکی اینکه تئوریها همیشه پس از آفرینشهای هنری و در تفسیر آنها متولّد شدهاند. اگر اثری هنری با پیروی از نظریهای بخواهد خود بنمایاند همان اوّل کار دست دوّم بودن خود را اعلام کردهاست.
دو دیگر اینکه آن کس که دربارهی مطلبی رأیی می دهد یا اشتباه می کند یا نه .اگر اشتباه کرده که امری عادی است و مگر انسان ِبیاشتباه هم داریم؟ واگر درست بگوید هم ناز شصتش که به هدف زده است. ولی کسی که بخواهد حرف دیگری را تکرار کند درستی حرف او بیارزش است چون نظرش عاریتی است و بدتر آنکه نادرستی سخنش آشکار شود که روسیاهی ِمضاعف است.
زمانی کودکی تُخس و خیرهسر بر شاخهی درختی نشسته بود که هر عریانی را که میان جماعتی دهانْ دوخته گام بر میداشت رسوا میکرد؛ کسی او را ندیدهاست؟ |
|
| |
| پنجشنبه 19 بهمن 1385 |
| شاعر دست دوّم، عالم دست دوّم |
برای کسانی که نشنیدهاند می گویم که سالها پیش پیرمردی در عرصهی شعر و شاعری کشف شد که غزلهایی جانانه می گفت. شیوهی سرودنش شهریار را به سر ذوق آورده و او را پیر طریقت خوانده بود و حتّی نیمای نوگرا را هم به تامّل وا داشته بود.اوّلین کسی که به این جریان شک کرد امیری فیروزکوهی بود که ظاهراً او را در این حدّ و اندازهها نمی دید. تا اینکه فریدون نوزاد، شاعر ومحقق گیلانی، در تذکرهای به شعری از حزین لاهیجی برخورد که او با تغییر تخلّص به نام خود چاپ کرده بود. ولی از آنجا که پیرمرد ظاهراً غزلها را برای یکی دو تن از مریدانش تقریر می کرد وآنها می نوشتند گناه را به گردن آنها انداخت و بعد از سرودن غزلی به اقتفای غزل حزین این رباعی را نیز چاشنی غزل کرد:
این تیر سه شعله ی گَزین از من نیست وین نادره ی درِّ گُزین از من نیست
گفتاره ی من پر از سماع است و نشاط این گفتهحزیناست حزینازمن نیست
گفته بودم به دلیل سابقهی هنر و شعر در این دیار رده بندی ِشاعران و هنرمندان و طریقهی شاگردی و طیّ مراتب برای خود قانونی داشت که امروز با هجوم اندیشههای نوین و خودباختگی ما وعدم توانایی آفرینش و نگره پردازی، در معرض فراموشی است که دربارهی آن خواهم نوشت.غرض جایی است که پشت القاب فریبای دانشگاهی جهل و کم کاری خود را پنهان می کنیم .اگر حتّی احتمال اینکه شعر شاعری از دیگری باشد موجب سرافکندگی است چرا استادان علوم نظری ما با افتخار تنها نظرات دیگران را تکرار میکنند و نه تنها از اتّهام فقر خلّاقیّت نمیترسند که به آن مباهات هم می کنند؟ می دانم که او آن ابیات را از خود می دانست و عالمان ما به اینکه از دیگران گرفتهاند اذعان دارند ولی ملاک در هر دو یکی است و آن هم این است که حرفی از پیش خود ندارند. آن حدیث نبوی را فراموش کرده ایم که آنچه در کتابهاست علم نیست بلکه علم آن نوری است که به سینهی ما تابانده می شود . آن نور چیزی جز آفرینش است؟ من درک درستی ندارم یا موضوع از فرط تکرار عادی شده است؟ از خواندن مقالات تکراری در مجلّات علوم انسانی به تنگ نمی آییم؟ نگارنده هر وقت این موضوع را با کسی در میان نهاد لبخندی تحویل گرفت و شعری به کنایه که: بیا تا گل برافشانیم و...
پیرمرد داستان ما و مریدانش به طبع اشعار خود ادامه دادند تا شفیعی کدکنی با پیدا کردن اصل اشعار مفقود حزین ، هم او را ازگمنامی نجات داد و هم مشت پیرمرد خوش خیال را باز کرد.
ابراهیم صهبا هم که بداهه سرایی قهّار بود بود این رباعی را بدرقهی راهش کرد:
غوّاص که اشعار گزین می دزدید از بحـر گهـرزای حـزین مـی دزدیـد
یک مصرف غیـر را توارد خـوانـند این مردعجب دوجیندوجین میدزدید |
|
| |
| چهارشنبه 18 بهمن 1385 |
| حاشا و تماشا |
فسانه و تاریخ به هم آمیخته، پس نمیتوان باور کرد سخن اویی که بر دار کردند به دوستی که چرا گلی پرتاب کردی. آنان که جَنَمی دارند ، پا به هر عرصه بگذارند موجی بر میانگیزند از موافق و مخالف و در این میان سکوت ، خوش محکی است برای یافتن مایهی میان مایگان.
شخصی به دوستش گفت هدیّتی ... چیزی...و پاسخ شنید که نمیدانستم غرض از دوستی هدیّت است. نمیدانست که خود ِکنش ِاو مهم است نه چگونگیاش. درست مثل اینکه کسی در جواب عزیزش که گله از ندادن متاعی کرده، دست به جیب ببرد وبگوید ، چیزی نیست بگو وجهش را السّاعه میدهم.
در زمانهی ما خاموشی و فراموشی حربهای کاراتر از بر دار کردن است ولی اگر من بودم به جماعتی که برای تماشا و حاشا آمده بودند می گفتم اگر گلی نمیدهید لااقل سنگی پرتاب کنید. |
|
| |
| سه شنبه 17 بهمن 1385 |
| خاموشی |
یکی در مسجد ِسنجار بتطوّع بانگ ِنماز گفتی به ادائی که مستمعان از او نفرت گرفتندی و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیکوسیرت، نمیخواستش که دل آزرده شود. گفت: ای جوانمرد، این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار میدهم، تو را ده دینار بدهم تا جایی دیگر روی. بر این سخن اتّفاق بیفتاد و برفت. بعد از مدّتی به گذری پیش امیر بازآمد و گفت:ای امیر بر من حیف کردی که به ده دینارم از آن بقعه روان کردی که این جا که رفتهام بیست دینارم میدهند که جای دیگر روم و قبول نمیکنم. امیر بخندید و گفت: زینهار تا نستانی که به پنجاه دینار راضی گردند. |
|
| |
| دوشنبه 16 بهمن 1385 |
| زاد و ولد ِقداستها |
امیر قلعه نوعی در اظهار نظری در نقد برنامهی « نود»، گفت که برنامهی نود قداست فوتبال را از بین برده است. پی بردن به منظور او کمی سخت است. قداست فوتبال؟ میان حجم انبوه ِمقدّسات، تا جایی که من میدانم نشانی از فوتبال نبود. نه با مفاهیم دینی ارتباط دارد نه ملّی . شاید اگر دراین برنامه یا هر برنامهی دیگری به کردار و گفتار امثال قلعه نوعی بیشتر میپرداختند ما امروز شاهد زایش مفهوم قدسی جدیدی نبودیم. آنجا که سرمربّی سابق استقلاال پس از هر برد- مثلاً برابر ذوب آهن- از امام زمان تشکّر می کرد به وی هشدار میدادند که برد و باخت فوتبال ربطی به پیشوایان دین ندارد و اصلاً دلیلی ندارد امام بخواهد استقلال ببرد. تازه ایشان چه بدی از رسول کربکندی دیده که راضی به باخت او باشد؟
سیروس تسلیمی در اظهار نظری دربارهی فروش بعضی فیلمها میگفت که در جامعهی ما خطّ قرمز فراوان است، شکستن هر کدام از این تابوها در فیلمی می تواند منجر به پرفروش شدن آن فیلم شود ، پس از بابت کاهش ِفروش فیلمهای موسوم به جسارت آمیز در آینده نباید خیلی نگران بود. اگر این خط قرمزها ثابت بودند میتوانستیم به او این خُرده را بگیریم که ممکن است روزی تمام شوند ولی خوشبختانه گویا مفاهیم مقدّس زاد و ولد هم دارند و بیشتر میشوند پس به هیچ وجه جایی برای نگرانی ِاهل سینما- و رمان و سایرهنرها وبلکه دانشها در این سرزمین- نیست . موضوعات داغی که انگیزهی پرداختن بدهند، به پایان نمیرسند.
اینها جایی است که مفهوم ِمورد نظر، قابل تفسیر یا حتّی درک باشد گاهی برخی مفاهیم ارائه شده را حتّی نمیتوان به درستی فهمید. فاطمه آجرلو از نمایندگان مجلس هفتم در گفت و گو با خبرنگار پارلمانی ایلنا گفته است: بنده از موافقان طرح سهمیّه بندی جنسیتی در کنکور هستم، زیرا باید قداست جنسیّتی را در رشتههای تحصیلی در نظر گرفت. |
|