ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 دی 1385
خویشتن در آینه

 

یکی از دلایل تفاوت نسخ خطی دیوان حافظ – علاوه بر اشتباه کاتبان و عوامل دیگر- ویرایش مُدام اشعار توسّط خود او بوده است. حافظ ِپخته و با تجربه،غزل‌های شمس‌الدّین محمّد ِجوان را حکّ و اصلاح می‌کرده و از آنجا که در زمان خودش آن غزل‌ها از مرز شیراز نیز بسی فراتر رفته‌بود، گاه دو یا چند روایت از یک غزل دست به دست می‌چرخید. اگر آنچه گفتم تنها ظنّی قوی است ولی در زمان ما به یقین شاملو همین کار را کرده‌است.

سنجش ِپیوسته‌ی خود، راز ِمگویی نیست تا کسی نداند ولی از آن‌جا که متضمّن نفی خود- یا دستکم بخش‌هایی از خود- است، گویا بر بیشتر ِخلایق گران می‌نماید. تغییر و اصلاح افکار – تا مرز ِنفی ِعقاید گذشته- روش و شیوه‌ی بسیاری از متفکّران از ابن سینا و ملاصدرا تا هیدگر و ویتگنشتاین بوده‌است . من این تعبیر ِکیمیایی در گفت و گو با کوستا گاوراس در مجله‌ی گزارش فیلم- که یادش به خیر- را خیلی می‌پسندم، آنجا که گفت: هنرمند باید از روی دست خود بنویسد. فارغ از این‌که خود این‌گونه بوده یا نه ولی  بُرده‌ایم اگر هر روزمان پاکنویس دیروز و خود، چرکنویس فردا باشد که بزرگی گفت: هر که دو روزش یکسان باشد زیانکار است.  

 


جمعه 29 دی 1385
حلال‌زادگی

 

از کودکی هرگاه در مجلسی سخن از کسی می‌رفت و او پس از اندکی وارد می‌شد، همیشه می‌شنیدم که می‌گفتند: چه حلال زاده! و هربار منتظر فاجعه‌ای بودم و هنوز هم.

سالهاست که از خود می‌پرسم اینان مگر نمی‌دانند چه می‌گویند و آن‌که می‌شنود چرا عین خیالش نیست و جوابی نیافته‌ام جز جیب‌هایی که پُر ِِعادت شده تا مایه‌ی خرید و فروش متاع ِروزمرگی شوند. با اندک التفاتی آشکار می‌شود که حلال زادگی تشکیک بردار نیست یا ساده‌تر بگویم، درجه‌بندی نشده و نِسبی نیست، مثل زیبایی، که صد نفر بلکه هزار را بتوان تصور کرد ، یکی از دیگری زیباتر یا به عکس. هر کس یا حلال‌زاده هست یا نیست و « چه» را برای این گونه مفاهیم به کار نمی‌برند. از آن مهم‌تر حلال‌زادگی ِهر فرد زمانی آشکار می‌شود که پیش از آن شک و شبهه‌ای درباره‌ی آن سابقه داشته باشد. چه حلال‌زاده، یعنی خوب شد آمدی وگرنه ما از کجا می‌فهمیدیم که مادرت راستگوست؟ حالا تکلیف ِآن بخت برگشته‌ای که سخن از او می رود و در کمال تأسّف، بی‌درنگ حاضر نمی شود چیست؟ آیا در این سازوکار راهی برای دفاع از حیثیّت ِخود پیش‌بینی شده‌است یا نه؟

این مثالی کوچک بود از آنچه بدان خوگرفته‌ایم و در هر روز که به شب می‌رسانیم بی  تأمّل تکرار می‌کنیم. اگر راهی برای رهایی از وضع موجود باشد در نسخه‌های محیّرالعقول یا اعجاز ِنوابغی که معلوم نیست کی از مادر گیتی زاده شوند، نیست- یا لااقل منحصر در آن نیست- بلکه تأمّل و درنگ در تک‌تک ِسخن‌هایی است که به زبان می‌آوریم وکارهایی‌است که انجام می‌دهیم. پشتکار در ویرایش روزانه‌ی خود- آهسته و پیوسته- اسم اعظم ِخودسازی‌است.

از نوشتن فارغ شده‌ام، مجموعه‌ای تلویزیونی در حال پخش است مادری حرف از شباهت ِپسر به برادر می‌زند ، مخاطبش بلافاصله اضافه می‌کند که: خوب معلومه، بچّه‌ی حلال‌زاده به داییش میره!

 


پنجشنبه 28 دی 1385
اکسیر گفت‌وگو

 

اکبر رادی یک‌بار که به مناسبتی در نشستی فرهنگی با بهرام بیضایی ملاقات کرد از روزگار شکایت کرد که چگونه است هر دو در یک شهر می‌زیند ولی شانزده سال است همدیگر را ندیده‌اند.از همین دست است گله‌ی زنده‌یاد آتشی از چرخ ِکج مدار – به هنگام بیماری ِعلی معلّم ِشاعر- که او را از نزدیک ندیده است. هر دو بار از خود پرسیدم که چرخ روزگار – درست که بازی ِبسیار دارد- ولی مگر خارج از اختیار ماست؟ وچرا فرهیختگان یک مرزوبوم، با هم زیر یک سقف‌اند ، ولی دور یک سفره نمی‌نشینند.

تندی‌ها و کشمکش‌های بسیاری را در این عمر ِرفته دیده‌ام بین ِاهل خرد که خردمندانه نبود. در دوره‌ی نوجوانی از کسانی که بر سر ِدو راهی شریعتی و مطهری ایستاده بودند تعجّب می‌کردم و همین اواخر از جدال ِلفظی سید حسین نصر با عبدالکریم سروش به شگفت آمدم و در این میان، بسیار، کشاکش‌های ِاهل فرهنگ را دیدم که نشانی از اندیشه نداشت. گفت وگو و تحمّل ِدیگری شعاری است که گفتنش آسان می‌نماید ولی اکسیری نایاب‌است که مس ِهر فرهنگ ِخفته‌ای را طلا و پویا میکند. از یاد نبریم آغاز تمدّن یونان با فیلسوف ِگفت و گو سقراط بود. فرنگیان این را زودتر از ما آزموده و نتیجه‌اش را دیده اند. گفت‌وگوی معروف ِکشیش کاپلستون مؤمن با راسل ملحد در بی بی سی مشتی از خروارهاست.   

جدال بالا گرفته‌ی سروش و صادق لاریجانی که ناگهان فروخفت، کنجکاو شدم که دلیلش را بدانم. نه که رأیشان یکی شد، نه. اما از ناروا گویی دیگر خبری نبود. در جلسه‌ای از لاریجانی شنیدم که او و سروش را برای کنفرانسی علمی- به هنگام نخست وزیری ِاربکان- به ترکیه دعوت کردند . اینکه چه گفتند و شنیدند باشد برای بعد ولی همین که در جلسه‌ای به گلایه از هم پرداختند، آبی بود بر آن آتش ها که دیدیم و دیدید؛ نه نشان از دین داشت نه خردورزی. اگر گفت‌وگو چنین بار می‌دهد، پس گفت‌وگو به عنوان هدف- نه تنها وسیله- یا گفت‌وگو برای گفت‌وگو می‌تواند شعار امروز ما باشد. 

 


چهارشنبه 27 دی 1385
بیراهه‌ی نام‌گذاری ِدختران

 

دو روز پیش درباره‌ی تأنیث و زبان فارسی نوشتم و گفتم که نبود ِنشانه‌های تأنیث از ویژگی‌های مثبت ِزبان فارسی است. ولی این ویژگی – مانند بسیاری جنبه‌های دیگر زبان فارسی- به دلیل سطح پایین آموزش ادبیّات و غفلت مسؤولان از جمله اصحاب فرهنگستان در خطر است.

نام‌گذاری دختران از این دست بی‌مبالاتی هاست. البته نام‌گذاری پسران نیز وضعیت خوبی ندارد ولی فعلاً به موضوع این نوشتار مربوط نیست. قسمتی از این گونه نام‌گذاری ها – چه پسر چه دختر- نیز خارج از بحث است مثل نام‌هایی که ریشه در فرهنگ خودی ندارند، نام‌های اساطیر دیگر ملل و نام‌هایی که اصولاً یا بی‌معنی است یا ریشه در لغات ِمهجور و فراموش‌شده وگاه بدآهنگ دارد. علی کریمی ِفوتبالیست نام فرزندانش را «هاوش» و«هیرسا» گذاشته، از ریشه هایی منسوخ و نامأنوس.

آنچه مورد بحث است رواج نشانه‌های تأنیث در زبان فارسی است. بعضی از اسامی ِعربی مستقیماً وارد زبان فارسی شده‌ و جا افتاده‌اند، مثل «مرضیه» یا« منیره». به گمان من حتی ذات ِ بی تأنیث زبان فارسی با حذف تای تأنیث آنرا اصلاح می‌کند و در گفت وگوی خودمانی این نامها به« مرضی» و« منیر» تبدیل می‌شوند. الف ممدوده یعنی الف ِهمراه با همزه نیز از نشانه‌های اسامی مؤنّث عربی است که در فارسی همزه‌ی آخر ِآن تلفظ نمی‌شود مانند « شهلا» و« سهیلا». از همین دست است الف ِمقصوره یا یایی که الف تلفظ می شود مثل« مُنی». این‌هایی که گفتم نام‌هایی است که می‌دانیم عربی‌اند ولی مشکل جایی آغاز می‌شود که نام‌هایی را به کار می‌بریم که نه عربی و نه فارسی‌اند؛ مثلاً مؤنث «امیر» و« سمیر»، «امیره» و «سمیره» است ولی امروز ما شاهد اسم‌هایی مانند «امیرا» و« سمیرا» هستیم. نامهای مختوم به الف نوعی زیبایی تلقی می شود تا جایی که امثال سمیره مخملباف نام خود را به سمیرا تغییر می‌دهند. او اگر این نام را نمی‌خواهد بهتر است نامی فارسی انتخاب کند نه نامی که نه فارسی و نه عربی است. این رواج ِبه کاربری ِعلامت تأنیث در زبان فارسی است که عاقبت خوشی نخواهد داشت. در دو سریال پرطرفدار ماه رمضان امسال نام دو شخصیت آنها « دینا» و « پریا» بود. دین واژه ای فارسی است که از این زبان وارد قرآن شده‌است، افزودن الف به آخر آن چه معنایی دارد؟ فعل نیست که اسم فاعل بسازیم مانند فریبا. پریا هم پری بعلاوه‌ی الفی بی‌معنی است. شاید کسی بگوید از شعر شاملو گرفته شده که عذر بدتر از گناه است. چون پریای آن شعر در اصل پریهاست که تلفّظ عامیانه‌ی آن نوشته شده است و جالب این‌که این هم از نشانه‌های اسامی دختران در عربی است یعنی ما اگر« آرزو» یا «عاطفه» اسم میگذاریم ، عرب «آمال» و« عواطف» نام می نهد. تمام ترس من از آوردن «ه»  در آخر واژه‌ای فارسی بود که آن هم اتّفاق افتاد در مراسمی در صداوسیما نام خانمی را « بهشته» اعلام کردند. بهشت با تای تانیث عربی! مذهبی‌ها نیز با انتخاب اسامی عجیب بر این گرفتاری می‌افزایند ؛ قرآن را می‌گشایند و هر چه یافتند اسم می‌نهند بدون کمترین توجّه به ساختار زبانی آن. اوّل سوره‌ی فتح می‌آید « مبینا» اسم می‌گذارند الف ِآخر ِآن الف ِتنوین است که از نشانه‌های آشکار ِزبان عربی است و دخلی به فارسی ندارد ولی چه کسی جرأت دارد تذکّر دهد؟

اگر بخواهم بیشتر بنویسم مثنوی هفتاد من خواهد شد. فقط به اشارت بگویم که این زبان حرمت دارد و میراث پیشینیان است آنرا سر خود به بازی نگیریم.    


سه شنبه 26 دی 1385
قدرت و فرهنگ

 

ذیل مطلب ِموش و فرهنگستان ادب فارسی، دوستی نوشت که بحث ِزبان بحث ِقدرت است نه فرهنگ. چند جمله بعد اضافه کرده‌اند که علم به زبان انگلیسی است و مراجع علمی به این زبان است. اگر ایشان در جمله‌ی اول قید ِ« نه فرهنگ» را نیاورده بود اختلافی هم نداشتیم و می‌گفتیم منظور، قدرت ِفرهنگی است.

مثالی کوچک شاید راهگشا باشد. در زمان جنگ سرد دو قطب موجود، قدرتی کمابیش یکسان داشتند، چرا زبان ِیکی از آنان عالم‌گیر شد؟ اینجا دیگر قدرت ِصرف نیست که تعیین‌کننده است، بلکه آفرینشگری در عرصه‌های فرهنگی از رشته‌های مختلف دانش گرفته تا تک تک ِهنرها زبان را توانا و چیره می‌کند. حتی قدرت اقتصادی نیز عامل خیلی مهمّی نیست؛ مثالش هم ژاپن. از طرف دیگر اگر خلاقیّت حتی در عرصه‌ای خاص باشد باز هم فراگیری ِزبان را واجب می‌کند گرچه به حدِّ استیلا بر زبان‌های دیگرنرسد مثل وضعی که زبان آلمانی در فلسفه دارد. مسأله جایی تشدید می‌شود که زبان علاوه بر حالت نوشتاری در سطح گفتاری- شنیداری عرضه شود. سینمای قدرتمند آمریکا به تنهایی در گسترش این زبان، نقش یکّه‌ای دارد. از روایت تاریخ تا ترسیم آینده‌ی فرضی در کشکول هالیوود پیدا می‌شود و این عجب که ملّتی با فرهنگی دیرینه مثل یونان به تماشای اساطیر خود به زبان انگلیسی می‌نشیند و این حال ِهمه ی فرهنگها حتی زبانهای قوی اروپایی مثل فرانسه است. قضیه جایی جالب می‌شود که فیلمسازی فرانسوی مثل لوک بسون فیلم ژاندارک را به انگلیسی می‌سازد!انصاف را که قدرت سیاسی در این میان بی‌اثر نیست نمونه‌هایش کشورهای استقلال یافته ی شوروی- زبان روسی- و آفریقایی- فرانسه وزبان‌های دیگر کشورهای استعمارگر- است. ولی این تنها یک عامل است، چنان که زبان‌های یاد شده خود زیر فشار زبان انگلیسی در حال تقلّا هستند.

بد نیست به این نکته توجه کنیم که اگر استدلال بالا درست باشد آنچه ما را در آوردگاه تمدن‌های جهان مصون از نابودی می‌کند، فنّاوری هسته‌ای نیست که در بهترین حالت- اگر منظور نوع صلح‌آمیز آن هم باشد - تنها یکی از فنّاوری‌های جهان است. اصلاحات ِاقتصادی ِآمرانه از نوع چینی نیز راهگشا نیست. شاید قدرت اقتصادی بیاورد ولی قدرت فرهنگی خیر؛ که چین در تولید فرهنگ، ادب و هنر ِجهانی جای ِممتازی ندارد و متفکّران و نویسندگانش در بیان اندیشه‌های خود آزاد نیستند . گفتم آزادی مثل اینکه دست روی نقطه‌ی اصلی گذاشتم. اگر زبان و فرهنگ و قدرت ِنوآمده را فرزند آزادی بخوانیم پُربیراه نگفته‌ایم.

 


دوشنبه 25 دی 1385
زبان فارسی و تأنیث

 

یکی از سیاست‌پیشگان که قرار‌است نیمه‌ی دیگر عمرش را به داستان‌نویسی اختصاص دهد، در یادداشتی که درباره‌ی ترجمه‌ی متنی فرنگی بود در استنتاجی شتابان، زبان فارسی را نسبت به عربی و انگلیسی ناقص دانست که از برخی ویژگی‌های آن‌ دو زبان- مانند تآنیث- بی‌بهره است. بخش نظرات کار نمی‌کرد ، جوابکی نوشتم ولی چنان که افتد و دانی انعکاسی نیافت.

اوّل بگویم که قصد تعریض به دیگر زبان‌ها ندارم که حاجتی نیست و نیازی را برآورده نمی‌کند ولی همین را باید دانست که هر زبان، نیمی آن چیزی‌است که نوشته شده و نیمی نانوشته‌ها یا توانایی‌های بالقوّه آن زبان. فارسی ِپیش از قرن حاضر را که میراث بزرگانی است که برکت ادب و شعر جهان اند، شک دارم کسی به شوخی بگیرد. در سده‌ی اخیر نیز، هم حرمت ِامامزاده‌ی ادب را متولیانش نگه داشتند و اکنون شعر، داستان و نمایشنامه‌ی ما سری است میان سرها اگر به خُردی در خویش ننگریم و هم نیمه‌ی دانشی که زیر بار زبان ِتازی سالها کمرنگ مانده‌بود با تلاش مترجمان و نویسندگان ، رو به بهبود است تا آیندگان چه کنند.

دوّم این که زبان آینه‌ی اندیشه‌ی ماست و امروز اهل خرد از هر زبان به مافی‌الضمیر آن قوم راهی می‌گشایند و درس ها می‌اندوزند. زبان‌شناسان به یکی از بدویان استرالیا که برای تحقیق بر ساختار زبان‌های اوّلیه به دیار خود برده بودند، هدیه‌ای دادند. حیرت او را که دیدند دریافتند که معنای هدیه را نمی‌داند به این دلیل که در زبانشان کلمه‌ای که ملکیّت را برساند نیست ، لاجرم از فهم این معنا ناتوان است تا بداند اگر چیزی که از آن ِکسی است را به دیگری بدهند نامش هدیه دادن است. پس هفتاد نامی که عرب ِجاهلی، بر انواع شتر می‌نهد، کاشف از شیوه‌ی زندگی آنان است و از همین دست است ناتوانی یکی از قبایل سرخپوستان آمریکا از درک تفاوت بین رنگ‌های سبز و آبی ، چون هر دو را به یک نام می‌خواندند.

از این دو مقدّمه می‌توان دریافت، از آنجا که زبان ِفارسی، زبان ِتمدّنی کهن وصاحب تاریخ است، نبود ِتأنیث را نمی‌توا ن مانند زبان‌های اوّلیه حاصل ِجهل ِآنها – یا هر قوم دیگری- به معنای آن دانست که ملازم حیاتِ- حتّی- حیوانی ِبشری است. ساکنان این سرزمین به دلیل این که که بین و زن و مرد آن قدر تفاوت نمی‌دیدند تا ضمایری جداگانه برایشان وضع کنند این کار را نکردند؛ مشترکات انسانی ِدو جنس را تا آن اندازه می‌دیدند که تفاوت جنسیّتی کنارش رنگ می‌باخت. این چیزی است که مایه‌ی مباهات فارسی زبانان تواند بود نه نقص و کاستی. قیاس کنید با سخن ِملا هادی سبزواری در شرح دعای جوشن که به مناسبتی به این مسأله که در عربی، ضمیر به جمع ِغیر ِذوی العقول، مفرد ِمؤنّث برمی گردد اشاره می‌کند و میگوید : چون زنان حدِّ فاصل مردان و غیر عاقلان اند لاجرم ضمیری که بر می‌گردد مؤنّث است.

این زاویه از زبان ِما چون مانند بقیه میراث فرهنگی ما فکرنشده باقی مانده ، با بعضی بی‌توجّهی‌ها از جمله نام‌گذاری‌های من درآوردی در خطر است که پس فردا درباره‌اش خواهم نوشت. ایمای فردا درباره‌ی رابطه‌ی زبان و قدرت و فرهنگ است در جواب ِیکی از دوستان ، گرچه مدّتی تاخیر شد.


یکشنبه 24 دی 1385
سنگسار و دخالت در حریم خصوصی افراد ، آری یا نه

 

چندی پیش آقای محمد مهدی فقیهی یکی ازاندیشمندان دینی که به سردبیری روزنامه‌ی انتخاب هم رسید و در فلسفه، کلام وعرفان شاگرد سید جلال آشتیانی بوده‌است در مصاحبه‌ای با سایت شهروند از دلایل مخالفت خود با تفکر مصباح یزدی گفت. او که بدون داشتن لباس روحانیان با سابقه‌ی درس دانشگاهی، دوره‌های مفصّل فقهی را پشت سر گذاشته و به اجتهاد رسیده‌است، با جسارت حتی اجتهاد مصباح را زیر سؤال برد و گفت ما به ایشان حداکثر حجت‌الاسلام میگوییم. غرض جایی است که وی در بیان نگاهی متفاوت به متون دینی، دو حدیث را تنها برای نمونه آورد که با توجه به دارا بودن اجازه‌ی روایت، من مستقیما از او نقل قول میکنم.

اول: روایتی است که امام اوّل با توجه به این که در زمانش مرزهای جهان ِاسلام بسیار گسترده شده بود، درباره مجازات سنگسار ِکسانی که در سرحدّات زندگی میکنند ، می گوید که من از این کار خودداری می‌کنم چون امکان بیرون رفتن فرد ِسنگسار شده از مرزها و پناهنده شدن او به غیر و حتی برگشتن او از اسلام وجود دارد. و من چنین چیزی را نمی‌پسندم.از این روایت چند نکته به دست می آید:

1.بین نحوه‌ی اجرای این حکم در آن زمان و اکنون، ظاهراً تفاوت‌هایی وجود دارد چون امروزه بعد ازاین مجازات، امکان زنده بودن ِفرد بسیار کم است تا بخواهد نوبت به چیزهای دیگر برسد.

2. همانطور که دیروز گفته شد غرض اصلاح است حتی اگر در مورد مردی باشد که با زنی دارای همسر، ارتباط آگاهانه داشته‌است، اینکه حتی می توان امید به بازگشت چنین فردی به زندگی سالم داشت خود گویای بسیاری مسائل است.

3. و اما نکته‌ی اصلی این است که عدم اجرای این مجازات، بخاطر سهولت ِدسترسی ِمرز نشینان ِآن زمان به خروج از مملکت است. چنین ملاکی امروزه با پیشرفت وسایل حمل و نقل درباره‌ی همه افراد صادق است؛ یعنی به راحتی هرکس می‌تواند از هرجای دولتی اسلامی به هر جای جهان برود. پس طبق این حدیث هیچ فقیهی حق مجاز شمردن مجازات سنگسار را ندارد.

4.روح این قانون را میتوان به هر مجازات دیگری تسرّی داد یعنی دید که شخص خطاکار با این مجازات اصلاح میشود یا خیر در صورت عدم آن به فکر راه حل دیگری بود. زندانهای ما جای دوره دیدن جوانان، گسترش اعتیاد و ایدز است که هیچ جای توجیه ندارد . امروزه باید به کیفیّت تنبیه اندیشید نه کمیّت ِآن. به جای چند سال حبس می‌توان مجازات را بالا رفتن پایه‌ی تحصیلی یا فرا گرفتن فلان مهارت کاری قرار داد و البته حرف در این باره بسیار است.

حدیث دوّمی که ایشان نقل می‌کند به زمانی اشاره دارد که پیامبر با یارانش در حال گذشتن از جایی بودند فردی شیشه به دست و تلوتلو خوران از دور پیدا شد اصحاب رخ برافروختند که مست است و باید شّلاق بخورد. ایشان گفت از کجا می‌دانید گفتند تعادل ندارد گفت شاید خواب آلود یا بیمار است گفتند شیشه شراب در دست دارد گفت مگر شما امتحان کرده‌اید شاید سرکه یا شربتی باشد به صرف ِظاهر افراد نباید قضاوت کرد و شاید خواننده حدیث آن زن ِزناکار را که برای قصاص به علی مراجعه کرد و وی هربار خواست او را منصرف کند شنیده باشد. این اگر راه پیشوایان دین است پس با کدام مجوّز به حریم ِخانه و اتوموبیل افراد تجاوز میشود یا از ارتباط دو جوان در خیابان می پرسند یا موارد دیگر؟

در پایان بگویم که از آنجا که حکومتی که در حال حاضر مسلّط است داعیه‌ی پیروی از دستورات دین دارد استدلال‌ها به گونه‌ای انتخاب شده که با آنها از راه خودشان احتجاج کند و گرنه استدلال با استفاده از فلسفه‌ی حقوق معاصر بسی آسانتر است و خشم و مخالفت دو گروه را برنمی‌انگیزد. یکی کسانی که دین را از سرچشمه نمی‌گیرند و از منابع دسته چندم استفاده می کنند و به دستور دین درباره‌ی اجتهاد در عقاید وقعی نمی‌نهند دودیگر کسانی که مانند گروه اوّل دین را آن چنان که به آنها آموخته‌اند می بینند ؛ پس کاستی‌های حاملان را به حساب اصل آن می‌گذارند و از آن رو برمی گردانند. گروه اوْل نویسنده را به بدعت و دسته ی دوّم به کهنه پرستی متّهم می کنند. دسته‌ی اوّل او را، تیشه به ریشه‌ی دین زننده و دسته‌ی دوّم وی را گندم نمای جو فروش می بینند. نویسنده در پی اقناع ِکسی نیست و عقیده دارد که شنونده‌ی خوبی بودن و پرهیز از نارواگویی  شرط اول و آخرِهر گفت و گوست.


شنبه 23 دی 1385
قصاص ِبوسه

 

جوانی را نزد پیامبر اسلام آوردند که روز روشن در بازار دختری را پیش روی برادران غیورش بوسیده است. اگر پیش از اسلام بود غیرت عربی با او می‌کرد آنچه می‌کرد ولی عرب راه و رسم انسانیّت آموخته، اکنون جز به فرمان شرع گردن نمی‌نهد. پیامبر از وی پرسید که چرا چنین کردی؟ گفت چون دوستش دارم . ایشان گفت مگر قرار است هر کس دیگری را دوست دارد او را ببوسد؟ جوان گفت مدتهاست این دختر را می‌خواهم ولی خانواده‌اش او را به من نمی‌دهند، طاقتم طاق شده، بیش از این از دستم برنمی‌آید. رسول به وی گفت حالا خودت بگو با تو چه کنیم. جوان گفت : قصاصم کنید. پرسید چگونه؟ گفت مگر در قرآن قصاص هر چیز برابر همان نیست؟ چشم در مقابل چشم، گوش در مقابل گوش؟ حالا من او را بوسیده‌ام او هم بیاید مرا ببوسد! پیامبر به خنده افتاد از خانواده‌اش پرسید چرا دخترتان را به این جوان نمی‌دهید؟ گفتند جوان بدی نیست ولی فقیر است، آه در بساط ندارد. از دختر پرسید او را می‌خواهی دختر سکوت کرد. رسول گفت اگر مهر دخترتان را از بیت‌المال بدهم چه؟ گفتند حرفی نیست وآن بوسه‌ی کذایی مقدّمه وصال آندو شد.

این را روایت کردم تا بگویم که مجازات داریم تا مجازات. یکی آن است که نفس ِمجازات را اصل میداند و انسان را فرع، وتحت هر شرایطی در پی ِانجام آن است. اینگونه است که آن طالبانی جنازه‌ای را که برای دفن آورده‌اند، به سبب آن ‌که ریشش کمتر از یک قبضه است شلاق میزند بی این که اندکی فکر کند حد زدن مرده‌ی بی جان چه معنایی دارد؛ ویکی انسان را اصل میداند ونگاهش طبیبانه است. اگر گوشی از کسی می‌کشد آنرا مقدّمه‌ی مهر و بشارت قرار می‌دهد و اگر مجازات، دیانت کسی را از بین ببرد از انجامش خودداری می‌کند. فردا درباره‌ی خودداری ِامام اوّل شیعیان از انجام مجازات سنگسار در شرایطی خاص خواهم نوشت که به اتّکای آن می‌توان ادّعا کرد که سنگسار، امروز به هیچ روی مشروع نیست. این‌ها را با وضع ِجاری ِما مقایسه کنید . به گمانم بی‌دینی صد بار شرف دارد بر آن که دین را چنان بنمایی که دیگران از شنیدن نامش چهره درهم کشند.

 


جمعه 22 دی 1385
گلشیری ِشاعر

 

هوشنگ گلشیری را به عنوان ِداستان نویس می‌شناسیم. ولی برخی نمی‌دانند که او در ابتدا شعر می‌گفت اما به گفته‌ی خود وقتی دید از او بهتر هستند شعر را به کناری گذاشت و به داستان پرداخت وبدینگونه بود که نگاه شاعرانه‌اش را به داستان‌نویسی ایران آورد. یکی از شعرهایش را با هم می‌خوانیم.

 

می‌آمد و پرّان

پروانه باز مثل گلی صد پر

              در پیله‌ی دو دستش بود.

گفتم: پروانه را رها کن تا باد...

خندید.

گفتم: پروانه برگ نیست که روید باز

پروانه غنچه نیست که...

خندید.

 

می‌دانم، پروانه غنچه نیست

اما دریغ را که در این باغ

          گلبرگ‌ها به شاخه‌ی بادند

           گلبوته‌ها به سایه‌ی شبها...

رنگین و زنده در قاب مرمرین دو دستش

                 پروانه باغ بود وشفق بود.

گفتم: پروانه را رها کن.

افسوس!

از پیله‌ی دو دستش بر خاک

پروانه مثل سنگی افتاد.


پنجشنبه 21 دی 1385
موش و فرهنگستان ادب فارسی

 

نوشته‌ی دوستی که برای ِماوس رایانه از لغت ِموشک استفاده کرده بود بهانه‌ی این نوشته شد. این لفظ ابتدا به عنوان معادلی برای ماوس انتخاب شد ولی به دلیل اینکه قبلاً برای ابزاری نظامی به کاررفته بود، واژه‌ی موشواره را برگزیدند؛ امّا این لفظ برای این شیء کوچک با واژه‌ای یک سیلابی، طولانی است و مردم هم همان ماوس را به کار می برند. راستی چرا واژه‌های انتخابی ِفرهنگستان ، بدآهنگ و نارساست، جا نمی افتد و دستمایه‌ی ساختن طنز‌های فراوانی بین مردم شده است؟

نمی خواهم از سیاسی کاری بگویم و اینکه تنها عدّه‌ای هستند که به این گونه مناصب دست می‌یابند و دگراندیشان راهی به فرهنگستان ندارند. بله این درست است ولی اولاً بارها گفته شده و دیگر اینکه در این هیاهوی سیاست از سیاسی کردن مساله‌ای فرهنگی اکراه دارم.

واقعیت این است که هنوز برای بسیاری فرق بین آفرینشگران و دانشمندان روشن نیست. در سایتی اینترنتی این سؤال مطرح شده بود که چرا از دانشکده‌های ادبیات ِما شاعر و نویسنده بیرون نمی آید و بسیاری جواب داده بودند که نظام آموزشی ما نارساست و ادب معاصر جایی در آنجا ندارد . سخن نابجایی نیست ولی جواب این است که که دانشگاه جای شاعرپروری نیست. آنجا جای تدریس ادب است و آفرینش را در کلاس نمی آموزند.از آنچه نوشتم معلوم شد که چه میخواهم گفت. در بین اعضای فرهنگستان چند شاعر، داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و ...پیدا میکنید؟ با دکترای ادبیات نمی‌توان واژه ساخت ، ساختن کار کسانی است که با کلمات می‌زیند. البته سواد هم باید چاشنی این فرایند باشد که بی‌مایه فطیر است.

در ضمن، برای واژه‌ی ماوس اگر نخواهیم مانند فرنگیان از خود واژه‌ی موش- بدون پیشوند و پسوند- استفاده کنیم ، بر قیاس ِواژگان ِدسته و پایه، موشه را پیشنهاد می کنم.  


چهارشنبه 20 دی 1385
سیّد جلال الدین آشتیانی و عشق سالهای جوانی

 

نام فیلسوف فقید سیّد جلال الدّین آشتیانی به گوش بسیاری خورده ولی عده‌ی کمی- جز خواص- از زندگی او خصوصاً راز مجرد زیستنش تا پایان عمر آگاهند.

او در جوانی دلباخته‌ی دخترآیت الله سید جواد خامنه ای(معروف به میرزا جواد تبریزی) شد یعنی خواهر رهبر فعلی انقلاب. ولی خواستگاری و پافشاری‌های فراوان وی به نتیجه‌ای نرسید که سیّد علی در این ناکام ماندن نقش اصلی را ایفا کرد. سیّد جلال اهل فلسفه و بسیار آزاداندیش بود، صراحت بیانش در عُرف حوزه رکاکت به حساب می آمد ، کسانی که با جوّ مشهد خصوصاً در آن زمان آشنایند، میدانند که فیلسوف بودن کم از ملحد بودن نبود. بی‌اعتنایی او به بعضی ظواهر و نوع خاص رفتار وی در قبال مسائل شرعی باعث شده بود که بسیاری از مقدّسین چشم دیدن وی را نداشته باشند. مثلا اگر در میان بحثی فلسفی وقت نماز می شد بحث را قطع نمی کرد تا به اتمام برسد حتی اگر اوّل وقت از دست برود. همین مسائل باعث مخالفت آقای خامنه‌ای و پسرش با این ازدواج شد. سید جلال سوگند خورد که اگر به مطلوب نرسد زن دیگری اختیار نکند و چنین کرد. خاطره این مساله تا پایان زندگی با او بود واگر رندی به بهانه‌ای در کلاس درس به یادش می آورد از فرط خشم به ناسزاگویی می افتاد.او آزاد و بی تعلّق، بدون وابستگی‌های حکومتی زیست که به قیمت حذف نامش از رسانه‌های آوازه گر ملّی تمام شد. حتی پس از وفاتش نیز مخالفان اندیشه‌ورزی در مخالفت با دفن او در حرم امام رضا جنجال به پا کردند.

این را نوشتم تا بگویم عشق، عارف و عامی، کلاه و دستار، شرقی و غربی، مؤمن و ملحد نمی‌شناسد و بدانیم و با هزار زبان تکرار کنیم که بنی آدم بیش از آنچه می‌پندارند به هم شبیه‌اند. در این زمان که ما را با برچسب‌های فمینیست و مذهبی و مدرن وسنّتی و بی قید و فدرالیست و جمهوریخواه و صد نام دیگر ، بیگانه با هم میخواهند ، نخواهیم و نپسندیم که بین خود شکاف اندازیم . مدارا که امروز لقلقه‌ی زبان بسیاری است به توصیه‌ی سعدی سهم دشمنان از پیوند با ماست ولی اگر آشناییم اگر دوستیم، چرا اهل مروّت نباشیم؟    


سه شنبه 19 دی 1385
خان دایی وضو می‌گیرد

 

در نمایی از فیلمی هالیوودی دیدم که گروهی مسلمان را در نماز نشان می داد.آنان پیاپی سجده می کردند که سه بارش را دوربین نشان داد و احتمالاً بازهم ادامه داشت. گرچه این گونه لغزشها برای هر فیلمی –خصوصاً اگر داعیه جدی بودن داشته باشد- مهلک است ولی شاید کسی توجیه کند که این دین را نمی شناخته اند که صد البته پذیرفتنی نیست.

غرض از این نوشتارهم مچ گیری نیست که کار من نیست و تازه چه نتیجه‌ای می دهد که عادت کرده‌ایم به اشتباهاتی از این دست در رسانه ریایی ِ ملّی چه رسد به فیلمی در زمان رژیم گذشته.

خو گرفته‌ایم که ببینیم هنرپیشگان سریالهای نازل ِتلویزیون - به عنوان جزئی از بازی - آیین خود نمی شناسند. یکی از هنرپیشگان مطرح در طول نمایی کوتاه از نماز خود تنها بلد بود صلوات بفرستد و یکی از بازیگران که در سریالها از بس نقش حاجیان مؤمن را بازی کرده چهره اش جز با گریمی خاص به یاد نمی آید، پس از دو سجده الله اکبر گفت،احتیاجی به تشهّد و سلام نبود. ولی حکایتی که می نویسم دیگر است.

چنانکه می دانیم فیلم قیصر زمانی عرضه شد که مادیّت  سینمای کشور زیر هجوم فیلمهای خارجی به زانو درآمده بود و معنویّت آن در هوای مسموم فیلمهای فردینی که بی خیالی و خیالبازی و انفعال را ترویج می کرد، می پلاسید. موافقان این فیلم به لزوم توجه به سینمای ملّی و اینکه قیصر با برداشتن چاقو مبارزه را ترویج می کند پرداختند و مخالفان گفتند که فیلم ترویج لمپنی و قانون شکنی و سنّت پرستی در لفاف ادعای کهنه‌ی ِغیرت و تعصّب است.

در نمایی از فیلم که کلید ِپیشنهادی من برای ورود به دنیای متن فیلم است، خان دایی ِتائب و عابد شده – دقیقه‌ی یازدهم ِفیلم- کنار حوض می خواهد وضو بگیرد و البته اشتباه وضو می‌گیرد. احتمالاً مثل هر نمای دیگری این نما چند بار برداشته شده؛ نه بازیگر نه کارگردان وگروه کارگردانی ونه تدوینگر متوجّه نشده اند که خان دایی اوّل دست چپ را می شوید، بعد دست راست را. چیزی که اهلش با یک نگاه می فهمند.

این فقط یک اشتباه نیست.اگر در رسانه ملّی محمّد اصفهانی یکی از مشهورترین اشعار عربی در مدح پیشوایان دین را – درسریال ولایت عشق- با آهنگ زنده یاد بابک بیات هم وزناً هم معناً غلط می خواند، اولاً مسأله قدری فنّی است، ثانیاً اشتباه در قرائت شعر تیتراژ، فاجعه نیست ثالثاً کسی انتظاری از فخیم زاده ندارد. ولی اشتباهی واضح در فیلمی که قرار است مدافع فرهنگ این مرز و بوم باشد، چه معنی می دهد؟ بماند که رقص و آواز ِبه زور الصاق شده به فیلم آنرا شبیه فیلمهای کافه‌ای می کند و خلوت قیصر با محبوبه‌ی دوستش جایی برای ادعای جوانمردی هم باقی نمی‌گذارد. می ماند ادّعای مبارزه که مجالی دیگر میخواهد.

لزومی به تأکید نیست که- آنچنان که پیشتر هم نوشتم- تمام نوشته‌ی بالا در مورد فیلم و نه سازنده‌ی آن است که با فیلم گوزنها جبران مافات می‌کند. تأسّف برای کسانی است که در رسانه آوازه گر ِوطنی هر روزه از این گاف‌ها می‌دهند و فریادرسی نیست.


دوشنبه 18 دی 1385
چرا آفساید به اسکار نرفت

 

آرام آرام به مراسم اسکار نزدیک می شویم. مراسمی که بسی بیش از جشنواره ای جهانی است و مجالی برای نمایش فرهنگ های حاشیه ای در کنار فرهنگ چیره ی امروز جهان است. از ایران فیلم کافه ترانزیت – که از دید من فیلمی «عادی» است بدون اینکه این صفت دارای باری منفی باشد- به این مراسم معرفی شده که کاری به آن ندارم. فیلم آفساید هم علیرغم نامه مسؤولان کمپانی سونی پیکچرز که پیش بینی کرده بودند- به دلایلی که در آن نامه آمده بود- این فیلم در صورت معرفی از شانس بالایی برای موفقیت برخورداراست، به این مراسم نرفت؛ به دلیل ِعدم اکران داخلی ِ دستکم یک هفته ای، که از شرایط شرکت فیلم ها در این مراسم است. اگر قضیه به همین جا ختم می شد شاید انگیزه ای برای نوشتن نداشتم که از این دست فرصت سوزی ها کم نداشته ایم ولی جریان از جایی جالب شد که آقای سیروس الوند – که فیلم ِسطحی ِتله ایشان روی پرده است- با لحنی حق به جانب در نوشته ای در مجله فیلم (ش 353)به توجیه عملکرد خود پرداختند.

به فرایند انتخاب فیلم منتخب هم کاری ندارم. آنجایی منظوراست که ایشان می نویسد که این شرط اکران عمومی داخلی- نه خصوصی یا جشنواره ای- به این معناست که این فیلم مورد غضب مسؤولان دولتی قرار نگرفته باشد و این تظاهر به حضور فضایی دموکراتیک در این مراسم است که ما همین حد از دموکراسی را در جشنواره های اروپایی نمی بینیم. آن ها فیلم های جعفر پناهی را نشان می دهند بدون اینکه کاری به شیوه اکران آن داشته باشند یا کمک کنند که آن فیلم ها در آن کشور به نمایش درآیند نه اینکه به صورت قاچاق یا با سانسور به دست مخاطب برسد. آنان با این کار استعدادهای جوان را می دزدند تا جایی که سینماگر جوان ما رسماً از خارج سفارش می گیرد و اثرش تنها اسماً ایرانی است . کار به جایی می رسد که سینماگر مستعد و خلاق ما دیگر ابایی ندارد که اثرش به عنوان محصولی از عراق –که هشت سال خون جوانان ما را در شیشه کرد- عرصه های جهانی را تجربه کند.

خلاصه جواب میدهم که بیش از این هم احتیاج ندارد و از طرفی حوصله خواننده اینترنتی را هم می شناسم. به نظرم کل استدلال ِادعای دموکراسی با یک سؤال فرو می ریزد. فرض کنید شما مسؤول جشنواره ای هستید وسینماگری معترض- مثلاً از چین یا کره شمالی یا هر جای دیگر- که طبعاً در کشور خود جایی ندارد با فیلم خود به شما مرا جعه کند و شمااو را به دلیل اینکه در کشورش مورد تایید حاکمان نیست نپذیرید، آیا شما انسانی دموکرات خواهید بود؟ آیا مُهر کیم جونگ ایل ضامن دموکراسی است؟ فاش تر از این می توان هنر را ذیل قدرت تعریف کرد؟

فیلم آفساید مورد پسند حاکمان نیست نه به دلیلی شرعی که تصویر نامشروعی در این فیلم نیست. بل به این دلیل که تصویری نو از دختران ِپسرانه‌پوش ایرانی نشان می دهد که برای کمترین حق خود باید جنسیت خود را انکار کنند؛ گستاخ و حاضر جوابند ، شادی کردن بلدند، علیرغم ظاهر کمتر پوشیده خود بی بندوبار نیستند و از همه بدتر، دیگران – یعنی سربازان و توده مردم- هم خلاف میل حاکمان با آنها هم داستانند و اگر بنا به وظیفه باید آنها را کنترل کنند از این کار نارحتند و اگر راهی بیابند به آنها کمک می کنند. این فیلم که وصف حال ماست، به سفارش کدام خارجی ساخته شده است؟ اگر ساخته نمی شد بهتر بود؟ کدام فیلم را به جای آن ببینیم؟ تله؟!

اگر کن و ونیز نبود کیارستمی فیلمسازی فراموش شده و گمنام بود اگر سرمایه دیگران نبود بسیاری از فیلمهای جوانان ایرانی ساخته نمی شد همان فیلمهایی که مسؤولان ابتدا به آن مجوز نمی دهند سپس اکرانش نمی کنند ولی پس از افتخار آفرینی به آن مباهات میکنند. آیا مسؤولان جشنواره ای خارجی باید در راستای اکران فیلمهای ما تلاش کنند؟ آیا آنان مسؤول قاچاق فیلم در ایران هستند؟

آخر از همه ایشان اشاره ای به نام کشور عراق می کنند. باید پرسید باز هم سیاست؟ اگر کشوری مانند عراق دست نیاز به سوی استعدادهای ما دراز می کند تا نشان دهد که سینما دارد مایه مباهات ما نیست؟ سینماگر ایرانی، ایرانی است هر جای دنیا که باشد.حتی امیر نادری که دوست ندارد ایرانی خوانده شود و با افتخار می گوید فیلمسازی آمریکایی است فیلم هایش ایرانی است بی آنکه خود بخواهد که دیوار صوت و ماراتن ادامه همان پسرک جنوبی، دونده است. وآخرین سؤال: عراق هشت سال خون جوانان ما را در شیشه کرد؟ بسیار خوب پس تکلیف آمریکا که از سال سی و دو به بعد نقش اوّل را در سرکوب دموکراسی در ایران داشته و در جنگ هم عراق عروسکش بوده چیست؟ چطور آنان را دموکرات می خوانیم و برای شرکت در جشنواره‌شان گریبان چاک می کنیم؟

 


یکشنبه 17 دی 1385
کیف الحکومه

 

 

عقب‌نشینی حاکمان از به ثبت رساندن اجباری وبلاگها درس خوبی برای همه بود . آنان که در باخترزمین از بی‌مهار بودن قدرت گفته‌اند این تجربه ها را هر یک به نحوی از سر گذراندند و متفکرانشان تلاشها کردند تا توفیق آن را یافتند تا این شرّ ِلازم را به نحوی کنترل کنند. شک نکنید که هیاهوی اهل وب و خط و نشان آنها مؤثر بوده و یقین بدانید که کار به همین جا ختم نمی‌شد اگر تمکین می‌کردند. روزی را می‌دیدم که پس از ثبت وبلاگها همه وبلاگها را گروهی کنند ومدیریت هر چند نفر را به دست یکی از معتمدین دهند تا مباد سطری بی نظارت به دید خلایق برسد یعنی همان کاری که با کتاب می‌کنند و اگر بتوانند با جراید خواهند ‌کرد. البته سایتها و وبلاگهایی که آدرس مسقل دارند هنوز باقی اند؛ بهترین کار پیشنهاد عباس عبدی است. سایتها و وبلاگها از ثبت کردن خودداری کنند وهر سایت یا وبلاگی که ثبت شد دیگران از رفتن به آن خودداری کنند. در مقابل زیاده خواهی های قدرت باید ایستاد اگر نتیجه داد چه بهتر اگر نه دستکم جایی برای پشیمانی باقی نمی ماند که اگر قدرت را مجال دهی تا درون نهانترین جای ِممکن را می کاود.

در نوشتاری نام حاکمان بعثی عراق را آوردم از آن میان عبدالرحمن عارف شیعه‌ای بود که عقیده‌اش را اظهار نمی کرد و بقیه سنّی بودند. در زمان هریک برای موافقان حاکم گشایشی در زندگی ایجاد می شد . گدای آسمان جُلی که وضع را این گونه دید راهی برای رهایی یافت هر جا که از او می پرسیدند تو سنّی هستی یا شیعه می‌گفت کیف الحکومه یعنی هرچه حکومت بگوید . یکبار که شبی گوشه‌ای دنج، پلاسی روی خود کشیده و خوابیده بود، یک شُرطی(پلیس) عراقی چشمش به او خورد. از روی پلاس اندامش زن گونه می نمود؛ به شک و هوس افتاد. اگر جوان هم بود که چه بهتر . جلو رفت و لگدی نثارش کرد که: بلند شو فلان شده تو زنی یا مرد؟ بیچاره هراسان از جا پرید طبق عادت که: والله کیف الحکومه!  

 


شنبه 16 دی 1385
نامهای حرام و تغییر نام گروههای سیاسی

 

نامهای حرام نامهای چیزهایی هستند که آدمی معمولاً از به زبان آوردن آن شرم دارد. آبریزگاه، مبرز، مبال، خلا، مستراح، دستشویی، سرویس بهداشتی و...دسته ای از این اسامی اند که برای جایی خاص به کار می روند. آنچنان که می‌بینید، تعدّد یکی از ویژگی های این گونه اسم هاست. گویی معنی آرام آرام به واژه نشت می‌کند تا جایی که لفظ ومعنا یکی می‌شوند و نیاز به ساختن واژ ه دیگری می افتد. و واژه جدید خود پس از مدّتی نامناسب می شود.کلمه های‌‌« بهداشتی» یا« نوار»،الفاظ بدی نیستند برای همین دو جوان براحتی نوار چسب یا صابون بهداشتی را بر زبان می آورند ولی هنگام گفتن نوار بهداشتی- خاصه در جایی شلوغ- صدا راپایین می آورند. از همین دست است نامهای اعضای خصوصی انسان که در هر زبان متعّدد است و از فرط کنایه آوردن- خصوصاً برای بچه ها- گاه هر خانواده ای نامهای مختص خود را دارد و هر تازه واردی نمی تواند از آن سر در بیاورد.

در چند سال اخیر گروههای سیاسی در هر انتخاباتی با نام جدیدی میدان داری می کنند و پس از شکست یا بدست گرفتن مسؤولیت که با ناکامی وعدم تحقق وعده های انتخاباتی همراه بود با نام جدیدی به میدان بر می گردند. انگار با تغییر صورت محتوا هم عوض می شود. در جهانی که بر اساس یافته های نوین بشری و خردمداری اداره می شود، هر حزبی شناسنامه ثابت ِخودش رادارد وبا شکست در انتخابات یا عدم توفیق در انجام مسؤولیت، ناکامی را می پذیرد و با کناره گیری موقت از قدرت به دنبال راه بازگشت می گردد. مردم آن دیار نیز قواعد بازی را می دانند وشکست گروهی را به معنای مرگ سیاسی آن گروه نمی بینند.

وامّا در کشور ما گاه این شتابزدگی در رنگ عوض کردن و عدم پذیرش شکست، مالیخولیایی می شود و گام ها از آنچه دروغش می نامند فراتر می رود. نمونه اش در انتخابات اخیر شوراها بود که جدال بین طرفداران دولت و شهردار بود که دولتیان شکست سختی خوردند  ولی یکی از نمایندگان مجلس، چون از اصلاح طلبان اقلیتی در شورای شهر تهران هستند، اصولگرایان را پیروز دانست. بی آنکه معلوم شود این اصولگرایان کیانند،همانها که بدترین نارواها رانثار هم کردند؟ این نامهای رنگارنگ و خلق السّاعه چه تفاوتی با هم دارند و چرا به نامی که در انتخابات گذشته برگزیدند پشت کرده اند؟

نامهای حرام را که تعریف کردم؛ بی هیچ توضیح اضافه این سیاست بازان با تغییر مدام نام خود بدترین ناسزاها را به خویشتن می گویند، ولی خود خبر ندارند.

 


1 2 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 212657


Powered by BlogSky.com

عنوان آخرین یادداشت ها