ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
تیر 1388
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
بایگانی

مجموعه مستند راز مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 11 تیر 1388
ساعت شنی واژگون شده است

                 

وقایع اخیر رو به اتمام می‌رود و ما به زودی شاهد تحلیف فرد مورد نظر حاکمِیّت خواهیم بود. بعد از این همه جار و جنجال، اکنون کجاییم؟ به کجا می‌رویم؟ و پس از این چه خواهد شد؟

۱. این نوشته از اعلمی مرا بر آن داشت که زودتر این ایما را بنویسم که ظاهراً هنوز بسیاری از جمله اعلمی نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند باور کنند چه اتّفاقی افتاده است. کار از پیشنهاد راه‌کار و راه‌ حل گذشته است که این «اعتمادسازی» جعلی نه تنها مطلوب نیست بلکه بسیار مضر خواهد بود. اعتماد به چه؟ یا به که؟ انتخابات را نمی‌گویم که تمام شد و از همان اوّل هم تمام شده بود. برای هر کسی به دلیلی از همان اوّل تمام شده بود، برای من که شاهد تعویض تمام و کمال نمایندگان ناظر باسابقه‌ی شورای نگهبان بودم( همانها که تا توانستند رأی خاتمی را نخواندند و ناطق را بالا کشیدند، همانان که باعث پیروزی احمدی‌نژاد شدند) درست مانند عفّت مرعشی از آغاز بدگمان بودم؛ چرا که وفاداران به خود را نیز با نیروهای تازه‌نفس، جوان و کاملاً مطیع عوض می‌کردند. بسیاری هستند که هنوز هم تقلّب- یا آنچنان که من نوشتم عددسازی- را باور ندارند یا به هنگام مدرک آوردن فقط به دو سه نمونه از دهها نمونه مورد مشکوک متوسّل می‌شوند. اینها حق دارند چون از پس پرده‌ی انتخابات گذشته خبر ندارند و نمی‌دانند که چه راحت جای ناطق و فائزه هاشمی عوض شد تا رئیس مجلس آینده زیردست زن جوانی که طرفدار دوچرخه‌سواری دختران است[!] قرار نگیرد؛ یا در مشهد چطور سر جوانی خوش بر و رو را که باید همان مرحله‌ی اوّل به مجلس راه می‌یافت – و این روزها چقدر چرند و پرند نوشت- بریدند. مرتضی مردیها به درستی پرسید مگر چیز تازه‌ای رخ داده که قبلاً هم همین آش بود و همین کاسه. مگر احمدی‌نژاد واقعاً دور پیش هفده میلیون رأی داشت؟ ولی به مردیها می‌گویم بله، چیز تازه‌ای رخ داده است.

۲. دو چیز قطعاً عوض شده است؛ یکی جامعه‌ای‌ که دارد با سربرآوردن نسل نو پوست می‌اندازد و آمدن رسانه‌هایی مانند اینترنت و ماهواره و تلفنهای دستی که آنها را از هم و از جهان باخبرتر کرده است. یکی از دلایل سکوت بیشتر در شهرهای کوچک و روستاها همین دسترسی کمتر به اخبار است.
دوّم توّهم حکمرانان است از قدرت بی‌زوال خود و نظام (که این دو را مرادف هم می‌پندارند) و این اشتباه باعث ارتکاب اشتباههای دیگری نیز خواهد شد. سه رویداد مهم این اواخر،اتْفاقات بیست و دو، بیست و پنج و بیست و نه خرداد بود که با اندک عقلانیّتی می‌توانست بهتر اداره شود ولی توهّم استیلا بر جامعه باعث شد که در این یک هفته ساعت شنی تغییر در ایران واژگون شود. درباره‌ی این سه روز نوشته‌ام و بعدها باز خواهم نوشت البتّه با آرامش و رویکردی جدید که خواهم گفت از کجا نشأت می‌گیرد.

۳. به دلایل زیادی از جمله سنن الهی و قوانین بشریافته‌ که دو روی یک سکّه‌اند و در فرازی چون «الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم» در کلامی نبوی به هم می‌رسند، گمان دارم که کار این نظم و نظام از اصلاح جزئی گذشته است و خود به دست خود به مسیر دگرگونی افتاده است. اگر تا دیروز به فکر تشویق و ترغیب و تفسیر و تحلیل بودم و فکر می‌کردم اگر چنین نگوییم و چنان نکنیم، اتّفاقی نخواهد افتاد، امروز می‌بینم اتّفاق شروع به رخ دادن کرده واین نهال، درختی خواهد شد که بی شک برگ و بر می‌دهد؛ به قول معروف تغییر در ایران، دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. فصلی را به پایان رسانده‌ایم و فصلی دیگر آغاز شده است. فصلها هم برای رفتن یا آمدن از کسی اجازه نمی‌گیرند. تا کنون در سربالایی بودیم و حالا در سراشیبی. تا به حال می‌خواستیم گذشته و حال را نفی کنیم ولی حالا باید به فکر اثبات آینده باشیم. پس خیالم از این بابت راحت است ولی...

۴. در سراشیبی خیالمان از حرکت‌کردن راحت است ولی مشکل جهت‌یابی و تعیین سرعت و مقصدگزینی به قوّت خود باقی است. گرچه تغییری مسالمت‌آمیز با تکیه‌ی ابتدایی بر قانون اساسی موجود، ممکن و مطلوب است ولی از این پس، آوردن نقل قول از این و آن درگذشته و شهید یا توسّل به بندهای قانون اساسی فعلی - در حالیکه مفسّران رسمی آن بزرگترین تحریفگران آنند- بسیار مضحک خواهد بود. روشنفکران ایرانی باید بر اساس تجارب چند دهه‌ی گذشته به فکر تصویر کردن ایران نو باشند. این ایران، همانقدر که با تصوّر خشک امثال جنّتی از اسلام نمی‌خواند با ایده‌آلهای بلندپروازانه- و از دید من نامطلوب- گنجی نیر ناهمخوان است. ایرانی که در آن کسی مزاحم کسی نشود، حقّی از کسی ضایع نشود، اهل هر عقیده و مرامی بتواند به زندگی خود بپردازد و کسی چیزی را بر کسی تحمیل نکند. تمام نهادهای قانونی منتخب باشند و به هنگام هر پیشنهاد اصلاحی، اعتدال رعایت شود تا کسی نتواند با تحریک احساسات و عواطف مردم، بافته‌ها را پنبه کند.

۵. برای این تلاشهای روشنفکرانه‌ی مفروض، رسانه‌ یا رسانه‌هایی لازم است که پیشتر درباره‌ی آن نوشته‌ام. مهمتر از آن، دانستن این است که بحث از بازگشت به پیش از ۲۲ خرداد، بی‌معناست. وضع کنونی ما بسیار شبیه به ایران پس از خرداد ۴۲ است. شاید تغییری که از آن می‌نویسم زودتر از آن پانزده‌سال خفقان‌بار نیز رخ دهد. بازخوانی تاریخ و اتّفاقات آن زمان می‌تواند ما را در یافتن مسیر کمک کند. پس از دید من:
الف. اعتراضهای خیابانی بهتر است خیلی زودتر بخوابد. چون این اعتراضات ناظر به «انتخابات ۸۸» است که گذشته از بی‌تأثیر بودن آن، حالا دیگر هدف از آمدن این کس یا نیامدن آن کس، به اصلاحی کلّی‌تر بدل‌شده که آن هم مستلزم آرامش و نفسگیری مجدّد است.
ب. هر گونه مشارکتی از این پس در قالب انتخابات یا مانند آن که تأییدکننده‌ی وضع موجود باشد محلّی از اعراب ندارد. بررسی چگونگی آن را به بعد وامی‌گذارم.
ج.  با مفروض گرفتن لزوم پرهیز از خشونت، یک راه مسالمت‌آمیز بیشتر برای تغییر باقی نیست و آن یک راه به سه مقصد می‌تواند منتهی شود. این سه مقصد، سه مدل الگوی قابل قبول حکومت برای ایران از دید من است با رعایت اولویّت فی نفسه یا ترتیب زمانی. فعلاً برای گفتن این راه- که از ایماهای پیشین من مثل «معمّای کرم و سیب» به راحتی فهمیده می‌شود- شاید کمی زود باشد چون اوّلاً هنوز شور و شر پس از انتخابات نخوابیده و ثانیاً مطمئن نیستم که آنکس که باید بشنود و بخواند، می‌خواند و می‌شنود.

در پایان با اینکه کلّی باید و نباید کردم، دغدغه‌ی خاصّی ندارم چون می‌دانم که فصلی گذشته و فصلی خواهد آمد. شاید اشتباههای پی در پی حاکمان مرا بیش از مواضع دقیق معترضان قویدل می‌کند که چنین خواهد شد. متأسّفانه باید منتظر سانسور بسیار شدید هنری و دانشی باشیم که از الآن و با مهار پیش از انتشار روزنامه‌ها شروع شده است. این وضعیّت قرمز شاید پایان بپذیرد ولی هرگز سفید نخواهد شد و بین زرد و نارنجی در نوسان خواهد بود. تصویر حکومت و حاکم نزد مردم به پیش از ۲۲ خرداد باز نخواهد گشت و اوضاع جدید محتاج برنامه‌، گفتار و کردار جدید خواهد بود. 

۶. من در این هیاهو از گسستن از تمام سنّتها می‌ترسیدم که مباد پا بر جایی بگذاریم که مطمئن نیست و باز دوباره با تفریط، زمینه‌ی افراطی دیگر را فراهم کنیم که فریادهای «الله اکبر»های شبانه مرا از نگرانی در آورد. می‌دانید که زنان به هنگام زایمان به زبان مادری سخن می‌گویند امّا فقط زنان نیستند، هر کس وقتی از آستانه‌ی خویشتنداری و ضبط نفس بگذرد دیگر وقعی به آموخته‌های خود و قضاوت اطرافیان نمی‌گذارد و چه وقتی بحرانی‌تر از دیدن جوانی آغشته به خون؟ وقتی فریاد «یا حسین» معترضان جوان را پیرامون جسم خونین دوستشان می‌دیدم و می‌شندیدم، مطمئن شدم که هنوز ریشه در آب است و این یعنی– به تعبیر بعضی- اسلام رنگی می‌تواند از دید جوانان تغییرخواه جانشین اسلام سیاه و سفید شود. در این باره هم- با تأکید بر اینکه فقط به خاطر تعلّقات مذهبی این بند را نمی‌نویسم- بعدها بیشتر خواهم گفت.

۷. میرحسین موسوی به درستی در آخرین بیانیّه‌اش دست خدا را در راهپیماییهای خاموش و شعارهای مسالمت‌آمیز تهران دیده است. این نوع خیزش بی‌برنامه و بسیار دقیق همه را به اعجاب واداشته است. دانه‌ی این سکوت معترض، در خفا و در وجدان تکاتک آن توده‌ی عظیمی که به خیابان رفتند و تعداد بسیار بیشتری که تماشا کردند، باقی می‌ماند و جوانه خواهد زد. ژیژک هم از این خودانگیختگی سامان‌مند به شگفتی آمده بود و به درستی می‌گفت که اینان خواهان بازگشت به انقلاب خمینی هستند. با توصیه‌ی مجدّد به جوانان و نوجوانانی که به اقتضای سنّ خود حافظه‌ی تاریخی چندانی ندارند به بازخوانی تاریخ معاصر، می‌گویم که اولین سؤال این است که انقلاب ِکدام خمینی؟ خمینی سال ۶۷ یا خمینی ۶۱ یا ۵۹ یا ۵۸ یا ۵۶؟ خمینی قم اوّل، نجف، پاریس، قم دوّم یا خمینی تهران؟ ما در حقیقت چند خمینی داریم با گفتارهایی که گاه در تضاد با هم قرار می‌گیرند. این برای شروع یکی از بهترین و مناسبترین پرسش‌هاست.  


چهارشنبه 10 تیر 1388
مرگ روشنا

                                

تا هر شعاع، برق بلندای خنجری‌ست،
خورشید
         در سکوت سحر
                       مرگ روشناست

شبگیر خوابناک،
کز من غبار تیره‌ی مه برخاست
من از صدا درآمدم
                     از مرگ روشنا
من، بیمناک دوست
                      که در قلب آفتاب گذر می‌کند
                                          - که دوست
مجموعه‌ی صداست:

و باز ناگهان
دریا و آسمان
همرنگ هم به پنجره‌ی صبح آمدند
و آفتاب صبح
            که با هر شعاع
                             خطّ غریب گلوله بود،

در هیئت آتشفشان
                       - خدای من ای...
                        ... ای جدای من!
من زخم روز خورده‌ی تنها
من مرد دوستمرده‌ی تنها

و سایه‌های صبح
در چشم‌های نفرت من،
                شکل دوست بود
               که عفریته‌ی بزرگ زمینی‌ست-
                                     شکل دوست

گاهی که من به هیئت زخمی
                                    نشسته‌ام
بر سینه‌ی همیشه‌ی فردا،
در هیئت غریبه‌ی آتشفشان
                            خدای من ای...
                          ... ای جدای من!
تا هر شعاع، برق بلندای خنجری‌ست. 

محمّد حقوقی


سه شنبه 9 تیر 1388
راهی جدید برای عبور از فیلتر

                                 

نسخه‌ی جدید اُپرا علاوه بر اینکه به شما این امکان را می‌دهد که از یک مرورگر سریع و به روز برخوردار شوید، با فعّال کردن دکمه‌ی توربو در سمت چپ پایین این مرورگر، می‌توانید سرعت بارگذاری صفحات را نیز با کاستن از کیفیّت تصاویر افزایش ‌دهید. امّا پس از کلیک کردن روی این علامت، فیلترها نیز شکسته می‌شوند و من چند سایت وطنی – از جمله ایمایان- را که امتحان کردم، دیدم به سادگی باز می‌کند. البتّه سایت یوتیوب را باز نکرد که پس از آشنایی بیشتر با این مرورگر برای آن هم می‌توان راهی پیدا کرد. با توجّه به فیلترشدن روزافزون سایتها در ایران، با استفاده از این مرورگر، با یک تیر دو نشان زده‌اید هم از یک نرم‌افزار قوی و سریع برای اتّصال به وب استفاده می‌کنید و هم بدون نیاز به افزونه یا نرم‌افزار دیگری از سدّ فیلترینگ ایران رد می‌شوید. به هنگام استفاده از اُپرا و با فعّال بودن حالت توربو،IP شما نیز از کشور دیگری نمایان می‌شود که برای ایمنی بیشتر شما در زمان گردش در وب مفید است.

نرم‌افزار نسخه‌ی ۱۰ اُپرا را از اینجا دریافت کنید. 

پ. ن: پس از چند بار امتحان متوجّه شدم که امکان دورزدن فیلترینگ با اُپرا فقط در بعضی از ISP ها موجود است و در برخی خیر. داشتن یک مرورگر نو که ضرری ندارد؛ با امتحان‌کردن شرکت‌ها و کارت‌های مختلف می‌توانید ببینید که کدامیک توانایی عبور از فیلترینگ را به همراه اُپرا به شما می‌دهند و از آنها استفاده کنید.


دوشنبه 8 تیر 1388
ولایت علوی

              

در میانه‌ی یکی از خطبه‌های علی(ع) مردی برخاست و به تفصیل او را ستایش کرد و فرمانبری خود از وی را یادآور شد. پیشوایان پرهیزگاران، پس از مدح و ثنای آن مرد، خطبه‌اش را اینچنین ادامه داد:

« نزد نیکمردان دانا، یکی از نکوهیده‌ترین خصلت‌های فرمانروایان این است که آنان را تشنه‌ی فخر و عجب و خودپسندی ‌بیابند و رفتارشان حمل بر کبر و خودخواهی شود. من از اینکه به گمان شما راه یابد که ستوده‌شدن و مدحت یافتن را دوست دارم، بیزارم و خدای را سپاس که چنین نیستم و اگر رغبتی نیز به تشویق و تمجید داشتم، آنرا به خاطر فروتنی و بندگی به درگاه خداوند سبحان – که بزرگی تنها او را سزاست- از خود دور می‌نمودم و آن ستایش را خاص او می‌دانستم.

چه بسا که مردم سپاس‌شنوی پس از انجام کاری را خوش می‌دارند؛ پس مرا به خاطر طاعت و بندگیم به درگاه خدا و به دلیل رفتار نیک و مهربانانه‌ام با شما و برای حقوقی که باقیمانده و هنوز از ادای آن آسوده‌خاطر نگشته‌ام و امور لازمی که ملزم به اجرای آن می‌باشم، مدح و ثنا نکنید. هرگز بدانگونه که با گردنکشان سخن می‌گویید، با من به گفت‌وگو منشینید و با من آنگونه که از خشم و خشونت جبّاران می‌هراسید و خموشی می‌گزینید مباشید و سخن را از من پنهان مسازید. به چاپلوسی و شیرین‌زبانی و ستایش بی‌جا با من میامیزید. درباره‌ی من گمان مبرید که اگر سخنی تلخ- که حق باشد- به من بگویید، مرا گران می‌افتد و آزرده‌خاطر می‌گردم. هرگز مپندارید که چشم‌انتظار بزرگداشت خود از سوی شما هستم زیرا آنکس که از شنیدن سخن راستین یا شیوه‌ی دادگری درستی که به او پیشنهاد می‌گردد، آزرده شود و آنرا گران و دشوار یابد، بی‌تردید کردار و رفتار عادلانه و برحق بر او بسی گرانتر و دشوارتر خواهد بود. حال که چنین است، از بازگوکردن حق و حقیقت و شرکت در مشورت کوتاهی نکنید، چون من بالاتر از آن نیستم که هرگز خطایی و لغزشی در کار و اندیشه‌ام پیش نیاید و از اشتباه در کردار خویش نیز ایمن نیستم مگر اینکه خداوند مرا از آن در امان دارد چرا که بر وجود من او برترین مالکان و تواناترین قدرتمندان است.»

بخشی از خطبه‌ی ۲۰۷ نهج‌البلاغه- ترجمه‌ی داریوش شاهین با اصلاح و ویرایش.


شنبه 6 تیر 1388
چه خوب که صدر اسلام نبودیم

                                   

هر شیعه‌ای در زندگی خود با این پرسش مواجه شده است که اگر من صدر اسلام بودم، چه می‌کردم؟ آیا اسلام می‌آوردم؟ آیا اگر اسلام می‌آوردم، به هنگام سقیفه و خیانت اهل حلّ و عقد به بیعت صدهزار نفری در غدیر خم چه می‌کردم؟ در کشاکش بین علی و دشمنانش کدام طرف بودم؟ به هنگام حرکت حسین به او می‌پیوستم یا نه؟ و ... آخرین سؤال این است که اگر امام موعود بیاید جزو همراهان او خواهم بود یا نه؟

اکثر مردم با قطعیّت به این پرسش‌ها جوابی می‌دهند که می‌پسندند که بله، معلوم است که ما چنین و چنان می‌کردیم- یا خواهیم کرد- ولی توجّه ندارند که باید شرایط را در ظرف همان زمان سنجید و جواب به این آسانی هم نیست. چرا در روایات دوران آخرالزّمان اینقدر تیره و تار توصیف شده است؟ جز این است که کسانی لباس حق را بر تن می‌کنند که شایستگی آنرا ندارند و مردم بین آنچه درمی‌یابند و آْنچه به آن دعوت می‌شوند تناقض می‌بینند و حیران می‌مانند؟ چرا اینقدر تأکید شده که دست به دعا برداریم که ایمان ما محفوظ بماند که از هر دشواری دشوارتر است؟ اگر جریان به این سادگی بود که احمد خاتمی گفت که غمی نداشتیم: خدا ، حجّتی بر زمین قرار داده و ولی فقیه هم نائب اوست و اطاعت امر او در نهایت به اطاعت از خداوند منجر می‌شود. اینکه خیلی ساده و روشن و عالی است، پس این همه اختلاف برای چیست؟ این همه دستور به پناه بردن به خدا از فتنه‌های آخرالزّمان برای چیست؟

محمّدتقی بهجت که آب پاکی روی دست همه می‌ریخت و می‌گفت:«ما» آنان را کشتیم و اگر این یکی بیاید با او همین می‌کنیم. با توجّه به اینکه قاتلان آنان، دشمنان اهل بیت و غیرشیعه بودند، چرا مرجع ضمیر او به«ما» بود؟ آیا واقعاً به فرض که صدر اسلام بودیم، جزو خائنان یا - در بهترین فرض- کناره‌گیران و محتاطان بودیم؟

نگاهی به بزرگان و مراجع تقلید بیندازید، جز حسینعلی منتظری هیچ کس صدایش را به صراحت بلند نکرده است. فردی که دروغگویی و فسق او محرز است، نامزد ریاست جمهوری شده است، انتخاباتی با بیشترین میزان تخلّف و ابهام برگزار شده است، معترضان حق شکایت ندارند و جوانان و زنان معترض را آگاهانه به قتل می‌رسانند و خطیبان می‌گویند باید بی‌رحمانه با همه برخورد کرد. خوب پس چه وقت زمان واکنش و فتواست؟ دیگران یا سکوت کرده‌اند یا دعوت به استفاده از راههای قانونی می‌کنند. قانونی که به وسیله‌ی شورای نگهبان به بدترین شکل تفسیر می‌شود و به دست مجریان به بدترین وجه اجرا؛ همانان هم قرار است که مرجع رسیدگی باشند.

کسی که نمی‌تواند و جرأت ندارد که در دو سطر اعتراض خود را بیان کند، نمی‌تواند خود را پیرو و وکیل کسانی بداند که تجلّی حقیقت در دنیای تیره و خاکی ما بودند. به شباهت انحراف سقیفه با وضع موجود دقّت کنیم. در هر دو واقعه بیعت یا رأیی انبوه با دخالت افرادی اندک که خود را نخبه و ریش سفید مردم می‌دانند نقض شده است. آنان کم هستند ولی کسانی که سکوت می‌کنند، در گناه آنان شریکند. خطبه‌های جوادی آملی را که خواندم متأسّف شدم. او دیگر چرا؟ کسی که خود به یقین می‌داند احمدی‌نژاد دروغگوست، نه تنها شخصاً او را رسوا نمی‌کند یا محتاطانه سکوت نمی‌کند و کناره نمی‌گیرد بلکه حالا از تأیید رهبر از وی حمایت ضمنی می‌کند و درباره‌ی نقش ولیّ فقیه داد سخن می‌دهد. وقتی حقیقت به پای هوای نفس قربانی شد، دیگر چه چیز برای حفظ یا دفاع باقی می‌ماند؟ اگر نمی‌توانیم حقیقت را بیان کنیم، باید بتوانیم با کناره‌گیری، از شرکت در جرم و عمل مجرمان تبرّی بجوییم.

آقایان بروند از ته دل خدا را شکر کنند که صدراسلام نبودند، گرچه بر اساس کردار و گفتار افراد می‌توان حدس زد که هرکس آنروزها کجا و چگونه قرار می‌گرفت.


جمعه 5 تیر 1388
ژیژک و بازگشت انقلاب خمینی

                   

مدّت زیادی از جنگ غزّه و گلایه‌ی من از انفعال روشنفکران ما نمی‌گذرد. در حالیکه کسی مانند چامسکی هم به صف تحلیل‌گران آن رخداد پیوست و بی‌آنکه از زاویه‌ی ایدئولوژیک به موضوع نگاه کند یا باید و نباید به کار برد، تفسیر خودش را ارائه داد که همانطور که پیشتر گفتم هر تفسیری تغییر را نیز در خود دارد و به عکس. اینها دو جور بیان یک مطلب هستند، یا بهتر بگویم دو روی یک سکّه. اینکه روشنفکران ما در انتخابات با حمایت از نامزدهای اصلاح‌طلب به میدان آمدند بسیار خوب بود ولی حالاست که قلم آنان باید بتواند نقش خود را ایفا کند. هر کس طبق مذاق و عقیده‌اش ، از هر مسلک و دیدگاه باید بتواند دو هفته‌ی اخیر را تحلیل کند؛ از  فیلسوف و جامعه‌شناس گرفته تا متکلّم و فقیه. بحث دیروز من نوشته‌ای بسیار ساده درباره‌ی عدالت فقیه بود که از ابتدایی ترین مسائل فقهی است که در دو سه صفحه‌ی اوّل توضیح المسائلها چاپ می‌شود. از دید من فقه کسانی مانند حسینعلی منتظری یا سیّدعلی سیستانی می‌تواند بدیلی برای تفکّر فقهی رسمی باشد که صدای اعتراض اوّلی سالهاست که بلند است و دوّمی- که می‌توان او را معمار عراق نوین نامید- هم در خفا، چه گذشته و چه الآن، به نحوی که صلاح دانسته نظرات خود را منتقل کرده است.

از خواندن مقاله‌ی ژیژک جا خوردم. او در این نوشتار کوتاه نشان می‌دهد که هم تا حدّ زیادی از نقص بزرگ دیگر تحلیل‌گران غیرایرانی ( نداشتن اطّلاعات کافی و واقع‌بینانه از ایران) در امان است و هم نکته‌سنجی‌های او در جمع‌آوری تمامی نظرات در مورد کسی مانند احمدی‌نژاد جامع به نظر می‌رسد. رأی نهای او هم از  دید من بسیار به واقع نزدیک است، لااقل خیلی بیشتر از بسیاری از تحلیلگران ایرانی.  او این نوشته را در نقد دیدگاههای غربیان نوشته است ولی به نحو بانمکی دیدگاه بعضی ایرانیان را نیز به چالش می‌کشد. اوّلین دیدگاه (دیدگاه غالب)، اعتراضها را حرکتهایی اصلاح‌گرایانه و طالب دموکراسی غربی می‌بیند که نسخه‌ی بدبینانه‌‌اش آن را به انقلاب مخملی نیز تعبیر می‌کند. نوع خوشبینانه‌ی این دیدگاه به عموم روشنکران و جوانان وب‌نویس تعلّق دارد و شکل بدبینانه‌ی آن، دیدگاه حاکمیّت است که با ساختن هیولایی از دشمن دخالتگر سعی می‌کند استقلال این جنبش را نفی کند. دوّمین دیدگاه( موسوی و احمدی‌نژاد دو روی یک سکّه‌اند)، دیدگاه بدبینان به این حرکت مردمی است که البتّه پس از راهپیمایی صدهاهزار نفری ۲۵ خرداد فعلاً محو عظمت این خیرش عجیب شده‌اند و سکوت کرده‌اند که در بین ایرانیان خارج‌نشین طرفدار بسیار زیادی دارد و در ایران هم بین جمعی از طیف گسترده‌ی غیرمذهبی‌ها – از جمله برخی که با خود ژیژک احساس قرابت فکری دارند- دیده می‌شود. دیدگاه سوّم شقّ سوّمی در کنار دو دیدگاه دیگر نیست و- برای نمونه- رسانه‌ی رسمی این دیدگاه را با شکل تحریف‌شده‌ای از دیدگاه اوّل مخلوط کرده و ارائه می‌کند با این تفاوت که مسلمان‌نمایان دوآتشه‌ی طرفدار احمدی‌نژاد هیچ وقت او را با مصدّق مقایسه نمی‌‌کنند. 

تشبیه احمدی‌نژاد به برلوسکونی یکی از دقیق‌ترین تشبیه‌هایی است که در این چهارسال دیده‌ام.( برلوسکونی همین چند ماه پیش ادّعا کرد که یکی از محبوب ترین سیاستمداران جهان است!) با این تفاوت که برلوسکونی خود می‌داند که چه جور آدمی است ولی احمدی‌نژاد آنقدر واقع‌بینی و عقلانیّت ندارد که بداند کیست و بفهمد دارد چه بر سر کشورش می‌آورد. تلقّی خرافاتی او از مذهب از دید من نقش زیادی در این توهّم – ظاهراً- علاج ‌ناپذیر دارد.  

                     

امّا آنچه این مقاله را آن چنان متمایز- و خطرناک- می‌کند که مطبوعات از چاپ آن سرباز زنند، تلقّی او از بازگشت حال و هوای بهمن ۵۷ است، بازگشت انقلاب خمینی. خمینی به دلیل سالها تبلیغ و بدفهمی در غرب مرادف بن لادن و دیگر تندروان مذهبی شده است که قطعاً غلط است. همین روزها پشت جلد بسیاری از مجلّات غربی، در زمینه‌ی اعتراض زنان و جوانان ایرانی، تصویر بن لادن و نصرالله و خامنه‌ای و خمینی در کنار هم استفاده شده بود که چشم بستنی آشکار بر تفاوت میان این افراد است. پشتیبانی نکردن او از انقلاب ‌مخملی و دیدگاه غالبی که به درد مطرح شدن در کنگره‌ی آمریکا بخورد باعث عدم انتشار این مقاله شده است که جوّ یکسونگرانه‌ی مدّعیان آزادی را به خوبی نشان می‌دهد. مدّعیانی که شاید اجازه دهند همه حرفشان را بزنند ولی فقط به حرف بعضی گوش می‌دهند. عرض کردم که هر تفسیری جهت‌دارانه است و میل به تغییری خاص را هم در دل خود دارد. اکنون نیز تنها تفسیرهایی مجال بازتاب می‌یابند که خوش‌بینانه برتری و چیرگی تمدّن غرب را نشان دهند و تمایل دیگران به پیوستن به این تمدّن را. بدیهی است که طرفداران «پایان تاریخ» از این برداشت خوششان نیاید. انقلاب خمینی به معنای انقلابی در جهت خواسته‌های مردم ایران است که لزوماً در موضوع‌هایی مانند اسرائیل یا پذیرفتن استیلای آمریکا یا انرژی اتمی و ارزش‌های فرهنگی خاص که تلاش می‌شود، عام، کلّی، انسانی و جهانشمول معرّفی شود، منطبق با خواست آنان نیست.

دو گروه باید از این مقاله درس بگیرند، یکی کسانی هستند که از لحاظ فکری خود را به ژیژک نزدیک می‌بینند و در این مدّت چند ماهه من جز بی‌ادبی همیشگی نوشته‌های آنان، نوعی دیدگاه تحقیرآمیز را هم نسبت به نخبگان و هم توده‌های مردم در آنها دیده‌ام. تناقض‌های ریز و درشت فکری و انشانویسی بر اساس مصادره به مطلوب، خویش و قوم بازی، نقل قولهای پیاپی، نان قرض دادنها و این‌همانی‌های خیال‌پردازانه به کنار، اگر می‌توانند احترام به مردم، خواست آنان و اسلامی که به قول ژیژک می‌تواند گونه‌ای «اسلام خوب» باشد را از یکی از« غول»های خود یاد بگیرند؛ گرچه می‌دانم احترام گذاشتن به نظر و عمل دیگران کاری است که به زحمت از آنان برمی‌آید.

گروه دوّم روشنفکران و عملگرایان اصلاح‌طلب هستند که باید دیر یا زود انتقاد اصلی را که انحراف ایران از مسیر خود- به خصوص در دو دهه‌ی اخیر- است، با صدای بلند بیان کنند. تفاوت رفتاری و گفتاری دو رهبر ایران و لزوم بازگشت به راه درست انقلاب، گذشته از اینکه حرف درستی است، سلاحی بسیار قدرتمند در برابر محافظه‌کاران نیز به شمار می‌آید. مگر نام و انگشت‌گذاشتن روی سیره‌ی خمینی بتواند اعمال حاکمیّت فعلی را زیر سؤال ببرد. اینجا حرفهای دیگری هم هست که می‌گذارم برای وقتی دیگر.

اوّل که عنوان مقاله را دیدم فکر کردم منظور او از گربه، برداشت آشنای ایرانیان از نقشه‌ی ایران است که دیدم خیر، به عنصری کارتونی نظر دارد. من امیدوارم که سرنوشت ایران مانند آن ضرب‌المثل ایرانی باشد که گربه را هر جور بیندازی با چهار دست و پایش پایین می‌آید. برای رسیدن به این منظور واجب‌ترین کار- بسیار واجب‌تراز حضور درخیابانها- کار فکری روشنفکران است. انقلاب ایران بی تلاشهای شریعتی و مطهّری و بسیاری از روشنفکران ایرانی- و حتّی درسهای ولایت فقیه آیت‌الله خمینی در نجف- که بدیلی را برای تفکّر رسمی ارائه می‌کردند ممکن نمی‌شد ولی از نبود همین عناصر فکری در حال حاضر می‌توان مطمئن بود که تا تغییری دیگر راه زیادی مانده است چون منتقدان نتوانسته‌اند برای ایدئولوژی رسمی و برداشت حکومتی از دین ، تئوری ولایت فقیه و شخص ولی، بدیلی را معرّفی کنند و بدون این نمونه‌های جایگزین، نباید امید زیادی به اصلاح داشت.

پ. ن: ترجمه‌ی فارسی مقاله‌ی« آیا گربه‌ی بالای پرتگاه، فرو خواهد افتاد؟» را اینجا می‌توانید بخوانید.


پنجشنبه 4 تیر 1388
فقه متروک، فقه مظلوم

                 

چهل روز از درگذشت فقیه بزرگ آل محمّد مرحوم بهجت گذشت. گاهی که از ایشان سؤال می‌شد که چرا امام دوازدهم در بین ما نیست یا اگر می‌بود چقدر خوب بود، در جواب می‌گفت :« به فرض که بود، شما چه می‌کردید؟ آیا جز این بود که همان حرفهای پدرانش را برای ما می‌گفت؟ مگر نه اینکه آن حرفها لای کتابها مانده است و کسی به آنها عمل نمی‌کند؟ خوب حرفهای او هم مانند حرف آنهاست و قرار نیست که دین جدیدی بیاورد یا حرامی را حلال یا حلالی را حرام کند. اگر کسی حرف معصومان را می‌خواهد همین الآن نیز موجود است و ما با خودشان که کاری نداریم با معارفشان کار داریم»( نقل به مضمون)

اینجا و آنجا خواندم که فقه و اخلاق بهجت به درد امروز نمی‌خورد که این حرف را می‌گذارم به مقدار شناختی که گویندگانش از فقه و اخلاق اسلامی و شخص محمّد تقی بهجت داشتند. فقه از دید من امروز مظلوم و متروک است. متروک از این جهت که مردم و عامّه‌ی طالبان دانش و دین با آن کاری ندارند و مظلوم از این جهت که کسانی به نام فقه و فقیه هر حرامی را حلال و هر حلالی را حرام کرده‌اند و از فقه مایه گذاشته‌اند؛ در حالیکه فقه برای ساختن دنیایی بهتر و رهاشدن از وضع موجود، راههای بسیار مناسبی را می‌تواند پیشنهاد دهد.

برای مثال اگر دروغ در فرهنگ امروز بسیار زشت و ناپسند است، در فقه آل محمّد یک فاجعه‌ی به تمام معناست. این گناه بی هیچ تردید کبیره است و شخص را از عدالت ساقط می‌کند و دروغگو از نظر فقهی قطعاً فاسق است. اگر بزرگترین مرجع  باشد از مرجعیّت ساقط می‌شود که هیچ، دو رکعت نماز هم نمی‌شود پشت سرش خواند. مسیح مهاجری در اعتراض به تأیید صلاحیّت محمود احمدی‌نژاد نوشت که این شورا حقّ تأیید آدم دروغگو را ندارد و این همان حرف درست و صحیح است. اینجاست که مصلحت‌سنجی اصلاً جایی ندارد. او در دوران تبلیغات دستکم دو دروغ غیرقابل انکار گفت. یکی انکار ماجرای مبتذل هاله و حصن و حصاری که یکی از همراهانش در سازمان ملل پنداشته بود او را در بر گرفته است و او به صراحت انکار کرد و دیگری اصرار بر دادن آمار نادرست درباره وضع اقتصادی کشور. چنین کسی از نظر فقهی فاسق است، نه می‌تواند عهده دار منصبی شود و نه امانتی به دستش سپرده شود.

از طرف دیگر رهبر در خطبه‌ی جمعه‌ی پیش ضمن تقبیح کسانی که احمدی‌نژاد را دروغگو می‌خوانند با استفهام انکاری گفت« آیا رئیس یک مملکت و کسی که هفده میلیون رأی دارد، دروغگو می‌شود؟» این حرف به معنای دروغگو ندانستن وی بود. از آنجا که این اعتراف مبنی بر داشتن یقین به صدق احمدی‌نژاد است و احمدی‌نژاد نیز دروغگوست، عدالت خطیب جمعه را هم از بین می‌برد. یا او از دروغ محمود باخبر است و باز او را تأیید می‌کند که واویلا...یا به گفته‌های او جهل دارد و به اشتباه فکر می‌کند که او راست می‌گوید که ضمن ایکه این جهل برای رهبر یک کشور بسیار قبیح است و تحقیق در باره‌ی این موارد بسیار ساده است، باز به اشتباه در مورد چیزی که به صحّت آن یقین ندارد حکم صادر می‌کند که باز هم عدالت وی زیر سؤال می‌رود چون یقین نمی‌تواند بی‌ملاک باشد، یقین به درستی یا نادرستی حرف او با یک تماس ساده با جوادی آملی و رئیس بانک مرکزی به دست می‌آمد. می‌بینید که فقه چقدر روشن و بدون گذاشتن جای هیچ شبهه‌ای می‌تواند تکلیف امور را معلوم کند؛ به یک شرط.

آن شرط این است که ما به تعریف فقیه از زبان معصوم دقّت کنیم. این تعریف شروطی دارد مثل« مخالفاً لهواه، مطیعاً لأمر مولاه» و جز آن. در تعاریف امامان بیشتر از آنکه بر کتابخواندن و استاددیدن و علم مرسوم را داراشدن تأکید شود، بر مخالفت بر هوای نفس یا تقوا و اینگونه امور تأکید شده است. اینها شروطی هستند که یا نادیده گرفته می‌شوند یا بد تعریف می‌شوند.

هوای نفس را فقط خوابیدن با دختر مردم یا بالاکشیدن یک میلیارد تومان ندانیم. هوای نفس برای هرکس فرق می‌کند. هوای نفس، هر خواسته‌ای است که در تقابل با حقیقت قرار بگیرد. دیروز سردار فضلی را دیدم که مصاحبه می‌کرد و به اخباری که پیرامون وی شایع کرده بودند، می‌خندید. خواسته‌ی او و امثال او این است که نگاهشان به جمال آقا روشن شود و رهنمود او را« فصل‌الخطاب» تردیدها و دودلی های خود بدانند. او را جانشین شیخ انصاریها و صاحب جواهرها ببینند و به نوکری نایب امام زمان افتخار کنند. حالا اگر عیّاری جلو آنان را بگیرد و حکم دروغگو و تأییدکننده‌ی دروغگو را برایشان بازگوید دو راه دارند، اصرار بر پیروی از آقا، یا پذیرفتن اینکه افراد را با حق می‌سنجند نه حق را با افراد؛ اگر کسی معصیتی کرد، در هر مقامی باشد باید او را کنار گذاشت و این از هر تلخی برای اینان تلخ‌تر است. می‌بینید که چقدر ساده، پیروی از یک عالم دینی – که کار پسندیده‌ایست- می‌تواند بدل به هوای نفس شود. آیا این افراد می‌توانند از این آزمون سربلند بیرون بیایند؟ آیا فقیهان و عالمان راستین برای توضیح و تبیین دین کوشش لازم را کرده‌اند تا این افراد در جهل مرکّب نباشند؟


چهارشنبه 3 تیر 1388
برای دخترم ندا آقاسلطان

                            

دخترم
سنّت‌شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملّتی زنده به گور می‌شود.

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می‌خورد.

تو فقط ایستاده بودی
و خوشدلانه نگاه می‌کردی
که به خانه‌ات برگردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال‌های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می‌زنند.

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره‌ی صیادش را جستجو می‌کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه‌ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می‌شود.

کیانند اینان
پنهان بر پنجره‌ها، بام‌ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده‌ی خانگی

پارس می‌کنند.

کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می‌شوی.

آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه‌ی ایران را در ترنّم گلبرگ‌هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده‌اند
                        بلبلانند
میلیون‌ها تن که گرد گلی نشسته
                              و نام تو را می‌خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می‌خوانند نشنوی
یعنی پنجره‌ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می‌گذارد
او که صید حلال می‌خورد.

شمس لنگرودی - اوّل تیر ۱۳۸۸


چهارشنبه 3 تیر 1388
چرا به کوچه نیایم؟

                        http://naadaanii.persianblog.ir/post/946

چرا به کوچه نیایم؟
درختهای کهنسال زنده‌اند هنوز
و از قلمرو آوندهایشان
صدای پای جوانه به گوش می‌آید

زمین خسته نفس تازه می‌کند
و یاخچی‌آباد
که مثل چهره‌ی مادربزرگ غمگین بود
و مثل قامت مادربزرگ
به زیر بار نداری خم بود اینک
ببین چگونه کمر راست می‌کند

هوا هوای شکفتن
و زنده‌بودن و پیوستن است در کوچه
و آن پرنده‌ی مغموم
که از دریچه‌ی ساعت
به روز حادثه بیرون پرید با من گفت:
که اعتیاد
به کرم‌بودن و لولیدن
همیشه در لجن فکرهای بیهوده
جنایت است جنایت

من از تبار شهیدانم
و لاله‌ها
و فکر دختر معصومی
که داغ حسرت یک جفت کفش ورنی را
به گور کوچک خود برده ا‌ست
دل مرا که تعهّد به کوچه‌ها داده است
همیشه بر سر پیمان نگه می‌دارد

چرا به کوچه نیایم؟
مگر نمی‌بینی
که  خشم،
          کوچه‌‌ی
خاموش را
به خون و شعل بدل کرده‌ است
و طفل دیروزین
چه قد و قامت مردانه‌ای به هم زده‌ است.

نهال رابطه‌های حقیر در کوچه
به ارتفاع صداها رسیده‌ است اینک
و آفتاب
چه روشنایی افسون کننده‌ای دارد

کجاست ریشه‌ی تو
و از چه فلسفه‌ای آب می‌خورد
که اینچنین ثمر تلخ می‌دهی
و با خدنگ قلم خیره‌ی ندانمکار
دل برادر خود را نشانه‌ می‌روی؟

مگر تمامی فریادها در آن همه سال
شکستن شب و زنجیره‌ها نبود ای دوست؟
و اجتماع پر از رنگ و بوی گلها را
ضرورتی
برای رونق این بوستان نمی‌خواندیم؟

چرا هنوز مردّد به کوچه می‌نگری
و درد مردم این مرز و بوم ناخوانده
به پشت پنجره خود را طبیب می‌خوانی

طبیب کوچه و بازار مردمند
که نبض هر حرکت را به کوچه می‌گیرند
ونقش نیک و بدش را درست می‌فهمند

چرا به کوچه نیایم؟

زمین به روشنی صبح می‌رسد
و کوچه گل‌بته‌ی آفتاب را
به کوچه‌های غم‌آلود می‌برد

جعفر کوش‌آبادی-  سفر با صداها، ۱۳۶۰


سه شنبه 2 تیر 1388
الله اکبر

                               

فریاد الله اکبری که این شبها شنیدیم یعنی:

۱. خدایی که بزرگتر از کلّ کائنات است، مختصّ گروهی معدود نیست.
۲. جز او نباید کسانی صفات خاصّ او را به خود ببندند یا طرفدارانشان
اینگونه صفت کبریایی خدا را به آنان نسبت دهند.
۳. اگر کسی امروز خود را برتر و بزرگتر از دیگران پنداشت، بداند که دست بالای دست بسیار است و فردا لزوماً مانند امروز نخواهد بود.


دوشنبه 1 تیر 1388
سلّاخ و قناری

                     کسی که در میدان آزادی اوّلین درگیری را آغاز کرد     

نیروی انتظامی حاصل جمع کمیته و کلانتری سابق نیست، چیزی متفاوت با آنهاست. پلیس‌های سابق به کار خود به عنوان گونه‌ای شغل نگاه می‌کردند، راهی برای امرار معاش. ممکن بود هر کدام از آنها معلّم یا کاسب شود ولی دست روزگار آنها را به این کار کشانده بود. باقی‌‌مانده‌ی آنها امروز از برخورد مستقیم با مردم پرهیز می‌کنند و در چهارراه‌ها حیران و شرمزده هستند. حکایت کمیته‌ای‌ها فرق می‌کرد، آنها گروهی بودند که به مدد نیروی ایمانی که در خویش می‌یافتند و برای کمک به انقلابی که حاضر بودند برای آن هرچه دارند بدهند، به کمیته آمده بودند، اگر به کمیته نمی‌آمدند ممکن بود به جبهه بروند یا عضو جهادسازندگی شوند. عملکرد اینان را که گاهی در برخورد با آنچه مفسده می‌پنداشتند به ترمز‌بریدگی تشبیه می‌کردند و حتّی گاهی بالانشین‌ها هم از افراط آنها به ستوه می‌آمدند. اینها هرچه بودند، مرام داشتند و اسلام و عقیده می‌شناختند، با اندک معلوماتی که از خواندن چند جزوه یا کتاب به دست آورده بودند. اهل سوز و گداز و گریه بودند و امام را الگوی خود می‌دانستند.

نیروی انتظامی برای پاکسازی پلیس‌ها سابق و سامان‌دادن به کمیته‌ای‌ها تشکیل شد و حاکمیّت با جذب هدفدار نیروهای جوان آرام آرام آنان را جانشین اسلافشان خود کرد. امّا این بار تعلیم و آموزش از آنان موجوداتی سرسپرده و در خدمت قدرت ساخت تا به درد این روزها بخورند. اینها که سینه‌ی جوانان مردم را نشانه می‌گیرند و به خانه‌ها می‌ریزند که یک روزه این‌کاره نشدند، اینها را برای چنین روزهایی تعلیم داده بودند. یکی دو آزمون نیز در جریاناتی که در هجده تیر و بعضی استانهای شرقی و غربی به پا شد از خود پس دادند و حالا منظّم‌تر و بفرمان‌تر در خدمت کانون قدرت هستند. در چند روز گذشته می‌دیدم برخی حساب اینها را از لباس شخصی‌ها جدا می‌کنند. صد البتّه در میان لباس شخصیها همه نوع نیرو به خصوصی بسیجی هم هست ولی وقتی فلان مسؤول می‌گوید که به آنها گفتیم اگر می‌آیید فقط با لباس فرم بیایید یعنی بین لباس شخصیها از آنها هم هست.

جهان از به کار بردن اسلحه‌ی گرم علیه تظاهرکنندگان ایران تعجّب کرده است. اعتراض آرام و مسالمت‌آمیز که به راهپیمایی سکوت معروف شده بود وقتی با ممانعت مواجه شد، به پرتاب سنگ و شکستن چند شیشه کشید ولی چاره‌ی این کار در دنیا آب گرم و سپرهای حفاظتی است و باتومهایی که معمولاً در حدّ دفاع از خود از آن استفاده می‌شود نه ضربه‌هایی چنین وحشیانه و نه استفاده از اسلحه‌ی گرم. اکثر کشته‌شدگان این روزها تیر را از ناحیه‌ی سینه خورده‌اند و این یعنی کسانی آگاهانه قلب آنها را نشانه رفته‌اند. اینها موجوداتی هستند که با تعالیم نظامی و مذهبی آموخته‌اند که  نظام مذهبی را از شرّ « بغاة» حفظ کنند و اینجاست که نصر بالرّعب معنا می‌یابد. وقتی زنان این نیرو در برخورد با تجمّعات زنان از خود آن وحشیگری را نشان دهند، از مردانشان چه انتظاری هست؟ شعر شاملو را که به یاد دارید؟ یکی از زنان نیروی انتظامی مصاحبه کرده و گفته بود که از جنازه نمی‌ترسم ولی از سوسک می‌ترسم!    

من امّا به نوری که در جان هر انسان به ودیعه نهاده شده امیدوارم که این روزها از کسانی که از فرمان مافوق خود در قلم و قمع مردم سرپیچیده‌اند کم نداشته‌ایم. مأموران رژیم گذشته نیز برای چنان روزهایی تعلیم دیده بودند ولی روز مبادا به دادشان نرسیدند. این وجدان زنگارگرفته با برخورد مناسب مردم می‌تواند دوباره جان بگیرد و جلا یابد. اگر تقلّب به زعم عدّه‌ای تخمین و حدس بود، خون جوانانی که این روزها روی آسفالت خیابانها می‌ریزد یقین محض است. این خونها دامنگیر خواهد بود؛ می‌مانیم و می‌بینیم.  


تعداد بازدیدکنندگان : 365216


Powered by BlogSky.com

عنوان آخرین یادداشت ها