ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
بایگانی

آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 19 بهمن 1388
آوازه‌خوان کجاست؟

                  

هر فصل، شاعران خود را دارد؛ بلوغ، زنانگی، شکست، عرفان، مبارزه و... . فصل دگرگونی و تغییر اجتماعی هم شاعران خود را دارد و زنده‌یاد جعفر کوش‌آبادی یکی از آنهاست که در گذشته به مناسبت، دو شعر« در پیاده‌رو کنار دانشگاه» و « چرا به کوچه نیایم؟» را از ایشان گذاشتم. آخرین اشعار او که در ایران‌دخت چاپ شد گرچه به صراحت دو شعر بالا نیست امّا هم سویه‌ی اجتماعی را از دست نداده و هم دارای نمادپردازی و ابهامیست که آنها را شعرتر می‌کند. 

۱

گل،
راز خواندن را
از پرنده پنهان می‌کرد
پرنده یک نفس آواز خواند و خواند
که در سرخی فلق
دهان غنچه به پاسخ گشوده شد

۲ 

مرگ از پس شبی دراز
در خلوتی که برگزیده‌ام اکنون
از صافی سکوت گذر کرده است و آمده است.
شانه به شانه‌ی من ایستاده است.
امّا به رغم او
دنیای من
سرشار روشنایی آب است و آینه‌ است.

۳ 

مانداب‌ها
غوکان هرزه‌درا
تکثیر می‌کنند
آوازه‌خوان کجاست؟


یکشنبه 18 بهمن 1388
درباره‌ی علی مطهّری

                       

پرسش: 

علی مطهّری در نامه‌ای به موسوی او را متّهم به غفلت کرده و تمام اتّفاقات چند ماه اخیر را به جای اینکه به نیروهای بسیج، نظامی، انتظامی، شورای نگهبان و قوّه‌ قضائیّه و مسؤول آنها در قانون اساسی یعنی رهبر منتسب کند به رئیس‌جمهور منتسب کرده است! از این بالاتر او عقیده دارد که رهبر در صورت فراغت با احمدی‌نژاد که به او از هاشمی هم نزدیکتر است( ر.ک خطبه‌ی ۲۹ خرداد) برخورد خواهد کرد. چرا او متوجّه بدیهیّات آشکاری که نادیده گرفته نیست؟

پاسخ:  

مقدّمه‌ی اوّل: در معارف اسلامی بر پاک بودن لقمه و درآمد مؤمن بسیار تأکید شده است. لقمه‌ی شبهه‌ناک فکر را زایل می‌کند به گونه‌ای که انسان واضحات را نیز برعکس می‌بیند و به طرف نتیجه‌گیریهای نادرست ‌کشانده می‌شود.

مقدّمه‌ی دوّم: علی مطهّری با چاپ یادداشت «افراط در ردّ صلاحیّتها» در روزنامه‌ی اعتماد ملّی ۱۶ بهمن ۸۶ از ردّ صلاحیّتهای گسترده‌ی شورای نگهبان انتقاد کرد ولی خود او در همان انتخابات به مجلس راه یافت یعنی انتخاباتی که عدّه‌ای از رقیبانش به اعتراف خودش حذف شده بودند. طبعاً اصلاً نمی‌توان تضمین کرد که اگر آن محذوفان در انتخابات بودند، مطهّری یا هرکس دیگر الآن «قطعاً» در مجلس می‌بود چون ممکن بود که در رقابت با آنان رأی نیاورد؛ پس مطهّری در یک رقابت نابرابر به ناحق واجد جایگاه نمایندگی مجلس شده و از درآمد این جایگاه به ناحق اشغال‌شده استفاده می‌کند.

نتیجه: نیازی به تصریح ندارد و آشکار است.


شنبه 17 بهمن 1388
گفتگوی سیب و سیّد

            

چند روز پیش بازدیدکننده‌ای با نام «فرید» به ایمایان آمد و گفت که گفتگویی با مهدی جامی داشته که خیلی نتایج امیدوارکننده‌ای در پی نداشته است و می‌خواهد با من به دلیل داشتن مبانی مشترک فکری بیشتر وارد گفتگو شود. در پاسخ گفتم که در تبادل نظرهای اینچنینی، نفس هم‌سخنی دستاورد بزرگی است و نباید به دنبال نتایجی مانند اقناع سریع مخاطب بود. نشانی خواست، من هم نامه‌ای نوشتم و اعلام آمادگی کردم ولی خبری نشد. چند نامه‌ی دو طرف به هم را در سیبستان لابد دیده‌اید، نمی‌دانم چرا بحثها این روزها به سرعت سیاسی می‌شود، در حالیکه آغاز نامه‌نویسی پیرامون نظرات هاشمی رفسنجانی درباره‌ی فقه بود، ناگهان سر از انتخابات و ولایت مطلقه و جنگ جمل درآورد! البتّه پاسخ جامی به دوّمین نامه‌ی سیّد در این امر بی‌تأثیر نبود. اگر خود فرید (یا سیّدمجتبی به روایت جامی) با من وارد گفتگو می‌شد طبعاً مفصّل‌تر به موضوع می‌پرداختم ولی حالا بحث درباره‌ی فقه و رفسنجانی را باز می‌گذارم تا اگر دوست طلبه‌ی ما خواست به آن بپردازیم پس فقط به بخش سیاسی آن- که می‌شود سه نامه‌ی پایانی با محوریّت نامه‌ی آخر که سخنان خود را در آن خلاصه کرده- نگاهی می‌افکنم. جامی بیشتر نظر خود را در رویارویی با او توضیح داده است ولی من می‌کوشم به روش همیشگی خود یعنی نگاه به مفروضات بحث طرف مقابل، عیارسنجی آنان با معیارهای مشترک و چگونگی استدلال با آن مفروضات بپردازم. ابتدا سخن یا مضمون سخنی از او را می‌آورم سپس نظر خودم را:

۱- «رفتار سیاسی ائمه(ع) معیار اصلی شناسایی حلال و حرام افعال سیاسی همه‌ی ماست.» 

درست این است:« رفتار سیاسی ائمّه معیار اصلی شناسایی حرام و حلال افعال سیاسی معتقدان به آنهاست» شاید این یادآوری، ریزبینی زائدی به شمار آید ولی اگر باور کنیم که بسیاری الآن در ایران یا اهل سنّت هستند یا اعتقادی به امامان شیعه ندارند، کمی از این عمومیّت در حکم‌دادن کوتاه بیاییم. من البتّه به درس‌آموزی از حیات امامان اعتقاد دارم و به سخنانی مانند «آن اعمال متعلّق به هزاروچهارصد سال پیش بود» انتقاد دارم. آن اعمال، تشخیص صحیح امامانی معصوم در ظرف زمان مختلف با امروز بود، با شناخت ثابت و متغیّر و به دست آوردن قانون یا فرمول عملی آنان و گذاشتن متغیّر زمان حاضر، می‌توان از آن اعمال برای امروز بهره برد. این نکته را هم در پایان می‌گویم که ایشان می‌گوید ائمّه ولی فقط به یکی دو مورد از زندگی سیاسی امام علی اشاره می‌کند ولی تفسیر گفتار و کردار این بزرگان جز با بررسی کامل سیصدسال ابتدای تاریخ اسلام به دست نمی‌آید.

۲- «امیرالمومنین پس از تصدی حکومت در مقابله با پیمان شکنانی که امنیت جامعه را تهدید می‌کردند با خشونت رفتار کردند.» 

خشونت مجاز از ابزار مشروع هر حکومتی برای ادامه‌ی بقا و ثبات است، پلیس و نیروهای نظامی هر کشور برای دفع متجاوزان یا اخلالگران به خشونت متوسّل می‌شوند. ظاهراً هدف از طرح این بند، مقایسه با وضعیّت کنونیست. در جواب باید گفت که خوارج دو گونه برخورد با امام علی داشتند، یکی برخورد فکری و نظری تا حدّ تکفیر و ناسزاگویی در مسجد و در حضور امام و دوّم سلاح برداشتن. در مورد اوّل ایشان گفت که شما آزادید و سهم شما از بیتالمال هم محفوظ است تا زمانی که شمشیر برنداشته‌اید. زمانی هم که به جنگ آمدند ایشان مجبور به دفاع شد، ابتدا آنان را نصیحت کرد که قسمت بزرگی از آنان از صفوف جنگ خارج شدند و سپس با باقیماندگان جنگید. سیره و روش حاکمان ایران آیا با منش و روش علی می‌خواند؟ اینکه کدام طرف بر حقّند را کنار می‌گذاریم، الآن کسی می‌تواند از رهبر انتقاد کند؟ آیا روزنامه‌ای را به دلیل چاپ نامه‌ی سرگشاده‌ و مؤدبانه‌ی مرحوم یدالله سحابی به رهبر نبستند؟ آیا کمترین انتقاد به ایشان جزایش زندان نیست؟ اگر خشونت در برخورد با منتقد نظری تبعیّت از سیره‌ی علی است که آنرا به ما نشان دهید؛ اگر نیست، خروج از عدالت و رفتار علوی است و برای ولی فقیه خودخوانده مشروعیّتی باقی نمی‌ماند.

۳- «خشونت در برابر اکثریت و ریزش پایگاه اجتماعی دلیل عدم حقانیت فعل حاکم اسلامی نیست» 

در عجبم از اینکه دوست طلبه‌ی ما بیشتر بودن سپاه مخالفان علی را به معنای اکثریّت مخالفان علی گرفته است! امام علی خلیفه‌ی مناطق بسیار گسترده‌ای از شرق ایران تا قسمتهای وسیعی از آفریقا بود، سپاهیان مخالف که نمایندگان تمام مناطق سرزمینهای اسلامی نبودند تا ثابت شود اکثریّت مردم آن زمان با علی مخالف بودند. بیشتر بودن یکی از دو طرف در میدان جنگ چیزیست و بیشتر بودن پایگاه اجتماعی یکی از دو طرف چیز دیگر. در مورد روایات تاریخی هم باید با احتیاط برخورد کرد، ایشان با قطعیّت از بیشتر بودن سپاه جمل و صفیّن نوشته‌اند ولی روایات تاریخی سپاه جمل را از سه هزار نفر تا سی هزار نفر می‌گوید که سی‌هزار آن خیلی موثّق نیست و سپاه امام را از شانزده هزار نفر تا بیست هزار نفر. صفّین هم جنگ معاویه با علی بود که حاکم یکی از استانهای زمان عثمان بود که حاضر نشد به فرمان علی گردن نهد و ابداً سپاهیان او نماینده‌ی اکثریّت مسلمانان نبودند.(برای دیدن روایات تاریخی از آمار سپاهیان امام در جنگهای سه گانه به اینجا و و منابعی که معرّفی کرده است، مراجعه کنید)  

تمام اینها به کنار، مقایسه‌ی محاربان و باغیان زمان امام معصوم با معترضان به انتخابات در ایران بسیار نابجاست. در ایران تا کنون هم سران سبز با خود رهبر کاری ندارند و در پی اجرای صحیح قانون اساسی و روشن‌شدن حقایق هستند ولی پاسخ آنان سرکوب، برخورد فیزیکی، زندان و تهمت بوده است. 

۴- «طلحه و زبیر در پی خونخواهی عثمان بودند ولی امام در پاسخ آنان فقط جنگید» 

آنان ابتدا لشکر راه انداختند و بصره را تصرّف کردند و آدم کشتند نه اینکه اوّل خونخواهی کنند و پس از ناامیدی دست به سلاح ببرند. امام بارها برای آنان پیک فرستاد ولی آنان به پیکها جواب رد دادند و آخرین نفر آنان را که برای داور قرار دادن قرآن رفته بود کشتند و طلحه به امام علی که خود برای گفتگو رفته بود، چنین جواب داد که ما از تو دو امر را می‌خواهیم، یکی اینکه قاتلان عثمان را به ما بدهی و دوّم اینکه کنار بروی تا شورای مسلمین خلیفه را انتخاب کند و اگر هر دو را نخواهی ما شمشیر می‌کشیم! می‌بینید که مسأله به آن سادگی که سیّد می‌گوید نیست. امام علی بعدها گفت که طلحه برای این به خونخواهی عثمان برخاست که خون عثمان را از خودش نخواهند چون خود او یکی ازمتّهمان قتل عثمان بود( نهج‌البلاغه، خ ۱۷۴). برای مطالعه‌ی بیشتر رجوع به کتب تاریخی الزامی است ولی برای آگاهی اجمالی می‌توان به اینجا و اینجا مراجعه کرد.

۵- «اگر شما مرجعیت مطلق رفتار معصومین را در تمامی عرصه‌ها اعم از عبادی و سیاسی بپذیرید به این سادگی نمی‌توانید درباره عدالت و فاسق بودن رهبر ایران حکم کنید» 

من بر عکس سیّد طلبه معتقدم که به سادگی می‌توان: 

الف. امام علی اعمالش طابق النعل بالنعل با شریعت موافق بود ولی گاهی هم به مصلحت عمل می‌کرد. مطلحت ایشان تنها شامل برخی امور عبادی یا اجتماعی می‌شد ولی «عدالت» را هیچ‌وقت زیر پا نمی‌گذاشت، به بیان دیگر برای ادامه‌ی حکومت و بالانگرفتن نارضایتی مبارزه با نماز تراویح را خیلی لازم نمی‌دانست ولی ظلم را هرگز نمی‌پذیرفت و حتّی به قیمت از دست دادن حکومت راضی به زیر پا گذاشتن عدالت نبود.( برای مطالعه‌ی بیشتر حتماً به اینجا مراجعه کنید) 

ب. آقای خامنه‌ای بارها و بارها شاهد عدم احقاق حق مظلومان و اولیای دم بود و سکوت کرد، از مواردی که بالا گفتم بگیرید( حبس و زندانی کردن مخالفان نظری خلاف سیره‌ی امام علی) تا پی‌گیری نکردن جریان قتل زهرا کاظمی و از آن واضحتر قتلهای زنجیره‌ای که به شهادت بسیاری به فتوادهندگان خاصّی از نزدیکان ایشان می‌رسید ولی ایشان با گفتن اینکه« نمی‌خواهم پای روحانیّت به موضوع باز شود» جلو آنرا گرفت. حتّی اگر این نقل قول را نپذیریم ولی واضح است که خون آن مقتولان به علاوه‌ی سیّداحمد خمینی که به تصریح نیازی خطاب به سیّدحسن خمینی به قتل رسید، عملاً پایمال شد و کسانی که متّهم به صدور فرمان قتل یا مباشرت در انجام آن بودند، بدون پی‌گیری ماندند که سهل است، به مقام و منصب رسیدند و یا در کمال آسودگی روزگار گذراندند. 

ج. نتیجه‌گیری از بند الف و ب بسیار آسان است.

۶-« نظر امام خمینی چیز دیگری بود. نامه ایشان به آقای خامنه‌ای گویای ابعاد این ولایت مطلقه است و هیچ ربطی هم به استبداد ندارد. ایشان ولایت فقیه را مافوق تمامی احکام اولیه اسلام می‌دانستند» 

نقد نظر آیت‌الله خمینی باشد برای بعد (زمانی که به داوری درباره‌ی نوشته‌های جوادی آملی و حائری یزدی بنشینم) ولی امام خمینی که جزو معصومین نیست؛ هست؟ پس به صرف امام خمینی بودن قول ایشان حجّت نیست. ایشان یکی از فقیهان دوران غیبت هستند که نظرات شاذّی در مورد ولایت فقیه به نسبت دیگران دارند.  

از سوی دیگر یک حقیقت محض مانند پیامبر بودن محمّد بن عبدالله (ص) در هنگام نوشتن پیمان با مشرکین مکّه به دلیل اعتراض آنان از پیمان‌نامه حذف شد، اگر ولایت مطلقه را وحی منزل هم بدانیم، در قانون اساسی فعلی و در اصل ۱۱۰ قید خورده و مقیّد شده است. یک کلمه‌ی «مطلقه» نمی‌تواند باعث شود که این اصل- بلکه تمام اصول قانون اساسی- را تزیینی بدانیم. یک طرف پیمان مردم هستند که هیچ‌یک این برداشت را از قانون اساسی ندارند که ولی فقیه به اتّکای همین یک کلمه می‌تواند هر کار خواست بکند تا ولایت مطلقه متفاوت با استبداد باشد. لااقل عدالت که می‌تواند این اطلاق عجیب و غریب را قید بزند.

۷-« در اصطلاح فقهی این معنا در برابر ولایت مقیّده مطرح می‌شود. برخی ولایت فقیه را تنها در امور خاصی که از آن به حسبه تعبیر می‌شود معتبر می‌دانند.»  

ایشان ولایت مطلقه را در برابر مقیّده دانسته‌اند...الخ. تفاوت ولایت فقیه آیت‌الله خمینی با دیگر فقها مثل آیت‌الله خویی از زمین تا آسمان است، ولایت فقیهی که جز بر صغار و مجانین نیست کجا و ولایتی که جزو اصول دین شمرده می‌شود و شامل تمام مکلّفان بالغ و عاقل حتّی آنان که به این نظریّه باور ندارند یا مقلّد حاکم وقت نیستند یا دیگر مسلمانان غیر شیعه می‌شود کجا؟ بیست سال است که به آقای خامنه‌ای «ولیّ امر مسلمین جهان» گفته می‌شود و ایشان سکوت کرده است. ایشان چه ولایتی بر مردم مصر و مراکش و اندونزی دارد؟ طبق کدام برداشت فقهی؟ خلط بین ولایت تکوینی امامان معصوم و ولایت فقهی امری عادی نیست که با آمدن یک لفظ کوچک«مطلقه» بگوییم در بازنویسی فلان شد و صورت مسأله عوض شد.

۸- «یکی دانستن ولی فقیه با امام معصوم»
تا اینجا بحث بر سر قانون و حکم فقهی بود ولی تشخیص مصداق و موضوع به عهده‌ی مکلّف است هم صلاحیّت کسی که به ولایت فقیه می‌رسد( الف) و هم احکام و اعمال ولی فقیه(ب).

الف. (صلاحیّت ولی فقیه) چنین کسی باید واجد شایستگیهای علمی و رفتاری باشد و طبق قانون اساسی مجلس خبرگان منتخب مردم بر کار وی نظارت کنند تا مبادا این شایستگی را از دست بدهد، درباره‌ی شایستگی علمی ایشان به این مقاله از محسن کدیور مراجعه کنید و درباره‌ی نظارت مجلس خبرگان هم دو نکته شایان گفتن است:

اوّل: به سخنان اخیر نمایندگان ایشان که عزل وی را ناممکن دانسته‌اند و با سکوت ایشان مواجه شده‌اند، مراجعه کنید. این یعنی ایشان به نقض قانون اساسی (اصول مربوط به عزل ولی فقیه) راضی هستند و همین یکی از دلایل خروج از عدالت ایشان به دلیل پیمان‌شکنی است مگر اینکه بگوییم همان یک لفظ «مطلقه» که یک گوشه‌ی قانون اساسی آمده می‌تواند تمام اصلهای دیگر را بلااثر کند!

دوّم: نظارت استصوابی ایشان دامن خبرگان را هم گرفته است. اینان نمایندگان اصلی مردم نیستند و در حقیقیت رهبر با دو واسطه دوام خودش را ابدی کرده است. حکم ولی فقیهی طبق قانون اساسی نافذ است که برگزیده‌ و مؤیّد از سوی نمایندگان ملّت باشد نه نمایندگان دستچین‌شده به وسیله‌ی منتخبان خود در شوران نگهبان. چه کسی می‌گوید اگر روحانیان آزادانه در مجلس خبرگان انتخاب شوند، او باز رهبر خواهد بود؟

ب.(اعمال ولی فقیه) من پیشتر یکی نبودن امام و فقیه را در ایمای « تشیّع بنی‌اسرائیلی» باز کرده‌ام. هر شیعه‌ای«موظّف» است به محض دیدن امری که خلاف دستور خدا و رسولش باشد با فقیه مرجع خود مخالفت کند و تشخیص این امر با خود مکلّف است و تقلیدبردار نیست. در دوران ما مغالطه‌های زیادی صورت گرفته که یکی از آن همین یکی دانستن غیرمعصوم با معصوم است. اگر شیعه‌ای و یقین به عصمت و امامت کسی آوردی باید در برابر او خاضع باشی ولی غیرمعصوم هر آن، در معرض نقد و سنجش و داوری شیعیان است و این تصریح امام عسکری است نه گفته‌ی من.

سالها پیش از آیت‌الله سیستانی استفتایی درباره‌ی تبعیّت از ولی فقیه شد که ایشان گفت که چنین کسی واجب الاتّباع است مگر آنکه حکمی خلاف دستورات خدا و رسولش بدهد. ابتدای این فتوا اشاره به اوایل سخنان امام عسکری داشت و انتهایش به پایان حدیث آنجا که به تفاوت شیعیان و قوم یهود اشاره می‌کرد؛ کیهان این فتوا را با حذف بخش پایانی آن چاپ و منتشر کرد غافل از اینکه  حسین شریعتمداری فتوای سیستانی را دوپاره نکرد بلکه سخنان امام معصوم را دوپاره کرد. چنین کاری که عملاً توسّط تمام جانفدایان رهبر در دو دهه‌ی اخیر به عنوان یک پروژه دنبال شده است (یعنی برداشتن فرق بین معصوم و غیرمعصوم) حتماً نتایج تکوینی در پی خواهد داشت که این چند ماه اخیر- از دید من- طلیعه‌ی چنین نتایجی است.


چهارشنبه 14 بهمن 1388
نشانه‌های فتنه

               

از آنجا نشناختن نشانه‌های فتنه منجر به غفلت می‌شود و آنهم نتایجی دارد که کمتر از نتایج خیانت نیست، من نیز به سهم خود برخی از این نشانه‌ها را در برنامه‌های سیما به خصوص «دیروز، امروز، فردا» یافته‌ام که بی‌شک محصول نفوذ غیرخودیها در سیماست. تنها اندکی از این نشانه‌ها را گوشزد می‌کنم، باشد که به وظیفه‌ی خویش عمل کرده باشم:

الف. هاشمی رفسنجانی
از آنجا که هاشمی یکی از خواصّی است که آنچنان که باید و شاید به وظیفه‌ی خود پس از انتخابات عمل نکرده و به فرموده‌ی رهبری «شفّاف‌سازی» نکرده است، تبلیغ و بزرگنمایی وی ابداً به صلاح نیست. در این برنامه‌ها هرجا بنیانگذار انقلاب نشان داده می‌شود هاشمی کنار او دیده می‌شود بسی بیش از رهبر کنونی، اگر وضع به این منوال ادامه یابد، ممکن است برای نسل جوان که رهبر انقلاب را نزدیکترین فرد به بنیانگذار انقلاب می‌دانند، این مسأله باعث شک و شبهه شود که چرا امروز ایشان در صف منتقدان است و چه کسی در برابر چه کسی ایستاده است.

ب. سیّدابوالحسن بنی‌صدر
در طول این سالیان چهره‌ای مخوف، جاسوس و خودفروخته از بنی‌صدر نمایش داده شد. در حدیث داریم که «النّاس اعداء لما جهلوا»، یعنی انسانها دشمن آن چیزی هستند که نمی‌شناسند. تا زمانی که بنی‌صدر را ندیده‌ای، هر چیزی را درباره‌اش باور می‌کنی ولی وقتی حتّی سخنان گزینش‌شده‌ی او را ببینی و بدانی که نه شاخ داشت و نه دم و انتقاداتی را علیه نظام مطرح می‌کرد که همین الآن بسیاری می‌گویند و مخالفانی داشت که پدران همین لباس‌شخصیهای فعلی بودند، او را تطهیر کرده‌ای. در حالیکه خطبای جمعه و روحانیان حکومت هر روز عبوستر می‌شوند و از فواید اعدام می‌گویند و از مخالفان خود با تحقیر و دشنام یاد می‌کنند، مصاحبه‌ای از او در سنین سالمندی پخش شد که با چهره‌ای بشّاش و خندان و در کمال ادب می‌گفت که آقای خمینی گفت که من به بنی‌صدر رأی ندادم چون نه با ولایت فقیه موافق بود، نه با دخالت روحانیان در سیاست. از آنجا که این دو مسأله امروز حرف دل بسیاری است، اینگونه نمایش دادن وی به محبوب شدن او کمک خواهد کرد. من نگرانم که تبلیغ برنامه «دیروز، امروز، فردا» اگر همچنان ادامه پیدا کند، بنی‌صدر به قهرمان ملّی تبدیل و مقدّمات بازگشت او به ایران فراهم شود.

ج. سید محمّد حسینی بهشتی
در گزارش مجلس خبرگان قانون اساسی و سخنان اوایل انقلاب مدام سخن و تصویر مرحوم بهشتی پخش می‌شود در حالیکه فرزندان او هم‌اکنون عضو جنبش سبزند و یکی از آنان در زندان است، اگر این مسأله برای ایجاد شائبه در دل جوانان نیست، پس چیست؟

اینها را کنار توهین امثال شجونی به روحانیّت بگذارید که می‌گفت فلانی عمّامه‌ دارد این اندازه، ریش اینقدر ولی بصیرت هیچ، تا بدانیم که این گفته در صورت تعمیم یافتن دامن چه کسانی را می‌گیرد؛ یا اینکه سخنان اعضای نهضت آزادی را پخش می‌کنند که در دفاع از «جمهوری دموکراتیک اسلامی» یا حتّی «جمهوری ایرانی» می‌گویند که در ایران باید همه کس در عقیده، زندگی خصوصی و دیانت خود آزاد باشد و مسائلی از این قبیل که جدّاً نگران‌کننده است. فیلمهایی پخش می‌شود که نسل جوان پیش از این ندیده بود و سخنانی شنیده‌ می‌شود که پیش از این نشده بود و اینها تمام سعی و تلاش نویسندگان مخلص کتابهای درسی مدارس را نقش بر آب می‌کند. اینها گوشه‌ای از آثار رخنه‌ی فتنه به رسانه‌ی ملّی بود که در صورت ادامه‌ی آن این جانب مجبور به افشاگری بیشتر خواهم شد. خداوند عاقبت همه‌ی ما را ختم به خیر کناد.


دوشنبه 12 بهمن 1388
فقه عقلایی

           

ارجاع این نوشته‌ی سیبستان به مصاحبه‌ی هاشمی رفسنجانی با شهروند امروز مرا دوباره به صرافت نوشتن چیزی درباره سخنان وی انداخت. همان زمان نیز چنین قصدی داشتم که فرصت از دست رفت و به مسائل دیگری پرداختم.

رفسنجانی آدم باهوش و بامطالعه‌ایست و آنان که او را می‌شناسند می‌دانند که برعکس بسیاری دیگر از اهل علم دین که پا به عرصه‌ی سیاست گذاشتند، هیچ وقت مطالعه را ترک نکرده چه در زمینه‌ی علوم دینی و چه مسائل سیاسی. فهرست طولانی کتابهای فقهی که او جای آنان را خالی می‌داند، نشان از دغدغه‌ی سابقه‌دار او می‌دهد که آرام آرام در جریان کارها و فعّالیّتهای طولانی فقدانشان را در فقه احساس کرده است و گرنه برای یک مصاحبه به سادگی نمی‌شود چنین فهرستی تدوین کرد. آیت‌الله سیستانی هم در ملاقات با بعضی از روحانیان در نجف از آنان پرسیده است که در درسهای خارج فقه در ایران چه می‌خوانید؟ آنان گفتند همین ابواب معروف فقهی را و او گفته که اینها را که ما هم بحث می‌کنیم، شما که حکومت دستتان است، چرا مسائل جدید را از مجلس شورای اسلامی و شورای نگهبان در حلقات درس و بحث نمی‌آورید؟

هر دونفر دغدغه‌ی آشتی دادن مسائل جدید با فقه و ساختن فقهی نوین دارند و این دیدگاه حدّ فاصل کسانیست که فقهشان تکرار مکرّرات است با کسانی که لزومی به دخالت دین در سیاست نمی‌بینند. امّا این نوع نگرش به فقه آن چیزی است که عبدالکریم سروش نامش را فقه حدّاکثری می‌گذارد و وقتی چنین فقه مدّعی کمالی در کار باشد، ناگزیر مجری آن باید فقیه یا فقیهان باشند و این به معنای تکرار تجربه‌ی سی سال گذشته است. حالا که فقه دریاها و بیمه و... نداریم و جایی برای اظهارنظر دیگر متخصّصان در برابر فقیهان باز است، وضع از این قرار است، اگر – به فرض از نظر من محال- چنان فقه کامل و فقیهان جامعی داشته باشیم که تمام ارکان حکومت را باید به آنان سپرد.

برای مقدّمه‌ی ورود به بحث به عنوان کسی که به دین پایبند است، این را که خدا برای هر عملی، حکمی از احکام پنجگانه دارد تصدیق می‌کنم ولی در موضوعات جاری، یا متون دینی در مورد عملی حکم خاصّی دارند (مانند معاملات) یا ندارند (مانند برخی علوم مثل پزشکی) در آنچه حکمی داریم که تکلیف معلوم است ولی در آنچه نداریم، فقها ارجاع به متخصّص و عمل به دستور او را همان تجویز شرع می‌دانند. برخی اهل معرفت، آن چنان به دستور پزشک عمل می‌کردند که گویی وظیفه‌ای دینی را به جا می‌آورند، مثلاً اگر او دستور به مصرف دارو به مدّت بیست و یک روز می‌داد، آنان یک روز هم- به فرض دیدن آثار بهبودی- آن را ترک نمی‌کردند چرا که از نظر آنان عدول از نظر متخصّص فن و در نتیجه عدول از فرمان عقل و نهایتاً امر خدا بود. اینجا این سؤال مطرح می‌شود که با توجّه به اینکه مواردی که هاشمی برشمرده الآن در دنیای نو متخصّصانی برای خود دارد، چرا به جای عمل به تشخیص آنان (مانند مثال بالا) باید حتماً این بحث را در فقه باز کنیم و باری گران بر دوش فقه بگذاریم؟ این کار دستکم سه پیامد نادرست دارد:

الف. علوم در دنیای نو بسیار گسترده شده‌اند و روزبه روز رشته‌ها ریزتر و تخصّصی تر می‌شوند و دیگر امکان علّامه شدن در دو یا چند علم بسیار دشوار است. هر کدام از سرفصلهای بالا مجال گسترده‌ایست و هر نظریّه‌ای حاصل کارشناسی متخصّصان در کمیته‌هایی با تخصّصهای ویژه است. حالا چرا و چگونه باید باری بر دوش فقه گذاشت که هم به متون دینی و تفقّه (که بسیار گسترده‌تر از فقه رایج است) بپردازند و هم علوم جدید را بخوانند و تطبیق دهند و فقه جدیدی بیاورند. (یکی از ایرادهای منتقدان «قبض و بسط» به دکتر سروش همین بود که گویی برای تفقّه، یک نفر باید تمام علوم روی زمین را بخواند ولی همین روحانیان خود از مدافعان فقه حدّاکثری بودند از سوی دیگر سروش که ریشه‌ی تحوّلات معرفت دینی را به علوم دیگر هم کشاند، طرفدار فقه حدّاقلّی بود و این تناقض درونی دو طرف هم از طنزهای روزگار ماست)

ب: پیامد دوّم این است که کار از روال عادی خود خارج می‌شود. در روال عادی، اختلاف نظر با استدلال طرفهای مرتبط با آن مبحث (مثلاً اقتصاد یا آموزش و پرورش یا...) به پیش می‌رود و قوّت استدلال و رأی نهایی اکثریّت حکم به حاکمیّت یکی از طرفها می‌دهد تا در میدان عمل هم بازده آن مشخّص شود و مجدّداً در مورد آن داوری شود، اگر خوب بود ادامه یابد و اگر بد بود، جایگزینش معلوم شود. امّا اگر در کنار سه فرضیّه اقتصادی مفروض، نظر چهارمی پیدا شود که حاصل تفکّر یک فقیه باشد، آن سه تای دیگر اصلاً مجال عرضه نمی‌یابند چون حالا جدال بین قوّت استدلال نیست، بلکه اختلاف بین سه نظر غیراسلامی و یک نظر اسلامی است، در یک جامعه‌ی متدیّن کدام مقدّم است؟ نظر اسلامی به جبر بر دیگران حاکم می‌شود گرچه آن فقیه مقدّمات اقتصاد را هم بلد نباشد و فرضیّه‌ای بسیار ضعیف ارائه کرده باشد، چون در مقابل کمترین خدشه‌ای به مردم می‌گوید که انتخاب با شماست، یا از نظر اسلام (نظر من) پیروی کنید که آخرت را دارید، گیرم دنیایتان به خوبی آنها نباشد و یا به طرف آن سه بروید و آخرتتان را به دلیل مخالفت با فرمان خدا از دست بدهید گرچه دو سه روزی هم رفاه داشته باشید، مردم به کدام سو می‌روند؟

ج. تمام خسارتهای اجرای یک فرضیّه به پای دین گذاشته خواهد شد. دین است که این مدل حکومت را جلو گذاشته، دین است که چنین مدل اقتصادی را پیشنهاد داده است، دین است که چنین نظام تربیتی را ارائه کرده و این هم حاصل آن. آسیبهای نظرات دیگر به حساب نواقص فکر بشر گذاشته می‌شود و همه در جهت رفع آن برمی‌آیند ولی اینجا دین ضربه می‌خورد. تجربه‌ی سی سال گذشته نشان می‌دهد که مدل حکومت ناکام اسلامی چقدر دفاع از دین را برای مدافعان آن دشوار کرده است و امروزه تکرار اینکه این تنها یکی ازامکانهای تحقّق حکومت دینی بوده است، کمتر کسی را قانع می‌کند.

رهاشدن از هرکدام از سه معضل بالا خودش یک پیروزی است ولی مهمترین دستاورد چنین فقهی که آنرا عجالتاً فقه عقلایی (فقهی که در زمینه‌های گوناگون دانش بشری سیره و دستاورد عقلا را به رسمیّت می‌شناسد و نتایج آن را از دیدگاه دین پیروی‌پذیر می‌داند) می‌نامم، این است که می‌تواند در یک جامعه‌ی متکثّر مانند ایران گونه‌ای همراهی و همکاری با سکولاریزم داشته باشد. بینش معتدل سکولار به دنبال جدا کردن حوزه‌ی دین از ساختار سیاست است. اگر زمام امور به دست متخصّان هر فن داده شود، هم سکولارها راضیند که دین در کار آنان دخالت نمی‌کند، هم متدیّنان به فقه عقلایی، نتیجه‌ی حاصل از خرد جمعی را به نیّت اینکه غرض شارع با عمل به آن برآورده می‌شود، به رسمیّت می‌شناسند. مهم نیست که نیّت افراد چیست (چون هر دو گروه طبق آنچه درست می‌دانند عمل می‌کنند)، مهم این است که با سعی و تلاش می‌توان گونه‌ای «همراهی عملی» بین هر دو قشر جامعه‌ی ایران به وجود آورد؛ و از سوی دیگر باز مهم نیست که کدام اکثریّت و کدام اقلیّتند، مهم این است که با عمل به این روش همه‌ی سلایق (به جز کسانی که در پی تحمیل نظر خود به دیگران به نام دین‌گستری یا دین‌ستیزی هستند و- پیشتر گفتم- کسانی هستند که بازی را به هم می‌زنند) زیر یک سقف جمع می‌شوند. این کاریست که جداً جای پی‌گیری دارد و نتایج خوبی را در پی خواهد داشت، هیچ کس از عمل به خرد محض و دستاوردهای دانشی بشر ناکام نشده و نخواهد شد.

سخن آخر: اینجا یک نکته را اضافه کنم که مخالفت با دستور به ایجاد جامعه‌شناسی اسلامی و دیگر علوم انسانی اسلامی آن هم به شیوه‌ی آمرانه و غرب‌ستیزانه چیزی است و موافقت با امکان استفاده از خرد متجلّی در متون دست اوّل دینی ( قرآن و احادیث) در علوم بشری چیز دیگر. به نظر من از آنجا که از دید یک متدیّن، خرد محض در کلام خداوند و پیشوایان دین جلوه کرده است، با شناخت این نوع خرد می‌توان آنرا در زمینه‌های مختلف علوم (عمدتاً انسانی) به کار گرفت ولی به عنوان یکی از منابع شناخت خطاپذیر انسانی نه فتوای تخطّی‌ناپذیر فقهی. اگر کسی در یکی از رشته‌های علوم انسانی تحصیل می‌کند، در تحلیل داده‌ها نیاز به فراستی دارد که در صورت نیاز می‌تواند از منابع دینی نیز کمک بگیرد. تفاوت این روش با روش اوّل این است که آنان مواد را از قرآن و سنّت می‌خواهند بیرون بکشند ولی این روش- با پذیرش امکان استفاده از سنّت دینی در موضوعاتی مانند حکومت‌داری- تأکیدش روی صورت یا منطق استدلال است. در صورتی که فرصتی بود، این موضوع را بعداً بیشتر می‌شکافم ولی همینجا و در رابطه با موضوع بالا بگویم که کسی که به فرض توانست از منابع دینی در رابطه با زمینه‌ی تخصّصی خود کمکی بگیرد، آن برداشت، حاصل فکر یک بشر عادی و خطاپذیر است و به فرض که در کنار دیگر فرضیّه‌ها قرار بگیرد، چیزی برتر از آنان ندارد و باید از همان روشها برای محک زدن آن استفاده کرد، امّا وقتی چنین برداشتی بخشی از فقه شد، باید و نباید و الزام دینی جزء جداناپذیر آن خواهد شد و خسارتهای بالا را در پی خواهد داشت.


شنبه 10 بهمن 1388
تضاد روحانی و عالم

                

من« روحانیون» را با«علمای اسلامی» یکی نمی‌گیرم، بلکه متضاد می‌بینم. در اسلام ما دستگاهی به نام «روحانیّت» نداریم. این اصطلاح خیلی تازه است و مصداق آن هم نوظهور. در اسلام ما عالم داریم در مقابل غیرعالم، نه روحانی در برابر جسمانی. برخی گفته‌اند چرا من گاه جدّی‌ترین و عمیق‌ترین دفاع را نسبت به این «جامعه» (یعنی جمع) کرده‌ام و قویترین ایما‌نها و امیدها را بدان نشان داده‌ام و گاه شدیدترین حمله‌ها را علیه آنها کرده‌ام و این تضاد، زاده‌ی تضاد؛ چرا؟ این تضاد میان« روحانیون» و «علماء»است که متأسّفانه هر دو تیپ غالباً یک لباس دارند و یک پایگاه ظاهری در جامعه‌ی مذهبی، هرچند نقششان متضاد است. روحانی است که می‌گویم تنها رابطه‌شان با مردم « دستی است برای گرفتن و دستی برای بوسیدن»! اینها معمولاً از اسلام( تاریخ، عقاید؛ قرآن، سنّت، تشیّع، فلسفه‌ی اسلام، روح و جهت اصلی رسالت پیامبر، مکتب علی، نهضت حسین، عدل، امامت، انتظار...)هیچ نمی‌دانند، نقشی دارند درست کپیه‌ی خاخام‌ها، راهب‌ها، کشیش‌ها و موبدان. شاخه‌ای از شجره‌ی روحانیّت رسمی ِهمه‌ی مذاهب عالم، شجره‌ای که اسلام قطع کرد ولی طبقه‌ی حاکم و دستگاه به خاطر نیازی که داشت، برای پایگاهی در میان توده، توجیه وضع موجود و تخدیر مردم، یعنی تحریف حقایق مذهب و استخدام آن در خدمت مصالح قدرت، کم کم چنین دستگاه رسمیی را به وجود آورد؛ در تسنّن از همان آغاز، عصر عثمان خشت اوّل(کعب الاحبار) و سپس در خلافت بنی‌عبّاس، با رسمیّت یافتن چهار مکتب فقهی و طرد اجتهاد و نفی مکتب جعفری و فقهی صادق و در تشیّع پس از صفویّه که وارث نظام سلطنت و خلافت اسلاف بود ولی در لباس مقدّس تشیّع و در نتیجه باید تشیّع از میان مردم برخیزد و در مسجدشاه همسایه‌ی عالی‌قاپو شود و چنین نقشی را «عالم» نمی‌کرد. روحانی ساختند که همدست و همکار قزلباش بود و نعلینش لنگه‌ی دیگر چکمه و هر دو یک جفت کفش در پای«شاه سلطان سیّدحسین»!

و پیداست که در چنین نظامی که جهل و جور همداستان می‌شوند«عالم عدالت‌خواه و امامت‌شناس»- یعنی عالم شیعه- چگونه کم کم از صحنه کنار می‌رود و روحانی بر صحنه مسلّط می‌شود و این است که چهارقرن پس از صفویّه می‌بینیم. شخصی چون [...] بدون آنکه کسی در تمام این مدّت این مملکت شیعه شنیده باشد که یک خط چیزی نوشته باشد و یا یک کلمه درس داده باشد و جز «توصیه» اثری آفریده باشد، «آیت‌الله» می‌شود و بیا و برو و دم و دستگاه و نام و نان... ودر همین حال، کوهی از علم و تحقیق و در کنارش انبوهی از کار، در گوشه‌ی دورافتاده‌ی شوشتر نشسته و نامش را هم کسی نشنیده است! برای روحانی نه تنها علم و تحقیق در اسلام و سیره و زندگی ائمّه فضلی نیست که نقص است، او را «سبک» می‌کند!

این یادآوری را باز هم کردم تا سؤءتفاهم نشود، زیرا امروز که روشنفکران و حتّی مردم ساده و روشن‌بین، این دوگانگی را در زیر این لباس و آرایش یگانه احساس کرده‌اند و به همان اندازه که به ارزش بزرگ عالم شیعی احترام می‌گذارند و اعتقاد دارند، دست روحانی را خوانده‌اند و جهل را در لباس علم شناخته‌اند. روحانی برای دفاع از خودش، در پشت سر«عالم» مخفی می‌شود و او را که قربانی روحانیّت است، سپر می‌گیرد تا حق‌پرستان راستین که در دفاع از اسلام و تشیّع و ضرورتاً دفاع از عالم اسلام‌شناس و تشیّع ‌فهم، بر این دشمنان اسلام و تشیّع و علم، تیر حملات رسواگر و گلوله‌ی آیات روشنگر بر این نقابداران سیاه نفاق پرتاب می‌کنند و این بتهای تثلیث را در سرزمین توحید اسلامی، با جمرات سرزمین شعور«رمی» می‌کنند، دست و دلشان بلرزد که نکند چهره‌ی پاک عالم خدشه بردارد و وجدان قدسی ایمان جریحه‌دار شود و این است که اگر سکوت کنیم، به عقد شوم جهل و جور کمک کرده‌ایم و هر روز شاهد زادوولد فرزندان نامشروعشان که تحریف و جمود و جعل ذلّت و تمکین و خواب و تخدیر است خواهیم بود و اگر بتازیم، «حجّت»های راستینی که در آن میان هستند و چه بسیار( و هنگام صلح، در پس جبهه‌شان می‌افکند وهنگام جنگ، پیشاپیش صفشان می‌آورند)، صدمه زده‌ایم.

(علی شریعتی، مجموعه آثار، ج ۲۰، صص ۲۱-۱۱۹)

پ.ن: کلمات نقطه‌چین داخل قّلاب ظاهراً در چاپ دوران جدید حذف شده‌اند ولی چه خوب که اینگونه شده است تا به راحتی بتوان صفاتی را که شریعتی برمی‌شمرد بر هر مصداقی که آن را می‌پذیرد تطبیق کرد. در دورانی که سخنان روحانیّت و روشنفکری ِبدیل آن روزبه‌روز رنگ سیاسی‌کاری و کهنه را به نام جدید جازدن می‌گیرد، حرفهای شریعتی همچنان تازه و نو به نظر می‌رسد، گویی برای امروز ما بیان شده است.

ایماهای مرتبط:

خرافه‌هایی پیرامون شریعتی
گنجی و نقد شریعتی( بخش اوّل، بخش دوّم، بخش سوّم)
باز شریعتی(
بخش اوّل، بخش دوّم، بخش سوّم)


پنجشنبه 8 بهمن 1388
ساعت ِاعدام

            

در قفل ِِدر کلیدی چرخید

لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقص ِآب بر سقف
از انعکاس تابش ِخورشید

در قفل ِدر کلیدی چرخید

***

بیرون
رنگ ِخوش ِسپیده‌دمان
ماننده‌ی یکی نُت ِگمگشته
می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی
                                      سوراخ‌های نی
دنبال ِخانه‌اش...

***

در قفل ِدر کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید

***

در قفل در
کلیدی چرخید.

احمد شاملو- ۱۳۳۱


پنجشنبه 8 بهمن 1388
پایان بازی ولایی

               

۱- هاشمی رفسنجانی کلمات را بیهوده استخدام نمی‌کند و اهل از روی عصبانیّت حرف‌زدن هم نیست. وقتی او در مورد سخنان شیخ محمّد یزدی می‌گوید:« بوی توطئه می‌آید»، یعنی باید درنگ کرد. باید تأمّل کرد چون هاشمی از تبعیّت از رهبری ‌گفت امّا یزدی باز به او حمله می‌کند. از بعضی کلمات سران اصلاحات بوی اندکی نرمش می‌آید امّا فلان نماینده مصاحبه می‌کند و می‌گوید که دولت نظام به تأیید آقایان احتیاجی ندارد. اینها یعنی حاکمیّت در برنامه‌ای طرح‌شده نه به دنبال ادامه‌ی وضع موجود و نه آرام کردن فضاست بلکه در پی حذف تمام مخالفان، منتقدان، افکار مهار آنان، و مطیع‌کردن تمام سکوت‌گزیدگانست؛ همه باید اظهار اطاعت کنند و گرنه خواهند دید آنچه انتظارش را ندارند.

۲- مثلاً «برنامه‌ی رو به فردا» هفتگی شده ولی در حقیقت لباس عوض کرده و با همان مجری در برنامه‌ای هر شب به نام« دیروز، امروز، فردا» با دعوت از افراد تندرو شدیدترین حملات و حرفها علیه منتقدان زده می‌شود. دیشب جواد لاریجانی هرچه خواست به بازرگان، روشنفکران دینی و سیاستمداران منتقد گفت و امشب هم پناهیان سخیف‌ترین عبارات را ضدّ سران سبز به کار برد، او کسانی را هم که مصلحت را در دوری از عرصه‌ی نفی و اثبات جناح‌ها می‌دانند به ابوموسی اشعری تشبیه کرد. اینها همان توطئه است، یعنی شمشیر را از رو بستن و تعارف را کنار گذاشتن که از برنامه‌ی حسینیان و بروجردی شروع شد و تداوم یافت و در شبهای آینده قطعاً ادامه می‌یابد. با حریفی می‌شود وارد معامله و بازی شد که قواعد آن را قبول کند نه اینکه بگوید:« فقط من». از لحاظ نظری چاره‌ای جز گفتن اینکه «کسی که بازی را به هم می‌زند، نباید در بازی باشد»، باقی نمانده و این اصلاً تندروی نیست. توصیه‌ی من به آرامش، در مرحله‌ی عمل است که این دوره‌ی گذار به آرامی طی شود و گرنه هر گونه انتظار نرمش از حاکمیّت بیهوده است. وضعیّت امروز جامعه‌ی ما مانند زائوییست که وقت زایمانش رسیده باشد، این دست و آن دست کردن ممکن است هم فرزند را از بین ببرد و هم مادر را. سالها پیش گنجی حرفی تند علیه حاکم زد که«باید برود» و همه آنرا محکوم کردند ولی حالا خود او همه‌ی جانفدایان را برانگیخته که مخالفان، منتقدان و بی‌طرفان را بین سلّت و ذلّت، بین حذف و خواری مختار کنند؛ حالا وقت انتخاب است.

۳- قال علی بن ابی طالب (ع):
احذروا علی دینکم… رجلاً آتاه الله سلطاناً فزعم أنّ طاعته طاعة الله و معصیته معصیة الله
امام علی (ع) فرمود:
مراقب دینداریتان باشید از... شرّ کسی که خداوند به او قدرتی بخشیده امّا او می‌پندارد که اطاعت ِاو اطاعت از خدا و نافرمانی ِاو نافرمانی از خداست.
وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۹۳


چهارشنبه 7 بهمن 1388
گفتمان سبز

                              

۱- ویرایش همگانی

بهترین روش داوری پیرامون سران سبز، پرهیز از افراط و تفریط است، نه گذشتن از آنها و نه بت کردنشان. به نظرم کسی شک نداشته باشد که اگر خاتمی به جای موسوی نامزد اصلی اصلاح‌طلبان بود، تا  به حال جنبش سبز یا شکل نگرفته بود یا بسیار ضعیف شده بود. به این نقل قول مستقیم غلامعلی رجایی از خاتمی دقّت کنید:

« مرداد ماه که با جناب آقای سید محمد خاتمی ملاقاتی داشتم و البته هنوز وضعیت به اینصورت نبود و گه گاهی تظاهراتی از سوی معترضین به نتیجه انتخابات انجام می شد وقتی از ایشان سوال کردم با این وضعیت و مردم در خیابان‌ها می‌خواهید چه کار کنید؟ گفت: ما به دنبال این هستیم با وساطت مراجع معظم در قم آقای موسوی را قانع کنیم دست از مطالبات خود بردارد اما قبل از اینکه این اقدام به جایی برسد کیهان به میدان آمده است و در سر مقاله امروز خود  ضمن فحاشی به من نوشته است کسی حق ندارد در این مسأله وساطت کند!»

اگر آنها موفّق می‌شدند موسوی را قانع کنند، احتمالاً سناریوی رفسنجانی در انتخابات قبل تکرار می‌شد، نامه‌ای و شکایتی به درگاه خدا و سکوت برای مردم یا نظام یا جز آن. ضمن سپاس از برادر حسین که جلو توقّف قطار سبز را گرفت، می‌گویم که نامه‌ی خاتمی چه نوشته شده باشد و چه نشده باشد، چه آنچنان که جهان‌نیوز وانمود می‌کرد تجدید عهد با رهبر و تقاضای ملاقات باشد و چه آنچنان که برخی می‌گویند در مایه‌های توپ و تشر به رهبر و «کشور را نجات دهید» باشد، یک‌جور بازی پشت‌پرده است، این حرفها باید یا با نامه‌ی سرگشاده بیان شود یا خمینی‌وار در سخنرانیها و با آوردن نام. سیّدعلی خامنه‌ای راست می‌گوید، دوپهلو حرف زدن کافی است، خواص موضع خود را نشان دهند. حالا وقت نام آوردن از شخص اوّل ساختار سیاسی و توضیح خواستن از اوست نه نامه‌ی یواشکی نوشتن.

میردامادی در مورد کروبی گفته که منظور کرّوبی از «رئیس جمهور نظام»، به معنای عقب‌نشینی نیست. تا جایی که می‌دانم کروبی نظام را قبول دارد، پس رئیس جمهور نظام یعنی رئیس جمهور قانونی، اگر می‌گفت رئیس جمهور رهبر شاید می‌شد معنای دیگری برایش پیدا کرد. درباره‌ی موسوی هم گفته‌ام که گرچه بیانیّه هفدهم وی بسیار خوب بود ولی در گرماگرم تلاش برای تغییر، وقت نصیحت به یک مجلس منتصب برای زیر نظر گرفتن و حسابرسی از یک فرد منتصب دیگر نیست. این را به کروبی هم می‌توان گفت که لااقل در این مدّتی که همه برای تغییر تلاش می‌کنند، مسأله معیشت در درجه‌ی دوّم – یا چندم- اهمیّت قرار دارد و ابتدا باید تکلیف ساختار معیوب سیاسی روشن شود و بعد به فکر وظیفه‌ی مسؤولان در قبال مردم بود.

باز هم تکرار می‌کنم که آسمان به زمین نیامده و این سه نفر هم بی‌خطا نیستند، تلاش رهنورد و اطرافیان خاتمی و کروبی برای بیان مواضع حقیقی آنان، نشان از افکار عمومی سبز دارد که نمی‌گذارد رهبران از تقاضاهایشان کوتاه بیایند. منتجب‌نیا گفته است که اگر موسوی و کروبی از اعتراض دست بردارند، مردم شعارهایشان را علیه آنان می‌گویند. شاید این کمی اغراق باشد که علیه موسوی شعار بدهند ولی یقیناً او را دیگر به عنوان کانونی تأثیرگذار نخواهند شناخت. سخنان منتجب‌نیا نشان می‌دهد که آقایان فهمیده‌اند هر حرفی را نباید بزنند و کسی به دلیل محبوبیّت، شجاعت یا مظلومیّت، چک سفید امضا ندارد و منظور من از ویرایش همگانی هم همین است.

۲- متون سبز خواننده‌محور

بیانیّه‌ها، سخنان و گفتگوهای سنگویان سبز را می‌توان به انواع و اقسام روشها قرائت کرد. اتاق فکر جمعی سبز با نحوه‌ی خوانش این سخنان به آنها معنا می‌دهد و نقش خود را ایفا می‌کند. قصدم سخن گفتن از مرگ مؤلّف یا چیزی مانند آن نیست ولی از دید من متنهای سبز خواننده‌محور است.

برای مثال بیانیّه هفدهم موسوی را می‌شد مانند بسیاری از دوستان ایستادن و نفس تازه کردن دانست یا مثل من- با تکیه بر بندی که از انتخابات آزاد می‌گفت- ادامه‌ی آرمان‌خواهی. این دو نوع برداشت است که در کنار هم، درست هم هست ولی به دلایلی، کسی آن خوانش را برگزیده و به دلایلی من این را. من با بزرگترکردن بخشی از آن بیانیّه و کم‌اهمیّت دانستن باقی آن، به نوبه‌ی خودم به آن معنا می‌بخشم. چنانکه بسیاری از سخنان اخیر کرّوبی اعتراضی شدید علیه حاکم بزرگ را دریافت کردند و نوشتند.

آنچه رهبر سخنان دو پهلو خواند بسیار درست است، در وانفسای سیاست امروز که نام آوردن از رهبر بسیار گران تمام می‌شود- و از دید من عاقبت باید کسی این تابو را بشکند- این سخنان دوپهلو، تأویل و تفسیر را به عهده‌ی مخاطب می‌گذارند و الحق که مخاطبان هم با قرائتی رادیکال از این سخنان دوپهلو توانسته‌اند به آنها جان دوباره‌ای ببخشند و کانون اعتراض را روشن نگه دارند.

۳- گفتمان سبز

اینجا درباره‌ی واژه‌ی گفتمان و گفتار و اختلاف نظر باقر پرهام و داریوش آشوری مطلبی نوشتم. شاید حالا- نه بر اساس ساختار صرفی- بلکه بر اساس معناهایی که در این مدّت از این واژه‌ها اراده شده بتوان تفاوتهایی بین گفتار و گفتمان پیشنهاد کرد. «گفتار» از آنجا که برای یک نفر هم به کار می‌رود شرح و بسط یک موضوع نظری تا رسیدن به حدّ تأثیرگذاری اجتماعی است که از یک الگوی کلّی تبعیّت می‌کند و کانون معنایی واحدی دارد به گونه‌ای که هرگونه تخطّی از آن محوریّت به کنار گذاشتن از آن گفتار منتهی می‌شود. امّا گفتمان مجموعه‌ای چند کانونه است که یکی بر دیگری تأثیر می‌گذارد و نوعی پیوند بین آنهاست که نه تحت تاثیر یک محور واحد است و نه دفعی آمرانه وجود دارد بلکه نوعی همگنیست که می‌توان به دلیل شباهتهای رفتاری وگفتاری آنرا یک «بازی» نامید. بیرون رفتن از این مجموعه بیش از آنکه به خواست محوریّت یا حواریان محور باشد به صراحت و مرزبندی خود آن باور یا خواست فرد دارای آن عقیده است.

برای مثال مجموعه‌ی فقاهت در شیعه- از دید بسیاری- گفتار است، چون یک روش کمابیش واحدی است که«باید» به نتایج خاصّی منجر شود. حوزویان انتقادات دکتر سروش را درباره‌ی حوزه و خطّ قرمزهای آن نپذیرفتند ولی ماجرای آقای صانعی نشان داد که هرگونه فتوای متفاوت با آنچه دهها و صدها بار در کتب توضیح‌المسائل تکرار شده«بدعت» است و شخص گوینده‌ی آن از دید بسیاری از حوزویان، نه سواد درست و حسابی دارد و نه مجتهد است، چه رسد به مرجع. از همین دست است، گفتار ولایت فقیه(مرگ بر ضدّ ولایت فقیه)، گفتار اسلام از نظر برخی( مبحث ارتداد)، گفتار انقلاب( اتّهام ضدّ انقلاب) و...

امّا دموکراسی یک گفتمان است که بازیگران آن با داشتن وجود متفرّق متعدّد، با تکیه بر وجوه مشترک و در درجه‌ی دوّم قراردادن وجه تفاوت، بازی مردم‌سالاری را پاس می‌دارند. جنبش سبز هنوز به آن بلوغ کامل نرسیده است ولی نشانه‌هایی از بدل شدن گفتار انقلاب به گفتمان دموکراسی در آن دیده می‌شود. گرایشهای گوناگونی که تحت عنوان روشنفکر دینی، سکولار و ... از بیانیّه موسوی دفاع کردند، اگر بتوانند- با حفظ نقاط تفاوت- دور یک میز جمع شوند، می‌توانند پایه‌ی یک دموکراسی را در آینده بنا بگذارند. در جنبش سبز، دفع نداریم، «او از ما نیست» نداریم مگر اینکه شخصی خود پشیمان شود و بگوید تا حالا بودم و از حالا به بعد نیستم. هیچ کس حرف اوّل و آخر را نمی‌زند. هر حرفی از منتقد اصل دیانت تا مدافع نظام و منتقد افراد یا تفسیر از قانون( یعنی کمابیش چهارراهی که کدیور ترسیم کرده است) شنیده می‌شود. ترسیم این چهارراه، یعنی دستکم سه سلیقه‌ی عمده دارند خلاف مسیر حاکمیّت، دوش به دوش هم پیش می‌روند.

اینجاست که باید به کسانی که نادانسته یا دانسته در بدل کردن این گفتمان به گفتار تلاش می‌کنند، هشدار داد، کسانی که تنوّع را به یک دوراهی سیاه و سفید فرومی‌کاهند و ساده‌باورانه می‌خواهند برتری نظری خود را ثابت کنند، اکبر گنجی و نویسنده‌ی این مطلب از این دسته‌اند. نویسنده تلاش کرده که بگوید سه روشی که همراه با رعایت عقاید دینی هستند، یکی بیشتر نیستند و آن هم استبدادی است؛ در حالیکه فقط یکی از آن سه روش تجربه شده است. یکی دانستن سیّدعلی خامنه‌ای به عنوان نماد تفسیر فعلی از قانون اساسی با مهدی بازرگان به عنوان نماد پیش‌نویس قانون اساسی هم از آن حرفهایی است که به سختی باور می‌شود. کدیور از گرایشهایی که واقعاً هست سخن گفته ولی ساسان ستبر از آنچه باید باشد، کدیور گفته که اینها را با احتجاج معتقدان به آنها باید به رفراندوم گذاشت تا مردم انتخاب کنند و منتقد او این تفاوت نظری را از اساس انکار می‌کند.

گفتمان سبز نیاز به مراقبت و پرورش دارد، اوّلین شرط آن به رسمیّت شناختن طرز فکر مخالف است، بیانیّه دادن با یک نام خاص نه تنها بد نیست بلکه روشن‌کننده‌ی طرز فکر و عقیده‌ی افراد امضاکننده و بسیار مفید است امّا ادامه‌ی راه حتماً باید با هم‌فکری با دیگر گروهها همراه باشد تا ثمر دهد و گرنه اگر هر کدام از گروه‌ها بخواهند به تنهایی جلو بروند، بعید می‌دانم سودی داشته باشد. مگر نه اینکه همه به درستی برقراری دموکراسی و حقّ شرکت همگان در بازی سیاسی معترفند؟ همکاری احزاب در آینده‌ی نامعلوم پیشکش، همکاری افکار در حال حاضر که نقد است چرا باید از دست برود؟ اگر چنین نشود باید به میزان صداقت یا شجاعت کسانی که خود را خواهان دموکراسی و آزادیهای سیاسی می‌خوانند شک کرد.


سه شنبه 6 بهمن 1388
نکات سبز- ۱۵

            

ن۱- افکار عمومی سبز

سه خبر زیر، یک نقطه‌ی مشترک داشتند:

الف. شایعه‌ی نامه‌ی خاتمی به رهبر.
ب. برداشتی از بیانیه هفدهم موسوی که وی دولت را به رسمیّت شناخته است.
ج. نقل قولی از کرّوبی که به قانونی‌دانستن دولت دهم منجر می‌شود.

هر سه خبر بلافاصله تکذیب یا اصلاح شدند.

به نظر می‌رسد که جنبش سبز دارای افکار عمومی بسیار نیرومندیست که کسانی را که سران خود می‌شناسد بلافاصله مجبور به اصلاح اخبار راجع به خود می‌کند. یعنی این جنبش هم از سخنگویان خود اثر می‌پذیرد و هم بر آنان اثر می‌گذارد. هر دو طرف قواعد بازی سبز را پذیرفته و رعایت می‌کنند. به این مسأله با تفصیل بیشتر خواهم پرداخت.

ن۲- دوپینگ ورزشی، دوپینگ سیاسی

خبر دوپینگ سعید علی‌حسینی بسیار ناراحت‌کننده بود، خیلی بیشتر از دیگران. او با اندامی بلندقامت‌تر و ورزیده‌تر از رضازاده تمام رکوردهای او در رده‌ی جوانان را شکست و در آستانه‌ی محو رکوردهای بزرگسالان او بود، کاری که رضازاده گفته بود فقط ابوالفضل( پسرش) از پس آن برمی‌آید. اگر محرومیّت او اثبات شود، وی برای همه‌ی عمر از این ورزش کنار گذاشته می‌شود.

واقعیّت این است که جدال بسیاری از رشته‌های ورزشی – اگر نگوییم همه- بیش از آنکه در میادین باشد در آزمایشگاههاست. پزشکانی که به ورزشکاران کمک می‌کنند که نیروی خود را به طرزی غیرطبیعی بالا ببرند و پزشکان سازمان جهانی مبارزه با دوپینگ. معمولاً گروه اوّل چندسالی از گروه دوّم جلوترند و زمانی که گروه دوّم به گروه اوّل می‌رسند، آنان ترفندها و راههای جدیدی برای دوپینگ کشف می‌کنند. ایوانف در کشور خود بیشتر به عنوان پزشک تیم شناخته می‌شد تا سرمربّی و آمدن او به ایران تزریقهای مشکوکی با خود آورد که ابتدا نتیجه داد ولی بعد دردسرساز شد. گرته‌برداری نادرست رضازاده از استادش هم به اینجا منجر شده که در چهار سال گذشته، چهارده دوپینگی داریم. حتّی دور ماندن رضازاده از محرومیّت همگانی وزنه‌برداران ایرانی بسیار مشکوک بود؛ یا همه، یا هیچکدام. تاماش آیان رئیس فدراسیون جهانی وزنه‌برداری- که در مورد فساد او و اطرافیانش حرفهای زیادی زده می‌شود- آن سال گفت که رضازاده، نماد وزنه‌برداری جهان است، گویی داشت می‌گفت که گرچه او هم مثل دیگران است ولی نمی‌توانیم اجازه دهیم نماد رشته‌ی ما و قویترین مرد جهان قربانی شود. کاری که در المپیک که ظاهراً نظارتهای قویتری در آن وجود دارد، انجام نشد و رضازاده به بهانه‌ای کنار کشید. شاید سالها بعد پشت‌پرده‌ی مسائل ورزش ایران آشکار شود تا ببینیم چطور امثال علی‌حسینی‌ها از ورزش کنار گذاشته شدند. گرچه همین حالا هم باختهای پیاپی یکی از تیمهای لیگ برتر فوتبال پس از اخطار- یا افشای!- دوپینگ آنان می‌تواند چیزهایی را به ما بگوید.

دوپینگ یعنی اینکه هدف، وسیله‌ی نامجاز را توجیه کند تا در یک رقابت پایاپای یکی از حریفان به پیروزی برسد. انتخابات اخیر هم یک دوپینگ آشکار بود تا یکی از رقبا پیروز شود با این تفاوت که در دوپینگ ورزشی، فرد خاطی فقط خود را تقویت می‌کند ولی در دوپینگ خرداد امسال، دیگران نیز فروکشیده شدند. برای رهایی از دوپینگ، فلسفه‌ی «برد به هر قیمت» باید نقد و نادرستی آن اثبات و تبلیغ شود. تختی‌ها و حسن‌‌بن‌علی‌ها به عنوان الگو، برترین نمونه هستند. تختی در یک مسابقه وقتی از آسیب دیدگی پای حریفش آگاه شد، به جای آنکه از آن نقطه ضعف استفاده کند، هرگز از آن پا زیر نگرفت! او پیروزی به هر قیمت را نخواست و در تاریخ ماندگار شد. امام دوّم شیعیان نیز پس از آنکه دانست، پایگاهی در میان مردم ندارد، قدرت را رها کرد نه اینکه تلاش کند به هر قیمت خود را بر مرد تحمیل کند با این استدلال که از آنجا که ریاست من به عنوان امام به نفع مردم است( که واقعاً بود) به سود آنان است که به اکراه و اجبار هم که شده، من را بپذیرند. او هم می‌توانست از ترفندهای معاویه استفاده کند تا یارانش را به زور پول و مقام هم که شده پیرامون خود نگه دارد ولی ترک قدرت را بر انجام نادرستی ترجیح داد.

ن۳- کوهیار گودرزی

کوهیار جزو معدود کسانی بود که در بالاترین با من سلام و علیک داشت. پسر خوب و مؤدّبی بود که در گفتگوها لج نمی‌کرد و حرف طرف مقابل را یا می‌پذیرفت یا وقتی می‌دید پافشاری فایده‌ای ندارد، با مزاح و شوخ‌طبعی تمامش می‌کرد. او فعّال حقوق بشر بود و در راه پیوستن به موج مردمی تشییع جنازه‌ی آیت‌الله منتظری دستگیر شد. او را محارب نامیده‌اند که این وصله با هیچ سریشی به او نمی‌چسبد. فکر متفاوت که محاربه نیست و رفتن به یک تشییع جنازه هم اگر محاربه باشد، لابد آن روز هزاران محارب در خیابانهای قم وجود داشتند! استفاده از ادبیات دینی برای غرضهای شخصی یکی دیگر از استفاده‌های ابزاری از دین در جهت هدف خود است که هم هدف را برآورده نمی‌کند و هم به دینی که تا حدّی یک وسیله فروکاسته شده، ضرر و زیان می‌زند.

گزارشها از مجروح‌شدن کوهیار می‌گویند؛ امیدوارم او مراقب سلامتی خودش باشد و در زندانهایی که صدای کسی به دیگران نمی‌رسد، هوس درافتادن با بازجویان حاکمیّت به سرش نزند. بعضی آنجا رفتند و تسلیم شدند و برخی متأسّفانه از دست رفتند، عدّه‌ای هم نه این و نه آن؛ نه اعمال نظام را تأیید کردند و نه خود را به مخاطره افکندند و البتّه از طرف دیگران درک شدند. کسانی که دهها نفر را کشتند باز هم می‌تواند بکشند، آب از سر که گذشت، چه یک وجب چه ده وجب. امیدوارم کسانی که در آینده سروکارشان با زندانها می‌افتد با حزم و احتیاط از روش گروه سوّم پیروی کنند.


یکشنبه 4 بهمن 1388
ابن‌خلدون و جنبش سبز

                      

او چون طبیعت مفهوم ناگزیر صریحی دارد و وحشیانه آزاد است مانند یک غریزه‌ی سالم در عمق یک جزیره‌ی نامسکون. گویی تاتاری درانتهای چشمانش پیوسته در کمین سواریست، گویی بربری در برق پر طراوت چشمانش مجذوب خون گرم شکاریست. کسی از قرون گذشته و یادآور اصالت زیبایی که با خلوص دوست دارد ذرّات زندگی را، ذرّت خاک را، غهمای آدمی را، غمهای پاک را. کسی از نسلهای فراموش‌گشته که با تنی برهنه و بی‌شرم بر ساقهای نیرومندش چون مرگ ایستاده است.( توصیفهای فروغ در«معشوق من»)

تنها فروغ فرّخزاد نیست که معشوق خود را به انسانی بدوی تشبیه می‌کند و طبیعت وحشی و بکر او را می‌ستاید. در غرب و شرق نیز ژان ژاک روسو و ابن‌خلدون نظراتی شبیه به او دارند. روسو امتیاز اساسی انسان وحشی را بیش از آنکه قدرت فهم و عقل او بداند، آزادی او می‌دانست. انسان اوّلیه گرسنگی خود را با میوه‌ای رفع می‌کرد،از آب جویی می‌آشامید و زیر درختی می‌خوابید. این ناوابستگی، او را از دیگران بی‌نیاز می‌کرد و میل به تعدّی و دست‌درازی به غیر را در وی به وجود نمی‌آورد. فزون‌خواهیها با پدیدآمدن مالکیّت خصوصی و گسترش تمدّن، انسان را در بر می‌گیرند و منشأ ایجاد رذایل اخلاقی و مفاسد می‌شوند.( دانیل روسو در سریال «گمشده» را ظاهراً به این دلیل روسو نامیدند)

ابن‌خلدون نیز انسان چادرنشین را از انسان شهری نیرومندتر و زمخت‌تر می‌داند و به خیرها و نیکیها نزدیکتر. در تحلیل تاریخ ایران معمولاً ایران را مورد حمله‌ی اقوام صحرانشین وحشی و بی‌فرهنگ می‌دانند مانند اعراب، مغولها و افغانها ولی ابن خلدون چنان که دیدیم، صحرانشنینان را آزادتر، نیرومندتر و بهتر از شهرنشنینان مرفّه و رخوت‌زده می‌داند. آنان که به دلیل ضعف و تنبلی ناشی از تمدّن، توان دفاع از خود را از دست داده‌اند، مغلوب بادیه‌نشینان می‌شوند و صحرانشینانی که قدرت را به دست گرفته‌اند نیز بعدها آرام آرام شهرنشینان جدید می‌شوند. اینان نیز پس از یکی دو نسل آن نیرو و توان را به دلیل آرامش و آسایش از دست میدهند و دچار ضعف می‌شوند به گونه‌ای که طعمه‌ی خوبی برای بادیه‌نشینان جدید خواهند شد. او پنج دوره را برای ظهور و افول دولتها برمی‌شمرد:

یک. پیروزی بر مخالفان: اقتدار سلطان با اتّکا بر مشارکت مردم تأمین می‌شود.
دو. خودکامگی: سلطان به قبضه‌کردن قدرت سیاسی رو می‌آورد و پیوندهای قبیله‌ای(عصبیّت) میان او و رعایا رو به ضعف می‌گذارد.
سه. آسودگی و آرامش: بهره‌گیری از امتیازات اقتدار، انباشت ثروت، ساختن اماکن عمومی وبناهای یادبود برای خود.
چهار. مسالمت‌جویی و تقلید: تلاش برای تداوم بخشیدن به سنّتها و آداب و رسوم پیشینیان.
پنج. اسراف و تبذیر: سلطان و خواص او دست اسراف و تبذیر بر خزانه‌ی عمومی باز می‌کنند و فساد در دولت وی راه می‌یابد و زمینه برای تهاجم جدید صحرانشینان آماده می‌شود.

اگر تفاوت اصلی انسان اوّل و انسان دوّم روسو و ابن‌خلدون را آزادی، آزادگی و ناوابستگی بدانیم شاید بتوان نظرات آنان را در شرایط معاصر نیز ترجمه کرد. انقلاب پنجاه و هفت با تعبیر رهبر انقلاب، غلبه‌ی ‌کوخ‌نشینان بر کاخ‌نشینان بود. کسانی که از بازی مشارکت در تعیین سرنوشت خود به کناری گذاشته شده بودند و در صف برخورداری از امتیازات اجتماعی پشت سر قشر وفادار به سلطنت بودند. صحرانشینان پیش از انقلاب، روستاییان بی‌کار معلول مدرنیزاسیون شاه بودند که به شهرها سرازیر شدند و یک طبقه‌ی متوسّط جدید و خواستار امکانات ساختند که حکومت از برآورده کردن نیازهای آنان ناتوان بود. حاکمی که ساخت یک تاریخ جعلی، ورود به دروازه‌ی تمدّن جدید، برپایی جشنهای دوهزار و پانصدساله و خطابه‌خوانی بر مزار کوروش، او را از بمبی که در آستانه‌ی انفجار بود، غافل کرد. گرچه خروش آیت‌الله خمینی مانند جرقّه‌ای بود در انبار باروت امّا اگر نبود این طبقه‌ی نوظهور معترض، این خروش راهی به برپایی یک نظام جدید نمی‌یافت.

مراحل پنج‌گانه‌ی ابن خلدون کمابیش در سالهای پس از پنجاه و هفت نیز قابل ردیابی است. تبدیل جمهوری اسلامی به حکومت ولایی و سپس مطلقه، قبضه کردن کامل قدرت، حذف منتقدان و برکشیدن متملّقان، روییدن بناهای یادبود، عکسهای بزرگ رهبران، نام خیابانها، کتابهای درسی و تغییر تاریخ از نوعی دیگر، تلاش برای بازگشت به سنّت و زنده کردن ارزشهای آن و ایستادن جلو ارزشهای نوآمده‌ی مدرن و امّا خواص... باز گذاشتن دست خواص (خودیها) به ویژه در دوران رهبر دوّم به معنای کسانی که به«من» وفادارند- که مصداقی جز نظامیان نیافت- و استیلای آنان بر منابع اقتصادی، باعث از بین رفتن رقابت و رونق اقتصاد و ایجاد فساد و رانت‌خواری شد و به ظهور عدّه‌ای از آنان در رده‌های بالای سیاست و نهایتاً قبضه‌کردن دولتهای نهم و دهم انجامید.

امّا معادل‌های کنونی صحرانشینان آزاده و نیرومند چه کسانیند؟ کسانی که از تعلّقات آزادند یعنی همان کسانی که از مزایای اجتماعی محرومند یا شهروند درجه دوّم شناخته شدند. کسانی که در گزینش دانشگاههای پشت سر سهمیّه‌ها قرار گرفتند، در استخدامها اولویّتی نداشتند، آزادی بیان و آزادی پس از بیان نداشتند، راهی به پستهای انتصابی و انتخابی سیاسی – با فیلتر شورای نگهبان- نداشتند و زندگی شخصی آنان جولانگاه دخالت طرفداران حاکمیّت بود. این دگرباشان گرچه با بهره‌نبردن از امتیازهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، ظاهراً زیان دیدند ولی این ناوابستگی به آنان آزادی و آزادگیی داد که آنها را در خروش و قیام علیه حاکمیّت مصمّم کرد چون چیز زیادی برای از دست دادن نداشتند. در حقیقت این اشتباه حاکمیّت پیش و پس از انقلاب بود که یک قشر عظیم از شهروندان درجه دوّم به وجود آورد با این تفاوت که ظهور روستاییان شهری‌شده‌ی پیش از انقلاب اگر دلیل اقتصادی داشت، دگرباشان جدید بیشتر به فکر کرامت انسانی و آزادی از دست رفته‌ی خود هستند و «رأی» خود را مطالبه می‌کنند.

زمان به نسبت ابن‌خلدون روی دور سریعتری افتاده است، او دوران ظهور و افول یک دولت را به حساب خود سه نسل یا  صد و بیست سال می‌دانست، امّا شاید این مسأله در زمان ما سی سال بیشتر نباشد؛ سی سالی که به نحو معنی‌داری از یکی دو سال پیش از هزار و سیصد تا کنون همیشه آبستن حوادثی بوده است.


1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 558732


Powered by BlogSky.com

عنوان آخرین یادداشت‌ها