ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
بایگانی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 16 تیر 1387
عیّار تنها

                                             

1.« ویرانه‌ای خاموش؛ تاقها فروریخته امّا دیوارها هنوز ایستاده.» اینها واژگان ابتدایی فیلمنامه‌ی «عیّار تنها»ی بهرام بیضایی هستند. خلاصه‌ای از تمام فیلمنامه که باقی ِآن، شرح خاموشی و حکایت فروریختگی و دعوت به ایستادگی است.

2.عیآر تنهایی که تنها بازمانده از خیل عیّاران در جدال با مغولان است، سرگردان به پیرمردی اهل قلم و دوات می‌رسد که از قضا عیّارنامه می‌نویسد. غریزه‌ی رهای عیّار که با شکستی سهمگین اکنون بی‌پروا هم شده، دختر جوان پیرمرد را بی‌اعتنا به ناله و نفرین پدر تصاحب می‌کند. دختر شکسته امّا مغرور از خودکشی سرباز می‌زند و تنها راه را همراهی با عیّار می‌بیند و خلاف میلش به دنبال او به راه می‌افتد ولی پس از شنیدن صدای همهمه‌ی سپاه، عیّار دختر را که حالا از آمدن پشیمان شده برمی‌گرداند و خود زودتر از او با اسب برمی‌گردد که به پیرمرد بگوید دخترش را پیش خود نگه دارد امّا پیرمرد و دده‌ی سیاهی را که نزد او خدمت می‌کرد و پسر جوانی که خواهان دختر بود و با پدر و مادر و مطربانی برای بردنش آمده بود را کشته و خانه‌اش را ویران و سوخته می‌یابد. زودتر برمی‌گردد تا دخترک را از بازگشت منصرف کند ولی دختر نمی‌پذیرد. عیّار به دروغ به او می‌گوید که دوستش دارد و دختر را رام و آرام با خود به سفری بی بازگشت می‌برد...( متن کامل)

2. در این کلام ِ« دوستت دارم» چه نهفته که به دروغ هم اگر باشد دلها را می‌لرزاند و اشک را در چشم‌خانه طواف می‌دهد؟

3. تاریخ نگارش فیلمنامه را سال 1349 نوشته است. در نبوغ بیضایی شک ندارم- همو که آرش را به نوزده سالگی نوشت- ولی جای جای فیلمنامه، حکایت از ویرایش او به وقت پختگی‌اش دارد که می‌رسیم. اوّلین چاپ آن در جنگ چراغ سال 60 است.

۴. ویژگی مهم بیضایی « معاصر» بودن اوست که همیشه نادیده می‌ماند. او که علاقه‌ی چندانی به گفتن از خود ندارد و حتّی در گفت‌وگویش با زاون قوکاسیان، کمتر به قصد و نیّت ورای فیلمها اشاره کرده- مباد که در فهم خوانندگان و بینندگان خللی افتد- بعضی جاها کلیدی به دست ما برای ورود به دنیای متن می‌هد. مثلاً درباره‌ی روز مواقعه می‌گوید که کدام تاریخ؟ من اکنون را روایت می‌کنم. تمام فیلمنامه پیرامون حال حاضر است. جنگ قدرت و معرفت و تلاش مردی برای رهایی و آزادی و ندایی همگانی از سوی حقیقت که گرچه خطاب به همه است ولی تنها یک نفر می‌شنود. همانجا از زبان جوان نصرانی می‌گوید:«آنان که از حسین می‌گویند چرا خود چون او نیستند؟» او خطاب به کدام« آنان» دارد؟ آن زمان یا این زمان؟

در مرگ یزدگرد نیز گرچه حکایت رفتن ساسانیان و آمدن اعراب است، امّا فیلم مهم‌ترین سند هنری ایران در ورق خوردن تاریخ و رفتن پهلوی و آمدن جمهوری اسلامی است. فیلم در گذرگاه تاریخ و با اشراف و آگاهی کارگردان آن به این مسأله ساخته شده است و خود در گفت‌وگونویسی‌اش با اشاراتی به این مطلب تصریح می‌کند. جایی سوسن تسلیمی به بازیگر مقابل می‌گوید:« بزن به چاک!» شاملو جایی می‌گفت که این دیگر چه گفتاری است و چرا در متنی با ادبیّات کهن، چنین واژگانی هست؟ او نمی‌داند که بیضایی می‌گوید که اصل این است و من روکشی از تاریخ روی آن کشیده‌ام تا هم از نظر کسانی که در پی قلع و قمع قلمم هستند دور بماند و هم بگویم که تاریخ مدام – هر بار در جامه‌ای تازه ولی به شیوه‌ای قدیم- نو می‌شود و ما مدام خود را تکرار می‌کنیم.

در این فیلمنامه نیز چنین واژگانی هست:« چت شد؟»، « کف رفتن= دزدیدن» و... . جایی هست که آدمکی در شمایل مغول در میدانچه‌ی شهر ساخته‌اند و مردم به آن سنگ و آشغال می‌زنند و دست آخر آنرا می‌سوزانند. سوزاندن آخرش را به زحمت بتوان محصول سال چهل و نه دانست و بیشتر به سوزاندن پرچم و آدمک شیطان بزرگ و دشمن متجاوز در همان سالهای 59 و 60 می‌ماند.

۵. زبان بیضایی چالاک و تواناست. واژه‌های متون قدیم به کلمات پرکاربرد امروز چنان پیوند خورده که دایره‌ای بزرگ از لغات را پیش چشم می‌گذارد و خط به خط و سطر به سطر، عادات خواننده‌ی روزنامه‌خوان را به چالش می‌کشد. این تجربه را به شکلی دیگر شاملو نیز داشت که به جای مدح، ذم شنید که:« وزن را برداشت ولی نثر کهن را نشاند» انگار که جان‌بخشی به واژهای از یادرفته و احیای زبان رخوت‌زده با واژه‌های جان‌گرفته، جرمی است؛ بماند که بیشترین انتقادها به شاملو- و بیضایی- از سوی کسانی است که فکر می‌کنند تاریخ مثل فهم آنان مسطّح، بلکه خطّی است و کسی یا دوره‌ای تمام می شود و نوبت دور دیگر- احتمالاً خودشان- می‌رسد، از آن جهت است که نمی‌توانند بفهمند چرا اینان« مثل خودشان» نیستند. آنچه که به جای نقد فلان تآتر، به چرایی «استاد گفتن» به کارگردانش می‌پردازد و اشکی که در چشم او پس از تشویق حاضران در سالن تآتر جمع می‌شود را تمسخر می‌کند، نقد نیست، مویه بر سترونی خود و حسرت و حسد از دیدن زایایی دیگری است..

بیضایی از مرد سالدار و نرمباد تا شمشیر نیمکش می‌گوید تا واژه بسازد یا واژه‌های کمتر شنیده شده را به زبان فارسی ما بیفزاید. کمتر واژه‌ی زائدی را بتوان در این متن یافت و حوادث گرچه پی‌درپی‌اند ولی نثر خلاصه و فشرده است و باجی به خواننده نمی‌دهد. حذف افعال ربط و کلمات، فراوان است و دریافت آن به هوش خواننده وانهاده شده است.  

۶. شاید از نام فیلمنامه این گونه برآید که حکایت ابرمردی است، امّا عیّار ِاین متن تنها مردی است میان نامردان و گرنه هم به دختر ِآنکه او را تیمار کرد، تجاوز می‌کند و هم پس از پیمان بستن با او زنی کولی را در خیمه‌اش به زیر می‌کشد و هم جایی دخترک را می‌خواهد به کیسه‌ی زری بفروشد و بیش از آنکه عیّاری تمام باشد، عیّاری است که مهر دختر و فرزند نیمه‌جان‌یافته، او را آرام آرام« تمام» می‌کند. این متن، حکایت تمام شدن ِیک عیّار است.

۷. اشاره‌های فراوان بیضایی به آداب و سنن این سرزمین از شیون و زاری و گریه و تعویذ و حکایت کاتبان و عابدان و دعوای عالمان است تا زنجیرزنی و رمی جمرات و نماز و سجود و مرقد پیر شفابخش و دیگران و دیگران. صالح مروی شاید ابرمرد اوست که او را به ذلّت می کشد تا کسی بیهوده به جای برخاستن به فکر نجات‌دهنده‌ای موهوم نباشد. صالح که نامش یادآور لقب موعود شیعه اباصالح است و لقبش نیز  گرچه اشاره به شهر« مرو» دارد امّا ایهام به معنای عربی آن که اسم مفعول از ریشه‌ی روایت باشد نیز دارد، یعنی« روایت شده» که ظنّ ما را در نیّت بیضایی قوی می‌کند. وقتی عیّار، صالح را مست و لایعقل می‌یابد نیز این گمان، سست نمی‌شود که بیضایی به سنّت تعزیه دل بسته که اشخاص در آن با چرخشی هویّت عوض می‌کنند و چه بسا از جبهه‌ی اولیا به گروه اشقیا بروند.

۸. سپاه واقعی مغول را در در پایان می‌بینیم و در خود داستان آنچه بر سر مردم می‌آید از ترس و توهّم خودشان است. این نگاه بیضایی مرا یاد سپاه ِهیچ وقت‌نبوده‌ی شام در داستان سالار شهیدان  می‌اندازد که با نبود خود، کوفیان بی‌سیرت را از ترس به خیانت کشاند تا جایی که خود به سپاه شام تبدیل شدند. اینجا نیز بسیاری از غارت‌ها به دست مردم است، چه به صورت معهود خود و چه به صورت کسانی که از ترس مغول رخت و لباس مغول به تن کرده‌اند. کسی در پی آن نیست که چه باید کرد، یکی سر به سجده می‌گذارد و دیگران به دعوا و جدل مذهبی مشغولند و برخی فرار می‌کنند و بعضی تسلیم می‌شوند و پاره‌ای نیز خود مغول‌هایی می‌شوند مایه‌ی روسفیدی مغول‌های حقیقی.

۹. این امّا حکایت دقیق تاریخ نیست که شیخ عطّارها و نجم‌الدّین کبرِی‌ها فقط سر به سجده نگذاشتند، بلکه یا جوانان را به رزم برانگیختند یا خود لباس رزم به تن کردند و پیرانه‌سر شهید شدند. پس حکایت بیضایی یکسان‌بین است و جز عیّار و دختر و تنی چند، دیگران را یک دست و مساوی می‌بیند. کاتب بیضایی مشغول به کتابت بی‌سود خود است و تفاوتی بین کاتب خوب وبد نیست، مگر نه اینکه این متن از کاتبی عیّارنامه‌نویس است؟ عابد او سرگرم عبادت بی‌حاصل خود است و حتّی عالمان نیز با هم سر جنگ دارند. اینگونه است که به جای اینکه خوبی و بدی به رفتار و اختیار آنان منتسب شود به حرفه و پیشه‌ی آنان منتقل می شود که عبادت نتیجه‌ای جز این ندارد و نحوی و عروضی و لغوی جز به جدال مشغول نبوده‌اند و دیگران نیز همچنین. اگر او میان هر خیل، لااقل یکی را استثنا می‌کرد- آن چنان که عیّار در میان عیّاران یگانه است- تصویر او این قدر سیاه و سپید نمی‌بود و طیف‌های رنگارنگ، امکان قضاوت را بهتر از الآن برای خواننده فراهم می‌آورد.

۱۰. به هر تقدیر این متن نیز چون سایر متون بیضایی حاصل تأمّل و کنکاش او در تاریخ و سنن و دانش این سرزمین است و ودیعه‌ای گرانقدر برای نسل‌های آینده. او جایی گفته بود که ابایی از کار کمدی ندارد امّا جوّ فعلی نمی‌پذیرد، کنجکاوم ببینم کمدی بیضایی چه متاعی خواهد بود، امّا بعید می‌دانم نگاه به شدّت تلخ ِاو تغییر کند. گفت‌وگوها و کنش‌ها و تغییر مسیرهای داستان، لخت و برهنه و صریح است. آن چنان که امیدی به جا نمی‌گذارد برای اینکه روایت تصویری این متن را بتوانیم ببینیم ولی شک ندارم کسی که این فیلمنامه را بخواند در پایان احساس کسی را خواهد داشت که فیلمی سه چهار ساعته را دیده است و تصویر ساتی و فرزندش را آشناتر از هر خاطره‌ای در ذهن خواهد یافت و البتّه عیّاری تنها مقابل سپاهی جرّار که آخرین فریادش را در گوش و هوش خواننده برای همیشه به یادگار می‌گذارد.


شنبه 15 تیر 1387
هدیه

                                     

من از نهایت شب حرف می‌زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می‌زنم

 

اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم


جمعه 14 تیر 1387
آدم بدها و آدم خوب‌ها

    

انتقاد، افشاگری یا هر نامی که بر آن بنهیم، از ویژگی‌های سینمای امروز آمریکا به شمار می‌رود و آنچه که زمانی نماد اعتراض سینماگران مستقل بود به نوعی مد یا حتّی رمز توفیق تجاری تبدیل شده است. در فیلم‌های بورن، گروهی مستقل از اراده‌ی مقامات بالاتر تأسیس شده تا برای عکس‌العمل مقابل« آدم بدها» زمان از دست نرود یا احیاناً تصمیم‌های مهم در چم و خم بوروکراسی محو نشود.

در پادشاهان خیابان نیز پلیس‌های فاسد به جان هم می‌افتند و تک تک حساب هم را می‌رسند تا اینکه یکی که از بقیّه سالم‌تر است باقی بماند و معلوم شود که نهادی بالاتر بر این روند تصفیه نظارت می‌کرده است. در تیرانداز نیز نهادی مستقل از خواست حاکمان می‌خواهد با کشتن کسی که قصد افشاگری درباره‌ی کشتار اهالی روستایی در آفریقا توسّط نیروهای آمریکا را داشته است، بر این کار سرپوش نهد و باز نیروهای بالاتر چراغ سبزی می‌دهند به تیرانداز حرفه‌ای فیلم که به شیوه‌ی کابوی‌های قدیمی آنان را سلّاخی کند.

در این باره سه نکته شایان توجّه است:

الف. اوّل اینکه نحوه‌ی مواجهه با« آدم بدها» درست مانند خودشان است، تک‌روی، بی‌قانونی و کشتن بی‌محاکمه. این گونه برخورد به هیچ وجه نمی‌تواند مورد تأیید باشد.

ب. آدم بدهای خودی یا نیروهای پلیس فاسد، به این دلیل بد هستند که خارج از اراده‌ی حاکمان هستند نه اینکه لزوماً کار بد می‌کنند. در بورن، آدم بدها از منافع آمریکا دفاع می‌کنند، برعکس ِفیلم گانگستر آمریکایی که نیروهای نظامی در قاچاق هرویین دست دارند یا پادشاهان خیابان. در تیرانداز نیز کار گروه ذی‌نفع عملاً برای عبور خطّ لوله‌ی نفت و در راستای منافع حاکمان است. چیزی که مهم است این است که چه کسی گفته در آمریکا، بدها کسانی هستند که خارج از اراده‌ی حاکمان عمل می‌کنند؟

آمریکا قدرتی استیلاجوست که اگر لازم ببیند دستور دخالت در بقیّه‌ی کشورها را( مانند کودتا علیه چاوز و آلنده) صادر می‌کند یا فرمان اشغال کشوری را بی‌روادید سازمان ملل می‌دهد( مانند عراق و ویتنام) و یا از اشغال کشوری حمایت می‌کند( فلسطین، سوریه، لبنان)؛ اگر نیروهای وفادار در موارد مشابه نمونه‌های فوق از حاکمان اطاعت کنند، آیا جزو آدم خوب‌ها می‌شوند؟

ج. اینگونه فیلمها تا حدّی معیّن به خطوط قرمز نزدیک می‌شوند. آنها نه مقامات بالاتر را زیر سؤال می‌برند و نه به محدوده‌های ممنوع نزدیک می‌شوند. مایکل مور در فیلمی که درباره‌ی یازده سپتامبر ساخت به همه چیز پرداخت جز شایعاتی که درباره‌ی آگاهی دولت اسرائیل از واقعه وجود داشت و دستوری که به کارمندان وابسته‌ی خود در مورد عدم حضور در ساختمان‌های سازمان تجارت جهانی در آن روز صادر کرده بود. منظورم قطعی بودن این موضوع نیست ولی لااقل در حدّ مطرح شدن بود ولی اگر اینگونه می‌بود چه بسا فیلم امکان پخش نمی‌یافت. شان پن نیز در ملاقات با گنجی به او گفت که کسی در آمریکا به سخنان تو درباره‌ی اسرائیل گوش نخواهد داد.

این گونه فیلمها گرچه بی‌ارزش نیستند ولی این ایده را می‌رسانند که آدم خوب‌ها همیشه بر آدم بدها مسلّط و پیروزهستند پس اگر تا بالاترین مقام‌ها نیز فاسد باشند، کسی هست که مچ آنها را بگیرد. در حالیکه بالاترین مقام‌ها، تروریست دولتی را سازمان می‌دهند و روش تصفیه‌ی آدم بدها نیز مانند نحوه‌ی برخورد آنها با مخالفانشان است. در مورد نقش نقد روشنفکران و هنرمندان چپ در آمریکا پیشتر نوشته‌ام که گرچه مخالف‌خوانی می‌کنند ولی نه می‌خواهند و نه می‌توانند که تغییری اساسی به وجود بیاورند پس عملاً به بقای ساختار موجود کمک می‌کنند و توانایی به هم زدن بازی را ندارند و در نقد نوشته‌ی نراقی ذیل این لینک هم در دو روز گذشته بین من و یکی از خوانندگان بحث مشابهی در جریان بود؛ در آینده باز به این موضوع خواهم پرداخت.

سناتور آمریکایی فیلم تیرانداز، در پایان فیلم خطاب به قهرمان داستان می‌گوید ما در جهان خوب و بد یا شیعه و سنّی[!] یا ... نداریم بلکه جهان به دو قسمت می‌شود: کسانی که« دارند» وکسانی که« ندارند». این به نظرم درست‌ترین حرف این فیلم بود.


پنجشنبه 13 تیر 1387
هویّت، جست‌وجو، تولّد

                       

سه گانه‌ی بورن که آغاز شد، ورای صحنه‌های اکشن و خط داستانی پیچیده‌نمای آن، آنچه برای من- و به گمانم بسیاری دیگر- جالب بود، تلاش کسی برای شناخت یا بازشناسی خود بود. کسی مثل من و شما که می‌بیند ناگهان به درون جهانی که نمی‌شناسد پرتاب شده است و ظاهراً مانند لوح سفیدی است که می‌تواند آنچه می‌خواهد بر روی صفحه‌ی وجود خود بنویسد. ولی دغدغه‌ی این که به راستی کیست و از کجا آمده، او را رها نمی‌کند.

این کشاکش طبیعت و اراده یا جبر و اختیار را در بسیاری فیلم‌ها و داستان‌های امروز می‌بینیم که در پی آنند که چه چیز واقعاً هویّت ما را تعیین می‌کند. در شکل کودکانه‌اش هری پاتر مدام به این فکر است که مبادا جزو گروه مقابل باشد و خود نداند و دامبلدور مدام به او گوشزد می‌کند که سلسله‌ی انساب تو را نمی‌سازد و انتخاب‌های توست که بنیاد وجودت را بنا می‌کند.

عرب و عجم و ترک و اسلاو و سایر قومیّتها، آسیایی یا اروپایی یا آمریکایی، زرد ، سرخ، سیاه یا سفید، زن یا مرد و سایر قالبهایی که از ابتدای تولّد بر ما می‌خورند را سه گونه می‌توان دید. یکی همان صفحه‌ی نگاشته شده که هویّت ماست و ما باید – اگر بخواهیم «اصیل» باشیم- از آن تبعیّت کنیم و یا نه، اینها نیز نمی‌تواند تأثیری در هویّت ما داشته باشد و با یک گونه گرایش اگزیستانسیالیستی افراطی بگوییم که اینها را نیز می‌توان تغییر داد و سوّم اینکه اینها را در حدّ همان صفحه‌ و زمینه‌ی اوْلیّه بدانیم ولی نگارش ِروی آن با آزادی و اختیار ما باشد.

الف. گونه‌ی اوّل گرایشی آشنا برای ما و منطقه‌ی خاورمیانه است.« پان» های ریزودرشتی که در این منطقه ظهور کردند، چه به صورت پان عربیسم و امثال ناصر یا پان ترکیسمی که ترکیه را به وضع فعلی درآورد و هنوز هم بسیار نیرومند است و متأسّفانه میان هم‌وطنان ما نیز دلدادگانی دارد یا پان‌های ایرانی که گهگاه سروصدایی از آنان به گوش می‌رسد. تعصّب ترکها بر ترک خواندن- یعنی ترکیه‌ای خواندن- مولانا چیز غریبی است. اینطور شنیدم که یکی از دلایل عدم اقبال به سروش در ترکیه- در حالیکه بسیاری از آثار نصر و شریعتی و دیگران آنجا ترجمه شده- این است که بسیار از مولانا می‌گوید! انگار مولانا ملک کسی است و نباید بی کپی‌رایت به او استناد کرد. اسلام که آمد یکی از بزرگترین تلاش‌هایش همین برداشتن مرز میان رنگ و نژاد و قومیّت بود. معیاری که به جای آن می‌گذاشت تقوی بود و امروز اگر کسی آنرا نمی پسندد بگوید انسانیّت یا تعقّل. به هرحال آن منم زدن‌ها نشانه‌ی کوته‌فکری و تعصّب است. همین دیدگاه است که برتری‌نژادی می‌آورد و هیتلر می‌آفریند و خرافه‌ی نسل برتر که به آن فجایع منتهی شد.

ب. نقل قول مشهوری است از یکی از بزرگان فمنیسم که:« زن، زن به دنیا نمی‌آید، بلکه جامعه او را زن می‌کند» این تا حدّی درست است. بسیاری از عادات رفتاری و گفتاری و نقش‌پذیری در اجتماع و خانواده معلول زیستن در جمع است ولی انکار ساختار جسمی و تفاوتهای روحی به همان اندازه مخرّب و نابودگراست. در بحث چند روز گذشته درباره‌ی هم جنس‌گرایی، متوجّه شدم که بدون مراجعه‌ی مکرّر به متون دینی چقدر آسان می‌شود با رجوع به طبیعت و خرد آزاد، به آسانی بسیاری مسائل را ثابت کرد. قرآن هم مدام می‌گوید به آسمان نگاه کنید در زمین بگردید، ستاره‌ها را ببینید و کوه و شتر و مخلوقات را، ملل و اقوام مختلف را بنگرید و بیندیشید.

وقتی به ناکجاآباد امروز ما می‌نگرم و کسانی که به صورت مهاجر به آنجا رفتند و حالا دیگر چیزی از موطن خود با خود ندارند، دلم می‌گیرد. کسانی مثل فرید زکریّا و ولی رضا نصر وقتی به عنوان آمریکایی در مقابل جهان می‌گویند« ما» این تمایل به پاک کردن ذهن خود از فرهنگی که به آن تعلّق دارند را از کلامشان به خوبی می‌توان دریافت.

ج. دیدگاه میانه، پذیرفتن حقیقت است، آنچه در به دست آوردن آن دخالت نداشته‌ایم و آنچه به‌ دست‌ آورده‌ایم را می‌توان از هم تفکیک کرد. اگر بپذیریم که یک جنسیّت یا نژاد یا رنگ بر دیگری برتری ندارد که ندارد ولی منکر تمایزها هم نمی‌توان شد و همین تفاوت‌هاست که جهان بشری را زیبا می‌کند. هر دسته و گروه انسانی امتیازی دارد که می‌تواند به آن مباهات کند و در پی رفع نقاط ضعف باشد. هرکس به آنچه هست می‌تواند افتخار کند و شکرگزار باشد.

ولی آنچه ناگفته می‌ماند این است که گرچه نصیحت داهیانه‌ی دامبلدور را خیلی دوست دارم که انتخاب‌ها شخصیّت انسان را می‌سازند،‌ امّا باز انگار چیزی ورای ماست که دانستن آن خیلی مهم است و بازشناسایی آن مانند یافتن پدر و مادر گمشده یا دانستن سلسله‌ی انساب یا سفر به مولد و سرزمین اجدادی همه را به هیجان می‌آورد. انسان گویا حس می‌کند که جایی پیش از این بوده با کسی یا کسانی عهدی داشته و ناگهان به این جهان پرتاب شده است. اندیشه‌ی سرزمین هند این پرسش را با تناسخ جواب می‌دهد و ادیان ابراهیمی با عرفان. عَرَفَ به معنی دانستن نیست به معنی شناخت است؛ بازشناسی. کسی را دیده‌ ولی فراموش کرده‌ای و حالا که دوباره می‌بینی به یاد می‌آوری.

بورن خوب به پایان نمی‌رسد و شبیه یکی از فیلمهای آمریکایی که تقابل آدم بدها و آدم خوب‌هاست،‌ تمام می‌شود. هیجان در فیلم به اندازه‌ی کافی بود،‌ کاش سازندگان ایده‌ی تلاش برای شناخت« خود» و تولّد مجدّد « بورن» را اندکی جدّی‌تر می‌گرفتند.


چهارشنبه 12 تیر 1387
گنجی و هم‌جنس گرایی- 5

 

 

7. گنجی می گوید که کدیور گفته که این امر مانند بسیاری از امور جدلی‌الطّرفین است و هر دو طرف دلایل خود را اقامه کرده‌اند و حداکثر این است که دو طرف به تکافؤ ادلّه رسیده‌اند و می‌توان بحث را پایان یافته تلقّی کرد. اگر این ادّعای کدیور باشد، من نیز مانند گنجی معتقدم که اصلاً اینطور نیست و من نمی‌دانستم که هم‌جنس‌گرایان از آغاز خلقت[!] به بحث و استدلال هم می‌پرداختند تا حالا با ناهم‌جنس‌گرایان به تکافؤ ادلّه رسیده باشند. دلایل طبیعی و بدیهی بسیاری می‌توان علیه عمل آنان اقامه کرد و اگر این‌گونه باشد، تمام بحث‌های علوم انسانی از آنجا که مانند علوم تجربی در آزمایشگاه قابل اثبات حسّی نیستند، جدلی‌الطّرفین هستند. گنجی در ادامه‌ی ارجاع‌هایش به راولز استناد می‌کند. تئوری عدالت انصافی نیز در حکومت مبتنی بر دموکراسی باید مورد توافق اکثریّت قرار گیرد و اگر آنان اقلیّتی را منحرف از مسیر طبیعی بشری دانستند می‌توانند جلو فعّالیّت آنان را بگیرند.

8. مفهوم شهروندی. ابتدا گنجی می‌گوید که نمی‌توان این مفهوم را وارد ساختار فکری خود کرد ولی دیگر مفاهیم تغییر نپذیرند. اگر منظور سازگاری است این را می‌پذیرم و اگر منظور این است که« به جبر» به دلیل ورود یک مفهوم تازه، دست از باورهای خود برداریم، نه. آنچه گنجی از منتظری روایت می‌کند کاملاً دقیق است:« حقوق شهروندی یک واژه‌ی کلّی است و حدود آن باید براساس عرف و قانون اساسی مورد پذیرش اکثریت مردم مشخص شود» شهروندی مربوط به حوزه‌ی سیاست است امّا نمی‌توان مردم را از باورهای شخصی‌شان جدا کرد. اگر عرف چیزی را پذیرفت نمی‌توان خلاف آنها عمل کرد و عرف هر کشور را هم مردم و اعتقاداتشان تعیین می‌کند.

9. قدرت سیاسی: یکی از مواردی که شایان ذکر است این است که بحث من با گنجی اینجا در مورد روا بودن تحدید یک گروه بر اساس رأی اکثریّت و قانون اساسی در یک نظام عادلانه است. این می‌تواند متفاوت با نظام فعلی باشد و متولّیان نظام فعلی هم عملشان الزاماً مطابق با قانون اساسی نیست. پس دفاع من از این موضوع، نه به معنی دفاع از حاکمان فعلی و نه قانون اساسی فعلی است؛ پس اینکه اینان با اقلیّتها رفتار مناسبی ندارند و یا در بقیّه‌ی کشورها هم‌جنس‌گرایان به رسمیّت شناخته شده‌اند، کمکی به او نمی کند. او بهتر است یکبار دیگر نظر منتظری درباره‌ی حقوق شهروندی را نگاه کند. اگر کسانی را عرف و قانون اساسی، درست یا نادرست از حقوقی محروم کرد- مانند زندانیان- می‌توانند فرجام‌خواهی کنند ولی به قانون باید وفادار باشند.

10. متفاوت حیوان. آوردن فلان بیت یا بهمان نقل قول به او کمک نخواهد کرد. او پذیرفت که در چارچوب شهروند به اینان بنگرد، من ِنوعی آنان را نه حیوان- گرچه همه‌ی انسانها حیوان هستند- ولی افرادی نیازمند به اصلاح می‌دانم.

11. ردیف کردن موارد غیراستدلالی و مصادره به مطلوب با شاهدباز خواندن ِحافظ ادامه می‌یابد. گذشته از اینکه کسانی هم مانند سیّد محمّد حسین طباطبایی او را نه تنها مقیّد به سنّت بلکه شیعه می‌پتدارد و غزل معروفی را که در آن اشاره به امام هشتم شده از آن او می‌داند، به فرض که او این کاره بوده است برای ما و فقه و عقل ما حجّت نیست. او مسؤول عمل خود است و اگر کسی اشتباه کرد دلیلی ندارد به صرف اینکه شاعر یا عالم مشهوری است از او پیروی کنیم.

12. این بار نوبت دریداست که مواد لازم را در اختیار او قرار دهد. بدون چون و چرا در نقل قولهای او از دریدا، زوج‌هایی را که برمی‌شمارد، اصلاً مشابه نیستند و اختلاف ِزن و مرد یا سیاه و سفید، تفاوتهایی براساس خلقت است ولی استعمارگر و استعمارشده، خیر و برعکس آن یعنی هویّت‌دهی به مظلومان( استعمارشدگان) در برابر ظالمان کاری پسندیده است و این تقسیم‌بندی را درباره‌ی مجرم و غیرمجرم هم می‌توان اقامه کرد. بله، فکر و تمایل به جرم هم در غیرمجرمان هست و آنان با جداسازی آنان، خود را از کار آنها منزّه می‌دانند ولی این چه چیز را ثابت می‌کند؟ باید مجرمان را در جامعه رها کرد؟ در ایران به هم‌جنس‌گرایی به عنوان جرم نگاه نمی‌شود و آنچه که ممنوع است، تظاهر علنی به این کار است و آن را هم خواست اکثریّت معلوم می‌کند.

13. دفاع از حق یک اقلیّت به معنای تأیید عمل آنها نیست. بله دقیقاً همین طور است مثلاً بهاییان باید بتوانند در ایران تحصیل کنند و مشغول به کار شوند ولی از آنجا که قانون اساسی، دین آنها را به رسمیّت نمی‌شناسد، به آنها اجازه‌ی تبلیغ علنی داده نمی‌شود. بسیاری از مسائل مربوط به فرهنگ ما، مختصّ ماست مثل برخی محدودیّتهای مذهبی. در دیگر ادیان عنصری به نام خاتمیّت نیست، پس دیگر دین‌ها را در عرض خود قبول می‌کنند ولی از آنجا که نفی خاتمیّت، نفی عقیده‌ای اساسی در اسلام است، تنها ادیان پیش از اسلام حقّ فعّالیّت آزادانه دارند ولی آنچه پس از اسلام آمده، خیر و تبلیغ آنها زیر سؤال بردن خود ِاسلام و ممنوع است. هم‌جنس‌گرایان نیز تا زمانی که اظهار علنی به عمل خود نکنند« باید» از حقوق شهروندی برخوردار باشند، می‌توانند تحصیل کنند و مشغول به کار شوند و رأی بدهند ولی نمی‌توانند گروه و مجمع تشکیل دهند و ازدواج علنی کنند. کسی آنان را در ایران از حقوق شهروندی – مثل یک مجرم- محروم نکرده است.

14. نتیجه‌ی بحث گنجی برگرفته از نقل قول مشهوری از مصطفی ملکیان است که وظیفه‌ی روشنفکر کاهش درد و رنج آدمیان است نه قربانی کردن آنها در پای مفاهیم انتزاعی. به این گفته‌ی ملکیان نقد جدّی دارم که در جای خود به آن خواهم پرداخت. بدترین اتّفاق برای ما این است که تسلیم وضع موجود و خور و خواب شویم و فراموش کنیم که انسانیّت یعنی چه. هنر و فلسفه و دیانت، مفهوم‌هایی انتزاعی و خیالی نیستند و گرنه وقت خود را با آنها تلف نمی‌کردیم. رسیدن به هر هدفی- کوچک یا بزرگ- نیازمند تحمّل مرارت و سختی است. اگر کسی ببیند که مردم با محروم ماندن از دانش و دین و هنر، زندگی خود را مفت درمی‌بازند و ساکت بنشیند، اخلاقاً گناهکار است و این به معنای پدرسالاری نیست.

من نیز مانند ملکیان به فکر همین آدمیان پیرامون خود هستم ولی او فاصله‌ی بین آمدن و رفتن آنها را می‌بیند ولی من رفتنی برای آنها نمی‌بینم و انسانها را رو به ابدیّتی کاملاً واقعی می‌دانم و هر تصمیم و کنش آنها را در آینده‌ی ابدی‌شان مؤثّر می‌دانم؛ پس اگر ببینم آسایش ابدی آنان گاهی مستلزم سختی کشیدن است،‌ آن را با آسایش موقّت آنها عوض نخواهم کرد.

گنجی شعار دموکراسی می‌دهد ولی از ابتدا تا انتهای نوشته‌ی خود حکم صادر می‌کند،‌ حقّ تصمیم‌گیری اکثریّت را برای جوّ عمومی جامعه نادیده می‌گیرد و طرف مجادله‌ی خود را به انواع اتّهام‌ها می‌نوازد. اینجا نیز نقل قول ملکیان را که می‌گوید:« دغدغه‌ی من انسان است» به « وظیفه‌ی روشنفکر...است» تبدیل می‌کند. ملکیان از خود می‌گوید و به دیگران کاری ندارد ولی او برای دیگران تعیین تکلیف و وظیفه می‌کند و این عجیب نیست چون بسیاری از جوانان مسلمان دهه‌ی شصت که زمانی برای مخالفان خود با ادبیّاتی عصبی، خط و نشان می‌کشیدند،‌ حالا جبهه‌ی فکری خود را عوض کرده‌اند ولی منطق و کلام یک‌سونگرانه‌ی خود را هم‌چنان تکرار می‌کنند. 

 

برخی موضوعات مثل حجاب یا هم‌جنس‌گرایی از مسائل همیشه مطرح هستند و این بار کوشیدم در حدّ توانم به آن بپردازم. متوجّه ِهم‌جنس‌گرایی به عنوان یک وضعیّت طبیعی بر اساس تفاوت‌های هورمونی یا مغزی هستم ولی در این نوشته، تنها به نقد گنجی پرداختم. اجمالاً در پاسخ به دوستان در چند روز گذشته توضیحاتی داده‌ام و نوشته‌ام که راه برای تغییر جنسیّت یا مداوای جسمی و روانی باز است به شرط اینکه در میان ِدو قطب دارای وضع عادی دانستن یا مجرم دیدن ِهم‌جنس‌گرایان، حدّ وسطی دیده شود و آن هم بیمار دیدن آن کسانی است که صرفاً برای تفنّن به آن روی نیاورده‌اند. یکی دو مقاله از نراقی باقی مانده که می‌ماند برای بعد، فعلاً همین مقدار کافیست تا ببینیم از آنجا که مخاطب این مقاله‌ی طولانی کدیور است، او چه جوابی به گنجی خواهد داد.


سه شنبه 11 تیر 1387
گنجی و هم‌جنس‌گرایی- 4

 

 

دوستی در بخش نظرهای ایمای دیروز از بالابودن آمار خودکشی و افسردگی و سایر مفاسد در میان هم‌جنس‌گرایان گفت و من به یاد نوشته‌ی گنجی افتادم که حضور در یک باهماد- هر باهمادی- را موجب تحصیل فضایل اخلاقی می‌داند! مثلاً گروه‌های شیطان‌پرستی که اخیراً در ایران نیز رو به تزاید می‌روند، برای تحصیل فضایل اخلاقی دور هم جمع می‌شوند، همینطور از کارناوالهای هم‌جنس‌گرایان این اشتیاق برای کسب فضیلت آشکار است یا شاید هم بتوان مردم جهان را به معتادان به مواد مخدّر و غیرمعتادان تقسیم کرد و از حقوق هر دو دفاع کرد، چون هر دو یک باهماد هستند!

3. ماهیّت

این بار مستمسک گنجی، نفی ذات‌گرایی است تا با گفتن اینکه هم‌جنس‌گرایی ذاتی ندارد بگوید نمی‌توان درباره‌‌ی آن حکمی داد. اوّلاً که مجازاتهای اسلامی به عمل تعلّق می‌گیرد و نه ذات و عمل ِهم‌جنس‌بازی هم واضح و آشکار است. ثانیاً اینگونه که او می‌گوید عملاً در جهان به هیچ معنایی نمی‌توان گفت خوب یا بد و مطلوب یا نامطلوب، چون هیچ مفهومی ذات ندارد و نمی‌توان گفت که فلان عمل خوب یا بد است. مخالفان مجازات اعدام معتقدند از آنجا که پایان بخشیدن به حیات یک فرد، قتل است و نامطلوب ، حکومت اگر آنرا به شکل اعدام اجرا کند، خود در ترویج آن کوشیده است. گنجی حاضر است به آنان بگوید که ما مفهوم ثابتی به نام قتل نداریم چون هم شامل قتل عمدی و هم قتل غیر عمد و هم دفاع از خود و هم خودکشی می‌شود و نمی‌توان درباره ی آن حکم داد؟ قطعاً خیر، او آنجا بنا به مصلحت بحث از مدافعان « بد بودن» قتل خواهد شد و فراموش خواهد کرد که جای دیگری گفته است که اعمال ماهیّت ندارند. ثالثاً، حتّی ویتگنشتاین که از بازیهای زبانی سخن گفته یا جان هیک که از ذات نداشتن ادیان گفته، در شباهت خانوادگی‌ داشتن ِاین موضوعات با هم معترفند. یعنی درست است که آنها ذات ندارند ولی قابل تشخیص از دیگر موضوعات هستند، مثلاً شما وقتی از دین حرف می‌زنید من فکر نخواهم کرد که دارید درباره‌ی تعمیر بخاری دیواری با من سخن می‌گویید و همین شباهت خانوادگی برای حکم دادن کافی است. رابعاً قیاس دین و زبان اینجا کارایی ندارد چون ماهیّت بسیار گسترده‌ای از موضوعات را شامل می شود ولی هم‌جنس‌گرایی دایره‌ای مشخّص دارد که میل به هم‌جنس و داشتن رابطه‌ی جنسی با اوست. حتّی موضوعاتی مانند دین اسلام هم بر پایه‌های ثابت ِتوحید، نبوّت محمّد بن عبدالله و معاد استوار است و مثلاً ما مسلمانی که قائل به نبوّت ایشان نباشد نداریم و همین برای فرض یک هسته‌ی مرکزی یا ذات برای اسلام کافی است. گنجی با محال دانستن حکم بر مفاهیم ترجیح می‌دهد که سر از هرهری مسلکی و بی‌معیاری درآورد ولی حرفش را« به خیال واهی» خود به کرسی بنشاند.

4. خود و دیگری

در این بخش او از این می گوید که هر گروهی از دید خود تفاوت زیادی دارند با کسانی که از بیرون به آنها نگاه می‌کنند که چیزی جز افزودن به بندهای نوشتار او نیست و برهانی به نفع او به حساب نمی‌آید. قرآن نیز گفته است که« کلّ حزب ٍبما لدیهم فرحون»( مؤمنون- ۵۳) هر گروهی به داشته‌های خود دلخوشند. اینطور می‌توان به نفع هرگروهی استدلال کرد، مثلاً بن لادن و یارانش را نباید بد دانست چون آنها از دید خود بهترین کار ممکن را می‌کنند. هر گروه بد دیگری را در ذهن آورید و همین استدلال[!] را درباره‌اش به کار برید. بله هم‌جنس‌گرایان فکر می‌کنند که انسانهای نرمال و طبیعی هستند ولی از آنجا که قضاوت آنها درباره‌ی خود برای دیگری ملاک نیست در کشورهایی که عمل آنها را خروج از هنجار طبیعی انسانی بدانند به آنها اجازه‌ی فعّالیّت علنی داده نخواهد شد.

5. روشنفکری دینی و هم‌جنس‌گرایی

الف و ب. او از کدیور پرسیده که از کجا معلوم که این حکم دائمی باشد و ملاک و معیار مسلمانی چیست؟

معیار و ملاک مسلمانی قرآن و سنّت است و فهم ما تابع آنهاست. ملاک و موضوع هم‌جنس‌گرایی هم در طول تاریخ یکی بوده و عوض نشده است تا با تغییر آن، حکم هم تغییر کند. در احکام بسیاری از فقها تفاوت هست ولی ممنوعیّت هم‌جنس‌گرایی از احکام قطعی تمام فقیهان ادوار تاریخ شیعه و تسنّن است.

ج. او در این بند با اشاره به قوم لوط، باتجاهل می‌پرسد که آیا حکم قرآن ناظر به تجاوز به زور بوده یا عمل اختیاری؟ سؤال خنده‌داری است چون آن دو فرشته پیش از قصد آنان به تجاوز، برای عذاب آمده بودند و گنجی انبوه روایات و آیات مبنی بر مجازات آنان را که بی‌قید است نمی بیند ولی به اینجا که می رسد، کتاب تفسیر باز می‌کند و امید دارد شاید روایت تجاوز به عنف قوم لوط، کمکی به مباح کردن این عمل کند!

د. آرش نراقی از روشنفکران دینی است و موافق هم جنس گرایی. اوّلاً حتماً منظور کدیور اجماع روشنفکران دینی است که اگر اینگونه نبود هم مشکلی نبود چون قرار نیست که مخالفت یا موافقت غیرفقیه منجر به ابطال یا اثبات حکمی فقهی شود. آرش نراقی مترجمی معمولی است که به واسطه‌ی نزدیکی به سروش نامی به هم زد و تا کنون هیچ ایده یا فکر نویی را مطرح نکرده است. البتّه تئوریزه و موجّه کردن تجاوز آمریکا به دیگر کشورها را شاید بتوان، نوآوری او دانست.

و. گنجی به کدیور می‌گوید برای رد هم‌جنس‌گرایی باید سه چیز را ثابت کند؛ یکی اینکه ذات آدمی در طول تاریخ ثابت مانده است و دیگری غیرطبیعی بودن هم‌جنس‌گرایی و سوّم استنتاج باید از است. منظور او این است که زمانی که هم‌جنس‌گرایی بد بود انسانهایی دیگر بودند و الآن که تغییر کرده‌اند دیگر آن عمل بد نیست؟ چه اتّفاقی افتاده است؟ جهش ژنتیکی حاصل شده است؟ آدمی همان آدمی و عالم همان عالم است مگر آنکه خلافش ثابت شود. آنکه مدّعی تغییر است باید دلیل بیاورد نه ما. طبیعی یا غیر طبیعی‌بودن ِآن هم با نگاه به اندام و جهاز جنسی انسان و رجوع به نمونه‌های مشابه در طبیعت قابل اثبات است. جریان باید و است هم مثل معدود دانسته‌های او در هر نوشته‌ای تکرار می‌شود. این مورد که نیاز به بحث مفصّلی دارد از دید تمام مردم بدیهی است چون به کودکان خود می‌آموزند که :« فلانی را ببین چقدر خوب است- مثلاً درس خوان است- تو هم مثل او بشو» هیچ کودک یا کس دیگری نمی‌گوید از جمله‌ی اوّل که« است» است نمی‌توان« باید» در آورد. اتّفاقاً کار روی وجه طبیعی ِمسأله، بسیار راهگشاست و برای مثال، جناب گنجی غذا را از منفذی به جز دهان خود به بدنش وارد نمی‌کند تا در جواب کسی که به او بگوید چرا از راه طبیعی آن این کار را نمی‌کنی، بگوید از کجا بدانم که اگر راه طبیعی غذاخوردن، دهان« است» من « باید» غذا را نیز از اینجا بخورم! می‌بینید افتادن در مغاطه و نتایج از پیش تعیین شده، انسان را به کجا می‌رساند؟

و.( او به اشتباه دو بخش واو در بند 5 دارد) گنجی اینجا می‌پرسد که آیا ازدواج خواهر با برادر غیرطبیعی‌تر از هم‌جنس‌گرایی نیست؟ پس چرا فرزندان آدم و حوّا با هم ازدواج کردند؟! نمی‌دانم واقعاً او متوجّه هست که چه می گوید یا نه؟ بدیهی است که هم‌جنس‌گرایی در قیاس باازدواج با محارم، غیرطبیعی است چون- به فرض پذیرفتن نظر طباطبایی- آنها ازدواج کردند تا نسل بشر افزایش یابد و فلسفه‌ی ازدواج هم همین ازدیاد نسل است و تمام اندام انسانی هم بر اساس مباشرت با غیرهم‌جنس است ولی در هم‌جنس‌گرایی جز استفاده‌ی غیرطبیعی از اندامها و سترونی، چه هست؟ در طبیعت جفت‌گیری خواهر و برادر در پرندگان و سایر حیوانات مشاهده می‌شود ولی کدام دو نر یا دو ماده با هم عمل جفت‌گیری انجام دادند؟ احکام الهی در طول تاریخ کامل شدند و از ابتدا، همه‌ی احکام یکی نبودند و گرنه دین محمّد(ص) دین خاتم نمی‌شد. ازدواج با محارم کم کم حرام شد و صورتهایی از آن تا ادیان بعد هم چنان موجود بود( مانند ازدواج دایی یا عمو با فرزندان خواهر و برادر) که آنها هم ممنوع و حرام شد و قیاس عمل شش هزار سال پیش با زمان دین خاتم از هر جهت نادرست است. دلیل طبیعی آن هم آشکار است به گونه‌ای که امروزه حتّی بستگان نزدیک را نیز از ازدواج فامیلی بر حذر می‌دارند.

ز. گنجی می‌گوید که فیلسوفان و متکلّمان مسلمان می‌گویند نحن ابناء الدّلیل و من هم اگر دلیلی قوی علیه گفته‌هایم ارائه شود آنها را پس می‌گیرم. من البتّه بعید می‌دانم چون شیوه‌ی او در گذشته چنین نبوده است ولی همین که خود را هنوز جزو آنهایی که نام برد می‌داند و ادّعای او در مورد پایبندی به دلیل و برهان، جای امیدواری دارد.


دوشنبه 10 تیر 1387
گنجی و هم‌جنس‌گرایی- 3

  

 

دو روز پیش که اوّلین ایما را نوشتم، تنها دو بخش از مقاله‌ی گنجی منتشر شده بود که بعد قسمت سوّم هم منتشر شد و با تذکّر دوستی همه‌ی آن را یکجا در سایت کدیور دیدم و این کار را در ارجاع ساده‌تر می‌کند. در دو روز گذشته، نکاتی را که تفکیک آن می‌تواند به بحث کمک کند و در نوشته‌ی گنجی به صورت درهم آمده، بیان کردم و با توجّه به نظرات داده شده، متوجّه شدم که آن سراب دوراهی که پیشتر نوشتم چقدر بر ذهن‌ها سایه افکنده است و یافتن راهی به جز حکومت‌های سکولار یا اسلامی ارتدوکس، چقدر برای افراد دشوار است. روز اوّل بین چهار نوع هم‌جنس‌گرایی تفاوت نهادم و گفتم که به جز تجاوز به عنف که همه جا ممنوع است، این عمل به عنوان امری دینی مقبول نیست و به عنوان امری شخصی، غیرمشروع است ولی جرم به حساب نمی‌آید و انجام علنی آن از آنجا که توهین به باور عامّه است، قانوناً و بر اساس رأی اکثریّت ممکن نیست. هم‌جنس‌گرایی در ایران جرم نیست و گرنه مانند اعتیاد یا داشتن دیش ماهواره مورد کنکاش و بررسی قرار می‌گرفت و مجرمان به دام می‌افتادند. اگر حافظه درست یاری کند در گزارش شان پن و دیگران خواندم که اینان رستوران خاص خود را نیز دارند و مسؤولان به گونه‌ای غیررسمی به آنان مجوّز دور هم آمدن آن هم در مکانی عمومی را داده‌اند. انتظار حلقه در دست کردن و ازدواج و تجاهر به این کار در جامعه‌ای تمام مسلمان هم شوخی به نظر می‌آید.

مورد دیگر تعریف ساده‌ی دموکراسی بود که متأسّفانه همین هم برای دوستان واضح نیست و مایی که دم از قانون و عدالت می‌زنیم، مفهوم ساده‌ی حاکمیّت اکثریّت برایمان روشن نیست. آنچه دیروز نوشتم - تفاوت نهادن بین حق حاکمیّت و برحق بودن- را اینجا تکرار نمی‌کنم و مثالی را که انتخاب کردم به عمد، چیزی بود که به نظر من غیرعادلانه بود یعنی منع حجاب. این گفت‌وگوی نوشتاری باعث شد که من گنجی را خیلی ملامت نکنم گرچه حساب او به دلیل اینکه ادّعای اهل فکر بودن دارد، از دیگران جداست و خواهیم دید که او نیز مطالب مختلف را با هم خلط می‌کند.

 

ابتدای نوشتار گنجی ما را با کسی رو به رو می کند که نه تنها روشنفکر دینی نیست بلکه به زحمت عرفی به حساب می‌آید و برخی اشارات او در آینده، او را در دسته‌ای جا می‌دهد که خوش ندارم نامی بر آن بنهم. او مصادره به مطلوب‌ها را از ابتدا آغاز می‌کند و با بدیهی دانستن وجوب دموکراسی برای ایران می‌گوید که تقریباً اختلافی وجود ندارد که دین اگر در حوزه‌ی خصوصی باشد، اشکالی ندارد و دین در عرصه‌ی دولت هم نباید باشد و فقط عرصه‌ی عمومی است که محلّ اختلاف است. او که سودای نابودی دین را ناممکن می‌داند و « فعلاً» از دایره‌ی بحث کنار می‌گذارد، باید بداند که در عرصه‌ی دولت یا عمومی، « نباید» ِخلاف خواست اکثریّت نداریم و اگر اکثریّت دارای عقیده‌ای باشند و ما با قید ِ« نباید» با آن روبه‌رو شویم، کاری غیر دموکراتیک کرده‌ایم چون خواست اکثریّت را در نظر نگرفته‌ایم. اینجا مثال دیروز من به کار می آید. دموکراسی مانند ظرفی است که هر مظروفی را در خود می‌پذیرد، اگر اکثر مردم کشوری دین‌دار بودند، قوانین رنگ دینی به خود می‌گیرند و اگر بی‌دین بودند، قوانین سکولار خواهند شد. در هر دو مورد اگر قوانین،« به جبر» دینی یا غیردینی شوند، خلاف دموکراسی عمل شده است. از این جهت می‌توان به بهترین شکل ِممکن، قانون منع حجاب را در ترکیه به چالش کشید. ایران اکثریّتی متدیّن و شیعه دارد و طبیعی است که حوزه‌ی عمومی و دولت آن، رنگ دیانت به خود بگیرد. این موضوع با وجود چند فقیه نواندیش ناظر بر قوانین مجلس نیز به دست می‌آید.

1. طرح مسأله

طرح مسأله‌ی گنجی این است که همانطور که مواد مختلف غذایی نیاز بدن را برآورده می‌کنند، پدیده‌های مختلفی مانند هم‌جنس‌گرایی و ناهمجنس‌گرایی نیز می‌توانند. صرف‌نظر از طرح ضعیف مسأله، تناقض‌های او از همینجا شروع می‌شود. او می‌گوید« به تعبیر ذات‌گرایان» این مواد غذایی متفاوتند ولی می‌توانند نیازهای ما را برآورده کنند. اینجا چون توسّل به حرف ذات‌گرایان کار او را پیش می‌برد به آنها استناد می‌کند ولی در بند سه می گوید که ذات‌گرایی نظریّه‌ی قابل دفاعی نیست و فراموش می‌کند که چند خط بالاتر از تعبیر آنان برای پیش‌برد حرف خود سود برده بود. او از این فراموش‌کاری‌ها بسیار خواهد داشت چون اصل، استخدام حرف دیگران در جهت اثبات مدّعای اوست هرچند متضمّن نادیده گرفتن حقیقت باشد.

او هم‌جنس‌گرایی را دارای سه صفت ِدر اقلیّت بودن، گونه‌ای سبک زندگی بودن و باهماد بودن می‌داند.

الف. اینجا نیز همانگونه که بالاتر گفت به تعبیر ذات‌گرایان و بعد آنرا پس‌گرفت، می‌گوید باهمادگرایان این‌گونه می‌اندیشند. باید در نظر داشت که او کمتر می‌گوید من این را می گویم و هیچ وقت از دیدگاه مشخّصی نظر خود را بیان نمی‌کند پس بنا به مصلحت، به این و آن استناد می‌کند. مثل این است که او بگوید دین خرافات است چون از تطوّر طبیعت‌پرستی و جادوگری قدیم پدید آمده است و حرف مرا فلان و بهمان تأیید می‌کنند. اینجا هم می‌گوید باهماد گرایان این چنین می‌گویند. حرف این و آن برای ما حجّت نیست و پس از یادآوری اینکه ملاک عمل خواست اکثریّت است، ملاک بحث‌های نظری هم راه و روش خود را دارد و به رسمیّت شناختن هم‌جنس‌گرایی- برای یک متدیّن- به اجتهاد مجتهد بستگی دارد نه نظر باهمادگرایان.

ب.  او در کنار بحث خود به بحث ارتداد می‌پردازد و می‌گوید که هیچ باهمادی نباید دیگران را مجبور به ماندن در باهماد خود کند و بگوید که در صورت ترک باهماد ما با مجازات اعدام روبه رو می‌شوی. او اینجا آگاهانه معنای ارتداد را تحریف می‌کند. مرجع تقلیدی که در زمان زندان بودنش خرج خانواده‌اش را می‌داد و در این نوشته هم با لحنی تحسین‌آمیز از او یاد کرده است در فتاوای خود آورده که هر تغییر دینی ارتداد نیست و اگر همراه با ردّ دیانت سابق و تبلیغ علیه آن باشد و شروط دیگر مستحق این عنوان می‌شود. او نه فتوای منتظری و بسیاری از مجتهدان را به درستی نقل می‌کند و نه متوجّه است که فتاوای فقهی با آرای غیرمجتهدان به چالش کشیده نمی‌شوند.

2. تعداد

اینجا یکی از مغالطه‌های گنجی آشکار می‌شود که بر اساس اشتراک لفظی ِیک واژه، آنها را با هم خلط می‌کند. دیروز گفتم که« حق» معانی زیادی دارد که دوتای آنها یکی حق به معنی حقیقت و مطابقت عقیده یا گزاره‌ای با واقع است، مثل اینکه بگوییم عقیده‌ی چرخش زمین عقیده‌ای حق است یعنی درست و مطابق با واقع است؛ و معنای دوّم، استحقاق و شایسته‌ی دریافت امتیازی بودن است، مثل حق ارث. او می‌گوید کمی یا بیشتری عدّه‌ای ملاک بر حق بودن نیست. این حرفی کاملاً درست است و تعداد بسیار اندکی می‌توانند بر حق باشند ولی صاحب حق شدن یا نه و خلط آن با حقوق بشر حکایت دیگری است. کسی در ایران هم‌جنس‌گرایان را از حقوق بشر محروم نکرده است . اقلیّت می‌تواند بر حق باشد ولی اگر حق تبلیغ آزاد‌ عقیده‌ی ایشان با حق قانون‌گذاری و خواست اکثریّت در تعارض باشد، تقدّم با اکثریّت است، مگرآنکه اقلیّت بتواند به اکثریّت برسد یا اکثریّت را قانع کند.


یکشنبه 9 تیر 1387
گنجی و هم‌جنس‌گرایی- 2

 

 

با مطالعه‌ی مجدّد دو مقاله‌ی گنجی، دیدم که به توضیحاتی مقدّماتی بیش از آنچه می‌پنداشتم احتیاج دارد، زیرا او به دلخواه خود مسلّماتی را نادیده می‌گیرد که گاه به حوزه‌ی دین تعلّق دارند و گاه به حوزه‌ی دانش جدید. از دید من مجموعه آثار اخیر روشنفکران دینی به علاوه‌ی مطالب گنجی و مقاله‌ای از نراقی که پیشتر بررسیدم، می‌توانند به عنوان نمونه‌های استدلالهای سقیم و دل‌بخواهی در کلاسهای منطق – بدون توجّه به محتوای آنها- تدریس شوند. پس بحث را برعکس نقد او بر شریعتی با تأنّی بیشتری جلو می‌برم و به دو مقاله‌ی نراقی نیز بعدتر می‌پردازم تا یک بار برای همیشه به موضوع هم‌جنس‌بازی پرداخته باشم و بعدها در صورت لزوم به اینجا ارجاع دهم.

1. دموکراسی حکومت اکثریّت است و اکثریّت است که قوانین خود را در مجلس تصویب و اعمال می‌کند. اکثریّت اصلاً به معنای محق بودن نیست بلکه بهترین راه شناخته شده در جهت اعمال حاکمیّت مردمی است. اقلیّت ناچیز در مقابل اکثریّت می‌تواند دارای عقیده‌ی حق باشد ولی نمی‌تواند عقیده‌ی خود را اعمال کند و باید برای اقناع مردم و دارای اکثریّت‌شدن تلاش کند. برای مثال موضوع حجاب در ترکیه است. منع حجاب از دید من دلیل عقلی ندارد ولی اگر من اگر ملیّت ترکیه‌ای داشتم، برای تبلیغ عقیده‌ی خود از راه استدلال و رسانه‌ها تلاش می کردم و برای حاکم کردن عقیده‌ی خود نیز از راه قانونی و حائز اکثریّت‌شدن و تصویب قانون در مجلس. اگر اکثریّت در مجلس به منع حجاب در مراکز تعلیمی حکم دادند، من مخالفت تئوریکم را حفظ می‌کنم ولی نمی‌توانم دموکراسی و حاکمیّت اکثریّت را زیر سؤال ببرم. به فرض که منع حجاب شامل تمام فضاهای عمومی شد، من باز تنها راه را تبلیغ عقیده‌ی خود می‌دانم و نمی‌توانم حاکمیّت اکثریّت را نفی کنم و اگر زندگی بر من و خانواده‌ام دشوار شد، تنها راه، هجرت به جایی که این منع در آنجا نباشد و ادامه‌ی فعّالیّت مدنی است؛ چیزی که مهم است هیچ کس حق ندارد قاعده‌ی بازی را به هم بزند. اگر اکثریّت در ایران- درست یا نادرست- هم‌جنس‌گرایی علنی را تبلیغ آن عمل و «توهین به دیانت اسلام و اکثریّت مردم مسلمان» دانستند، همه موظّف به پیروی از آن هستند « عملاً»، چه کسانی که به آن معتقدند و چه کسانی که عقیده‌ای به آن ندارند و این عین دموکراسی است.

2. دین به اصول و فروع تقسیم می شود. اصول شامل عقاید است که اجتهادی است و فروع شامل فقه است که تقلیدی است. تقلیدی به این معنا نیست که همه اجباراً باید به فتواهایی خاص گردن نهند بلکه به این معناست که کسانی که توانایی تحصیل کلاسیک و حرفه‌ای در فقه و دستورات عملی دینی را ندارند، از بهترین کسی که می‌شناسند، پیروی کنند و گرنه احتیاط کنند و یا بهتر از همه‌ی اینها خود به اجتهاد نائل شوند و« از متون دینی» حکم خدا را استخراج کنند. احتیاط به معنای عمل به آن چیزی است که جامع تمام فتواها باشد، یعنی سخت‌گیرانه‌ترین فتوا. مثلاً فتوا درباره‌ی تعداد گفتن تسبیحات اربعه در نماز عمل به بیشترین تعدادی است که یک مجتهد بگوید( مثلاً سه تا) تا هم شامل آنهایی باشد که می گویند سه و هم آنها که یکی را کافی می‌دانند. در هم‌جنس‌گرایی چون قطعاً همه فتوا به حرمت داده‌اند، اصلاً مجال احتیاط نیست و به فرض که فتواها مختلف بود باز هم چون بعضی فتوا به حرمت داده‌اند، این عمل غیرمشروع بود. اجتهاد هم استخراج حکم با اسلوب و روش پذیرفته‌شده از متون دینی است و نظر افراد غیرمتخصّص برای خود و دیگران ملاک نیست مگر اینکه مجتهد باشند؛ خواه از روشنفکران دینی شمرده شوند، خواه خیر.